امکانات فدای امکانات

امکانات فدای امکانات

نویسنده : mahsa_Momenie

همیشه پله را ترجیح می‌دهم، شاید بهانه‌ای برای کمی ورزش است، اما گاهی که درگیر کمر و پا درد می‌شوی همان چند پله ضرر هم می‌رساند و گاهی هم از روی تنبلی چشم داشتی به آسانسورها داریم. من که بارها از این آسانسورهای مترو استفاده کرده‌ام برای اولین بار بین زمین و آسمان گیر افتادم، البته من و چندین نفر دیگر که فکر می‌کنم بیش از ظرفیت هم خود را جا کرده بودیم.

همه عصبانی از این امکانات خراب قصد گله و شکایت داشتیم که برچسبی توجه من را جلب کرد که همیشه در جلوی چشمم بود و من انگار به دیدنش تنها عادت کرده بودم. برچسبی شامل رعایت حق معلولین در استفاده از آسانسور و این‌که لطفا اگر  سالم و تندرست هستید زحمت چند پله را بکشید. اما همه ما بدون توجه به این اخطار سوار شده بودیم و در صدد گرفتن حق خود  از امکانات، گله و شکایت می‌کردیم. غر زنان عرصه را بر خود در آن لحظه تنگ کردیم. با گذشتن از خطر، مامور به میزان ظرفیت نظری انداخت و سر را به علامت تاسف پایین آورد و با بی‌اعتنایی رفت.

انگار او هم از اخطارهایش خسته شده بود و حفظ حرمت خود را در سکوت می‌دید. ما چند نفر به ظاهر طلبکار به جای عذر خواهی و تشکری ناقابل سعی در شکستن سکوتش داشتیم و گله از امکانات پایین جامعه. البته من دگر یک نظاره گر شده بودم، پسر جوانی که احساس می‌کرد در این جامعه او حقی ندارد و از سر این مملکت زیاد است، مثل همیشه پای دولت و بی‌فرهنگی را به میان کشید و همه را با خود همراه می‌کرد و معرکه گیر میدان شده بود. اما حتی یک نفر از خود نپرسید ما که در قبال یک برچسب ساده با بیانی پر واضح سر تعظیم پایین نمی‌آوریم و به هدف تکنولوژی بهتری چون مترو پله را ترجیح نمی‌دهیم، چگونه جامعه و فرهنگ و دولت ما را آگاه کند.

دیگر مامور مترو هم حوصله سر رفته‌اش را نشان می‌دهد و خسته از بکن نکن‌های قانونی است. خوب است لحظه‌ای که در زیر خنکی هوای متر و پس از گذشتن از یک آفتاب داغ در صندلی آبی رنگ خود می‌نشینیم، به یاد بیاوریم باید چه کسی را بانی دانست و سپاسگذارش بود. اما خنکی و راحتی و امکانات را حق خود می‌دانیم و جزیی از بایدها و اخم‌های گره خورده را با خود یدک می‌کشیم به تنها ذره‌ای کوتاهی در رفاه خویش. اما چه چیزی وجدان خواب ما را از این حس طلبکارانه و شاکی بیدار می‌کند و برای ما گوشزدی است، این‌که همیشه دست دیگری در پشت ما و امکانات ما است که باید آن را فشرد. کاش نمادهای برچسب آسانسور، از آن فرد سالخورده تا مادر کالسکه به دست و فرد چرخ نشین هیچ وقت اسیر خرابی و ماندن بین زمین و آسمان  نشوند که به حق داد شکوه و شکایتش از آن من است، نه امکانات ناقص جامعه من .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
من قبلا با نظر شما موافق بودم ؛ ولی بعد از یک پست و بحث های بسیار قانع شدم که اون برچسب رو باید نادیده گرفت و همه ما ازش استفاده کنیم .
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٣٠
١
٠
که چی بشه؟...نه با اون 4 تا پله خسته میشی...نه با آسانسور زودتر میرسی پایین...درسته که به من ربطی نداره ولی وقتی میبینم جوونا واسه آسانسور صف بستن اعصابم خورد میشه !!
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
حاجی 4 تا نیست ها ! شما کدوم ایستگاه سوار می شی ؟؟؟ از طالقانی سوار شدی ؟؟
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
مشتی اصلا 4 تا نه 20 تا...30 تا :|
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٣٠
١
٠
من که تا حالا سوار نشدم...به کسایی که سوار میشن احترام میذارم اما واقعا خیلی کار بی معنی ایه...که حاضرن منتظر اسانسور هم وایسن ولی 4 تا پله رو نرن پایین !! مرسی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٣٠
١
٠
اقای خرسندی باید بیان اینو ببینن، کامل ترین جوابی بود که میشد به سوالشون داد :))) تیتر مطلب کل مطلب رو زیر پوستی پوشش میداد از نظر من و فوق العاده بود، قلمت مانا :)
M_Momenie
M_Momenie
٩٤/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنونم :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
من گاهی سوار میشم. اخه امکانات و زیر ساخت باید مال کل جامعه باشه. :) به نظرمن البته. :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
من گاهی که خیلی خسته ام و درست شبیه سالمندا بی توان و ناتوان از آسانسور می رم بالا -__-
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
اينگونه است ديگر...... :|
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
سلام اعیادشعبانیه مبارک
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات