نوستالژی‌های پدرانه

نوستالژی‌های پدرانه

نویسنده : tooti-h

هر شب تمام کِیف‌شان در این خلاصه می‌شد که خسته و کوفته که برگشتند خانه، مشدی خداداد را بگویند بیاید و بعد همه فک و فامیل را جمع می‌کردند خانه‌شان و دور تا دورِ کُرسیِ بزرگ که گرمایش از تنورِ پر از خاکسترِ داغ بود، می‌نشستند. یک سینیِ پر از کشمش و سنجد هم شب چره‌ی تمامِ مهمان‌ها بود.

دورِ اول چایی که خورده می‌شد، مشدی خداداد کم‌کم زبان باز می‌کرد شروع به گفتن چیزهایی می‌کرد که همه مشتاقانه منتظرش بودند. حالا دیگر «نَقل» گفتن‌های مشدی خداداد زبان زدِ خاص و عام بود. پیرمرد هم بدش نمی‌آمد هیجان و چشم‌های از حدقه در آمده شنونده‌هایش را ببیند که گاهی پیازداغش را چنان زیاد می‌کرد که دهان‌ها همه مثل تنور باز مانده بود از نقل‌های مشدی...

خدایش بیامرزد مشدی خدادادِ لحاف دوز را ... چشمِ امیدِ اهلِ دِه بود آن سال‌ها...سال‌هایی که جعبه جادو هنوز خیلی خانه‌ها را ندیده بود به خودش. بعدها که تلویزون‌های سیاه و سفید آمد، دیگر نه بچه‌ها ذوقِ شنیدنِ نقل‌های مشدی را داشتند و نه بزرگترها میلِ دعوت کردنش را. حالا مشدی دیگر تویِ اتاقِ کوچکِ خود شب‌ها چُپُق می‌کشید و تا نیمه‌های شب به نقل‌های نگفته و اتاقِ خالی‌اش فکر می‌کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
متاسفانه "تا نیمه‌های شب به نقل‌های نگفته و اتاقِ خالی‌اش فکر می‌کرد" خيلي زياد بسط پيدا ميكنه!
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
متوجه منظورتون نشدم !
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
منظورم اينه كه اين ماجرا محدود به مشدي خداداد نيست و شامله اكثر بزرگترهامون ميشه :)
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
بله! همینطوره . منظورتون رو تازه متوجه شدم:)
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
اسم انتخاب شده نسبت به متن یه جوری بود!امادرکل ممنون
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
حق با شماست. اما خب این مطلب را از وبلاگم برداشتم و برای خیلی وقت پیش هست. یک شب پدرم داشتند ماجرای مشتی را تعریف میکردند که این اسم به ذهنم آمد.
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
قشنگ بود! فضا سازی خوبی داشت :-)
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
:) خوشحالم خوشتون اومد.
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
راستش ماها بازم تو بچگیمون یه سری از صفا و صمیمیت های اینطوری رو حس کردیم...شب نشینیای خونه بابابزرگ و بگو بخندایی که بود...مشاعره گذاشتن بزرگ ترا که بعضی وقتا ماهم لا به لاش چیزی یاد داشتیم میگفتیم....ولی واقعا بچه هایی که الآن به دنیا میان شاید هیچوقت لذت اون دورهمیای صمیمی رو نچشن که با بسته شدن در خونه بابابزرگ تموم شد :(....متن قشنگی بود منو یاد روزای خوب بچگی انداخت....مرسی (بعضی وقتا چیزای بی ربطی میگم تو کامنتا)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
درسته محمد حسین جان..... این بچه ها هیچ لذتی از بچه گیشون نمیبرن...... من موندم اینا وقتی بزرگ میشن از بچگیشون چه خاطره ای میخوان تعریف کنن
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
نه بی ربط نبود جناب! نوستالژی های دهه ی ما برای امروزیها بی معنیِ بی معنیِ... ما گاهی ساعت ها به گذشته و خاطرات کودکی و صمیمیت هاش فکر میکنیم و ذوق میکنیم و حتی دلگیر میشیم از نبودشون! ممنون از نگاهتون...
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
متاسفانه الآن یه جوری شده که به جای اینکه ما از تکنولوزی استفاده کنیم،تکنولوزی داره از ما استفاده میکنه!!خیلی از ماها تو تکنولوزی غرق شدیم و گذشتمونو فراموش کردیم و به نظر من این جای افسوس داره...ممنون زیبا بود
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
دقیقن همینطوره... ساعتها گوشی موبایل و لب تاپ جلو دستمونه و حواسمون نیست شدیم بازیچه ی تکنولوژی...
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
زیبا بود...
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
نگاهت زیباست بانو!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
چقدر تلخ... بنظرم نگفته های میرزا خیلی شیرین تر از حرفای این جعبه ی جادویه.
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
همینطوره...
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
یه روزی میرسه که حتی از مشدی خداداد ها هیچ نوشته ای هم نمی مونه ... :(
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
نمیمونه... نه نوشته ای و نه خاطره ای...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
یه غم بزرگی دلم رو گرفت...... من عاشق این جور دور همی ها هستم......
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
امیدوارم دلتون همواره شاد باشه. دورِ همی های خاص و پراز حس های خوب و صمیمیت و سادگی...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣