سيـب زمينی / داستان کوتاه!

سيـب زمينی / داستان کوتاه!

نویسنده : هادی.قنبری

استاد بيلش بدستش بود. کلاهِ حصيري نمي‌توانست همه موهاي پشمکي‌اش را بپوشاند. ريشش آنقدر نبود که باد تکانش دهد. بيل، خيلي هم سنگين نبود، آن را در کنار برخي ديگر از وسايل طراحي کرده و ساخته بود. مشغول درست کردن آب راهه بود براي آبياريِ عصر، ظهر بود، آمد به کنار مزرعه و جاده خاکي.

- استاد: شما که هنوز هم هستيد. گفتم بايد فکر کنم.

و سيب زمينيِ درشتي را که يافته بود و اتفاقاً رسيده به عکس بقيه، به دست داشت و گِلِ خشک شده‌اش را تميز مي‌کرد، شايد نوازش.

- مردِ ته ريش دار: جناب استاد، عرض کرديم، ما حتماً بايد موافقتِ شما را بگيريم و از آمدن‌تان مطمئن شويم. شما که اصلاً ما را تحويل نمي‌گيريد.

- استاد: آن‌قدر مرا استاد خطاب نکنيد. آقا جان، شما که نيرو و دانشمند و نخبه در سازمان کم نداريد.

مردِ ته ريشدار که به خاطر گرمي هوا و نپوشيدن لباسِ فراخي همچون استاد، عرقش نمي‌توانست از يقه تنگش عبور کند و آن را خيس کرده بود با نگاهي رو بسوي التماس در جوابش گفت:

- مگر نامه‌ها و مشکلات و درخواست‌ها را که فرستاده‌اند، نظاره نکرده‌ايد استاد! (استاد حرصش در آمد) خودِ همان دانشمندان روي شما تأکيد دارند و مي‌گويند راه چاره، فقط شما هستيد در کشور و بس. لطفا موافقت کنيد. سازمان متعهد مي‌شود که هم از خانه و هم مزرعه شما مراقبت کند. (علاقه استاد را، حتي در همين چند لحظه کوتاه هم، به مزرعه؛ حس مي‌کرد)

و در ادامه گفت:

- اين گوشه انزوا و تدريس به اين بچه‌هايِ سطحِ پايين در اين شهرِ دور افتاده چيست که اختيار کرده‌ايد؟ (نگاه استاد به او تند شد) شما، شما دانشجو که هيچ؛ بايد دکترهاي ديگر را درس دهيد. شايسته شماست. چه ثمري دارد درس دادنِ به اين بچه‌ها؟ (سراغ استاد را از همان بچه‌ها در مدرسه، که آخرين امتحان‌شان را هم داده بودند و مي‌رفتند بسويِ مثلاً تعطيلات؛ گرفته بود و بدجور هم افسوس خورده بود)

استادِ خسته از کار، در فکرِ و مصمم، اين بار نشست لبِ جوي گذران از کنار راه و دست‌ها و سيب زميني را شست و گفت: ثمرش اين است که بايد از همين اول روي اين بچه‌ها براي رشدشان کار کرد تا سيب زميني‌هايي مثل شما و همکاران‌تان دوباره توليد نشوند.

مردِ ته ريشدار که خجالت، لباس جلوي شکمِ کمي برآمده‌اش را هم خيس کرده بود، يکدفعه گفت:

- آقا چرا توهين مي کنيد. بعيد است از استادي چون شما. من که بي احترامي نکردم و بعد به خودش آمد.

همراهان، هاج و واج مانده ميان مکالمه اين دو بودند که استاد گفت:

مگر رفتاري که داشتيد و بدون اجازه به حريمم آمديد، توهين نبود؟ قصدم تخريب شما نيست. ببين، شما جوان خوبي هستي. اما اگر راست مي‌گويي، وقتي که به تو و البته به خيالت، توهين مي‌کنم احترامم را داشته باش. به نظرت وقتي من در هنگام برخوردِ با شما، رويِ سرم جايت دهم و حلواي نداشته به دهانت بگذارم، آن زمان فکر مي‌کني رفتاري که با من داري، احترام است؟ يا يک واکنش؟ واکنشي که تو مي‌شوي بازتاب دهنده رفتارِ من؛ چيزي از خود نداري. به همين سيب زميني نگاه کن. حداقل از خود يک خاصيت سيب زميني بودن دارد. (لبخندي زد)

و ادامه داد :

- من پير شده‌ام، به انزوا هم نرفته‌ام. اين را عين جهاد مي‌دانم، هر چقدر هم کوچک. عمرم شايد کفاف ندهد. تربيت انسانِ جوهر دار، هر چند عده‌اي کم. يا همين سيب زميني. اگر من بيايم هکتارها سيب زميني بکارم بجاي اين مزرعه کوچک و در کود و آبياري‌شان بمانم و آن وقت که به شکل خودشان رشد کردند، با تلّي از سيب زمينيِ ريز و کج و معوج روبه رو شوم؛ آن وقت چه؟ حرفم روي اين بچه‌هاست که شنيدم مسخره‌شان کرديد. بايد راه را نشان‌شان داد. اينکه کتاب‌هاي آن‌ها را رنگارنگ‌تر مي‌کنند و با اسامي مختلف، اين‌که تغيير نيست، اين‌که نشد تحول و تغيير در تربيت و آموزش. در همين کلاسِ من مي‌داني چه بچه‌هايي هست؟ نخبه کشاورزي، نخبه ي بنّايي، حتي نخبه آشپزي و حتي همان نخبه فيزکِ خودمان. امکانات ندارند اما همه راه را بلدند.

ته ريشدار و همکارانش حسابي بور شده بودند و مي‌خواستند هرچه زودتر از محضرِ کسب فيضِ(!) مرخص شوند که استاد ادامه داد:

- نامه‌هايي که فرستاده بودند، خواندم و اشتباهاتِ دستگاه را بررسي کردم. برو بگو مي‌آيم، اما موقت. فقط براي اصلاح. ولي به شرطي، اين‌که چند تا از بهترين شاگردهايم در اين‌جا که خيلي به فيزيک علاقه دارند را هم بياورم. خدانگهدارِ شما (و رفت تا ناهار را کنار بنّاهاي مدرسه جديد، باهم بخورند)

و ماشين‌هاي سياهِ شيشه دودي، رفتند و چه خاکي هم کردند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٨
١
٠
سلام؛ مرحبا به شما، محتوایی که برای این داستانتون در نظر گرفته بودید حرف نداشت. در واقع موضوع اصلی که محوریت قرار گرفته بود بسیار عالی بود. حتما داستان های کوتاه زیاد مطالعه بفرمایید که سبک و سیاق، در حالت نوشتار دستتون بیاد و الا بالقوه در وجود شما وجود داره. نکتۀ نگارشی که لازم می دونم به شما بگم اینه که این علامت: (-) خودش به تنهایی در نوشتن دیالوگ کافیه، مثلا " - شما که هنوز هم هستيد." و لازم نیست که به این سبک باشه: " – استاد: شما که هنوز هم هستيد." و البته در بعضی جاها رعایت شده/ خیلی خوب می نویسید و من منتظر مطالب آتی شما هستم.
t_hadighanbari
t_hadighanbari
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
ممنون از شما.در مورد مطالعه داستان کوتاه می خواستم به من چند نمونه خوب از نویسندگان حال حاضر رو معرفی کنید.من اکثر قدیمی ها مثلا آل احمد رو مطالعه کردم.راستش در مورد علایم نگارشی, حتی دروس کتاب دروس زبان فارسی رو هم خیلی تسلط ندارم.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
سایتی دارند آقای روشناوند، در نام کاربرها سرچ بکنید، در سایتشون داستان های خوبی میذارن.
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
خیلی زیبا بود...ممنون امیدوارم همچنان موفق باشین و قلمتون پایدار
t_hadighanbari
t_hadighanbari
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
سپاس از شما
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
زيبا بود :-) عالي با طعم پرتغالي
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنون از صرف وقت و نظر شما.معلومه پرتقال خیلی دوست دارید, اما تو این فصل و در ادامه بهتون طالبی رو پیشنهاد میکنم..
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
از طالبي بدم مياد :/
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/١١
٠
٠
سیب زمینی :)ههـ
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/١٢
٠
٠
سیب زمین پشندی..
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/١٢
٠
٠
پشندی؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
( به نظرت وقتي من در هنگام برخوردِ با شما، رويِ سرم جايت دهم و حلواي نداشته به دهانت بگذارم، آن زمان فکر مي‌کني رفتاري که با من داري، احترام است؟ يا يک واکنش؟ واکنشي که تو مي‌شوي بازتاب دهنده رفتارِ من؛ چيزي از خود نداري. ) این قسمت عالی بود :) مغزمو کار انداخت، با تشکر از اقای حسین پور ک منو کنجکاو کردن بیان این رو بخونم :)) جدا پیشرفتتون تو نگارش تو داستان جدیدتون قابل تحسینه :)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
سلام؛ ممنون که خوندین؛ و ممنون که با نظرتون دوباره من رو به سمت این متن و این جمله کشوندین تا برای خودم هم تلنگری حساب بشه و مغز خاموشم رو کمی و کمی روشن کنه؛ شاید...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨