قصه ی غصه ی دخترک

قصه ی غصه ی دخترک

نویسنده : ahoo_khademi

خانه شلوغ بود. هر کسی کاری میکرد. یکی میدوید و دیگری با گریه تلفن میزد.

دخترک گوشه اتاق نشسته بود و چشم هایش را بسته بود و زیر لب چیز هایی می‌گفت. انگار داشت خدا را صدا می‌کرد و هر از چند گاهی به دیوار اتاق بغلی خیره می‌شد و شدت گریه‌اش بیشتر میشد. با اینکه خانه شلوغ بود اما هیچ کس به فکر دخترک نبود انگار همه او را فراموش کرده بودند.

در اتاق بغلی مردی آرام خوابیده بود و دست‌هایش را روی سینه‌اش قفل کرده بود. همه بالای سرش بودند و با نگرانی نگاهش می‌کردند هنوز امید داشتند تا اینکه دکتر با نا امیدی سری تکان داد و گفت: «متاسفم»

همین یک کلمه کافی بود تا صداها دوباره بلند شوند حتی این بار بلندتر از دفعه قبل.

دخترک هنوز توی اتاق بغلی بود و دیگر کم کم داشت می‌ترسید. افکاری به ذهنش می آمد که او اصلا دوست نداشت به آنها فکر کند برای همین دست‌های کوچک خود را روی گوش‌هایش گذاشت و چشمانش را بست و حرکت لب هایش سریع تر شد.

بعد از چند دقیقه بالاخره کسی یاد دخترک افتاد. می‌خواست پیشش برود ولی نمی‌توانست. می‌رفت چه میگفت؟ چه می توانست به خواهر هشت ساله‌ی خود بگوید؟ چگونه باید به او می‌گفت که پدرش مرده؟ که پدرش سنگ شده، عکس شده، قاب شده؟ چگونه می‌توانست بهش بگوید از این به بعد هر حرفی دارد باید به یک سنگ بزند، سنگی که به زودی اسم پدرش را رویش حک میکردند. خودش هم هنوز شوکه بود و باور نداشت که پدرش که تا همین دو ساعت پیش می خندید حالا آرام بدون توجه به اطرافش خوابیده، پس چگونه باید میرفت به خواهر هشت ساله خود این خبر را می‌داد؟

در همین فکرها بود که متوجه مادرش شد. مادرش با چشم هایی سرخ و صدایی که از شدت ناله‌ها و ضجه هایش برای از دست دادن مرد زنگیش گرفته بود رو به او گفت: « سارا، ریحانه کو؟ کی به اون بچم خبر میده؟» و دوباره گریه و شیون کرد و چیزهایی زیر لب به مردش که حالا آرام خوابیده بود می‌گفت.

اطرافش را نگاه کرد تا شاید کسی را پیدا کند که بار این مسئولیت سنگین را از دوشش بردارد ولی کسی را پیدا نکرد. به برادرهایش نگاه کرد که هر کدام گوشه‌ای نشسته بودند و آرام گریه میکردند. پس باید خودش میرفت اما هر چه فکر می‌کرد به نتیجه‌ای نمی‌رسید که چگونه به خواهرش این مصیبت را توضیح دهد. بعد از کمی مکث پیش خود گفت: «ریحانه با اینکه بچس ولی بیشتر از سنش میفهمه» با این جمله تصمیم گرفت برود و بی مقدمه به خواهرش واقعیت را بگوید.

با همین فکر راهی اتاق بغلی شد. وارد که شد دید خواهرش در حالی که بی صدا اشک می‌ریزد چشم به در دوخته، بهش نگاه کرد و بعد از کمی مکث با بغض گفت: «ریحانه بابا مرد...»

دخترک با ناباوری در حالی که اشک می‌ریخت و داد میزد گفت: « دروغ میگی...دروغ میگی... بابام نمرده... بابام منو تنها نمیذاره... بابا خودش بهم قول داده که هیچ وقت بدون من جایی نمیره...» و با سرعت به طرف اتاق بغلی رفت و بابایش، تکیه گاهش را دید که آرام خوابیده، آرام آرام... جوری که انگار اصلا بیدار نبوده. نشست و گریه کرد. برادرش بغلش کرد و او را از اتاق بیرون آورد و در آغوشش گرفت. بعد از چند ساعت بالاخره دخترک خوابش برد.

فردا هم دوباره خانه شلوغ بود و پر از هیاهو. همه رفته بودند و فقط دخترک در خانه در حالی که قاب عکسی در دست داشت تنها مانده بود.

روز ها گذشت. خانه دیگر شلوغ نبود. بر عکس آرام بود. آرامشی که تلخ تر از زهر بود برای اهالی‌اش. اما دخترک دیگر آن دخترک قبلی نبود انگار یک شبه بزرگ شده بود. آب توی دل کوچکش تکان خورده بود اما هنوز هم می‌خندید و سر و صدا میکرد تا مبادا مادرش با دیدن ناراحتی و گریه آن دلش بگیرد. اما هیچ کس هیچ وقت نفهمید دخترک در اتاق تنهایی خود گریه می‌کند و حسرت باباهای دوستانش را می‌خورد.

دختری که اگر او را ببینید پیش خود فکر میکنید او هیچ غمی در زندگی خود ندارد. این قدر محکم است که با وجود غم‌هایی که تو دلش است خم به ابرو نمی آورد و همیشه میخندد و باعث شادی دیگران هم میشود و اینقدر تو دار است که من هم که دوست نزدیک آن هستم به طور اتفاقی با خبر شدم که پدر و مادرش را از دست داده. بله او مادرش را هم در سن چهارده سالگی از دست داده ولی هنوز هم محکم روی پای خود ایستاده.

 

پ،ن: این متن را از زندگی واقعی یکی از دوستانم نوشتم. البته اسم شخصیت ها خیالی است. هدفم از این نوشته فقط ستایش صبر و اراده ی اوست. خواهش میکنم برای شادی روح پدر و مادر دوستم که همچین دختری تربیت کردند که میتوان بدون منت بهش تکیه کرد یک فاتحه و یک صلوات بفرستید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
خیلی خوب نوشته بودید. | خدا رحممت کنه همه پدر و مادرهایی رو که دستشون از این دنیا کوتاه شده...
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتین و نوشته من رو خوندین.....ان شاالله خدا همه را رحمت کند...
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
نفس عمیق کشـــــــــــــــــدار بلــــــــــــــــــــند ...
راتا
راتا
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
سکوت....به احترام صبردوستتون.....خدارحمت کنه پدرومادرشون رو
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
خدا همه اونایی ک رفتنو بیامرزه و ایشالا مادر پدرایه حاضرو هم برامون نگه داره واقعا وجودشون نعمته
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨