ما شهرستانيها
این یک شعر نیست داستان یک واقعیت...

ما شهرستانيها

نویسنده : h_khamooshi

دويدم و دويدم تا به آنجايي که بايست

رسيدم

به وحشت زا هيولايي

همچون

مرحله پاياني بازي رايانه اي

گذاشتم پشت سر

هرچند ناکام

ناثمر و بي شاد

ولي گذاشتم پشت سر

چند روزي کم

بودم چنين

بي خيال و دل گرم

کمي درد کمي غم

تا به سبب بيماري ام

باستي سفر مي کردم

سفري به کلان شهري

دويديم دويدم به آن کلان شهر رسيديم

زود رسيديم

رفتيم به مطب خانه

چه شلوغ بود

زود بود

ولي شلوغ بود

پير بود

زال بود

بچه بود

جوان بود

مادر بود

پدر بود

همه بود

همه اشک چهر

همه غمگين

همه منتظر

بي طاقت و فرسا حال

دويديم و دويديم

از اين اتاق به آن اتاق

تا به اتاق خوش رو طبيبي رسيديم

گفت به فلان اتاق

به پيش فلان کس

بايد رفت

حيف شد

خوب انساني بود

کمي مسن

لبي با خند

رويي بي چين

داشت

دويديم دويدم تا به فلان جا رسيديم

باز زود رسيديم

به ناچار

بايد مي چشيديم

تلخين گياه انتظار را

کنار-صندلي بود

نشستيم

مثل من

بوندند بيمار

سه تا چهار تايي

مسن پيري

سپيد مويي

ساده دلي

خدايي صفتي

پيرمردي لهجه دار

هم بود

با پسري

رو کم

و

خجالتي

ولي روستايي

ولي شهرستاني

عين من

حتي بيماري اش

عين عين من

آنجا بوده

طفلي پيرمرد

خيلي زودتر از ما

طفلي عرق ريز از صبر

خسته از انتظار

شده بود خسته

نمي خواهم از درد بگويم

نمي‌خواهم از

رفتارهاي سرد بگويم

نمي خواهم بگويم فقط درد خويش را

به سبحانه تعالي

درد ديدم

براي من نبود

ولي عين من بود

ايرانم

همه ي من

مرا ببخش

ببخش مرا

چون آقاي طبيب

خوب گذشته بود از

ساعت آمدنش

آن طفلي پيرمرد

پرسيد

از يکي از خدمه

کي مي آيد طبيب؟

تنها بي تفاوتي جوابش را داد

دوباره آن خدمه رد شد

طفلي پيرمرد

فقط پرسيد

کي مي آيد طبيب؟

آن خدمه

خوب بود که خدمه بود

چنان کوفت پيرمرد را با صدايش

که صداي شکسته شدن دلش

سخت شکاند

کوزه ي غرورم را

مثل شيري پا به بند

درد کشيدم

آن خدمه رفت

خشم داشت صبرم را مي کشت

نتوانستم بگويم چيزي

گفتم اگر بگويم

آن بي فطرت

شايد چيزي بگويد

و من جوان

همچو آن پيرمرد

نتوانم تحمل اين درد کنم

بي صدا نشستم

خنجر سرزنش

داشت زخمي مي کرد تنم را

باورم شد ضعيفم

باورم شد مي ترسم

راستي پيرمرد

کمي بود شوخ طبع

خنده رو خنده رو

با دو سه تايي داشت پچ و پچي

ناگاهان دوباره رد شد

آن پوچ فطرت

آه درد درد درد

با دو دست تهي فطرتش

نشاند روي صندلي پيرمرد را

و داد زد

اين جا بيمارستان است

و دگر ناگفتني ها

پيرمرد نشست

با صدا نشست

بي پروا نشست

نافطرت برفت

کفر گويان هي مي گفت

اينان که خدا نيستند

هي منت هي منت

هي خم شو هي راست شو

آخر بي شمار تهمت بشنو

و هي مي گغت و هي مي گفت

من  غرورم خشمناک تر دوچندان

ولي نالان

ولي گريان

دوباره سرزنش فرياد زد

تو ترسويي

تو ضعيفي

طفلي پيرمرد

از درد آن هيچ فطرت

درد پسرش برده از ياد

و هي مي گفت بريم بريم

و....

بعد از ديري

طبيب آمد و نوبت من شد

چه طبيبي

لبي بي خند

رويي با چين

و....

رفتيم به داخل شهر

رخدادهايي افتاد

بديدم چه رخدادي

دگر نمي گويم

نمي توانم بگويم

برايم درد آور است

براي ايرانم بد است

ولي خطاب به همان پوشالي فطرت ها

درست که فرق دارد لباسمان

رنگ چهره مان

فرهنگ شهرمان

درست که لهجه داريم

درست که از شهرستانيم

به سبحان تعالي

ما شهرستانيها

چنان بزرگي دلي داريم

که شما و کلان شهرتان

روي هم غرق آن مي شويد

مدفون مي شويد

خاک مي شويد

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
ما شهرستانيها چنان بزرگي دلي داريم که شما و کلان شهرتان روي هم غرق آن مي شويد................................خیلی قشنگ بود و زیبا و پرمعنا :) ممنون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
کاش کمی کوتاهتر بود این متن قشنگ و این حرفهای حسابی.. :-) ممنونم :-))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
چقدر طولانی بود :|
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات