نجواهایش مادرانه‌اند

نجواهایش مادرانه‌اند

نویسنده : زهرا- خسروی

صدای باران که خروارِ ردپاهایش را می‌مالد به پنجره اتاقم را خوب حس می‌کنم. اینکه پشت پنجره من حبس شده و برایم می‌رقصد را خوب حِس می‌کنم. فقط باید سمعک خاطراتِ بارانی را بگذارم روی گوش‌هایم تا یک سیل به عمقِ خواب‌های کوکی شده بیاید توی سرم. بعد فشار پلک‌هایم دو برابر شوند. بعد هم جلوی آینه بشینم و به مرورِ لَکه‌های اعصابم برسم.

باران به من یاداوری می‌کند آدم‌ها چه زود خیس از درد می‌شوند، چه زود سرما خشک‌شان می‌کند، چه زود خیابان‌ها را فرار می‌کنند. باران عجیب زیباست، پشت پنجره اتاق باشی یک گل گاو زبان دَم کنی و بویش را تقدیم هوای سردِ اردیبهشت کنی. انگار یک نفر دارد مُدام برایت گیتار می‌زند، گیتاری که فالش در آن راه ندارد، مُدام با تو می‌خواند و برایت قصه‌ها می‌بافد، با تو تمامِ کوچه‌های ذهنت را آب پاشی می‌کند و اتاقک‌هایش را از منزوی بودن و پوسیدن در می‌آورد. با تو توی خیال‌هایت سلام‌های بلند می‌کند و تو یواشکی هوس می‌کنی قدم بزنی میان همین حس‌های خوبِ او، روی سنگ فرش‌های خیس خیابان پاورچین پاورچین قدم بزنی. شالاپ خودت را بیاندازی داخل چاله چوله‌های خیابانِ ششم و بلند بلند با باران بزنی زیر خنده. برایت از آدم‌ها بگوید، از عبورِ سرد نگاهشان به هم، از نگرانی‌های بی‌ربط روزمرگی‌هایشان، از روتین بودنِ زندگی‌هایشان و تو همه را بدانی و قفل بزنی به دهانت که نکند باران تو را هم مثل آن‌ها بداند.

او از پیر شدن ثانیه‌ها به پای آدم‌ها بگوید و تو فقط توی چشم‌های گرمش ذوب شوی و باز قفلت را محکم‌تر کنی. باران عجیب زیباست اما من همان آدمم همان آدم روزهای سرد کوچه‌های خیال(!)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
زیبا بود...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
تشکر (:
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
:) .... زیبا
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
زیبا خوندی (:
Cold
Cold
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
باید تمام باران ها را قدم زد .... آهسته تر از پاک شدن حافظه ها
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
جرات میخواد،ماها اهل فراریم[!]
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
عالی بود تشکر .
پربازدیدتریـــن ها
من هیچوقت نفهمیدم

مشکل دقیقا چیست؟

٩٦/١١/٢٣
شعری سروده خودم

روی مرز هالیوود

٩٦/١١/٢٣
پا به ویرانی دلم می‌گذارد

چشم هایش

٩٦/١١/٢٥
التماس تفکر

«و» مثل ولنتاین

٩٦/١١/٢٦
صندوقچه افکارم

می نوشتیم آن زمانی که نوشتن مد نبود

٩٦/١١/٢٦
تقدس حجاب

محتاج نگاهیم بانو

٩٦/١١/٢٦
آرامش و لبخند

از پری تا پری

٩٦/١١/٢٣
500 تومان به او بدهید

گدای محتاج تر

٩٦/١١/٢٤
از دانشگاه رفتن و نگاه دیگران

يك ترم بعد

٩٦/١١/٢٣
سکوت می کنم

هر چه بادا باد

٩٦/١١/٢٤
زندگی کوتاه است

سی سالگی

٩٦/١١/٢٥
چطور می توانید چیزی ننویسید؟

جادوی نوشتن

٩٦/١١/٢٤
شعری سروده خودم

جویای محبت

٩٦/١١/٢٩
من غلام قدیس ولنتاینم

ولم تایم، روز عشاق

٩٦/١١/٢٦
صدای پای نم نم اش

بارونم

٩٦/١١/٢٨
به‌سوی بهشت

در جمعیت

٩٦/١١/٢٥
شعری سروده خودم

تو قصد کشتنم را کرده ای

٩٦/١١/٢٨
خدایی که در این نزدیکی‌ست

طریق عاشقان

٩٦/١١/٢٨
فیلم بین حرفه ای شوید

مختصر نگاهی بر فرم و محتوا

٩٦/١١/٢٨
ترانه ای سروده خودم

چقدر دلگیرم از بهمن

٩٦/١١/٢٩