زندگي شايد همين باشد

زندگي شايد همين باشد

نویسنده : Mehran

پنج شنبه شب‌ها مثل هميشه ساعتم را روي 5:30 كوك مي‌كنم، مي‌گذارمش بالاي سرم و مي‌خوابم.

صبح كه صداي زنگش مي‌آید دستم را به زور بهش مي‌رسانم تا خفه‌اش كنم و بيدار شوم تا بروم سر ِكار. اما يكهو يادم مي‌آید كه امروز جمعه است و مي‌توانم بخوابم. با خوشحالي از جا مي‌پرم، ساعت را مي‌گيرم و با تمام قدرت مي‌كوبمش به ديوار!

دم ظهر كه از خواب بيدار مي‌شوم اولين كاري كه مي‌كنم اين است كه از توی كارتنِ ساعت‌هاي داخل كمد يك دانه بردارم، روي 5:30 كوكش كنم و بگذارم بالاي سرم.

پولش مهم نيست، نمي‌دانيد چه لذتي دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
paariss
paariss
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
واقعا که لذت بخشه....:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
:)) .........ایولا........... خشونت کنترل شده یعنی همین
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
خیلی باحال بود :))))))))))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد! (احمد شاملو)
Mehran
Mehran
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
مهدي اخوان ثالث
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
0_o
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
خب یه سیب زمینی بذارین کنار ساعت سیب زمینی رو پرتاب کنید!! کار باحالیه خداییش، ولی تکلیف ما که گوشیمونو کوک میکنیم چیه؟؟!!! :))))
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
شانس آوردین آیفون سیکستون رو کوک نمیکنین :))
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
تبلیغات
تبلیغات