عاشقانه‌های یک سرباز

عاشقانه‌های یک سرباز

نویسنده : ریحانه_ارغیانی

پوتین‌هایش را در می‌آورد، کلاه لبه دارش را از سر بر می‌دارم، سر تراشیده شده‌اش نمایان می‌شود. آرام و پاورچین به سمت اتاق عشقش می‌رود. در را که باز می‌کند، عشقش هنوز در رختخواب است. با شوخی‌ها و قلقلک نامزدش را بیدار می‌کند. هر دو عاشقانه به هم لبخند می‌زنند. زن از رختخواب بلند می‌شود و بعد از بوسه‌ای که پیشانی‌اش را نوازش می‌کند صورتش را می‌شوید. سرباز لباس‌هایش را عوض می‌کند، زن با گفتن چه خبر از پادگان سر صحبت را به دست می‌گیرد. سرباز از کشیک شبانه و شوخی‌های هم خدمتی‌هایش می‌گوید و زن از خنده ریسه می‌رود. سفره صبحانه دو نفره‌شان پهن می‌شود. سرباز نگاه عاشقانه‌اش را به نامزدش می‌دوزد و مثل هر روز صبحانه‌شان را با لبخند میل می‌کنند.

یکسال بعد، سرباز خسته از پادگان به خانه می‌رسد. اخم‌هایش در هم گره خورده. همسرش از خواب برمی‌خیزد. با مهربانی به سمت همسرش می‌رود، سگرمه‌هایش در هم رفته. زن دلیل می‌پرسد. سرباز یقلوی‌اش را به روی میز می‌گذارد، کاپشنش را از تن به در می‌کند و خبر از اضافه خدمت می‌دهد که دلیلش غیبت‌های عاشقانه‌اش بوده که به دیدن همسرش می‌رفته. زن بلند می‌خندد و غرق در شادمانی از عشق شوهر سربازش.

سه ماه بعد، سرباز کارت پایان خدمتش را می‌گیرد، موهایش آنقدر بلند شده که نیاز به اصلاح دارد. به خانه می‌رود. زن منتظرش است. زن از خوشحالی گرفتن پایان خدمت همسرش ذوق می‌کند و سرباز غرق در افکار گوناگون خرج زندگی و کار و اجاره منزل که به زودی قرار بود مستقل شوند.

یک سال بعد مرد شاغل شد، حقوق که کفاف زندگی‌اش را نمی‌داد، به خانه بر می‌گشت و تمام دق دلی‌اش را سر زن خالی می‌کرد. زن می‌ساخت و سعی می‌کرد کسی سر از زندگی‌شان در نیاورد. زن آلبوم روزهای سخت دوران سربازی را برای شوهرش باز کرد. اشک در چشمان مرد حلقه زد، تمام خاطرات دوران نامزدی‌شان را با هم و با چشمانی از اشک لبریز مرور کردند. مرد بوسه‌ای به پیشانی همسرش نهاد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
خیلی خیلی قشنگ بود .... چقدر زیبا و پر احساس ..... چقدر دوست داشتنی
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
آخی ... الهی ... ^_^
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٣١
٣
٠
چقد این مردها فراموش کارن هی باید این خاطرات خوب رو بهشون یادآوری کرد:))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
موافقم با اين كامنت.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٠١
١
٠
تمام ترس های یک زن از زندگی توی این متن ریخته شده بود....
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٠١
١
٠
این ثابت شدس که واسه پایدار بودن یه زندگی زن باید تقاص بیشتری رو بده (البته اینم صددرصد نیست)....خیلی قشنگ بود...فقط جمله هاتون خیلی کوتاه کوتاه تموم میشد....مرسی :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
سلام ودرودبرشما.عیدتان فرخنده
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
خیلی زیبابود
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
با این وضع بهتر بود هیچ وقت کارت پایان خدمت نمی گرفت سرباز : (
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
وای چه خوب بود این متن. یکی از اقوام ما چون شوهرش سربازی نرفته بود مجبور بود سه سال عقد بمونه.همه میگفتن اشتباه کرده که قبول کرده اما اون سه سال با هرسختی که بود گذشت.الان اونا دو تا بچه دارن و متاسفانه شوهرش گاهی اوقات انگار یادش میره این سختی ها رو.گویا اونم لازم داره یه بار خاطرات اون زمان براش یادآوری بشه.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
سلام ... زيبا بود امشب يك داستان كوتا از رويش مي‌نويسم
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
داشتن یکی که از ته قلب دوسش داشته باشی می تونه هر شرایط و مشکلی رو برات قابل تحمل کنه ولی خدمت سربازی رو سخت تر از نزدیک با مشکلات بچه های متا هل و متعهد تو پادگان آشنام
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
البته که زندگی با همین سازش هاشِ که میشه زندگی...
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
آخـــــی :)) زندگی همینه دیگه....شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
واقعا سخته!!!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤