کارگاه داستان کوتاه / قسمت سوم
اینجا قرار است با هم و پله به پله داستان بنویسیم

کارگاه داستان کوتاه / قسمت سوم

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

 

شخصیت:

- داستان به هیچ‌وجه نباید بی‌شخصیت باشد. البته خیلی هم نباید با شخصیت باشد. یعنی تعداد شخصیت‌های فرعی و شخصیت‌ها (یا شخصیت) اصلی باید با موضوع و حجم داستان‌تان متناسب باشد.

- شخصیت داستانی می‌تواند یک آدم، یک حیوان، یک خودکار، یک هویج یا هر چیز دیگری باشد که در روند داستان نقش اساسی به عهده دارد.

- هر شخصیتی(چه داستانی، چه غیر داستانی، مثل پسرخاله‌تان!) یک سری ویژگی‌ها دارد که عبارتند از: ویژگی‌های بیرونی (مثلا قد بلند، چشم رنگی و...)، ویژگی‌های درونی (مثلا ترسیدن از حشرات، علاقه به رنگ نارنجی، لرزیدن دست وقت عصبانیت و...)، ویژگی خاص (مثلا عاشق خوردن نیمرو با دارچین!). این آخری همان چیزی است که شخصیت داستان شما را از یک شخصیت دیگر متمایز می‌کند. (پس یک بار دیگر با دقت بخوانیدش).

- در مورد این‌که چطور در داستان ویژگی‌های شخصیت را نشان بدهیم (مثلا چطور بگوییم فلانی عصبانی است، به جای گفتن «فلانی با خشم زیاد به طرف در رفت!») در قسمت بعد صحبت می‌کنیم. فعلا بچسبید به ویژگی‌هایش.

- شخصیت‌های داستانی باید واقعی باشند. چی؟ پارادوکس دارد؟ خیر! هر شخصیتی مثل تمام هم‌نوعانش یک زندگی عادی دارد که شما به عنوان نویسنده فقط یک برش از آن را در داستان خود می‌آورید. شخصیت باید آنقدر واقعی باشد که به قول یک نفر (که اسمش را یادم نیست!) بتواند از داستان بیاید بیرون و به خاطر چیزی که درباره‌اش نوشته‌اید از شما تشکر کند یا به فحش‌تان بکشد!

- وجود تضاد در ویژگی‌های شخصیت و حوادث داستان (که قبلا درباره‌اش صحبت کردیم) جذابیت داستان را بالا می‌برد. مثلا پسری که به عنکبوت حساسیت پوستی دارد اما به خاطر کم نیاوردن توی یک شرط‌بندی مجبور می‌شود دستش را تا آرنج توی یک کوزه پر از عنکبوت کند.

تکلیف (1): 

یک شخصیت انتخاب کنید (از شخصیت‌های زندگی‌تان، یا داستانی که می‌خواهید بنویسید) و 20 مورد از ویژگی‌های بیرونی، درونی و ویژه‌اش را فهرست کنید. (به این کاری نداشته باشید که همه این ویژگی‌ها در داستان به دردتان می‌خورد یا نه، فقط بنویسید. چون شخصیت باید واقعی به نظر برسد.)

 

گفت‌وگو:

- به قول یکی از اساتیدم، از آن‌جایی که اکثر آدم‌ها در دنیای واقعی قدرت تکلم دارند، شخصیت‌های داستان هم اگر لال نباشند و حرف بزنند، واقعی‌تر به نظر می‌رسند.

- درست است که گفت‌وگو خوب است، اما هر گفت‌وگویی نه! یعنی برای دیالوگ نوشتن، باید توی تک‌تک کلمه‌ها و جمله‌ها دقت کنید. چون گفتگوی بد، جز کسل کردن خواننده (و احتمالا خواباندن او!) به هیچ دردی نمی‌خورد!

- گفتگوهای هم جهت (مخصوصا موافق) معمولا جزو همان گفتگوهای خواب‌آورند. مثل مهمانی‌هایی که سر یک میز نشسته‌اید و یک نفر یک چیز می‌گوید و همه به ترتیب، حرف او را تایید می‌کنند و شما ترجیح می‌دهید پرتقال بخورید تا به حرف‌هایشان گوش کنید! درحالی که اگر یک نفر با گوینده مخالفت کند، شنیدن بحث‌های موافق و مخالف جذاب‌تر می‌شود.

- یادتان نرفته که گفتیم شخصیت‌ها واقعی‌اند. خواننده‌های داستان هم واقعی‌اند. عده‌ای از میان همین مردم. پس گفت‌وگوها هم باید واقعی باشد. یعنی از فضا نیامده باشند و توی زندگی واقعی اتفاق بیفتند. کم پیش می‌آید که دو نفر توی اتوبوس درباره فرمول‌های فیزیک اتمی صحبت کنند و دیگران مایل به شنیدن باشند درحالی که اگر همان دو نفر در مورد خودکشی فلان بازیگر حرف بزنند، همه حواس‌شان را جمع می‌کنند که ببینند چه چیزی متوجه می‌شوند.

- همان‌قدر که خودتان توی حرف‌هایتان احساساتتان را بیان می‌کنید، شخصیت‌های داستانتان هم باید همین کار را بکنند.

تکلیف (2):

یک روز از صبح تا شب به گفت‌وگوی آدم‌هایی که اطرافتان هستند دقت کنید (تابلو دقت نکنید ها، یعنی فال‌گوش نایستید، برایتان بد می‌شود) و ببینید کدام‌شان جذابیت داستانی دارند.

تکلیف (3):

یک صحنه که خودتان دوست دارید (مثلا دعوای دو دوست قدیمی، پول خواستن یک برادر از خواهرش و...) را فقط با گفتن چند دیالوگ در یک گفت‌و گو نشان دهید. (با رعایت نکات بالا).

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
«علی بریم استخر» «برو بابا تو با اون شکم گوریلیت می تونی شنا کنی.» «حالا تو بیا بریم .بعدشم من یک ساله دارم شنا تمرین می کنم، نردبون دزدا»
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام. خوب بود اما کاش بیشتر ادامه می دادین چون منظورم از بیان یه صحنه، شرح یه واقعه کوتاه (که توی یه صحنه جا بشه) صرفا در قالب دیالوگ بود. ولی انتقال اطلاعاتتون در حد همین چند جمله خیلی خوب بود :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/١٨
٣
٠
حسن صد بار بهت گفتم یواش بزن ،مگه نفهمیدی مرتیکه لندهورگفت این بار اگه بیفته پارش میکنم.»«کور که نیستی دیدی که خورد به تیر دروازه کمونه کرد.»«خوبه حالا دیگه زر نزن بدو تاپارش نکرده بگیرش.»«اگه منو درخونش ببینه توپ ونمیده.»«نه اقا رضا مرد خوبیه وقتی نشئه باشه مهربون می شه.»حسن به سمت در حیاط اقا رضا میرود وبا خودش غر می زند.«خر نفهم همش زور میگه هر کی توپ و میندازه من باید بیارم.»اقا رضا در حیاط را باز میکند.«س.سلام اقارضا »«گیریم سلام چی می خوای؟»هیچی اقا رضا توپ افتاده تو حیاط تون.»«ببینم تو پسر ممد شاطر نیستی؟»«چرا هستم»«بیا ورش دار.»حسن توپ را ازباغچه پر اب برمی دارد.«به بابات بگو سه تا نون نگه داره میام می برم.»«چشم»حسن با خوشحالی توپ رابه طرف علی میزند.«بیا گامبو اینم توپ.»علی توپ را در هوا می قاپد .«گامبو باباته»لحظه ای بعد توپ در هوا چرخ می خورد و دوباره به حیاط اقارضا می افتد.:فکر می کنم این یکی کاملتر باشه.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
بله این یکی خیلی کامل تر و بهتر شده . مخصوصا اگر اون چند خط توصیف رو هم ازش حذف کنید و سعی کنید در قالب جمله های گفت و گو تغییر شخصیت ها رو نشون بدید خیلی عالی تر میشه :)
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
با خوندن این یادداشت دلم دوباره هوای داستان نویسی و خلق شخصیت کرد ! برای من همیشه هیجان انگیز ترین قسمت داستان نوشتنم انتخاب اسم و ویژگی شخصیت ها بود طوری که تو مدرسه یه جماعتی رو بسیج میکردم واسه شخصیت اصلی اسم پیشنهاد کنن !! چقدر خوب بود هعییی :))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
به هوای دلت گوش کن... :))
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
- ای بابا الان جدی جدی اینجا گیر افتادیم؟باید چیکار کنیم؟ +زنگ خطرو زدم مشکلی نیست.راستی شما آقای .... هستید.درسته؟ -آهان خوبه.بله خودمم. +راستش12-13 سال پیش بود یه بار چندتایی شعر واستون ایمیل کردم و نظرتونو پرسیدم بهم گفتید شاید بهتر باشه تو یه زمینه ی دیگه ای فعالیت کنم. -اوم جدی؟امیدوارم باعث نشده باشم نوشتنو بذارید کنار. +خب از اون موقع به بعد چند باری رفتم سراغ شعر ولی همش تو ذهنم میگفتم من که استعدادی ندارم پس واسه چی وقتمو هدر بدم.اگه اون موقع باهام بهتر تا میکردید الان موقع دیدن یه کتاب شعر اینهمه حسرت نمیخوردم فوقش تلاشمو میکردم خودم با چشمای خودم میدیدم بی استعدادم اونجوری راحت تر باهاش کنار میومدم.اصلا چی باعث میشه که درباره ی استعداد داشتن یا نداشتن بقیه قضاوت کنیم؟! -اووووم خب من واقعا متاسفم اونموقع تازه شعرام معروف شده بود.خیال میکردم نابغه ی ادبیاتم و میتونم با خوندن چند تا شعر از هر کس درباره ی آینده ی ادبیش نظر بدم.البته شما هم نباید با تکیه به حرف من به این آسونیا تسلیم میشدید. +وقتی مردم درباره ی اخلاق فوق العاده ی شما حرف میزنن همیشه تو دلم میگم اونا نمیدونن در حقیقت چه جور آدمی هستید. -درک میکنم که شما دنبال یه مقصر برای ناکامیتون میگردید و خب من گزینه ی مناسبی هستم انگار.اما شما که با یه جمله ی من از آرزوتون دست کشیدید حتی اگه منم اون حرفو بهتون نمیزدم با این روحیه ی انتقاد ناپذیرتون موفقیتی بدست نمی آوردید یا بهتر بگم قبل از اینکه بخواین به موفقیت برسید کنار میکشیدید. +شما عوض نشدید هنوزم به خودتون اجازه میدید درباره ی موفق شدن یا نشدن بقیه قضاوت کنید. -حق با شماست من معذرت میخوام .پس چرا این آسانسور درست نشد؟مطمئنید زدن اون دکمه کافیه؟ واااااای ببخشید خیلی زیاد شد:(
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
١
٠
ممنون از دیالوگ ها :) میدونی مشکل اصلی دیالوگ شما چیه؟ همون واقعی نبودن. و البته اطلاعات زیاد دادن. توی گفت و گو نباید اطلاعات تابلوی بیش از حد به خواننده بدیم. یعنی در این صورت خیلی واقعی به نظر نمیرسه که به محض گیر افتادن دو نفر توی آسانسور همچین گفت و گویی بین اون ها رد و بدل شه. شاید صرفا سه چهار تا جمله گوشه کنایه دار، می تونست همین انتقال مطلب رو انجام بده. لازم نیست همه اطلاعات مورد نیاز رو توی جمله ها بگیم. مثلا معروف بودن شخصیت دیالوگتون از همون اول مشخصه و نیازی به تصریح کردنش نیست. یه سری چیزها رو هم همیشه باید بذاریم به عهده حس ششم و قوه تخیل مخاطب. مخاطب از اینکه خنگ فرض بشه بدش میاد و پیش خودش میگه «چقدر داره توضیح میده. خسته شدم!»
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
ممنون:) آره خودمم همون موقع که نوشتم حس کردم یه مشکلی داره ولی نمیدونستم چی که الان فهمیدم:) راجع به غیر واقعی بودنو ایناش باهاتون موافقم اصن نمیدونم جه مرضیه چیزی که تو ذهمنمه با چیزی که مینویسم فرق داره شروع به نوشتن که میکنم جوگیر میشم و جمله های شعاری مینویسم:) راجع به شروع مکالمه راستش داستانی که تو ذهنم بود این بود که اون نفر به محض ورود به آسانسور شاعرو میشناسه و بین طبقات و در فاصله ی پیاده و سوار شدنه آدما هی فکر میکنه با شاعر حرف بزنه نزنه تا اینکه وقتی آسانسور گیر میکنه تصمیم میگیره چیزایی که تو دلش مونده رو بگه برای همین فوری شروع به حرف زدن میکنه راجع به معروفیت اصلش میخواستم بگم چون شاعر اونموقع معروف شده بود تو جو شهرت و اینا فک میکرده چه آدم مهمی هست و میتونه راجع به بقیه راحت نظر بده ولی خب مثله اینکه خوب منظورو نرسوندم:) یه دیالوگ دیگه مینویسم با اجازه ببینم بهتر میشه یا نه: + چقد طول میکشه؟ - 6-7ماه +ینی میخوای6-7 ماه زندگیتو ول کنی به امون خدا - زندگی کدومه بابا؟6-7سالم گم و گور بشم به هیچ جا برنمیخوره + ننه بابات چی؟ - حالا جند ماه ریختمو نبینن چیزیشون نمیشه تازه داداش احمدم هست هواشونو داره.ببین هر چی تلاش کنی فایده نداره من تصمیممو گرفتم. + آخه الاغ مگه فقط تصمیم گرفتن مهمه؟منم تصمیم داشتم خلبان بشم میبینی که یه مهندس داغونم.واقعا عرضه شو داری اینهمه مدت بزنی به کوه و کمر؟ - آره + دیگه با این قاطعیت وقتی میگی لابد عرضشو داری دیگه.فقط حواست باشه دوربینو حتما ببری.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
درسته ولی حرفی که می خواستید در مورد شاعر بزنید رو دقیقا با همون بیانی که هدف بوده نوشتین و فرقی برای دیالوگ بودنش قائل نشدین ... این یکی بهتره اما باز هم حس می کنم طولانیه. یعنی حتی با حذف شدن چند تا از جمله ها باز هم لطمه ای به گفت و گو نمی خوره :)
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
آهان درسته ممنون:-) درباره ی دیالوگ دوم میشه بگید مثلا کدومش؟بعد یه سوال اگه این دیالوگ کوتاه تر بشه یهو نمیپریم وسط داستان منظورم اینه که نباید یکم مقدمه چینی داشته باشه؟ ببخشید من اینقدر گیر میدما آخه میخوام یاد بگیرم:-)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٢
١
٠
کل جمله ها بین رفتن و نرفتن پاسکاری میشه. همین ها رو گفتم اگه حذف بشن و کل محتوا مثلا توی 4تا جمله رد و بدل شه . نه آخه قرار نیست اینجا داستان بنویسیم که. ایندفعه فقط می خوایم یه صحنه رو با دیالوگ نشون بدیم. حتی اگه یهو بیفتیم وسط داستان. فقط تمرین دیالوگ نویسی. کل داستان نیست :)
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
ویژگی ها رو ننوشتم.ویژگی شاعرو مینویسم: ظاهری:قد متوسط.موهای لخت مشکی.چشم روشن.تیپ ساده و غیرشاعرانه! درونی:منزوی.خشم ابراز نشده درونی!.تو حرف قاطع به نظر میاد اما در عمل کمی بی عرضه و محتاط.ناراضیو معترض.دل رحم.تحمل و صبر زیاد خاص:از بستنی خوردن تو بارون خوشش میاد.به جمع کردن کلکسیون علاقه منده.(من این ویژگی خاص رو خیلی درک نکردم ویژگی درونی هم انگار میتونه یه جورایی خاص باشه.)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
١
٠
اینا خوب بود :) بله دقیقا. ویژگی خاص میتونه درونی یا بیرونی باشه ولی نکته اش همینه که خاص شخصیت شماست. مثلا چند تا بخیه بزرگ روی دماغ یه نفر یه ویژگی بیرونی ولی میتونه خاص شخصیت داستان شما باشه یا مثلا همین که وقتی یکی ناراحت میشه به جای گریه کردن یهو بزنه زیر خنده، با اینکه درونیه ولی یه ویژگی خاص برای شخصیت داستان یه نفره:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
آخرش تنبلی کار دستم داد و تکلیف کارگاه قبلی رو ننوشتم:(
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
وقت هست هنوز:) بنویسین
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
سلام :) شخصیت دختر داستانی که می‌خوام بنویسم رو انتخاب کردم. ویژگی‌های بیرونی:1- دندان‌های سفید و درشت‌تر از حدمعمول 2- موهای مشکی و صاف 3- دست‌های ظریف و کشیده 4- قدبلند با استخوان‌بندی نازک 5- چشم‌های سبزرنگ و وحشی 6- بینی کشیده و قلمی محکم 7- شانه‌های پهن وصاف 8- لب‌های صورتی با خطوط نمایان ویژگی‌های درونی: تنفر از صدای قرچ قرچ ناخن‌گیر 2- دورگه شدن صدا هنگام خشم 3- احساس ترس از سوت و کور بودن محل زندگی 4- سرخ شدن هنگام خوشحالی 5- علاقه به موسیقی راک با صدای بلند 6- عرق کردن دست‌ها هنگام ترس 7- زل زدن به یک نقطه برای مدت طولانی ویژگی‌های خاص: تنفر و انزجارشدید از صدای گربه‌ها 2- علاقه به نشستن داخل زیرزمین تاریک و فکرکردن 3- علاقه به خوردن جگرخام گوسفند 4- استفاده از عطرغلیظ مردانه هنگام خواب 5- موهای کوتاه پسرانه با یک گوشواره 6- خوردن شربت خاکشیر با مربا در نصف‌شب‌ها 7- تکرار 3باره واژه‌هایی که باعث استرس و نگرانی‌اش می‌شوند زیرلب.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
خیلی خوب بودن :) حتی داشتن یه ویژگی خاص هم عالیه چه برسه به این همه :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
این گفت‌وگو بین سه نفر شکل گرفت... -مغز داری بدی؟ +نه تموم شد *چند دهم میخوای؟ -[باصدای بلند میخندد] +از اون مغزها نمیخواد. * از کدوما؟ -از همونا که تو نداری (منظور هوش و آی کیو ست) +مغزهندونه میخواد جلبک *اوهوم به حرفاش میخوره بیشتر یه جلبک گشنه باشه تا بخواد چیزی بنویسه.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
دیالوگ هم خوب بود. حتی اگه ادامه می دادی شاید بهتر هم میشد. چون قابلیت ادامه دادن و بازم بامزه تر شدن رو داشت. در همین حجمی که نوشتی انتقال اطلاعات و غیر مستقیم بودنش همخوانی داشت به نظرم :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
- میخام برم اسم بنویسم واسه کلاس. - وقتتو با این چیزا هدر نده، برو دنبال چیزی که به دردت بخوره. - خب اینم به درد میخوره. - کشیدن یه چهره ی سیاه سفید، گلدون سیاه سفید، لیوان ِ سیاه سفید، به چه دردت میخوره؟ - به دلم کمک میکنه. - همه چیز که دل نیست، باید بری دنبال کاری که یه حرفه یاد بگیری، بعد بتونی از توش پول در بیاری. - همه چیز پول هم نیست، اگه اونقدر پولدار شم و باز این حسرت ِ کلاس طراحی بمونم تو دلم اون همه پول به چه درد میخوره؟ - خب میتونی وقتی پولدار شدی بری کلاس طراحی. - هر کاری زمان خودش باید انجام بشه، ده سال دیگه اگه برم کلاس اسم بنویسم بازم حسرت الانم رو فراموش نمیکنم. - احمق نباش، اگه پول نداشته باشی از گرسنگی میمیری، همین دلی که داری ازش حرف میزنی هم واسه زنده موندن به پول وابسته ست. - احمق نیستم، اگه کلاس طراحی نرم، دلم میمیره، وقتی دلم بمیره اون همه پول به دردم نمیخوره.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خیلی تکرار داره. یعنی انگار از اول تا آخر هی داریم تکرار سه تا جمله رو می خونیم. میشه خلاصه تر و جذاب تر بشه :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
از بین همین دیالوگ شخصیت یه نفر رو با ویژگی هاش توصیف میکنم. ویژگی های بیرونی: 1. یه دختر ظریف 2. چشم مشکی 3. مو مشکی ویژگی های درونی: 1.علاقمند به نقاشی و طراحی 2. یه آدم احساساتی ویژگی های خاص: 1.به شدت خیال پرداز(جوری که اگه یه پروانه ببینه واسه اش داستان مینویسه که اسمش چیه و از کجا اومده و داره کجا میره و چیکار میخواد انجام بده) 2. علاقمند به خوردن پنیر و مربا با هم 3. اسم گذاشتن برای هر وسیله ای که داره(کیف و لیوان و...) 4. شکلات خور اونم دقیقا ساعت 3 نصف شب
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ویژگی های خاص خوبن اما درونی و بیرونی ها خیلی کلی اند. اگه یک کم بیشتر وارد جزییات بشین نوشتن داستان و شخصیت پردازی راحت تر می شه براتون:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام ... متشكرم عالي بود سري به انجمن ما هم بزنيد باعث افتخار است
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلام :) ممنون. لینک انجمنتون رو هم می ذاشتین کاش. خودم پیدا می کنم البته. :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
سلام ... انجمن ادبیات داستانی دریچه
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
توی تاکسی بودم. بحث یارانه‌ها بود. راننده پُک عمیقی به سیگارش زد و با نیش‌خند گفت «الآن شیش ساله دارن یارانه می‌دن. همه‌ش هم چل‌وپنج تومن. اونم با این شیب ملایم تورّم. متورّم کردن ملت رو». نفر جلویی که حوصله نداشت فقط سر تکانید. خانم میان‌سالِ خوش‌لباس و معطّر کنار من که به نظر از آن متموّل‌های روشن‌فکر بود نگاه‌ش را از خیابان گرفت و گفت «به قول شریعتی به فقیر کمک نکنیم، با فقر مبارزه کنیم». موقع پیاده شدن راننده به‌م گفت «شما نظرت رو نگفتی ها جوون». لب‌خندی زدم و جواب دادم «یارانه را از من بگیر، یار را نه».
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
سلام :) جمله هایی که به عنوان دیالوگ گفتین خیلی خوب و هوشمندانه هستن اما بیشتر منظورم این بود که هیچ توصیفی به کار نبریم و ببینیم صرفا با دیالوگ میتونیم همه چیزو به مخاطب منتقل کنیم؟ شخصیت آدما، شغلشون، محیطشون، سنشون و هر چیز دیگه ای که بتونیم...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلام. ببخشید خانوم معلم من یکم دیر فرستادم تکالیفم رو. الان تکالیفم تو کارگاه قبلیه. :// می خونیدشون لطفا؟ :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلام :) بله بله حتماااااا :)
Houriya_sh
Houriya_sh
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ویژگی پسر : قد متوسط , لاغر , چشم و مو مشکی , اخم همیشگی , لباس مرتب و اتو کرده ویژگی درونی : حریص ب پول , ناامیدی و نارضایتی از زندگی ویژگی خاص : تیک عصبی وقتی ک خیلی نا امید و درمونده میشه گوشاش تکون میخوره مکالمه بین پرستار و پسر -چجوری اومدی تو ؟ + در باز بود – لابد کار نامزد بی معرفتمه ک اومد خدافظی کرد و رفت, خب؟ امرتون؟ * از من خواستن بیام ازتون پرستاری کنم –خواستن ؟ کی خواسته؟ * نمیدونم نمیشناسم – اسمش ؟ * ازم خواستن چیزی بهتون نگم – پس برین از خودش پرستاری کنین , من نیازی ندارم * ولی شما نیاز ب پرستاری دارین و از منم خواستن از شما پرستاری کنم چه بخواین چ نخواین
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلام :) ویژگیا خوب بودن. دیالوگ هم به جز اون بخش «نامزد بی معرفت» که انگار خیلی تابلو می خواد یه اطلاعات (حتی اطلاعات منفی) به خواننده بده، بقیه اش خوب بود :)
نرگس
نرگس
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ویژگی های یک نویسنده ی جوان: اعتماد به نفسش کمه. همیشه چارخونه می پوشه. نسبت به بیشتر چیزهایی که برای بیشتر آدم ها مهمه، بی توجه مثل زمان، که باعث شده ساعت مچی ش رو که یک سال خوابیده همون طوری، بدون اینکه درستش کنه ببنده. قدش بلنده. دستای بلندی هم داره. موهاش همیشه و همیشه کوتاه. شوخه و فعالیت زیادی هم داره. در مقابل چیزهایی که حتی یذره هم عجیب هستن حسابی هیجان زده میشه. خیلی مودبه. در مقابل کسی که زور میگه احساس ضعف میکنه اما همیشه سعی میکنه حق ش رو بگیره. از اینکه مدادش رو بذاره پشت گوشش خوشش میاد و مدام این کارو انجام میده. کفشاش هم همیشه خاکی هستش. خیلی خیلی دیر عصبانی میشه. هیچ چیزی تو دنیا وجود نداره که بتونه خیلی ناراحتش کنه. وقتایی که تعجب میکنه اخم میکنه. باهوشه. معمولا از محیط اطرافش جداست و در تخیل خودش زندگی میکنه. احترامی که برای اشیا قائل خیلی بیشتر از آدماست. یه وقتایی ام موقعی که به دیوار یا در میخوره معذرت خواهی می کنه. از اینکه یکی مدام کنار گوشش دماغشو بالا بکشه خوشش نمیاد ولی هیچ وقت این رو به اون یک نفر نمیگه و سعی میکنه صبور باشه. و اینکه عاشق نوشتن...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خب به این میگن یه شخصیت پردازی عالی. چون حتی ویژگی های درونی و بیرونیتون هم خاص شخصیت داستانی خودتونه و این باعث میشه با اینکه هنوز داستانتون رو نخونیدم به محض اینکه یه نفر رو با این مشخصات توی خیابون ببینیم پیش خودمون بگیم «عه! شخصیت داستان نرگس!». خیلی خوب بود :)
Paeez
Paeez
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
من قول می دم این بار زود مشقمو بنویسم -_-
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
خوشال میشم :)
امیرحسین الف
امیرحسین الف
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
سلام علیکم :) خب! مچکر از تدریس شیوای شما و اینکه مثل کتابای آموزش داستان نویسی یه سری قاعده رو فقط تو مخ آدم نمیکنید :)) / تکلیف1: شخصیتمون یه سرباز ارتش سلطنتی بریتانیا هست در زمان جنگ جهانی دوم. ویژگی بیرونی: قد متوسط و هیکل متناسب، موها، چشم ها و ابروهای مشکی گره خورده(یعنی یه چهره ی شرقی عصبانی مثلن)، بینی بزرگ، دندونای تقریبن مرتب، با یه سیگار گوشه ی لبش ، کلاه نیم کره ی فلزی روی سرش، پالتوی بلند و چکمه های بلند و یک حلقه تو دست راستش. --ویژگی درونی: ترس از ارتفاع، تند بودن در عقاید و پایبندی شدید به اصول خودش، بروز ندادن احساسات عمیقش، --- ویژگی خاص: نوشتن اتفاقات در سخت ترین شرایط جنگی و مجروحیت با خودکار آبی / تکلیف 3: + ببخشید پدر، یکی از شیشه شیرهارو شکستم - ای بابا، چرا باز؟ + آخه... نور ماه کم بود؛ چراغ قوه هم باتری نداشت، تو راه کیسه خورد به میله های مزرعه ی آقای دیرک. - یعنی چی؟ میری تا اوناجا دو تا شیشه میخری بعد یکیشم تو راه میشکونی و میای؟ + دوباره توضیح بدم؟ عذرخواهی که کردم پدر. ندیدم... وگرنه عمدن که نمیشکونم. تازه خب من این راه رو وقتی میرم که هیچکس تو این حکومت نظامی جرات بیرون رفتن نداره، اونم با دوچرخه ای که با هر حرکتش آدم یک متر پرت میشه بالا. تقصیر منه که کیسه هم پرت میشه و میخوره به میله؟ باشه اگر شما بگید از این به بعد پیاده میرم و میام تا اتفاقی نیفته - ناراحت نشو پسرم... خواهر برادرات و مهمون هارو ببین! از این ناراحتم که چجوری سیرشون کنم. منو ببخش!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
سلام :) نظر لطفتونه. ممنون...:) تکلیف اول خیلی خوب بود ولی دیالوگه مصنوعی شده و نتونسته احساسات رو خوب منتقل کنه. اینطور که از مفهوم جمله ها برمیاد توی همین چند خط حس های خشم و ندامت و مهربونی باید بیان بشه ولی لحن جمله ها از اول تا آخر یکیه. حتی آخرش شعاری هم شده. یعنی غیرواقعی به نظر میاد که پدری که اول اون برخورد رو نسبت به شکستن شیشه داشته آخرش انقدر ساده بگه که منو ببخش پسرم. باید حس ها بهتر و طبیعی تر منتقل بشن :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
تکلیف اول: دختری قد بلند کشیده با یک قوس کمر خیلی عمیق، چشم هایی که از شدت لاغری گود افتاده اند دندان هایی یک دست و سفید و دندان های نیش بزرگ،دارای خط لبخند و چال گونه، موهایی به رنگ قهوه ای روشن و ابروهای پر پشت عاشق تماشای برنامه های کودک حتی در سن سی سالگی، عاشق بستنی شکلاتی،بیزار از کتاب از هر نوعی که باشد! عاشق تنهایی و قدم زدن همراه موزیک،عاشق حرف زدن و تحلیل کردن هر چیزی اعم از مهمترین مسئله ی روز تا بی ربط ترین چیز ممکن فک میکنم کافی باشه بیس تا شد؟؟:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
20 تا نشد ولی خوب بودن همشون. یعنی چه بیرونی چه درونی همشون خاص شخصیت داستانی خودت هستن، و این خیلی خوبه :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
تکلیف دوم: - گفتگوی سه چهار دختر دبیرستانی در بوفه ی کتابخانه: صبح رفتم ازش کیک بگیرم خندید و گفت از همون همیشگی ها نمیبرین؟ - خندیدم و گفتم نه ، (اصلا فک نمیکردم در عرض چند روز اینقد منو خوب شناخته باشه) -وای راس میگی سراغ منو نگرفت؟؟ - چرا گف اون دوستتون که چشای مشکی بزرگی داره چند روزیه نیومده نکنه نمیخواد کنکور بده؟؟ -منم بهش گفتم نه فقط چند روز به خودش استراحت داده -یعنی تو میگی منم یادش هست؟؟ -اگه من و سحر یادش باشه حتما تو رو هم یادشه دیگه!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
خوبه :) اصلا داستان نوشتن از حرفای مردم همیشه خوبه :))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
تکلیف سوم: - هیچ وقت در قبال کارهایی که براتون کردم ازم تشکر نکردین همیشه یه خط صاف رو میگیرین می رین و میایین بدون اینکه اصلا سرتون رو برگردونین طرف من و به جز سلام و خداحافظ حرف دیگه ای بهم بزنین - چرا من تشکر کردم حتی بعد از اون کارت هدیه ای که به عنوان پاداش دادین - نه نه اصلا هیچ وقت کسی از کارهای من تشکر نکرده - خب تشکر توی جمع مگه حساب نیست؟ - دستتون درد نکنه واقعا! -ولی خب ما هم توی اون مراسم جشن یه کادوی ناقابل برای شما خریدیم اینم یه جور تشکره دیگه - بعله و من هم فردای همون روز اومدم و از همتون تشکر کردم - شما هم هیچ وقت اجازه ی نزدیک شدن به ما ندادین - تا حالا شده چیز ی بخوایین و من در اختیارتون نذارم؟؟ - .............. - سکوت شما گاهی خیلی آزار دهنده است کاش گاهی هم بتونین مخالفت تون با عقاید منو با صدای بلند اعلام کنین - چشم های شما هم گاهی خیلی ترسناکه گاهی باعث میشه از ترس شراره هایی که یهویی توی شچم هاتون شکل میگیره سکوت کنیم - چیزی که من همیشه ازتون مخیوام فقط احترامه - و چیزی که ما از شما میخواییم کمی ازادیه. احترام تنها چیزیه که به زور نمیشه خریدش - و آزادی همون چیزیه که آفت شما جوون هاست برای بی نظمی و در رفتن از زیر کار
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
80 درصد اولش خیلی خوب و طبیعیه (البته تا حدودی زیاده گویی هم داره. یعنی اگه چند تا جمله رو حذف کنیم هم لطمه ای نمی بینه) ولی آخراش خیلی غیر طبیعی و شعاری شده. همین حرف ها رو شاید بشه یه جور بدون شعار گفت. مثلا همین جمله آخرو اگه بگیم «آزادی همون از زیر کار در رفتنه؟» هم سوالیه هم کوتاه تره هم شعار نداره هم خواننده رو به فکر فرو می بره :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٢
١
٠
دقیقا خودمم فهمیدم ولی چون عین دیالوگ های مدیر مدرسه مون وبد نخواستم تغییرش بدم:) روش فکر میکنم و اصلاحش میکنم ممنون از وقتی که میذاری نیلوفر عزیز
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
اگه لطف کنی و داستانم رو هم توی کارگاه دوم بخونی ممنون میشم:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
چشم.الان :)
s-kasiri
s-kasiri
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
من همین الان متوجه شدم که جلسه ی 3 و4 گذشته:|من عقب افتادم:((((( خب به نام خدا :) تکلیف 1 : 1-یه دخترقد کوتاه 2- موهاش مشکیه 3-موهاش مثه سیم تلفنه ولی وز نیست 4-لاغره(داره میشکنه) 5-سیب زمینی هارو خوب خرد میکنه 6- بعد از خرد کردن سیب زمینی ها انگشت هاشو میشکنه 7-وقتی استرس داره انگشت هاشو میشکنه 8-وقتی داره با دوستش تلفنی حرف میزنه موخوره هاشو میگیره( :| ) 9-روی موبایلش خیلی حساسه 10-دست چپش رو شکونده و زودتر از موقع گچشو باز کرده برای همین دستش کجه 11-یه تل قرمز داره که از دوم راهنماییش تاحالا همش تل های مثل اون میخره ( ینی بعد از شکستن یکی میره یه قرمز دیگه عین قبلیه میخره ) 12-عاشق ایان سامرهلدره:)) 13-همیشه لاک مشکی میزنه و ناخوناش کوتاهه 14-زندگیش رو بنفش کرده چون خیلی از رنگ بنفش خوشش میاد 15-از این مانتو مدل جدیدا که عین یه تیکه پارچس که مردم میپیچن دور خودشون بدش میاد 16-از فیلم ترسناک خوشش میاد ولی هیچ وقت حاضر نیست اونارو تنها ببینه با دوستاش میبینه 17-از همه ی پسرای خوشگل خوشش میاد:)) ( یکم هیزه :)) ) 18-از اهنگ الارم گوشیش متنفره:|حاضره بمیره و با اون صدا بیدار نشه 19-جیاط خونشون تاب نداره:(و از این موضوع بسیار ناراحته 20-از تماس فیزیکی مثل دست کسیو گرفتن یا بغل کردن بدش میاد:)) وای خدا بالاخره تموم شد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
خوب بود میگفتم 50 تا ویژگی بنویسین؟:)) خوب بودن. البته اگه از اول درونی و بیرونی و خاص رو جدا کنی راحت تری. چون موقع نوشتن داستانت مثلا یهو میبینی توی یه موقعیت خاص یکی از ویژگی های جسمی شخصیتت (مثلا بدن نرم داشتن) خیلی به دردت میخوره. اینطوری راحت تر میتونی استفاده کنی از ویژگیا :)
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
- مثال های ص 127 میاد؟ + نمیدونم - وا چته؟نمیتونی عین ادم جواب بدی؟:)) + پریا با امیر دوست شده - :|واقعا؟ + باورت میشه بعد از 4 سال که پسره التماسش کرد بالاخره رفت باهاش دوست شد - تازگیا امیرو دیدی؟ + اره:|به طرز وحشتناکی از اون حالت کاغذ بودنش دراومده و خوشگل شده:/ - واسه همین باش دوست شده دیگه + دلم واسه امیر میسوزه - به پریا توهین نشه ها ولی خیلی از این کارش بدم اومد + چیچیو توهین نشه!میخوام سر به تنش نباشه بابا . راحت بگو بریز بیرون - از این که انقدر خودشو میگیره بدم میاد + بیچاره امیر ... هعی - خیلی خب بابا نمیری.انقدرم دیگه دل سوزوندن نداره + :( - نههههههه:| به من نگو که ازش خوشت میاد + نمیگم:)) -من میرم ادامه ی درسمو بخونم:| تو هم تا ساعت7 که من کارم تموم میشه وقت داری خودتو جم کنی وگرنه مجبوری امتحانو از توی مغز خودت بنویسی نه از روی دست من:|
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
خب اولین مشکل اینه که توی داستان نمی تونیم از این شکلک ها استفاده کنیم. اصلا برای همین گفتم یه صحنه رو فقط با دیالوگ بنویسین که بتونیم بدون توصیف موقعیت و حس های شخصیت ها یا استفاده از این شکلک ها (فقط با استفاده از جمله و کلمه) حس رو منتقل کنیم. اگر یه دور بازنویسیش کنی و این شکلک ها رو برداری و اونجایی که حس منتقل نمیشه رو یه مدل دیگه بنویسی، خیلیییی هم خوب میشه :)
parynaz
parynaz
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
ميم: من كه چند لقمه خوردم دعوام شد نخوردم پ: چرا؟ ميم: ماهي داشتيم،آبليمو زده بودن، نخوردم پ:اتفاقا ماهي با آبليمو خوشمزه س كه، من عاشق ليمو هستم ميم:نه اينكه بريزي روش و بعد بذاري تو مايكروفر 😡 پ:آها، اينو راست ميگي ميم:گشنمه پ: نفس الان داره شستشو ميخوره ميم:هيچي هم ني بخورم 😡 پ:تو هم امتحان كن شايد خوشمزه شد :) ميم: خدا شفات بده پ: فعلا تو رو از گشنگي نجات بده،بعدش باشه، فعلا تو تو اولويتي ميم: اينو راست ميگي، دلم پيتزا ميخواد 🍕🍻🍔 :( پ: درست كنم الان برات؟ ميم: كلا توي ت همي، ترجيح ميدم اول تو رو شفا بده پ:خودت ميگي باهات مهربون باشم بعدش ميگي تو توهمم ؟ ميم: من گشنمه الان پ:به قول خودت مگه من يخچالم ؟ ميم:تخم مرغ نداريم، احتمالا بميرم :( پ:شوخي ميكني؟ كميته به شمام نداده اين ماه ؟ خدا نكنه، دور از جون :) ميم:اگه مُردم گوشيم مالِ تو :( پ: چيز چس چاپ تر از اين نداري ببخشي به من؟ ميم: چرا، جوراباي نشسته م بمال تو، سه تارمم براي نرگس :| پ:اون باشه واسه نفس، جوراب خيلي دوست داره :) چرا چيزاي هنري و موسيقايي رو ميدي به اون وروجك و هر چي به درد نخوره به من؟؟ زنده ت خو فايده اي نداشتي پسِ مرگت لاقل بذار حال كنيم  :)) ميم: چون خري، تو گوشي بيشتر لازمته :( پ: خب نفس هم شستشو در آورده، فقط تو گشنه موندي :) ميم:گشنمه، ازش عكس بگير ببينم، كفِ پا شو 😍 پ: اينو ليسيده ها، تو دهنش بوده ميم:عع، چ چندش😨 پ: نفس ت كه باشه، شست مكيده ش هم دوست داري ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
دقیقا جواب گفتگوی شمارو ارجاع میدم به جواب کامنت بالایی (صبا کثیری). توی گفتگوی مکتوب جایز نیست که از این شکلک ها استفاده کنیم. سعی کنید یه بار دیگه و بدون این شکلک ها و فقط با استفاده از کلمات حس جمله ها رو بیان کنید :)
AFSOON78
AFSOON78
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزسلام........... خانم نیک بنیاد شما جایی در مشهد سراغ ندارید که در راستای آموزش فعالیت های نویسندگی و داستان نویسی باشد؟!!!!!!!ا
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠