ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی!

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی!

نویسنده : m_fanaei

مثل تمام روزها ساعت پنج صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بلند می‌شوم. با چشم‌های نیمه باز از اتاق خارج می‌شوم و تو را می‌بینم که روی مبل روبروی تلویزیون خوابیده‌ای، شب قبل بارسای محبوبت مسابقه داشته است. من مثل دیشب از تو دلخور نیستم اما هنوز با تو قهرم! می‌دانم تنها سرگرمی تو تماشای فوتبال است و این تنها سرگرمی تو در میان این همه کار حق توست و بارها موضوع اصلی بگو مگوهای ما همین بوده و چقدر هم موضوع مهمی بوده است! اما تو که نمی‌دانی تنها سرگرمی من تماشای توست وقتی که خوابت برده است، تو نگاه‌های من را نمی‌بینی که چطور قربان صدقه چروک‌های صورتت می‌روم.

تو نمی‌دانی که دلخوری‌ام از محبوب‌ترین سرگرمی‌ات فقط به این دلیل است که دوست ندارم دو، سه ساعتی که می‌توانیم با هم باشیم را تو با بارسایت بگذرانی، من با گلدان‌هایم! ساعت پنج و نیم است اگر همین طور به تماشایت ادامه دهم به سرویس کارخانه نمی‌رسم و بعد اخراج می‌شوم و بعدش؟ بعدش تو باید اقساط خانه را به تنهایی پرداخت کنی؟ می‌توانی؟ البته که نه، پس من از سرگرمی لذت بخشم دست می‌کشم و با عجله لباس‌هایم را می‌پوشم. تو هنوز بیدار نشده‌ای، من هم نمی‌توانم بیدارت کنم آخر با هم قهریم و اگر بیدارت کنم غروم را چه کنم؟ ولی به هر حال تو باید بیدار شوی وگرنه اخراج می‌شوی و همانطور که می‌دانی من هم نمی‌توانم تنهایی اقساط خانه را پرداخت کنم. پس قاشقی را توی یک لیوان محکم تکان می‌دهم که بیدار شوی. اما نخیر! بیدار نمی‌شوی. معلوم می‌شود به خاطر بارسای محبوبت حسابی از خوابت زده‌ای! تکانت می‌دهم و اسمت را صدا می‌زنم- در واقع مثل همیشه من منت کشی می‌کنم- چشم‌هایت را به سرعت باز می‌کنی! در یک لحظه شک می‌کنم نکند بیدار بوده‌ای و مخصوصا بلند نشده‌ای که دوباره من اول پا پیش بگذارم؟ به چشم‌هایت نگاه می‌کنم و مثل پانزده سال پیش باز قلبم توی دهانم می‌افتد و مثل دختر بچه‌ها سرخ می‌شوم. پیر شده‌ای ولی نه آنقدر که سرخی صورتم را نبینی. لبخند می‌زنی و اسمم را صدا می‌زنی. دستپاچه سمت در می‌روم و از خانه بیرون می‌آیم. در را می‌بندم و صدای خداحافظی گنگی را از پشت در می‌شنوم. صدای گنگی که بسیار آشناست. آرام طوری که خودم هم نمی‌شنوم می‌گویم خداحافظ و خب حتما تو هم نشنیده‌ای.

سر چهارراه منتظر سرویس کارخانه‌ام، اما در واقع دارم به تو فکر می‌کنم. به خودت که نه، به خودمان! به مشاجره دیشب‌مان، که مثل همیشه هیچ دلیل مشخصی نداشته است و افسوس می‌خورم که ای کاش وقت بیشتری داشتیم. سرویس کارخانه دیر کرده است، هیچ وقت سابقه نداشت که تاخیر داشته باشد. اگر فقط پنج دقیقه از ساعت شش دیرتر می‌آمدم به سرویس نمی‌رسیدم و باید به هزار بدبختی خودم را به کارخانه می‌رساندم آن هم با کلی تاخیر و توبیخ! حالا اما چرا سرویس دیر کرده؟ در این خیابان خلوت چطور خودم را به کارخانه برسانم؟ برای صدمین بار به انتهای خیابان نگاه می‌کنم و تنها چیزی که می‌بینم نور چراغ ماشینی است که با سرعت به سمتم می‌آید و ..... .

دیگر چیزی یادم نمی‌آید. به هوش که آمدم همه دنیا سیاه شده بود، همه بدنم درد می‌کرد. صدای یک خانم را می‌شنیدم که فریاد می‌زد «به هوش آمد» و بعد صدای تو! صدای تو را می‌شنیدم. چیزهایی می‌گفتی اما معلوم نبود که چه می‌گویی؛ توی دلم می‌گویم: «پس کجا هستی؟ این مسخره بازی جدیدت است؟ کجا قایم شده‌ای؟ از سن و سالمان خجالت بکش». اسمم را صدا می‌زنی، جوابت را می‌دهم، می‌گویم: «کجا رفته‌ای؟ چراغ‌ها را روشن کن».... مدام گریه می‌کنی، هنوز منگم؛ می‌گویم: «خجالت بکش تاریکی که ترس ندارد.» یادم می‌افتد که تو هیچ وقت از تاریکی نمی‌ترسیدی. صدای دیگری که صدای تو نیست می‌گوید: «این نور را می‌بینید؟» عصبانی می‌شوم، فریاد می‌زنم: «این دوباره کدام شوخی بی مزه‌ای است که راه انداخته‌ای؟ کدام نور؟!»

بلند تر گریه می‌کنی- صدای ناآشنا می‌گوید: شما متاسفانه بینایی‌تان را از دست داده‌اید و من دیگر نمی‌فهمم که چه چیزهایی می‌گویید و دوباره به خواب عمیق‌تری می‌روم، به کابوس‌هایم با تو. لباس بارسا پوشیده‌ام و از چشم‌هایم خون می‌آید، تو فریاد می‌کشی گل بزن، گل و من دنبال صدایت می‌گردم اما تو را پیدا نمی‌کنم. با همان لباس به کارخانه رفته‌ام دارم دستمال کاغذی‌ها را بسته بندی می‌کنم، دستمال‌هایی سفید با نشان بارسا! کم کم تمام دنیا سفید می‌شود درست مثل یک دریا شیر و بعد ناگهان یک قطره خون از آسمان می‌چکد و تمام دنیای شیری قرمز می‌شود. فریاد می‌زنم اما صدایم بلند نمی‌شود. فریاد خفه‌ای که عمق دردم را بیشتر می‌کند.

از خواب بیدار می‌شوم. روی مبل روبروی تلویزیون دراز کشیده‌ام. بلند می‌شوم، به سمت ایوان می‌روم. به گلدان‌ها نگاه می کنم، بوی تو را می‌دهند. از اتاق خواب بیرون می‌آیی. لبخند می‌زنم، سرخ می‌شوی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
خیلی قشنگ بود، واقعی بود، حسش کردم. هر کسی نخونه ضرر کرده
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون از این همه لطفتون :) نگران بودم طولانی بودنش مانع خوندنش بشه :)) خیلی دوست داشتم خونده بشه، بازم ممنون
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
مهسـآ رو نکرده بودی این قدر خوب می نویسی دختر :) گاهی وقتی چیزی رو از دست می دی تنفر انگیز ترین چیزای ممکن هم می تونن جذاب بشن..عالی بود
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
پااااییز نتم تموم شده بود الان ذوق زدم من هروقت نیستم مطلبام منتشر میشه :)))) نه بابا به پای شما که نمیرسیم خجالت کشیدم خب :)) مرسی :) بله ...
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
:( به وسطای متن که میرسی یه حس غم عجیبی میگیرت...انگار داری تمام مدت یه فیلم نگاه میکنی...فوق العاده پیش رفت و فوق العاده تموم شد....
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٦
١
خیلی زیبا نوشته بودین فقط کاش شخصیت دوم داستان تون طرفدار رئال بود خخخخ
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٢/٢١
٤
١
اگه اونجوری بود منم متنو کامل میخوندم.خخ
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
١
٠
من طرفدار هیچکدوم نیستم من طرفدار یوونتوس بودم قبلا :))) الان هم دیگه همینطوری بارسا اومد تو ذهنم، دیگه شما ببخشید :)))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
روایتگر خوبی هستین جدا لذت بردم از خوندن داستان تون موفق تر باشید:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون ^_^ به همچنین دوست عزیزم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
سلام. یه "ر" توی «غرورم» جا مونده** «دستپاچه سمت در می‌روم و از خانه بیرون می‌آیم.» چون مخاطب این جمله، داخلِ خونه‌ست، باید می گفتید «از خانه بیرون می‌روم.»** اتنهای پاراگراف دوم هم «خوب» باید می‌نوشتید جای «خب». چون داستان‌تون به زبان رسمی بود.** داستان زیبایی بود.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
آهان بله ممنون سعی میکنم دفعه های بعدی رعایت کنم :) بازم ممنون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
داستان دل نشيني بود، يه جور ايجاد كشش داشت براي اينكه تا آخرش رو بخونم و چقدر فضاسازيه خوبي. مرسي خانوم فنايي :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
مرسی خیلی ممنون :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٢١
٣
٢
لذت بردم به شدت.اینکه آقایون طرفدار فوتبال باشن قابل توجیهه. اما من نگران خودمم دو روز دیگه ازدواج کنم و طرف فوتبالی نباشه چجوری فوتبال ببینم؟
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٢
٠
الان چرا منفی گرفتی ؟ :| :)))) من قبلا فوتبالی بودم الان از سرم افتاده :)) غصه نخور خدا درو تخته رو بهم جور میکنه :))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
واقعا قشنگ و ملموس بود. منطق روایتتم عالی بود و همچنین زاویه دوربینت. مهسا عزیزم مرسی :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
مرسی هدی جان ^_^ ممنون خیلی زیاد :)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢١
٢
١
فقط میتونم در برابر این شاهکار بگم...عالییییییی بود،فوق العاده بود...ممنون
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون دوست عزیز بسیار بسیار ممنون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢١
٣
١
بی نظیر بود خانوم فنایی..... هیچی کم و زیاد نداشت. بی نهایت استاندارد و اصولی. این بهترین مطلب شما بود تا امروز. لذت بردم.. :-)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
مرسی :) تعریف شما خیلی به دلم نشست راهنمایی های شما رو سعی کردم اجرا کنم امیدوارم موفق بوده باشم :) فقط یه چیزی : من یه پایان خاصی برای نوشتم در نظر داشتم و احساس میکنم هیچکس منظور من رو متجه نشده سعی کردم مستقیم هم نگم یعنی میخواستم آخرش معلوم نباشه که کی به کی هست و اینکه وقتی علاقه زیاد باشه خودمون رو جای طرف مقابل میذاریم و سختی های اون رو انگار ما بیشتر حس میکنیم نگرانی های یه زوج مسن رو که هنوز عاشق هم هستن رو میخواستم نشون بدم ببخشید که دارم توضیح میدم ولی اینکه همه میگن خوبه ولی کسی برداشتش رو نگفته یه خورده ناامیدم کرد که نمیتونم منظورم رو خوب برسونم .....بازم ممنونم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
خواهش میکنم. واسه اینه که کدهایی که باید میدادید کافی نبودند لابد. و البته اشکالی نداره، چون با همین میزانِ برداشت هم؛ مطلب تاثیرگذاری شده.. :-)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
بله حق باشماس بازم ممنون :)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
خط به خط این داستان یه کشش خاصی داشت :) خوش طعم بود این داستان ممنون
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
خوشحالم که با داستان ارتباط برقرار کردید ممنون :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٢١
٢
٠
منم بهم چسبید :)) چقد قشنگ نوشته بودی مهسا :)) کیف کردم، موفق باشید روز به روز بیشترتر :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
مرسی الهه جان ^_^ :))) ممنون شما هم همینطور :))
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٢٢
٢
٠
خیلی عالی بود توصیفها خیلی واقعی بودند لذت بردم!
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون :) خدا رو شکر :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٢/٢٢
٣
٥
منم موافقم که هرکس نخونه ضرر کرده. بسیار زیبا بود. تصویر ساز فوق العاده بود. . . آخ آخ این بارسا واقعا عشقه... :)
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/٢٢
٦
٢
فقططططططط رئالللللللللل :))))))))) لطفا چیزی نگین خخ
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٢/٢٢
٠
١
میدونم از رئال منظورتون این رئال نبود! خخخ
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٢/٢٢
١
٠
سمیرا بانو لااااااااااااااااااااااااااااایک شدید:)))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
چه رجز خونی شد ای کاش میگفتم تیم ایکس :))) اصلا طرفدار هیچکدوم نیستم :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢٢
٢
٠
غم انگیز بود. فداکاری زن های عاشق ته نداره :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
بله توی بعضی غم ها یه شادی خوبی هست که هیچ شادی دیگه ای اینقدر لذت بخش نیست :) چی گفتم ؟ :| :)))
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/٢٢
١
٠
دیروز که این مطلبو خوندم وقتی داشتماز خیابون رد میشدم با خودم گفتم نکنه منم یه روزی کور بشم :| مگه کور شدن دلیل میخواد ممکنه یه روزی واسه هر کی اتفاق بیوفته ... بیشتر از اینکه دیگه نمیتونستم بیام سایت افسرده شدم خخخ
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
من تا مرز نابینایی رفتم. اونم 2بار . . .
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
واقعا؟؟؟؟؟؟ برین خداتونو شکر کنین که الان میبینین حتی فکرشم ناراحت کنندست :(
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
خدا نکنه ....مواظب خودتون باشید
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٢
٢
٠
وای تااخرش داشتم دق میکردم ازبس غمگین بوددددددددددددددددددد ولی آخرش کلی ذوق کردممممممممممممممممممممم
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
تا این حد ؟ :(( مرسی خدا رو شکر آخرش ذوق کردید :))
m_s
m_s
٩٤/٠٢/٢٢
٢
٠
زیبابودگلم....ممنون
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون دوست عزیز :)
F-jafari
F-jafari
٩٤/٠٢/٢٢
١
٠
ممنون.قشنگ بود.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
مرسی :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
واقعا برای خودمم سواله.چرا منفی؟؟؟؟
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
واقعا :))))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
زیبا بود ....... چرا دوست داشتن ها همیشه باید پشت پرده ی غرور به بند کشیده شوند و با خنجر آه و افسوس و زمانی که برنمیگردد بیرون آیند.........
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنون نظر لطفتونه.....بله حق با شماست
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠