مشجیم و غول‌های چراغ‌های جادوها!

مشجیم و غول‌های چراغ‌های جادوها!

نویسنده : محمد عبداللهی

در شبی تاریک و سرد، مشجیم در میان درختانی تنومند، با ترس به جلو گام بر می‌داشت. ماه در پشت ابرهای سیاه فرو رفته بود و صدای جغدها هر لحظه بر تشویش مشجیم می‌افزود؛ تا این‌که ناگهان مشجیم دستش را درون جیب اورکت آمریکایی‌اش برد و چراغ قوه‌ای را بیرون آورد. با روشن کردن چراغ قوه همه جا روشن شد و تاریکی جای خود را به روشنی داد. (راوی: ای بابا... مشجیم خان این چراغ قوه کجا بود؟! همه جذابیت داستان به ترسناک بودنش بود! خاموشش کن...) او چراغ قوه را خاموش کرد و با خوشحالی گفت: «یوهو! بالاخره رسیدم، اینجا سرزمینِ چراغ‌های جادوهاست!»

سپس با شور و شعفی فراوان وارد سرزمین رویایی چراغ‌های جادوها شد. تا چشم کار می‌کرد چراغ جادو بود، در سایزها و مدل‌های مختلف. حتی برندهای مشهور از جمله اَپل و مایکروسافت و... هم آن‌جا نمایندگی داشتند! جلو رفت و یک چراغ جادو را برداشت و شروع کرد به مالش آن، تا این‌که کسی از درون چراغ فریاد زد « We are closed » یعنی ما بسته‌ایم. آرزو نداریم! مشجیم با عصبانیت گفت: «یعنی چی آرزو نداریم؟! مسخره کردین؟! مگه نونواییه؟!» صدای داخل چراغ بار دیگر گفت: «تحریمه! می‌فهمی؟ برو دعا کن گفتگوها با 1+5 به نتیجه برسه، آخه آرزوهای ما made in U.S.A بودند.»

مشجیم چراغ را روی زمین انداخت و چراغ دیگری برداشت، پس از مالش، غولی کهن سال با ویلچیر از درون چراغ بیرون آمد، خواست چیزی بگوید که مشجیم با دست او را سر جای خود فرو کرد و گفت: «بشین بینیم بابا... من یه غول کَت و کلفت می‌خوام!» و چراغ دیگری را برداشت و پس از مالش آن غولی با ابهت (چیزی در مایه‌های رونی کلمن!) بیرون آمد. مشجیم بی معطلی گفت: «میخوام! هرچی توی دست و بالت هست میخوام!» غول گفت: «یعنی نمی‌خواهی بپرساهه من چی دارم، صاحب؟!» مشجیم با ولعی بیشتر گفت: «فقط بده، هر چی داری بده!» غول گفت: «اطاعت کرداهه! بفرمایید صاحب، این هم هزارتا پیرزن! من غول چراغ پیرزنم! یعنی کلاً توی صنف پیرزن کار کرداهه.» مشجیم درحالی که لا به لای صدها پیرزن، به سرش می‌کوبید ناگهان صدای حاج خانم را شنید که می‌گفت: «مرد مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟» او با چشمانی اشکبار پاسخ داد: «چرا گفتی! امّا من گوش ندادم!» حاج خانم دوباره گفت: «مگه نگفتم دیگه نرو اونجا؟» وی باز هم پاسخ قبلی را تکرار کرد. تا این‌که یکی از پیرزن‌ها جفتکی به نشیمنگاه او زد و آه از نهاد مَش برخواست! اما صبر کنید! این حاج خانم بود که با لگد به مشجیم زد و او را از خواب بیدار کرد! در حالی که عرق از سر رو روی مشجیم جاری بود، حاج خانم را دید که دست به کمر ایستاده و می‌گوید: «مگه نگفتم دیگه نرو بریونی بخور؟! سنگینه... می‌مونه سر دلت، شب میای منو زا به راه می‌کنی؟!»

+  این مشجیم ادامه دارد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
:)) بعضی از طنزای اون وسطا جالب بودن....چراغ قوه و ما بسته ایم و تحریما خوب بود....حکایت جالبی بود...مرسی :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
سپاس از حضورتون. ممنون که سر زدید.
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
بار طنزش کم بود امید وارم مش جیم بعدی قوی تر باشه
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
حرف توش بود. فکر کنم مشجیم های بعدی هم به همین اندازه طنز داشته باشن. :)
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
از سری قبلی خیلی بهتر بود :)) مخصوصا پاراگراف وسط. ولی خب آخرشو کاملا میشد حدس زد؛ اینکه این قضیه یه رویاست و قراره این مدلی تموم شه ! :))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
خدا رو شکر. شاید باید بیشتر فکر می کردم تا یه جور دیگه تموم یشه. ممنون
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
زیبا بود...مرسی
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
ممنون
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
صدای داخل چراغ بار دیگر گفت: «تحریمه! می‌فهمی؟ برو دعا کن گفتگوها با 1+5 به نتیجه برسه، آخه آرزوهای ما made in U.S.A بودند. این قسمتش تامل برانگیز بود به امید روزی که آرزوهامون همین جا هم بتونن برآورده شن!و البته مشخصه درون مایه های طنز توی قلمتون هست فقط بیشترش کنید و در عین اون کوتاهتر
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
ممنونم از نقطه نظر ظریفتون!!!!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
جالب بود .... ایشالا مشجیم بعدی میترکونه
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
منم امیدوارم. دست شما درد نکنه
ونل
ونل
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
سلام...منم معتقدم از مشجیم قبلی خیلی بهتر بود:)) اون ماجرای غول چراغ جادو و تحریم آرزوها رو خیلی دوسش داشتم. بذارین لو بدمتون!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
لطف دارین . ممنون
ونل
ونل
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
کامنتم سانسور شد...لو نمیدم...!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
چی گفته بودین مگه؟!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
سلام عیدمبارک باد.جالب بود
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
سلام عید بر شما هم مبارک باشه
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
عجبا :| غولم غولای قدیم :/ بیچاره مش جیم که تو خوابم شانس درست حسابی نداره :) شیک نوشتین.... ایام بکام.قلمتآن مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات