کاش تو را بیشتر می شناختند
تقدیم به ساحت سپیدت محمد جان

کاش تو را بیشتر می شناختند

نویسنده : A_paridokht

دلم منت باران می‌کشد به صحرای ترک خورده، منت جرعه‌ای نگاه از پیاله لبریزت، قرصی محبت از خوان تا همیشه گسترده‌ات و شمیم عطرآگین نیایشت در لابه لای کوچه های خاک گرفته ساعت ها. دلم منتت را می‌کشد در این جهان سراسر دروغ و فریب، در این سلاخ خانه‌ی عشق‌های آسمانی و به تخت نشان زورهای پر تزویر. در این خیابان های نم گرفته از گندآب هایی که انسان به زلال بشریت زده است. در این زمانه‌ای که، تیشه ها بلند است بر درخت این دنیا، در این هوای جهنمی درد و برزخ تردید، در این گرداب هزار توی نافرجام در  اینجا که نفیر جغد جنگ می‌پیچد در سراچه گوش‌ها و لا به لایش گم می‌شود گریه‌های کودکی که بر جسم بی جان مادرش افتاده و فریادهایی که جوانه نزنده در گلو پژمرده.

بیزارم، از نقاب‌های وهم آلودی که زیر لایه عدالت خواهی، نطفه هر حقی را می کشند و خود به دعوای قصاص می نشینند. بیزارم از حقوق بشری که بزرگترین دروغ بشر است. بیزارم از هذیان‌ها و تشویشاتی که به نام هنر بر ساحت قلم می نشینند و شرافتش را لکه دار می‌کنند. بیزارم از (جهان اولی) که نام تو را به سخره می‌گیرد. بیزارم از علمی که آفتاب حکمتت را منکر شود. بریده دستی که چشم‌های بشر را به روی محبتت می بندد، نفرین بر زبانی که جز بر مدحت سخن براند، نفرین....

کاش روزی، نه ساعتی، نه فقط ثانیه‌ای بر مکتب انسانیتت می نشستند. کاش ورق می زدند کتاب راه گشای خدایت را، کاش می‌دیدند نسیم جاری عشقت در این دنیا، کاش می‌شنیدند سروش جان بخش عدالت جوییت را، کاش گوش‌هایشان فقط دمی به دل‌هایشان نزدیک‌تر می شد، آن وقت بیدار می‌شد این زیبای خفته(بیداری)، آرام می گرفت این آتش گداخته خانه‌مان سوزآن وقت کاغذهایشان پر می شد از وصف های شور انگیزت و تهی از لفافه‌های پوشالی...کاش...

کاش ختم شود این کاش‌های بی پایان! این لکه‌های سیاه بر صفحه‌های دل هاشان، این داغ‌های ننگ بر پهنای پیشانی... ای کاش....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
خیلی خوب بود. همیشه دوست داشتم بتونم متن های اینطوری، با این دایره لغات زیاد و عبارات زیبا بنویسم، ولی کم تونستم. معلومه چندین بار رتوش شده! موفق باشید :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
نظر لطفتونه منتظر نظرات سازندتونه
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
یادداشت بسیار زیبایی بود ..یاد یمن افتادم و مردم مظلومش ...بیزارم از حقوق بشری که بزرگترین دروغ بشر است ...
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
نظر لطفتونه .از توجهتون ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
سلام؛ یادداشت بسیار زیبایی که به جرأت می تونم بگم حق مطلب را ادا کردید. مرحبا
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنون از توجهتون منتظر نظرات سازندتون هستم.
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
به نظرم واقعاً ادبیات ِ جذابی داشت :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
نظر لطفتونه.ممنون از توجهتون
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
کاش ختم شود این کاش‌های بی پایان!... | خیلی خوب و ادبی نوشته بودید. آفرین :) الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنون از لطفتون.امیدوارم به دل صاحبش بشینه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات