پروانه / داستان کوتاه.قسمت اول

پروانه / داستان کوتاه.قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

کیسه‌های خریدش را روی سرامیک‌های کفِ آشپزخانه گذاشت. یک سینی کوچک را برداشت و مشغول کندن پوست مرغ شد. بعد، مرغ را به دو نیم کرد و یکی از نیمه‌ها را خوب شست. ماهی‌تابه‌ را از داخل کابینت، بیرون آورد و روی اجاق گاز گذاشت. نیمه‌ی مرغی را که شسته بود، داخل ماهی تابه گذاشت. بطری روغن سرخ‌کردنی را برداشت و کمی روغن، داخل ماهی‌تابه ریخت. مشعلِ اجاق گاز را روشن کرد و مشغول سرخ کردن آن سینه‌ی مرغ شد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که بوی زننده‌ای شبیهِ بوی لاستیکِ سوخته، به مشامش رسید و دید که از داخل ماهی‌تابه‌، مایعی شبیه به کف‌صابون، پف می‌کند و بیرون می‌ریزد!

پروانه خانم، بیوه‌زنی سالخورده و تنها بود. بیست سالی می‌شد که تنها زندگی می‌‎کرد. هشتاد و هفت ساله و بی‌سواد بود. او حتی نحوه‌ی خواندنِ ساعت را هم نمی‌دانست! چشمانش کمسو بودند؛ دست‌هایش رعشه داشتند. گوش‌هایش هم به شدت سنگین شده بودند؛ اما او عینک زدن را، عیب می‌دانست و علاقه‌ای هم به زدن سمعک نداشت!

او دو بار ازدواج کرده بود و هر دو شوهرش، دنیا را ترک گفته بودند. تنها منبع درآمدش، حقوقی مستمری بود که شوهر دومش، برایش به ارث گذاشته بود. هر چند این حقوق، مبلغ قابلی نبود، اما برای امرار معاش یک بیوه‌زن مسن، کفایت می‌کرد.

پروانه خانم، بیشتر اوقات برای تهیه‌ی خوارک روزانه‌اش، خودش را به زحمت نمی‌انداخت! به حالِ یک انسان تنها، چلوکباب با نان و نمک هیچ فرقی ندارد! همیشه بغضی در گلویش نشسته که چاشنیِ هلاهل را به غذاها می‌زند و مزه‌ی همه‌شان را یکسان می‌کند! همین بود که قوتِ غالبِ پروانه خانم را غذاهایی مانند نان و پنیر و سبزی، اُملت، حلوا و سیب‌زمینیِ کوبیده شده تشکیل می‌دادند. گه‌گاهی هم که او غذای خاصی را هوس می‌کرد، به اندازه‌ی دو یا سه وعده‌ی غذایی‌اش، از آن غذا می‌پخت؛ باقی‌مانده‌ی غذا را در یخچال می‌گذاشت و در وعده‌های بعدی، گرم می‌کرد و می‌خورد. آن روز هم هوس کرده بود که پلومرغ بپزد و بخورد! از این رو، به هزار زحمت به بازار رفته و برای شامش خرید کرده بود؛ یک مرغ، یک کیلو هویج، نیم کیلو گوجه و نیم کیلو کاهو.

پروانه خانم، با چشمانی متحیر و پرسشگر به آن سینه‌ی مرغِ درشت، نگاه می‌کرد. تکه گوشتی که می‌توانست خوراک سه وعده‌ی غذایی‌اش شود؛ اما حالا، کاملا سوخته و سیاه شده بود! پروانه همچنان دنبالِ دلیل سوختن مرغ و آن بوی زننده، گشت تا این‌که چشمش به بطری روغنِ سرخ‌کردنی افتاد. روغنی که یک ماهِ پیش، از فروشگاه محل‌شان خریده بود!

اعضای هیئت مدیره شرکت آذرخش، در اتاق رییس کل، گرد هم آمده بودند. رییس کل که ریاست هیئت مدیره را به عهده داشت، گفت: «همونطور که مطلع هستید، این‌جا جمع شدیم تا طرح نهاییِ قالبِ محصولِ جدیدِ شرکت رو با هم ببینیم و راجع بهش، اظهار نظر کنیم.» سپس، کاغذ روغنی زیرِ دستش را به مدیر عامل داد تا نگاه کند و به نفر بعد بدهد. در آن کاغذ، تصویر قالب روغن سرخ‌کردنی، با نرم‌افزار رایانه‌ای طراحی شده بود. آن طرح، به سفارش شرکت روغن‌گیاهی آذرخش و توسط یک شرکت طراحی گرافیک، طراحی و کشیده شده بود.

اعضای هیئت مدیره، یک به یک به عکس نگاه کردند و عکس دوباره به مدیرعامل رسید. او دوباره به عکس نگاهی انداخت و رو به رییس شرکت گفت: « قالب بسیار زیبایی شده! اما چرا این یک قالب کدرِ رو انتخاب کردید؟! سایر شرکت‌ها، قالب‌های پلاستیکیِ شفاف رو برای روغن مایع و سرخ‌کردنی در نظر می‌گیرند!» رییس، در حالی‌که به مسئول آزمایشگاه اشاره می‌کرد، گفت: «این پیشنهاد آقای سیاح بوده.» مسئول آزمایشگاه گفت: «درسته! استفاده‌ی سایرِ شرکت‌ها از قالب‌های شفاف به این دلیله که این قالب‌های کدر، چندان شناخته شده نیستند و رقبا، از فوایدِ این نوع قالب، هنوز بی‌اطلاع‌اند. مطمئنا اونا هم به زودی از این نوع قالب، برای محصولات‌شون استفاده می‌کنند. این قالب‌ها، تا حدِ زیادی از نفوذ نور آفتاب جلوگیری می‌کنند و این نکته باعث می‌شه که ماندگاریِ محصول، بالاتر بره.» مدیر عامل سرش را به نشانه‌ی توجیه شدن، تکان داد.

مدیر بخش تولید پرسید:ئ«اون پروانه‌ی برجسته شده روی قالب، نمادِ چیه؟! اسم و نمادِ شرکت ما که هیچ ارتباطی با پروانه نداره!» رییس گفت: «این پیشنهاد من بوده. پروانه نمادِ تغییر و شکوفاییه؛ و چون این محصول، یه تغییر بزرگ در روند تولیداتِ ما محسوب می‌شه، عنوان و نماد پروانه رو براش انتخاب کردم.» و رو به اعضا گفت: «دوستان راجع به این موضوع، پیشنهاد و یا انتقادی ندارید؟!» هیچ‌کدام از اعضا، نظر خاصی نداشتند و به یکدیگر نگاه می‌کردند.

مدیر بخش تولید، لبخندی زد و گفت: «انتخابی به‌جا و عالی بوده و زیبایی خاصی رو هم به قالب بخشیده. دلیلِ سوالم این بود که با دیدنش، یادِ نظریه‌ی اثر پروانه‌ای افتادم!» رییس کل پرسید: «اثر پروانه‌ای؟!» مدیر بخش تولید جواب داد:« بله. یه نظریه‌اس که بیان می‌کنه، تغییرات خیلی کوچیک می‌تونن باعث ایجاد توفان‌های مهیب بشند.» رییس کل گفت: « جالبه! یکم بیشتر توضیح می‌دید؟!» مدیر بخش تولید گفت: « بله؛البته...! مثلا شما فکر کنید که خدای‌ ناکرده، تغییر محصولات ما از روغن جامد به روغن‌های مایع و سرخ‌کردنی، با شکست روبرو بشه. بعد، شرکت ما ضرر هنگفتی بکنه و شما مجبور باشید که تعداد زیادی از کارگرا رو اخراج کنید. و بینِ اون کارگرای اخراج شده، فردی باشه که به شدت مقروضه و نیاز مبرمی به کار و پول نقد داره. بنابراین، مجبور به انجام عمل سرقت می‌شه! این شخص، در یکی از سرقت‌‌هاش، به طور کاملا اتفاقی صاحب اموال رو هم می‌کشه. بعدش، دستگیر و به جرم قتل، اعدام و یا محکوم به حبس ابد می‌شه. بنابراین، یک تغییر در روند محصولات ما، باعث قاتل شدن یک فرد معمولی می‌شه که از قضا یک پسر ده‌ساله هم داشته. و حالا اون پسربچه، در اثر نبودن پدر بالای سرش، می‌تونه اتفاقات مختلفِ تلخ و حتی وحشتناکی براش رقم بخوره و باقیِ ماجرا...!» رییس کل گفت: «موضوع جالب و جذابی رو شرح دادید آقای صادق‌زاده! البته بهتر بود که یک مثال خوش‌بینانه‌تر رو برای ما، بیان می‌کردید!» صادق‌زاده سرخ شد و لبخندِ خجولانه‌ای زد و گفت: « بله، درسته! معذرت می‌خوام. چون قبلا راجع بهش فکر نکرده بودم، اولین مثالی رو که به ذهنم رسید، بیان کردم. باز هم از همه‌ی دوستان، پوزش می‌خوام.»

اعضای هیئت مدیره، کمی دیگر با هم گفتگو کردند و به توافق نهایی رسیدند. از آن روز به بعد، شرکت آذرخش، تولید روغن‌نباتیِ جامد را متوقف و تولید روغن مایع و سرخ‌کردنی را جایگزین آن کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
اولش بگم که قبول نیست! این متن شما بسی آدم رو گرسنه میکنه! :دی // کلمه خوراک هم دچار اشتباه تایپی شده در پاراگراف چهارم// و درمورد اثر پروانه ای، اتفاقا منم یه متن چند وقت پیش نوشتم درمورد همین اثر با عنوان"تئوری آشوب" ...// منتظر قسمت بعدی هستم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
بله متاسفانه! :) ** درسته اشتباه تایپ شده. ندیدمش.** "اثر پروانه‌ای" زیر مجموعه‌ای از "نظریه‌ی آشوبه" ** تشکر از همراهی.
Paeez
Paeez
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
شما هنوز به روند انتخاب یک کلمه ی چند پهلو تو داستاناتون ادامه می دین و این جالبه واسه ی من :) شاه واژه و اون کلمه ی چند پهلو هم تو این داستان «پروانه» اس . «به حالِ یک انسان تنها، چلوکباب با نان و نمک هیچ فرقی ندارد.» واقعا فرقی نداره !
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
بله این داستان ادامه دارد... :) «موم»، «صعوط»، «فصل‌ها» و چند تا دیگه، همین‌طوری‌اند. تشکر از حضورتون.
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
منتظرقسمت های بعدی هستمممممممممممممممممم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
داستان، 2 قسمتیه و یه قسمت دیگه داره. ممنون از همراهی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
سلام؛ عیدت مبارک! این داستان توی وب نبود یا من ندیدم؟ تا قسمت دوم...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
سلام. عید شما هم مبارک. چرا بودش؛ همون اولین روزِ 14 تایی شدن پستای صفحه‌ی اول سایت. ممنون از همراهی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤