ما باید باهم بمیریم...

که سال‌ها بعد در تیتر روزنامه‌ها بنویسند «یک زوج عاشق در خانه‌ای که قدمتش به یک قرن می‌رسد در زیر خروارها خاک پیدا شدند، با تحقیقات بیشتر ِ باستان شناسان، متوجه شدیم که این خانه بر اثر زلزله فرو ریخته و این اسکلت‌های در آغوش ِ هم در این لحظه یافت شده. از علاقمندانِ گرامی می‌خواهیم که در روزهای یک شنبه، سه شنبه برای بازدید مراجعه فرمایند و از دوربین فلش‌دار نیز استفاده نکنند.»

آن روزنامه می‌شود عاشقانه‌ترین روزنامه سال. برنده جایزه نوبل نیوزپرپر می‌شود حتی! بعد می‌آیند مدام از اسکلت‌های عاشق‌مان عکس می‌اندازند و من و تو را جاودانه می‌کنند. و خانه‌ی آبی ِحیاط دارمان را نیز، هم ...

ما که باید بمیریم، چ بهتر که با هم. این‌طور، هیجان انگیزتر هم هست. نیست؟ می‌دانی در این لحظه به چه چیزی فکر می‌کنم؟ به این‌که لحظه آخر چه دیالوگ‌هایی داشته بین‌مان رد و بدل می‌شده...

و چه کسی می‌فهمد ما هم یک روز، از آن دسته آدم‌ها بوده‌ایم که موزه گردی می‌کرده و از دوربین فلش‌دار استفاده نمی‌کرده‌ایم؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
اگه شانس بیارید و پیداتون کنن البته !!
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
شاید هزار سال بعد حتی :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/١٦
٠
١
مرگ خوبیه. پسندیدم :)
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
:) ای جان
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
چی عشقولانه:)
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
بلی خب:)
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
:) خیلی خوب بود....خوش اومدین
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
مرسی جناب :) لطف دارید ممنون از انرژی سبزتون
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
حالا نمیشه به پای هم پیر بشن بمیرن؟ میشه اینجوری نمیرن؟ :دی
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
خب اخه بلخره همه میمیرن دیگ منم گفتم بعد پیر شدن اینطوری بمیریم ک چ بهتره:) مرسی از نظرت دختر ❤
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
خیلی جمع و جور و استخون دار و استاندارد بود این یادداشت. خوشحالم که این فرم نگارشی داره جاشو باز میکنه بین نسل حاضر... برامون بیشتر بنویسید :-)
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
اینکه چقدر کامنت ـتون برام انرژی مثبت داشت بماند،اینکه چقدر لبخندی م کردید بماند،ولی چشم باز هم مینویسم...:) انقدر ذوق و انرژی دادید مگه میتونم ننویسم؟:) مرسی جناب.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات