دست‌های خدا.../ داستانک

دست‌های خدا.../ داستانک

نویسنده : چراغعلی

سلام به همه...

 نمی‌دانم چرا یکهو دلم برای بابایم این‌قدر تنگ شد و این داستان را نوشتم، امیدوارم هر کجا که هست سالم و سلامت باشد. این نوید را به شما می‌دهم که در آینده فعال‌تر خواهم بود و از نوشته‌های گهربارم بیشتر استفاده می‌کنید (خوش به حالتان!) این داستان را هم با این‌که روز مرد گذشته، تقدیم می‌کنم به تمام مردهایی که دوست داشتند پدر بشوند ولی به هر دلیلی نشده که بشود؛

- خانم منشی همه قرارهای امروز رو کنسل کنین!

- چی؟! آقای دکتر مشکلی پیش اومده؟

- نه، چیز خاصی نیست؛ پدرم تماس گرفته یه سری خرید داره!

- ولی شما مثلا فوق تخصص هستین، این کارا رو باید بقیه انجام بدن!

دکتر چیزی نگفت و از مطب خارج شد و تمام خریدها را انجام داد و به خانه پدرش رفت، بلافاصله او را در آغوش گرفت و دست‌هایش را بوسید، دست‌هایی که زمانی کار می‌کرد تا او زندگی کند، دست‌هایی که به خاطر کار بیش از اندازه فلج شده بود؛

دست‌های خدا!

===========

پ.ن: آنگاه که پیامبر اسلام(ص) از جنگ تبوک باز می‌گشت، سعد انصاری به استقبال آن حضرت رفت، پیامبر اکرم(ص) با او مصافحه کرد، دست زبر و خشن سعد در دست پیامبر(ص) قرار گرفت فرمودند: چه عاملی باعث زبری دست تو شده است عرض کرد: یا رسول اللّه(ص)! من با ریسمان و بیل کار می‌کنم تا این‌که مخارج زندگی خانواده‌ام را تأمین نمایم. رسول خدا دست او را بوسید و فرمود: «این دستی است که آتش به آن نمی‌رسد.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
نوشته دلنشینی بود ...........
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
چه جالب این متن اصلا قرار نیود منتشر شه اونم به دلیل کیفیت پایین...
S_sad
S_sad
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
چقدر قشنگ :)
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
چشماتون قشنگ میبینه
faride
faride
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
خیلی خوب بود...منتظر نوشته های بعدی شما هستیم! :)
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
این داستان ادامه دارد...
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
واقعا هم دستهای خدا....
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
:)
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
یا بزن سیلی به رویم، یا نوازش کن سرم! / در دو حالت چون به دستت میرسم، میبوسمش :) (؟)
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
شعرتون خیلی قشنگ یود، فقط اون علامت سوال تهش چیه؟!
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
یعنی نمیدونم شاعرش کیه :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات