کابوس سرد؛ واقعیت گرم ...

کابوس سرد؛ واقعیت گرم ...

نویسنده : m.saberi

دست‌هایش سرد بود، نگاهش یخ زده بود، مردمک چشمانش روی سقف اتاق قفل شده بود، لب‌هایش می‌خندید؛ اما سرد و بی روح، سرمای لبخندش سرمای استخوان سوز زمستان بود .

- مامان بلند شو، مامان جونم صدای منو می‌شنوی؟! آره؟! می‌شنوی مامان؟! مامانم خواهش میکنم نگام کن. مامان ! جونِ من فقط یه چیزی بگو ... بگو حالت خوبه، بگو سرمای دستات از سرمای هواست .مامانی ... مامان خانمم .

التماس کردم، ناله کردم، گریه کردم اما ...همه جا تاریک بود، تنها نور انتهای سالن بود که در میان هجوم تاریکی غریبگی می‌کرد. به سمت انتهای سالن دویدم، اما هر چه بیشتر می‌دویدم کمتر می‌رسیدم . فریاد می‌زدم، کمک می‌خواستم اما انگار سال‌ها بود که صدا در گلویم خفه شده بود.رسیدن‌هایم نرسیدن بود و فریادم خاموشی. به سوی مادرم بازگشتم ... اما ... نبود ... مادرم دیگر نبود. من بودم و اشک‌هایم، سکوت بود و سیاهی، تنهایی بود و تنهایی ...

گرمای اشک‌هایم مرا از دنیای سرد کابوس بیرون آورد .ذهنم بازار مسگرها بود که تنها ریتم نامنظم قلبم در آن میان به گوش می‌رسید. دستانم از شدت ترس و دلهره عرق کرده بود. همه وجودم تنها یک سوال بود «مامان کجاست؟»

از تخت پایین آمدم، به دنبالش گشتم، پیدایش کردم، مادرم در آشپزخانه بود، داشت ماهی‌ها را تمیز می‌کرد . سرش را که برگرداند ، من را که دید ؛

- ای بلا گرفته! دوباره خوابیده بودی؟! نگاه کن این قدر خوابیده که چشماش پف کرده، معلوم نیست تو این همه خواب رو از کجا میاری بچه ...

به سمتش رفتم، دستانش را در دستانم گرفتم، خودم را درآغوشش حل کردم.

- واااا ... چیکار می‌کنی تو دختر؟! این قدر خوابیدی که زده به سرت ... 

چقدر دلم برای غرغر کردن‌هایش تنگ شده بود .دست‌های مادرم بوی ماهی می‌داد، من همیشه از بوی ماهی متنفر بودم، اما اصلا مهم نبود، مهم دست‌های مادرم بود که گرم بود،گرمِ گرم ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٢٣
١
٠
((ذهنم بازار مسگرها بود که تنها ریتم نامنظم قلبم در آن میان به گوش می‌رسید ...)) خیلی زیبا بود . امیدوارم بیشتر قدر پدر و مادرمون رو بدونیم شاید تصور نبودنشون باعث بشه قدرشناس تر بشیم
raha_s
raha_s
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
مرسی آقا مجتبی ... بله ... من هم امیدوارم ... متاسفانه وقتی یادمون میفته قدر بدونیم که دیر معنی شده .... باز هم سپاس از نگاهتون ... :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
قشنگ بود. ساده و بی شیله پیله! مرسی :-)
raha_s
raha_s
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
بسی ممنونم آقای شمشیری ... سپاس از نگاه و وفتی که گذاشتین برا خوندن مطلب ...
raha_s
raha_s
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
گه لطف کنین کمکم کنین تا بهتر بنویسم ممنون میشم راهنمایی کنین چیکار کنم ، چطور بنویسم ، چی رو رعایت کنم که نوشته خواننده رو جذب کنه متاسفانه شهر من این قدر کوچیک هست و یکی پیدا نمیشه بهم بگه باید چیکار کرد برا بهتر شدن ... ممنون
raha_s
raha_s
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
اگه لطف کنین کمکم کنین تا بهتر بنویسم ممنون میشم راهنمایی کنین چیکار کنم ، چطور بنویسم ، چی رو رعایت کنم که نوشته خواننده رو جذب کنه متاسفانه شهر من این قدر کوچیک هست و یکی پیدا نمیشه بهم بگه باید چیکار کرد برا بهتر شدن ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
خواهش میکنم... قلم شما ضعیف نیست و خوب می نویسید. اما بستگی داره به چه حوزه ای در نوشتن علاقمند باشید. مقاله، یادداشت، داستان کوتاه، شعر، رمان... از اول تیرماه من وقت بیشتری دارم برای توضیحات دقیق تر؛ انشالله مطالب بعدی بسته به همون مطلب تون تا جاییکه بتونم عرایضی خواهم داشت. چشم. :-)
raha_s
raha_s
٩٤/٠٣/١٢
٠
٠
شمالطف دارین ، خودم میدونم که خوب نیست اما از رو نمیرم و بازم می نویسم .:دی یادداشت و داستان کوتاه رو بیشتر می پسندم . بسی ممنونمممم .سپاس:)
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات