پروانه / داستان کوتاه.قسمت آخر

پروانه / داستان کوتاه.قسمت آخر

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

پروانه خانم، زنبیل به دست وارد فروشگاه شد. به قاسم، پسر جوانی که صاحب فروشگاه بود، سلام داد. قاسم که می‌دانست گوش پروانه خانم سنگین است، با سر جواب سلام او را داد. سپس پروانه خانم، به طرف قفسه‌های فروشگاه رفت؛ تمام چیزهایی را که می‌خواست، برداشت و در زنبیلش گذاشت. اما هرچه گشت، روغن محبوبش را پیدا نکرد! رو کرد به قاسم و پرسید: « قاسم جان؛ روغنِ آذرخش نداری؟» قاسم رفت و کنار پروانه خانم ایستاد. یک بطری روغن را از قفسه برداشت و بلند گفت: «اینه‌هاش حاج خانم.» پروانه خانم، نگاهی به بطری انداخت و گفت: « این نیست! ازونا می‌خواستم که همیشه ازت می‌خریدما. از اون حلبی گردا.» قاسم گفت: «حاج خانم این مالِ همون شرکته. شرکتِ آذرخش دیگه روغن جامد تولید نمی‌کنه و همه‌ش شده روغن مایع و سرخ‌کردنی!» پروانه خانم گفت: « مطمئنی پسرم؟! یعنی جای دیگه هم برم، نیست؟!» قاسم گفت: «نه حاج خانم! الآن شیش ماه می‌شه که دیگه روغن جامد، تولید نکردند! مامور فروش‌شون می‌گفت که دیگه حتی توی انبارِ شرکت‌شون هم، روغن نباتی جامد ندارند!»

پروانه خانم مایوسانه و با انزجار به قالب بطریِ روغن نگاه کرد و گفت: « این‌که خیلی دل به هم زنه! آدم یاد مایع ظرفشویی‌ها می‌افته!» قاسم خندید و گفت: « آره...! حالا اگه می‌خواید یه روغنِ دیگه رو ببرید.» پروانه خانم، بطری روغن را گرفت و در داخل زنبیلش گذاشت و گفت: « نه مادر. همینو می‌برم. خدابیامرز شوهرم می‌گفت که با این روغن، غذاهام خیلی خوشمزه‌تر می‌شه. الآن، چهل ساله که روغن دیگه‌ای به غیر از روغن آذرخش رو، استفاده نکردم؛ به قدردانی از طعمِ خوبی که به غذاهام می‌داد! ما قدیمیا، به نون و نمک خیلی اعتقاد داشتیم... .»

قاسم، پول خریدهای پروانه خانم را حساب کرد. پروانه خانم پول را پرداخت کرد و از فروشگاه خارج شد.

پروانه خانم، دلیلِ کف کردنِ روغن را فهمید! او روغن سرخ‌‎کردنی را کنارِ مایع ظرفشویی گذاشته بود. رنگِ بطریِ هر دوی آن‌ها، زرد بود و ظاهری شبیه به هم داشتند؛ و چون پروانه خانم، کمی حواس پرتی داشت به جای روغن، مایع ظرفشویی را داخل ماهی‌تابه ریخته بود! حالا آن گوشتِ مرغی که می‌توانست غذای لذیذی باشد، سوخته و مضمحل شده بود! پروانه خانم، گوشت را برداشت و داخلِ سطل آشغال انداخت.

دیگر حوصله‌ی پختنِ غذا را نداشت. لقمه‌ای نان و پنیر درست کرد و خورد. سپس رفت و روی لبه‌ی تختخواب یک‌نفره‌اش نشست. آه سرد و کش‌داری کشید. به دور و برش خوب نگاه کرد؛ به فرش، تختخواب، کمد، تلویزیون، یخچال و خلاصه تمام وسایل خانه‌اش. همه‌شان عوض شده بودند؛ حتی در و دیوار خانه‌اش!

پروانه خانم تا قبل از فوت شوهر دومش، همراه با او در خانه‌ای که متعلق به شوهرش بود، زندگی می‌کردند. آن زمان، تمام وسایل خانه را خودِ پروانه خانم انتخاب کرده و با سلیقه‌ی خودش در خانه چیده بود. هنگامی که شوهرش مُرد، وراث، آن خانه و فرش‌هایش را فروختند و پولش را بین ورثه تقسیم کردند. از سهم‌الارث، چند میلیونی هم به پروانه خانم رسید. او بخشی از آن پول را، برای رهن خانه‌ی جدیدش، هزینه و اندک مقدارِ باقی‌مانده‌اش را، برای روزِ مبادا پس‌انداز کرد.

اوایل دوران مستاجری پروانه خانم، بیشتر اثاث خانه را، وسایل باقی‌مانده از زندگی قبلی‌اش تشکیل می‌دادند. اما با گذشت زمان، آن‌ها قدیمی و از کار افتاده و به ناچار باید تعویض‌ می‌شدند. از طرفی پروانه خانم دیگر پیر شده بود و حوصله‌ی بازارگردی را نداشت. پس به ناچار، خرید وسایل جدید را به فرزندان و یا نوه‌هایش، واگذار می‌کرد.

کم‌کم، تمام اسباب خانه‌اش عوض شدند. اشیایی که ظاهرشان، به هیچ وجه با سلیقه‌ و سرشتِ پروانه خانم جور درنمی‌آمد! حالا دیگر هیچ‌چیز آن خانه، برایش خاطره‌انگیز نبود! از این رو، همیشه احساس غربت و بیگانگیِ عجیبی داشت! بی‌قرار بود و همیشه دوست داشت که برود؛ اما خودش هم نمی‌دانست به کجا! به همین دلیل هر سه یا چهار سال یکبار، خانه‌اش را عوض می‌کرد. چندین بار که این کار را تکرار کرد، فهمید درد از جای دیگر است؛ پس دیگر جابجا نشد و در آخرین خانه‌‌ای که رهن کرده بود، ماندگار شد. ده سالی می‌شد که در آن خانه‌، ساکن شده و زندگی می‌کرد.

کار هر روزِ پروانه خانم این شده بود که چندین ساعت پشت پنجره‌ی خانه‌اش بنشیند و به انتهای کوچه، چشم بدوزد. رفت و آمد عابران را نظاره کند و منتظر بماند تا قدم‌هایی آشنا را ببیند؛ قدم‌هایی که به سمتِ خانه‌ی او برداشته می‌شوند. اما بیشتر اوقات، انتظارش کاری عبث بود! هیچ آشنایی، زنگِ خانه‌اش را به صدا درنمی‌آورد!

از نشستنِ پشت پنجره که خسته می‌شد، از سرِ ناچاری، می‌رفت و تلویزیون را روشن می‌کرد. روی مبل می‌نشست و با بی‌حوصلگی به برنامه‌‌ی تلویزیونی نگاه می‌کرد. خوب می‌دانست که دارد سر خودش، کلاه می‌گذارد! وقتی گوش‌هایت نشنوند و چشمانت درست نبینند، نگاه کردن تلویزیون معنایی ندارد! گذشته از این، برنامه‌های تلویزیون، دنیایی را به تصویر می‌کشید که پروانه خانم، هیچ انس و الفتی با آن نداشت!

جوان‌تر که بود، همیشه در خیالش، دوران پیری‌اش را تجسم می‌کرد. داخل یک خانه‌‌باغِ بزرگ با حوضی در وسط حیاط آن. خانه‌ای با اتاق‌های فراوان که او و شوهرش به همراه فرزندان و نوه‌هاشان، همگی با هم زندگی می‌کردند. در خیالش حوادث خوشِ گوناگونی را پیش‌بینی می‌کرد که ممکن بود، رقم بخورند. یک لشگر آدم را تصور می‌کرد که او را «عزیز»، «مادربزرگ»، «خال جون» و یا «عمه خانم» صدا می‌زدنند. خودش و همسرش را می‌دید که در ایوان خانه، روی صندلی راحتی نشسته‌اند و چای می‌خورند. بچه‌هایی را می‌دید که در حیاط بزرگ خانه، این طرف و آن طرف می‌دوند و بازی می‌کنند. اما هیچ کدام از آن‌ خیالاتِ خوش، تبدیل به واقعیت نشدند! حالا او، کنجِ اتاق یک خانه‌ی کوچک، یکه و دلزده از همه‌چیز، روزها را شب می‌کرد!

بیست سالی می‌شد که زندگی پروانه خانم، در این گردابِ تکراری افتاده بود! اما آن شب، به شدت دلش گرفت. خودش را غریبه‌تر از همیشه حس می‌کرد. هر چه دنبال خاطره‌ی خوشی از آن خانه و یا امیدی به آینده گشت تا خودش را غرق در آن کند، کارش ثمره‌ای نداشت! او مدت‌ها بود که به چیزی دل‌نبسته بود و همه‌ی آرزوهایش را هم دفن کرده بود! تنها چیزی که از زندگی، شاد قبلی‌اش به جا مانده بود، همان قوطی حلبی‌های گردِ روغن آذرخش بود! همیشه وقتی نگاهش به آن قوطی‌ها می‌افتاد، به یادِ قربان‌صدقه رفتن‌ها و زبان‌بازی‌های شوهرش، هنگام خوردنِ غذاهای خوشمزه‌‌ می‌افتاد؛ به یاد عطرِ خوشِ غذایی می‌افتاد که فضای خانه را پر می‌کرد و سفره‌های رنگینی که می‌چید. حالا دیگر همان یک خاطره‌ی کوچکِ حلبی را هم نداشت! بالاخره، بغضش ترکید و آن‌قدر گریه کرد تا خوابش برد.

صبحِ روز بعد، با شروع یک تغییر اساسی برای پروانه خانم، شروع شد. تغییری که مدت‌ها انتظارش را می‌کشید. از آن روز به بعد، پروانه خانم دیگر هیچ‌وقت از خواب بیدار نشد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٢٨
١
٠
سلام. اول اینکه از خوندن داستان های شما همیشه لذت بردم و دوستشون داشتم. با وجود اینکه پایان غم انگیزی داشت اما روال خوبی طی شد تا به اینجا رسید. اما از نظر من حقیر نوشته های زیبای شما در مورد شرکت و اون دیالوگ هایی که بین اعضاء رد و بدل شد، میشه گفت که اضافه بر سازمان بودند و حتی نبودشان هم خدشه ای وارد نمی کرد. کما اینکه در پیشبرد داستان هم نقشی ایفا نکردند. شاید بفرمایید که بسیاری از پیام های داستان در این قسمت گنجونده شده بود، اما می شد آنها را هم در بین خط اصلی داستان قرار داد. نوشته های شما زیباست و من هم همیشه خوانندۀ آن. آینده ای درخشان در انتظار شماست دوست عزیزم؛ در آرزوی آن روز.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام و سپاس از لطف‌‍تون. خوشحالم که اینطور هستش. راجع به شرکت:: اتفاقا خودم معتقدم که چیزی که این داستان رو از داستانهای مشابهش (داستانهایی با موضوع محوریِ تنهایی‌های سالخورده‌ها) مجزا و متفاوت کرده، همون پرداخت به "جلسه‌ی هیئت مدیره" هستش. و دقیقا باعث شده که "اثر پروانه‌ای" که "پروانه‌ی" اصلی و به وجود آورنده‌ی 2 "پروانه‌ی" دیگه‌ی داستان بود، برای خواننده، بهتر بازگو بشه. اینطور که دو محیط کاملا از هم دور و نامرتبط، اینطور عمیق و گسترده، روی هم تاثیر می‌ذارند.** تشکر؛ لطف دارید. و ممنون از حضورتون.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
به نظرم نكته مثبتي كه تو جلسه هيئت مديره بود كدر جا انداختن ظرف روعن بود، چون من نميتونم يك ظرف روغن شفاف رو با مايع ظرفشويي شبيه بدونم! مرسي جناب علوي:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
خب این "شبیه" بودن رو هم می‌شه توی این جمله دید :«رنگِ بطریِ هر دوی آن‌ها، زرد بود و ظاهری شبیه به هم داشتند؛» خودِ این جمله برای بیان تشابه این دو، کافیه. بیشتر همون بیان "اثر پروانه‌ای" توی گفتگوی هیئت مدیره، مدِ نظر بود.** خواهش می‌کنم. ممنون از حضور و همراهی شما.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
طفلکی پروانه خانم ... طفلکی همه آدما که تنها میشن توی سن کهنسالی ...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
بله. خیلی سخته...! به قول اهورا ایمان :«چه غمگینم، چه تنهایم / نه پنهانم، نه پیدایم // نه آرامی به شب دارم / نه امیدی به فردایم // چه امیدی،چه فردایی / چه پنهانی ،چه پیدایی // اگه خوشحال ،اگه غمگین /چه فرقی داره تنهایی».
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
چقدر قشنگ بود .... لذت بردم .... چه تصاویر زیبایی ..... نمیدونم دیگه چی بگم .... عالی بود ...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون. خیلی خیلی لطف دارید. تشکر از حضور و همراهی‌تون.
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
چه تغییر بی محابا و بزرگی .. لذت می برم از خوندن داستان های شما و من هم نظرم اینه که اگر مکالمه های قاسم و پروانه نصف هم بشه خدشه ای به تنه ی داستان وارد نمی شه ، خیلی مرسی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
خوشحالم که اینطوره. تشکر از لطف‌تون. خودِ من هم از پرداختن به جزییات توی داستان، چندان خوشم نمیاد. اون اوایل هم که داستان می‌نوشتم، خیلی سریع می‌رفتم سر اصل مطلب. ولی خب، بودنِ اینطور صحنه‌ها و گفتگوهاست که باعث "داستانی‌تر" شدن نوشته و تفاوتش با دلنوشته و یادداشت می‌شه. ممنون از همراهی‌تون.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨