گم شدن در خواب و بیداری

گم شدن در خواب و بیداری

نویسنده : وبگردی

بهش گفتم می‌توانم خیلی عوضی باشم، اما در لحظاتی که دوستت دارم، تو را با هیچ چیز عوض نمی کنم. و او لبخند زد و گفت هر وقت هوا آفتابی بود و باد شدیدی بلند شده بود، یاد من بیافت.

وقتی از خواب پریدم، سعی کردم تمام جزئیات خوابی که دیده بودم یادم بماند. باز توی یکی از خواب‌های تعقیب و گریزی‌ام بودم. چند نفر همینطور الکی دنبال ِمن بودند و من، با موتور ویراژ می‌دادم و توی کوچه پس کوچه‌های اطراف میدان توپخانه در به در دنبال راه فراری می‌گشتم. خیابان‌ها شلوغ و پر از ماشین و آدم بود. از هر کوچه‌ای که می‌گذشتم می‌خوردم به کسانی که دنبالم بودند. موتور را پرت کردم و شروع کردم به دویدن. توی میدان بهارستان بودم. هی به آدم‌هایی که توی پیاده رو بودند می‌خوردم و می‌افتادم زمین. رفتم توی یکی از خیابان‌ها و سعی کردم از لا به لای ماشین‌ها راهی پیدا کنم و در بروم.

نبش یکی از خیابان‌ها عمارت بزرگی دیدم که درش باز بود و شبیه ِاین کاخ‌های قدیمی بود. مطمئن نبودم که می‌شد بروم داخل یا نه. اگر می‌رفتم آن‌ها دیگر پیدایم نمی‌کردند اما اگر نمی‌گذاشتند بروم داخل چه؟ آن وقت دیگر آن‌هایی که دنبالم بودند حتمن بهم می‌رسیدند و حسابی دمار از روزگارم در می‌آوردند.

رفتم داخل. کنار در زده بود این عمارت به دستور ظل السلطان در فلان سال ساخته شده و در سال 1328 فلانی آن را به قیمت 50 هزار تومان از فلانی خریده. این‌که آدم موقع فرار کردن از کسانی بایستد به خواندن توضیحات یک اثر تاریخی، احمقانه به نظر می‌آید. اما انگار در آن لحظه، توی خواب حس کردم به نظرم خوب است آدمیزاد از هر چیزی که پا در آن می‌گذارد شناخت پیدا کند. حتا شناختی اندک !

قدم‌های اول را که برداشتم، دیدم در ِعمارت پشت سرم بسته شده است. چه بهتر! آن‌ها دیگر حتما گم و گور می‌شدند. لبه حوض وسط حیاط نشستم و سیگاری از جیبم در آوردم و آتش زدم. نه صدای ماشین می‌آمد و نه دیگر از سر و صدای آدم‌ها خبری بود. فقط کلاغ‌ها و گنجشک‌ها بودند. باد شدیدی می‌وزید و درخت‌های کاج را تکان می‌داد. آفتاب دم ِغروب بود. بعد از آن همه دویدن، سیگار کشیدن چه حالی می‌داد. از توی جیب شلوارم گوشی ِتلفنم را برداشتم و آهنگی هم برای خودم گذاشتم.

هیچ آدمی توی عمارت نبود. احتمالا تعطیلش کرده بودند و مرا ندیده بودند. حتما باید تمام شب را توی حیاط می‌ماندم. بد هم نبود البته. یک شب وسط ساختمان‌هایی به این زیبایی خوابیدن اصلا چیز بدی نیست. درست روی چمن‌های رو به روی سر در ِ اصلی عمارت. می‌توانستم زل بزنم به طرح‌های طاووس‌ها و شیرها روی دیوار. به گچ کاری‌های سفید و پنجره‌های آبی. حتا شاید ارواحی هم از همان دوران ظل السلطان آمدند و نشستیم به حرف زدن با هم.

صدای آهنگ را بیشتر کردم. آهنگ همه جا را گرفته بود.

I remember you well in the Chelsea Hotel…

سیگار را که خاموش کردم، او را دیدم که درست جلویم ایستاده و لبخند می‌زند. تی شرت سفیدی پوشیده بود و یک شلوار ِجین ِآبی. داشت سیگار می‌کشید. بهش گفتم مگر قرار نبود دیگر سیگار نکشی؟ چیزی نگفت. قدم زنان رفت به سمت ِحیاط هشت گوش. هوا تاریک شده بود و چشم، چشم را نمی‌دید. اما هنوز صدای کلاغ‌ها و گنجشک‌ها می‌آمد. صدای او را شنیدم که گفت کاش می‌شد تا ابد همین جا بمانیم و نرویم بیرون. گفتم کاش سال بیست و هشت بود و ما پنجاه هزار تومان داشتیم و این‌جا را می‌خریدیم.

چند دقیقه‌ای که گذشت، چراغ‌های توی حیاط روشن شدند. ظل السلطان و زن‌هایش گوشه‌ای نشسته بودند و منقلی را باد می‌زدند. من را که دیدند، شروع کردند به جیغ و داد کردن. او هم آمد پیشم و او را هم که دیدند بیشتر جیغ و داد کردند و هوار زدند که این زن چرا اینجوری لباس پوشیده. او آرام نزدیک ظل السلطان و زن‌ها شد و با تفنگی که توی دستش بود تک تک شان را کُشت. هنوز صدای آهنگ می‌آمد. برگشت به طرف ِمن و گفت حالا دیگر می‌توانیم تا ابد این‌جا بمانیم. دو تا سیگار در آوردم و آتش زدم. یکی برای خودم و یکی برای او. با خودم فکر کردم حتما بعد از کشتن این همه آدم سیگار کشیدن حال می‌دهد.

از خواب بلند شدم و صورتم را شستم. هوا تاریک-روشن بود اما گمانم صبح شده بود. با خودم فکر کردم من می‌توانم خیلی عوضی باشم، اما در لحظاتی که او را دوست دارم، او را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم.

کتری را گذاشتم روی گاز تا آب جوش بیاید. چقدر دلم می‌خواست باز بگیرم بخوابم.

==================

منبع:

http://otobousabee.blogfa.com/post-295.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
راستشوبخوایداولش یاد میکایئل افتادم اخه چرااااااااااااااااااااااا بعدشم کلی دلم گرفتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
این وبگردی خیلی خوب بود. چقدر قشنگ تصویرسازی شده بود. مرسی
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
موافقم !
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
یک متن متفاوت و جذاب بود ..... دستتون درد نکنه
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
جالب و عجیب به معنای واقعی.....ممنون که مارو هم در لذت بردن از این داستان شریک کردین
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
قشنگ بود ممنون
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خیلی عالی بود...این انتخاب حرف نداشت...هم تصویر سازی های خواب خیلی خوب بود هم یه پایان خیلی قشنگ...خسته نباشه نویسنده گرامیش :)
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
تبلیغات
تبلیغات