بارانی از شکوفه‌های غمگین گیلاس روی سرم

بارانی از شکوفه‌های غمگین گیلاس روی سرم

نویسنده : وبگردی

بهم گفت: یک عاشقانه‌ی آرام بنویس

من گریه کردم و گفتم نمی‌توانم. عاشقانه، آرام که نمی‌شود. آدم خیلی جاها، خودش را جا می‌گذارد. جاهایی که گریه کرده. تنهایی آمده توی پیاده‌روها راه رفته و مردم نگاهش کرده‌اند. مردم محله‌ی جردن بهش دستمال تعارف کرده‌اند و مردم محله‌ی نیاوران نه! عاشقانه آرام نمی‌شود.  کی می‌تواند بگوید می‌شود؟ آدم وقتی عاشق است صبح‌ها زیر پنجره‌ای روشن با پرده‌های گل‌بهی از خواب بیدار نمی‌شود. آدم توی تشک فنری سفید و بالش پرقوی نرم و پتوی پشم شیشه‌ی سفید خالص از خواب بیدار نمی‌شود. آدم بیدار نمی‌شود و نمی‌بیند برایش یک عالمه گل فرستاده‌اند. گل‌های رز گل‌بهی که به رنگ اتاقش می‌آید. نه آقا جان... عاشقانه که این‌طوری نیست. تو صبح، توی پتو و تختی که بوی زن می‌دهد از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی بابت عشق، تنهایی. بابت عشق باید جان بکنی، گریه کنی، روزهایی را که او رفته حساب کنی و زل بزنی به حالت دستش در عکسی دور.

بهم گفت: عاشق شخصیتش شده‌ام. رفتارش. یک طوری حرف می‌زند که آدم یک ساعت باید توی فرهنگ‌لغت‌ها، دنبال معنی کلمه‌های به کار برده‌اش بگردد.

من گریه کردم و گفتم آدم عاشق شخصیت کسی نمی‌شود. عاشق کلمات نمی‌شود. عاشق رفتار و کردار نمی‌شود. من خودم پیش آمده که عاشق کشیدگی چشم‌های  کسی شده‌ام. دیده‌ام لب‌ بالا و پایینش اندازه‌ی هم است و موقع خنده، روی دماغش چین می‌افتد و عاشقش شده‌ام. من بابت حالت دستش روی فرمان موقع رانندگی عاشقش شده‌ام. بابت آهنگ هفتم فولدرش که هروقت می‌رسد بلندش می‌کند، عاشقش شده‌ام. بابت مدل ایستادن شلوارش روی کفش، بابت مدلی که کتاب دست می‌گیرد، بابت صدای قهقه‌هایش که شبیه سکسکه است، بابت علاقه‌اش به زعفرانیه، بابت یک شاخه گل معمولی که از دستفروش خیابان انقلاب برایم خرید، عاشقش شدم.

عاشق اخلاقش نشدم که می‌دانستم بیچاره‌ام می‌کند. عاشق دایره لغاتش نشدم که چیز خاصی تویش نبود. عاشق کتاب‌خانه‌اش نشدم که فکر می‌کنم اصلن نداشت. من عاشق طوری که به ابرها نگاه می‌کرد، شدم. عاشق نگه‌داری‌اش از میوه‌های بلوط و سیب‌های سبز، عاشق «شما» گفتنش به درخت‌های چنار تبریزی، عاشق نسخه پیچیدنش برای سردردهای مزمنم، عاشق انگشت‌های ساده و معمولی‌اش وقتی به کلاغی تنها روی چراغ قرمز اشاره می‌کرد... من عاشق اِ اِ اِ کردنش شدم وقتی موقع تعریف چیزی، ماجرا از دستش در می‌رفت. عاشق دستمال درآوردنش از دستمال کاغذی شدم؛ که دستمال را می‌تکاند و بعد استفاده می‌کرد. عاشق جیب اریب چاهارخانه‌ی شلوارش شدم که معلوم نبود تعداد اسکناس‌های تویش چه‌قدر کم است که تا می‌خواستم دستم را ببرم تو، دستم را می‌گرفت و نمی‌گذاشت.

نه؛ عاشقانه، آرام نمی‌شود. آدم به عشقش نمی‌رسد و قدم‌زنان می‌رود سمت پرتگاه. انگار یک روز وسط هفته است که همه‌چیز آرام در جریان است و تو وسایل پیک‌نیکت را برداشته‌ای و می‌خواهی بروی جایی و خودت را از بلندی بیندازی پایین. عاشق شدن این‌جوری‌ست. تهش تو می‌مانی و اتاقت و رنج نبودنش. رنج نداشتنش. و او می‌رود و یک دختر دیگر پیدا می‌شود که عاشق شخصیتش شود، عاشق رفتارش شود، عاشق نوع نگاهش به زندگی شود آن هم در حالی که خودش نمی‌داند ماجرا هیچ‌کدام از این‌ها نیست. ماجرا عاشق شدن به بوی تن و رنگ کمربند و مدل نگاه کردنش به اتوبوس‌های بی‌آر‌تی انقلاب_تهران‌پارس است. غمگین نگاه کردنش به میله‌های بلند نیزه‌دار دانشگاه خواجه نصیر، خیره شدنش به چراغ قرمز میدان فردوسی‌ست. آدم عاشق این چیزها می‌شود و وقتی عشق از دست می‌رود، یاد این چیزها می‌افتد؛ یاد خاطره‌های به این کوچکی، مثل یک خال کوچک ریز، کنار انگشت اشاره‌ای که کلاغی را سر چاهارراه نشان می‌داد

چه‌طور می‌گویند یک عاشقانه‌ی آرام؟ عاشقانه که آرام نمی‌شود. بعد از او، چه اتفاق‌ها که نمی‌افتد؛ یعنی آدم به چه گریه‌ها که نمی‌افتد؛ یعنی گذرش به کجاها که نمی‌افتد! نمی‌توانم یک عاشقانه‌ی آرام بنویسم. نه! نمی‌توانم از حرکت ابرها و بادهای خوبِ دوست بنویسم، بالای سرمایی که داریم کنار دریاچه رکاب می‌زنیم. نمی‌توانم از آخرین نورهای خوب غروب بنویسم وقتی توی سبزه‌زار کنار هم نشسته‌ایم و داریم قاچ‌های مثلثی هندوانه را به هم تعارف می‌کنیم. این‌ جور عاشقانه‌ها به درد کلیپ‌های تو اِنی‌فایو بند می‌خورد.

عاشقانه‌ی من آرام نیست. عاشقانه‌ من، زنی‌ست که ظهر از خواب بیدار می‌شود. در تختی عرق کرده، سر بر بالشی که تصویر یک جفت مژه‌ی سیاه  رویش افتاده. عاشقانه‌ی من زنی‌ست که سر زانوی پیژامه‌اش رفته است و صورت بی‌آرایشش را صبح‌ها چندبار توی بالش فشار می‌دهد. زنی که آرام نیست و موقع نوشیدن چای و خوردن شیرینی‌های خشک، دستمال کاغذی را با ظرافت تکان می‌دهد و صاف می‌کند تا اشک‌های سیاه صورتش را پاک کند.

من پیش آمده که برای کسی، کسانی، سالی، سالیانی آواز عاشقانه خوانده‌ام. هیچ‌کدامشان عاشقانه‌ی آرامی نبودند. من آواز خوانده‌ام. در رگبار، در توفان؛ زیر ابرهای سیاهی که باران معتدل بهار توی دلشان نبود. باران فیلم‌های ژاپنی بودند که شکوفه‌های گیلاس را از درخت می‌کندند، بارانی از شکوفه‌های غمگین گیلاس روی سرم!  آواز می‌خواندم و ابر‌ها خرابی به بار می‌آوردند، خیس می‌شدم و ابرها آسمان را دشت قیر می‌کردند.

بعد آسمان صاف می‌شد. همه‌چیز آرام می‌شد. اما زنی که آوازهای غمگین می‌خواند، با هیچ‌کس سر ِ شوخی نداشت. خودش را توی تخت یک بیمارستان دولتی بستری می‌کرد و  در یک اتاق بی‌پنجره، از ذات‌الریه می‌مرد.

==============

منبع:

http://zitana.blogfa.com/post-603.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
خیلی زیبا ... خیلی بصری و احساسی ...
گیلاس
گیلاس
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
خیلی به دلم نشست... یه عاشقانه ی آرام آرام... قلمتون مستدام.
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
من عاشق تمام " دوستت دارم " هایی که هرگز بر زبان نیاورد شدم ... :)) خیلی خوب بود.مسئول این وبگردیا کیه ؟؟؟
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
چه متن زیبایی .... چقدر جذاب .........چه احساسات قشنگی .....دنیای عاشق جز این نمیتونه باشه و کسی که این حالت رو درک نکرده حق نداره اسم خودش رو عاشق بزاره
S_sad
S_sad
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
مشتریِ این بلاگم ^_^
F-jafari
F-jafari
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
عاشق شدن این‌جوری‌ست. تهش تو می‌مانی و اتاقت و رنج نبودنش...چقد قشنگ بود. مرسی
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات