پس کی می شود که عصر جمعه جشن بگیریم؟!

پس کی می شود که عصر جمعه جشن بگیریم؟!

نویسنده : z.n1994

جشن و شادی را دوست داشتم از کودکی. حتی با اینکه خجالتی و گریزان از جمع بودم. جشن همیشه قبلش خوب است. آماده شدن برای جشن، لباس خریدن، ذوق دسته جمعی داشتن، همه دور هم جمع شدن و حرف زدن در مورد جشن.

همیشه جمع‌های زنانه را دوست داشتم. آن‌هایی که عصرهای جمعه بعد از ناهار که مردها می‌خوابیدند، در اتاق کوچک خانه، در نهایتا دوازده متر، برگزار می‌شد و از غیبت‌ها که بگذریم، بقیه حرف‌ها فقط انرژی دهنده بود. حرف در مورد خرید، در مورد فیلم، در مورد لباس، در مورد خانه عمه که دکوراسیونش را عوض کرده، در مورد خاطرات کودکی‌مان، در مورد همه چیز جز ناراحتی ها! هرچیزی که خنده بر لب می‌آورد. همیشه آرزو می‌کردم نشود ساعت 6 که آقایان بیدار شوند و چای و میوه بخواهند که به نظرم مسخره‌تر از این قسمت خودش بود. همه فقط می‌نشینند و میوه می‌خورند و به زمین نگاه می‌کنند یا نهایتا مادر چند کلامی حرف می‌زنند و چند پاسخ میشنوند. بدتر از آن ساعت 7-8 شب است که همه کم کم حاضر می‌شوند و می‌روند و خانه می‌ماند و دو نفر آدم غمگین و لیوان‌های چای کثیف و بشقاب‌های میوه!

و عصر جمعه که باز از انتظار نومید است و تلویزیونی که از او نومیدتر! نمیدانم متوجه شده‌اید یا نه، عصر های جمعه (به عمد و یا اتفاقی) هیچ برنامه تلویزیون باب میل آدم نیست. همه چیز خسته است و دلش میخواهد فریاد بزند که پس کی میشود که عصر جمعه را جشن بگیریم؟!!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٤/٠٣/٠٤
٢
٠
خاصیت این دلتنگی همان انتظار است. بارها و بارها این حس را داشته ام. حس پوچی که آدم دوست دارد هر چه زودتر صبح شود تا از شر سختی عصر جمعه و دلتنگی اش راحت شود.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
من هم با اين موافقم. ولي من آرزو دارم روزي برسه كه ايران تعداد جشنهاش بيشتر از عزاهاش اگه نيست، لا اقل مساوي باشه:((
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
دقیقا درست میگین.حس انتظار
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
منم با تو موافقم خخخخخخ
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
ممنون عالی بود
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
خاهش میشه
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
واقعن ها!خونه ی مارو خوب اومدی!خخخخخخخ
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
هیچ وقت هم از دسته خودتونو نمیندازین :دی
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
همیشه عصرای جمعه دل گیره...نمیدونم چرا ولی دیگه این مثل یه قانون شده قانونی که خیلی سخته و به هیچ عنوان نمیتونی ازش فرار کنی حتی اگه مهمون باشی یا مهمون داشته باشی یا بیرون رفته باشی برا خوش گذرونی...با وجود همه ی اینا بازم دلت گرفتس...ممنون...زیبا بود
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
چشات زیبا میبینه
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
ما کمتر جمعه هامونو این مدلی میگذرونیم....معمولا آخر هفته ها که تایم بیکاری پدرم محسوب میشه همه ی وقتمون به دیدو بازدیدو کارهای باقیِ باغی صرف میشه...یا گشت و گذار های دست جمعی (همیشه من باب دل من ) .... میتونم بگم تقریبا 5شش تا جمعه رو در کل سال توخونه بیکار منتظر فیلمهای بی مزه بعداظهر ها میمونیم :))) به هرجهت میدونم چی میگی...همه منتظر یه جمعه متفاوت هستیم .... ایام بکام قلمتآن مستدآم (^_^)
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
خوش ب حالتون.البته ماهم خیلی کم میمونیم خونه.قلم خودتون مستدام
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
یاد بچگیام افتادم. جمعه ها همه موظف بودن خونه مامان بزرگ ناهار دور هم باشن. بعد ناهار دخترا و عروسا طبقه اول مردا طبقه دوم بچه ها تو حیاط. هنوز صدای خنده هامون تو گوشمه. چه روزایی بود...عصر جمعه رنگ داشت. زنده بود و تنها چیزی که اصلا بهش نمیومد دلگیری بود :(
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
همون موقع هم همین حسو داشتم
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
تموم جمعه ها حتی اگه به دورهمی و خوش و بش و پیک نیک هم که بگذره باز که برمیگردی خونه یه چیزی گلوتو فشار میده ...
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
موافقم شدید
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
زیبا بود
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنون
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
قشنگ بود.... غروبهای دلگیر و جمعهایی برای فرار از غم......
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
agree
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣