کابوس بیداری

کابوس بیداری

نویسنده : z.n1994

از آن روزهاست که داغی در سینه دارم و آهی گرم. آن‌هایی ک نه گفتی هستند که بتوانی خالی کنی خود را از سنگینی‌شان و نه حتی فهمیدنی که لااقل بغضی شوند و اشکی گوشه چشم. آن‌هایی که فقط منتظری تا شب بیاید و خواب تمام‌شان کند.

خاطره می‌شوند. خاطراتی تلخ که نمی‌دانم دوباره کی به یادشان بیافتم. شاید دوباره در روزی این چنین و دوباره داغ سینه‌ام تازه شود و آهم گرم‌تر.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
گلوله هایی می شوند سمج و سخت و سنگین و مینشینند کنج گلویت نه بالا می ایند و نه پایین می روند روزهایی که قرار نیست فراموش شوند.... کوتاه بود و داغ دل این نوشته ی شما ....
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
فقد من میفهممت دختر دایی عزیزم=)))
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
خوبه تو هستی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
..............................
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
o_0
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
خیلی ها نمیفهمن چرا یه عاشق دلشکسته با مرور خاطراتش زود پیر میشه و کمرش خمیده ......................اونا نمیفهمن خاطره ها هم وزن دارن ...... اونا نمیفهمن کمر عاشق از سنگینی خاطراتش خم میشه و زیر بار اون زود پیر میشه
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
یه دلنوشته کلاسیک بود و محتوایی عمیق. خوشم اومد! // کاش در این متون رسمی "که" ها رو "ک" ننویسید. سایتها و محیط های ادبی رسمی با وبلاگها تفاوت دارند. تقریبا میشه گفت نویسنده موظف به رعایت یکسری اصولِ رایج و رسمی هستش. موفق باشید دختردایی محترم خانم رفیعه! مغسی مادومازل. :-)
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
همون خانم مادمازل اشتباه تایپی داشتن ممنون به خاطر نقد
par!sa
par!sa
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
عه :))) نگفتی منتشر شده :))
z.n1994
z.n1994
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
انقد مطلبام منتشر میشه دیگه نمیگم به کسی
par!sa
par!sa
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
خخخخ عاشقتم =))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات