نبض آسمان نمی‌زد- ساعقه‌ها خفیف اما گُر گرفته بودند، آخر می‌دانی از دریچه شمالیه اتاقم سَرک‌های یواش می‌کشیدم که شاید ساعقه‌ی بعدی صدایش غراتر آسمان را بدرخشاند اما... نه نشد کم‌کم ترسی گیج کننده در پستوهای مغزم ریشه می‌دواند، ترسی قدیمی و سیاه و سفید مرا آرام به دست سیل خاطرات هفت سالگی‌ام می‌برد. -آه هفت سالگیه رنجور من- سایه ساعقه‌ها کم رنگ شد؟ یا دیدگان من در یک خوابِ بیدار سِیر می‌کردند؟ کم کم فقط یک من بودم و یک کنج دیوار. موج سکوت اتاق پرتم می‌کرد به سمت یک سری کابوس‌ها –کابوس‌هایی به عمقِ یک درد نَزار-

یک روز که تمام واژه‌های شادی برایم سکته کردند،  ccuها پر بود از واژه‌های لِه شده زیر آبشار اشک‌های خسته‌ام. دستانم چه سخاوتمندانه شقیقه‌هایم را نوازش می‌کردند. لعنتی چه شد؟ زنگ نقاشی بود و هورا کشیدن‌های از روی ذوق همیشگی‌ام، نفهمیدم از کجا آمد و وحشیانه پای راستم را زیر رگبار درد گرفت، چرخ‌های یک نیسانِ آبی، آخ... هنوز هم وقتی فارغ از تمام دغدغه‌هایم قرار است به آینده فکر کنم منزوی بودن اتاق مرا به سمت این خاطره‌ی مبهم می‌برد. تنها کارم این است که دست‌هایم را تا بی انتها باز کنم و به پشت بام سپاس لبخندهای کِش دار بزنم، موهای کوتاه و لختم را به دستان باد نه چندان سردِ اردیبهشت بدهم و یواشکی دَرِ هفت سالگی‌ام را ببندم.

چرا از تمام آن سال فقط این خاطره پا روی سِنِ اتاق کنفرانس خاطراتم می‌گذارد؟ نمی‌فهمم! شاید چون تمام راه را با پاهای خالی از کفش آمدم خانه. شاید برای این‌که خفه گریه می‌کردم و روی پاهایم بتادین می‌ریختم که نکند مامان بفهمد و از گریه‌های کوچکم گریه‌اش بگیرد، نکند بابا تا صبح کنارم بشیند هر دقیقه بگوید: زهرای بابا خوبی؟ بهتری؟ شاید چون هفت بار با بغض اشک‌هایم را پاک می‌کردم و...

احساس سرمایی تمام بدنم را می‌سوزاند به خودم که آمدم جسمم کنج یک اتاق بود و مثل بچه‌ها به خودش می‌پیچید -همیشه وضع همین است- روی سرم باران می‌چکید. دیگر خبری از صدای ساعقه‌ها نبود، نکند پا توی خاطرات هفت سالگی‌ام گذاشته‌اند، نکند جا مانده‌اند؟ و من خوشحالم که از عمق یک هفت سالگی به هجده سالگی آرامم پناه می‌برم، هجده خوبم برایم شادان بمان، همین.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
بسیار زیبا بود :-) از تشبیهات قشنگی استفاده کردید :-)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
سپاس بابت نگاه زیبات نیلوفر عزیز (:
P_gunash9
P_gunash9
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
:-) خووووووووب خوشمان آمد:-) آیا کلاس نویسندگی چیزی رفتین؟
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود:))))))))))))))))))))))
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
با آرزوی هجده سالگی آرام...‎:)‎ میگم بنظر من صاعقه درسته، نه؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
اکوکاردیوگرافی لازمی پس :)) شیک نوشتی...قلمت مستدآم...اوقاتت همیشه به شادی (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
در باب اهمیت انتخاب رشته

برسد به دست پسا کنکوری ها

٩٦/٠٥/٠٥
تبلیغات