فرار از شائوشنگ / داستان کوتاه

فرار از شائوشنگ / داستان کوتاه

نویسنده : h_khamooshi

یک هفته، دوهفته، سه هفته...

روز و شب برای محسن عوض شده است. شبها فیلم؛ روزها خواب؛ اخیرا در خود و افکار خود گم شده است.

مادر محسن در حالی که داشت وضع اتاق محسن را مرتب می‌کرد به در هر کلکی می‌زد تا محسن را از خواب بیدار کند تا این‌که گفت: راستی مهدی آمد سراغ تو را می‌گرفت

تا محسن این را شنید سرش را برگرداند و گفت: کی؟

- ساعت 10

ـ چی گفتی؛ گفتی کجام

ـ سر میز مذاکرات ژنو

ـ اَاااا مامان می‌گفتی خونه نیستم دیگه

ـ آره اون هم باورش می‌شد

گوشی را برداشت. مهدی پیام گذاشته بود. «عصر پارک شهدا ضروری». عصر محسن به دیدن مهدی رفت. مهدی تا محسن را دیدگفت: به به «هالی» به چشمای حقیر ما رصد شد بلاخره.

محسن: ببین اگر می‌خوای حرف‌های بقیه رو تحویل من بدی راهم را می‌کشم و می‌رم.

ـ نه بیا بزن؛ آقا طلبکارم که شده انگار نه انگار که ما گوشی‌شو ترکوندیم، پاشنه در خونه شو کندیم. درست دو ماهه از اعلام نتایج گذشته آقا خودشو حبس کرده چه مرگت شده پسر. با خبری که از اون موقع چند بار مذاکرات ژنو به دور بعد کشید.

محسن: بله آقا دولتی قبول شده؛ سواره از حال پیاده چه خبر داره

مهدی: زر مفت نزن. توی این مملکت هر ساله یک میلیون شرکت کننده داره فقط چند صدتایی رشته خوب قبول می‌شن  که معلوم نیست بعدش کاری براشون هست یا نه. پس بقیه خودکشی کنن که کنکور قبول نشدن.

محسن با بغض و صدایی شکسته آهی کشید و گفت: اصلا تو چی می‌فهمی مهدی. بعد اعلام نتایج؛ وقتی می‌ری خونه هزار تا چشم و گوش منتظر بابانوئل‌شون هستن تا کادوی کریسمس بگیرن و سوار سورتمه‌اش بشن. برن ماه پیمایی... برن و برن... ولی وقتی رسیدی خونه این ژانر فانتزی؛ کات داده می‌شه و  تراژدی نقش اون و می‌گیره. مادرت که می‌خواست مزد تعداد دفعاتی که مادرونه تردید داشت بچه‌شو صبح خیلی زود با وجود این‌که می‌دونست دیشب تا دیر وقت درس می‌خونده بیدار کنه، نقد بگیره ولی وقتی می‌گی مامان قبول نش... هنوز جمله تو تمام نشده که یک هیولای خبیث طناب سورتمه ماه پیماییش را قیچی و خنده شیرین اونو تلخ تلخ می‌کنه. بعد به زحمت می‌گه اشکالی نداره عزیزم... و چه انبوه غمی پشت این جمله خوابیده و بدبختانه‌تر از همه که مادرت اول از همه از اون بالا بالاها سقوط آزاد داره. پدرت هم مستثنی نیست. پدری که خیالبافانه به پسرش می‌خواد افتخار کنه ولی تا می‌گی از خونه می‌زنه بیرون... روز اول می‌گذره؛ خانواده هست. سختی اون روزهای بعد هست که خودتی و خودت و آینده خودت...

مهدی که متاثر شده بود گفت: درکت می‌کنم سخته است ولی این رو هم باید درک کنی که الان با این رفتارت خانوادت بیشتر رنج می‌کشن. رفیق من، راه خودتو عوض کن. افکاراتو تغییر بده تا زندگیت تغییر کنه. حداقلش اینه که می‌فهمی روش قبلی جواب نداده. خطر کن... بیا شنیدم این روزا فیلم می‌بینی، این رو بگیر

ـ فیلم؛ چی هست؟

ـ رستگاری در شاوشنک

بعد به شوخی گفت: اگه خواستی خودکشی کنی خیلی‌ها بعد دیدن این فیلم منصرف شدن.

ـ باز ژست روشن فکرانه به خودت گرفتی اگه قرار بود با دیدن یک فیلم زندگی‌ها تغییر کننه  الان سینماها جهان رو گلستان کرده بودن.

ـ خلاصه تصمیم با خودته. اگر اندی دوفرین گناه نکرده خودش رو می‌پذیرفت مثل بقیه تا ابد در زندان می‌موند.

محسن شب فیلم را دید. فردا بیدارکه شد از تختش پایین نیامد. همان جا ماند. او ماند و تصمیمات سختی که باید می‌گرفت...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
از رستگاری در شاوشنگ نگین که تا اسمش میاد من رستگار میشم....از پایان های این مدلی خوشم میاد...خوب بود :)...خسته نباشید...
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
تشکر از حضور و نظرتان mr cold
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام ... زيبا بود از شما دعوت مي‌كنم در جشنواره داستاني ما هم شركت فرماييد
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
علیک شما لطف دارین.. اگر تونستم با کمال میل
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
قشنگ بود یعنی تازه بود برام...ممنون:)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
خدا را شکر که براتون تازگی داشته... سپاسگذارم بابت حضور و نظر
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
کاش این مطلب بعدکنکورانتشارپیدامیکردجالببببببببببببببببببب بودددد
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
لطف کردین که نظر دادین با نظر شما موافقم ولی قبل کنکور هم بد نیست که برای بعد کنکور هم برنامه داشت...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
میانه قدرتمند، جورِ شروع و پایان رو کشیده بود. موضوع خوب و زاویه نرمالی رو برای روایت انتخاب کردید اما ... با حوصله یه بازنویسی بکنید... دیالوگهای کوتاهتون خیلی خیلی خوب و به جا بودند. مشتاقم داستانهای بعدی شما رو بخونم. :-)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
از آنالیز دقیق و راهنمایی تون کمال تشکر را دارم... لطف کردین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣