ببلی من مییشی؟!

ببلی من مییشی؟!

نویسنده : Miss_shaqayeq

نه، تو آدم نشستن روی زمین نیستی. تو همان هستی که آرام آرام وارد خانه می‌شدی، می‌آمدی پشت سرم و "شاااپ" کنار گوشم کف می‌زدی که من نیم متر هوا بپرم، جیغ معترضانه‌ای بکشم و بعدش بخندم، تو چشم‌هایت را ببندی و سرت را به عقب ببری و از من بلندتر بخندی، بعد مستقیم تووی چشم‌هایم نگاه کنی و بخوانی"ببل ببل، ببلی ببل، ببلی من میشی؟! "و من همیشه بی آن که بدانم این جمله چه معنی دارد بگویم "بله میشم، بله میشم!". تو باید زودتر حرف بزنی، به همان بلندی و به همان محکمی. باید وقتی بهت زنگ می‌زنم گوشی را برداری و بمن بگویی"سلام عزیزم" و "عزیزم" را بیشتر بکشی تا من قند تووی دلم آب شود.

باید باز هم به من بگویی"با بقیه کاری ندارم ولی تو حق نداری موهایت را کوتاه کنی". باید باشی که به قولت عمل کنی و وقتی خواستگارم آمد برایش شرط بگذاری دو تا گاو نر برایم قربانی و پیشکش کند! باید باز هم برایمان، برای نوه‌های کوچکترت قصه‌ی "کوروغلی" را بگویی. باید ادای کوروغلی را وقتی ترسیده و بالای سقف قایم شده بود دربیاوری و بعد صدایت را کلفت کنی و با صدای غول بگویی " آدام مادام اییسی گلیر شاغالا بادام اییسی گلیر..."

حرف‌های ناامید کننده نزن. چون تو حق نداری امید "مامان جان"ات را ناامید کنی. من منتظرم. منتظر روزی که دوباره به من بگویی"مامان جان عینک منو از جیب کتم بیار"،"مامان جان کیف داروهای من کجاست". وقتی بلوز و دامن می پوشم بگویی"مامان جان خانوم خانوما شده ای... به به" و وقتی سر سفره دست از غذا می‌کشم بگویی"بخور مامان جان، بعدا یادت می‌افته دلت می‌خواد‌ها...بخور، بعدا میگی خونه‌ی بابایی من پر از نعمت بود ..."

بساط آتش‌بازی‌های چهارشنبه‌سوری‌های هرسال را تو باید آماده کنی، کبابش را تو باید سیخ بزنی و مهمانی های به صرف کله پاچه برای صبحانه را تو باید برگزار کنی.

تو باید هرسال سر سفره‌ی هفت‌سین نشسته باشی و از دوساعت قبل‌ترش قرآن بخوانی، بعد از تحویل سال هم باید بلند شوی، پیشانیمان را یکی یکی ببوسی و برایمان دعا خیر بکنی. تو باید صدایم کنی مرا ببری اولین شکوفه‌ی نهال هلویت را با ذوق نشانم بدهی و اولین ثمره‌ی درخت آلبالویت را برای من نگه داری. تو باید با آن کلاه حصیری بین درخت‌های باغ قدم بزنی که من از دور ببینمت و برایت چایی قند پهلو بیاورم.

روزهایت سخت می گذرد، میدانم.حالت خوب نیست، میدانم. ولی تو از هر محکمی محکم تری، این را هم میدانم. تو از هر راستی راست تر و از هر خوبی خوب تری. مطمئن هستم وقتی قلب کوچک من انقدر تو را دوست دارد قطعا خدای مهربان خیلی خیلی بیشتر عاشق توست.

ماه ، ماه رجب است و روز ، روز حضرت علی. با رویی سیاه و سری افکنده به خاطر بد عهدی‌ام به درگاه تو آمدم. نه نمازی دارم، نه روزه ای نه عمل ثوابی. همه ی دارایی ام برای معامله با خدا همین دل شکسته است. همین دلی که به تلنگری سنگین می‌شود و به کورسویی جان می‌گیرد. دست از همه جا شسته‌ام و می‌دانم اگر گشایشی در کار باشد از در درگاه توست... علی جان تو که به شاد کردن دل های شکسته ی کودکان شهره‌ای. امروز چه کسی کودکانه‌تر از من دستش را سمتت دراز کرده؟!

این غم را برای دل‌های ما نپسند. کاری بکن...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی خیلی خوب بود نوشته ات هم به خاطر هم زبانی و هم به خاطر خیلی چیزهای دیگه که توی متنت برام آشنا بود دوستش داشتم ان شالله حاجت روا بشی این روز و شبهای عزیز
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
ممنونم دوست عزیز
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
هیچ دستی برای کمک نیست، جز خدایی که ما را فراموش نکرده و نمیکند...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
دلنشين نوشته بوديد موفق باشيد :)
admin
admin
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
می تونید مشکل این پدر عزیز رو بگید؟
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
یه عمل نخاع انجام دادن که ریسکش بالا بوده،ولی خداروشکر موفقیت امیز بوده و الان باید چندماه صبر کنیم تا دوباره اعصاب حرکتیشون فعال بشه،چند ماه سخت...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
الحق و لانصاف دلنوشته پراحساس و کم نظیری بود :) موفق باشید و آرزوی سلامتی دارم برای پدر شما و همه پدرها و مادرها ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
* الانصاف (اشتباه معنوی پیش نیاد یه وقت :) )
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
مرسی،نظر لطفتونه :) الهی امین
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
خخخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
بسیار عالی بود .... از صمیم قلب آرزوی سلامتی و بهبودی براشون دارم ...
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
نوشته ی قشنگی بود امیدوارم هرچه زودتر حال پدرتون خوبِ خوب بشه...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
یه دلنوشته کامل و استاندارد و همه چی تموم! من دیگه حرفی ندارم و بعد از ارسال این کامنت میرم که یه بار دیگه بخونمش و برم سراغ مطلب بعدی! موفق باشید :-)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
واقعا؟!؟!چقد خوشحال شدم خیلی ممنونم :)))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
:) خیلی خوب بود. ایشالله زودی خوب شن. :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی خیلی عالییییییییییییییییییییییییییی
باران
باران
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
با آرزوی سلامتی براشون :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات