ستاره چشمک بزن!

ستاره چشمک بزن!

نویسنده : N_Sayar

-یک، دو، سه، چهار، پنج....

شمرد تا جایی که بلد بود.

-واااااااای چه همه ستاره! ده تاااااا!!

به دستان کوچکش، که ردِ چند زخم تقریبا بزرگ خودنمایی میکرد، خیره شد.

-یعنی به اندازه ی انگشتای من!

سرش را بالا گرفت. آسمان از معصومیت نگاهش خجالت کشید.

-یعنی همون قدری که من مامانمو دوست دارم.ده تااااا!!

با به یاد آوردن چیزی، اخم کرد. اخم هم با آن چهره‌ی مظلوم غریبه بود!

- خداجونم! مامانم کی خوب میشه پس؟ مگه نمیخواستی بیای پایینو خوبش کنی؟ من دیگه خسته شدم...

نفس عمیقی کشید. آسمان تاب نگاه خیره اش را نداشت. آسمان شرمش میشد! انگار، تصویر آسمان در دریای کوچکی منعکس شده بود.

- اصلا بیا یه بار دیگه قرار بذاریم! من چشمامو میبندم، تا سه میشمارم. وقتی هم که بازشون کردم، اگه ستاره چشمک میزد، یعنی مامانم زودِ زود خوب میشه! باشـــــه؟!!!

چشمان معصومش را بست، آسمان نفس راحتش را به دست نسیم خنک سپرد! شروع کرد: یـــــک، دو، ســـــــــــه

صدای خوشحالی دخترک، درختان را به وجد آورده بود.

- آخ جون! چشمک زد... می‌دانستم من را تنها نمی‌ذاری خدا جون! فردا حتما به مامانم میگم، میگم تو مثل همه ی اونایی که ما رو تنها گذاشتن نیستی. ممنونـــم خداجون....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
آخی نازی ... :(
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
:( و چه قدر ازین کوچولوهای معصوم وجود دارن که فراموششون کردیم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
کار خیلی قشنگی بود مثل اغلب دست نوشته های شما..، البته میتونستید جوری به پایان برسید که «آخ جون چشمک زد» جمله و ضربه آخرتون باشه...بهترینهارو براتون آرزو میکنم.. :-)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
بله،ناگهانی تر و تاثیرگذار تر میشد!خیلی ممنون،همچنین.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
امیدوارم سایه ی بابا مامان هامون بالای سرمون باشه و همیشه سلامت باشن. کاشکی دل کوچیک بچه ی قصه هیچ وقت نگیره...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
ایشالا
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
ان شاءالله...آره.اما خیلی از بچه ها هستن که غم و غصه های دلشون برای قلب کوچیکشون خیلی زیاده:'(
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
موضوع قشنگی رو انتخاب کردی نرجس جان اما شاید اگه بعضی از دیالوگها حذف میشد و بجاش حسها رو در متن بیان می کردی، اسکلت داستانت فرم متفاوت تر و تازه تری پیدا می کرد. موفق باشی عزیزم :)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
مرسی هدیِ عزیز:)آره اینجوری خواننده بیشتر ارتباط برقرار میکرد با داستان.ان شاءالله داستانای بعدی!:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
همیشه شاد و موفق باشین
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
ممنون،همچنین.
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
بچه ها دنیای صاف و بی آلایشی دارن ؛ دنیایی پر از نشونه ..
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
و چه دنیای قشنگیه!کاش وقتی بزرگ میشدیم اینقدر تغییر نمیکردیم.مرسی خوندی پاییزجان،خوشحالمان کردی:)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
جالبببببببببببببببب بوددددددددددددددددددد
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
ممنون دوست عزیز:)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٤
٤
٠
می‌دانستم من را تنها نمی‌ذاری خدا جون!در تعجبم که چرا تغییرش دادن!!فقط همین یک جمله نمیتونسته محاوره ای باشه؟!
raha_s
raha_s
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلامتی همه مادر پدرا .... ツ قشنگ بود .... ممنونم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات