کارگاه داستان کوتاه / قسمت دوم
اینجا قرار است با هم و پله به پله داستان بنویسیم

کارگاه داستان کوتاه / قسمت دوم

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

 

طرح :

- اگر بخواهم خیلی مختصر و مفید حرف بزنم، طرح همان «نقشه گنج» است. یعنی چیزی که شما را به گنج‌تان (که همان داستان باشد) می‌رساند. یعنی هر وقت به طرحتان نگاه کنید می‌فهمید کجای راهید، باید از کجا بروید، چه موانعی پیش رو دارید و چه شرایطی را باید در داستان‌تان در نظر بگیرید. یعنی... باز هم توضیح بدهم؟!

-اگر با مثال نقشه زیاد ارتباط برقرار نکردید می‌شود گفت که طرح یک فرمول ریاضی است که باید بالای دفترتان بنویسید تا اعداد (اینجا منظورمان کلمات است) را در جای درست‌شان وارد کنید و نتیجه درست (داستان) را بیابید.

-در طرح داستان همه چیز مشخص است. تاکید می‌کنم «همه‌چیز»! یعنی چی؟ یعنی زمان وقوع داستان، مکان وقوع داستان، شخصیت‌ها، حادثه یا حوادث اصلی، و شروع و پایان ماجرا. خلاصه اینکه همه‌چیز باید آماده پیش رویتان باشد که هر وقت دلتان خواست خودکار بردارید و شروع به نوشتنش کنید. یک چیز شبیه «هلو برو تو گلو!»

-توضیح بس است. بگذارید یک مثال بزنم. این طرح داستانی معروف از «ا. هنری» است: دخترکی سخت بیمار است و پزشک معالج می‌داند که توانایی او هر روز کمتر می‌شود. دخترک توی خانه افتاده و فقط از پنجره دیواری را می‌بیند که روی آن پیچکی هست و برگ‌هایش با هر بادی که می‌وزد دانه دانه می‌افتد. او مطمئن است که با افتادن آخرین برگ می‌میرد. ولی یک برگ روی دیوار می‌ماند و دخترک حالش رو به بهبود می‌رود. به جای او، پیرمرد نقاشی که هم‌خانه‌اش بوده به خاطر ذات‌الریه می‌میرد. چون در آن شب سرد یک نردبان برداشته و برگی روی دیوار نقاشی کرده بود... 

تکلیف: به وجود زمان، مکان، شخصیت‌ها، حادثه اصلی و شروع و پایان داستان در طرح بالا فکر کنید! (چه تکلیف خوبی!)

 

گره:

-گره، ابهام، علامت سوال‌های داستانی و هر اسم دیگری که روی آن بگذارید، در واقع همان «اتفاق» یا «حادثه» خودمان است.

-همانطور که گنج پیدا کردن از یک مسیر ساده و بدون ماجراجویی اصلا لذت ندارد (مثلا شما هم تایید کنید که لذت ندارد!)، داستان بدون اتفاق هم، نه نوشتنش لذت دارد، نه خواندنش. (فکر کنید در طرح بالا نویسنده می‌گفت: دختری مریض شد و نمرد ولی پیرمرد نقاش مرد!

- درست است که حادثه داستان را قشنگ‌تر می‌کند اما لطفا جوگیر نشوید و همه حادثه‌های‌تان را برای این داستان مصرف نکنید. می‌دانید که قرار است داستان کوتاه بنویسیم نه رمان، و قرار است شما بعدا هم باز داستان بنویسید. پس فقط یک حادثه درست حسابی یا چند حادثه مرتبط برای این داستان‌تان کنار بگذارید.

- دقت کردید که گفتم حادثه مرتبط؟ این کلمات کوچک را دست کم نگیرید ها! مثلا باز هم در طرح بالا، اگر دخترک خود به خود خوب می‌شد و یک ماه بعد پیرمرد می‌مرد، داستان هیچ جذابیتی نداشت ولی مرتبط بودن مردن یکی و خوب شدن آن دیگری آنقدر داستان را قشنگ کرده که حتی اشک آدم را درمی‌آورد.

- گره‌گشا باشید. این‌که هی گره بیاندازید توی زندگی شخصیت‌های داستان، هنر نیست. یعنی وقتی هنر است که خودتان هم بتوانید گره‌ها را باز کنید. خواننده بیچاره‌ هم وقتش را از سر راه نیاورده که تا ابد سیر حوادثی که شما ساخته‌اید را بخواند، بالاخره یک جا باید حادثه یا حادثه اصلی (در بین چند حادثه) را حل کنید که به آن «نقطه اوج» هم می‌گویند.

- برای دیدن یک نمونه خوب از حوادث مرتبط می‌توانید فیلم سینمایی «خط ویژه» را نگاه کنید.

تکلیف:  طرح داستانی که می‌خواهید بنویسید را حداکثر در هفت خط (همینطوری دل‌مان خواست بگوییم هفت خط!) با رعایت نکات بالا (زمان، مکان، شخصیت‌ها، حادثه یا حوادث و ...) در قسمت نظرات بنویسید. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
فکر کردم :)) --- لذت ندارد --- تکلیف رو تا چند روز دیگه میفرستم خانم معلم :) مرسی :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
باشه منتظرم:)
sarah_n
sarah_n
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
نه:|| دیشب خواب دیدم اومدم اینجا جلسه سوم گذاشته شده:||(خواب اینترنتی زیاد میبینم کلا:دی همه شم پشت لپتاپ نشستم:)) ) بعد امروز میخواستم بیام اون سه تا رو بنویسم،تنبلی اراده م رو کنار زد:| نیکولا؟هنوز میشه تکلیف قبلی رو داد؟:/
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
خواب اینترنتی:)) بله.در کارگاه فعلا به روی همه بازه و هروقت دوس داشته باشین میتونین بفرستین:)
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/١٠
٢
١
هفت خط که می‌شه تقریباً 250 کلمه. یهو بگید همه داستان کوتاه رو بنویسیم دیگه! ؛) من هفت‌خط نیستم!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٢
به واژه "حداکثر" دقت نکردین ها.هرچند مورد داشتیم که ایده رو توی 7 خط گفتن چه برسه به طرح.:)مهم کیفیته ، کمیت رو رها کنید...
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/١١
٠
١
حق با شماست. دقّت حداکثری نداشتم. ؛)
سارا
سارا
٩٤/٠٢/١١
٠
١
نیکولا جان اگه لطف کنی و ایرادات طرح منو بگی خوشحال می شم.چون همیشه توی طرح نوشتن مشکل داشتم.:( فکر کنم مشکل پایانش باشه:((( بادکنک های فیلی که در شهر بادکنک می فروشد،یک روز به خاطر باد شدید به آسمان می روند و از دسترس او خارج می شوند.تنها کسی که می تواند به فیل کمک کند خانم لک لک است اما آقای فیل یک ماه است که با او حرف نمی زند.آقای فیل برای برگرداندن بادکنک هایش مجبور می شود با خانم لک لک آشتی کند و در آخر تمام بادکنک هایش را به او هدیه می دهد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
١
٠
سلام. خب این به جز جمله آخر بقیه اش همون ایده ات بود. طرح یعنی تمام جزییات داستانت رو بدونی. هرچند الان خیلیاش مشخصه ولی مثلا تو باید بدونی که آقا فیله چطوری و از چه راهی با لک لک آشتی می کنه. به نظر من حتی برای هوا رفتن بادکنک ها هم باید راهی بهتر از باد پیدا کنی . یه چیزی که به لک لکه مربوط باشه حتی. اینطوری گره ها بیشتر تودرتو می شن...
سارا
سارا
٩٤/٠٢/١٢
٠
١
ممنونم نیکولای عزیز:) سعی می کنم درستش کنم
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
چقد مشق داریم واسه این سه روز تعطیلی واییییییی:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
یه دونه مشقه ها. تنبل نبودین که
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام بر نیکولای عزیزم سوال اول : داستانمون باید مال کودک باشه حتما؟ سوال دوم : من تو جفت و جور کردن کلمه ها مشکل دارم:|چی کار کنم؟ طرح : یه دختر قد کوتاه مو مشکی بوده که دیوانه بوده و میفرستنش تیمارستان و با ادمای اونجا ارتباط برقرار میکنه . داستان قراره روی این قسمت تیمارستان مانور بده . کم کم خواننده به دیوونه بودن یا نبودن این دختره شک میکنه ولی قبل از اینکه معلوم بشه دختره خودشو میکشه:| دی اِند
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام. نه، کی گفته کودک باشه؟! روان نویسی با تمرین زیاد حل میشه. بعدم وقی دنبال کلمه های قلمبه سلمبه نگردین و بذارین کلمه ها خودشون بیان، مشکل کم کم حل میشه :) طرحی که گفتین مشکلش اینه که اصلا جزییاتش مشخص نیست. مثلا همین که گفتین داستان میخواد روی قسمت تیمارستان مانور بده، مانورش باید معلوم باشه که چیه و قراره چه اتفاقاتی بیفته :) موفق باشین...
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
تازه منتقل شده بودم به استان خودم و داشتم قلق‌گیری می‌کردم از همکاران جدیدم تا زودتر جا بیفتم بین‌شان. روزهای وسط پاییز بود. بخت را باختم و همان اول خوردم به تور هم‌کاری که استاد قرض گرفتن و پس ندادن بود. شگرد داشت. غیر از خودش از اعضای خانواده‌ش هم مایه می‌گذاشت و ازم قرض می‌گرفت. هم‌چین‌که یک شیت اکسل به نام‌ش ثبت کرده بودم. هر چی برایش مثل و آیه و من بمیرم تو بمیری می‌گفتم اقافه نمی‌کرد و آقای هم‌کار با ادا و اطوار از ادای قرض طفره می‌رفت... .
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
خب بازم که نه اتفاقات مشخصه و نه پایان:(
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
چه جالب!من تا حالا اینجوری داستان ننوشته بودم.یعنی تابه حال این نکات رو رعایت نکرده بودم.شاید به خاطر همین ایده هام پر از اشکال بودن.ولی خوب تلاشمو میکنم چون بهتر شدنم حتی یه ذره خیلی مهمه واسم.خصوصا که شما اینقدر کمک میکنید:)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١١
٣
٠
مردم شهری که وقتی از خواب بیدار شدن میفهمن آسمون آیینه شده!آیینه ای که هرکار کنن دیگران اونارو میبینن.بعد اون از انجام کارای بد خجالت میکشن.اما بعد از مدتی همه چیز واسشون عادی میشه.دیگه حتی ازون آیینه برای ترسوندن هم استفاده میکنن.در این بین هیچکس متوجه ترکای اون آیینه ی بزرگ نمیشه...تا اینکه یک روز صدای مهیبی ایجاد میشه.صدا از ترکی بود که ازش آب میچکید.عطسه دختری باعث زیاد شدن شدت ریزش آب میشه.بعد اون صدای خنده بلند دخترک که همه فکر میکنن دیگه زمان نابودیشون رسیده.اما آب قطع میشه.دخترک دوباره میخنده.دختری که فراموش کردنش و حالا با شکلاتی که از پیرمرد خوش قلب گرفته بود بعد از مدت ها سیر شده بود.همه میخندن،دست میزنن.مردمی که دیگه سیاهی قلبشون از بین رفته.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
میدونی مشکل چیه؟ به نظرم طرحت هی پرش داره. یعنی اولش درباره کارهای بده، بعدش مردم فراموشش میکنن، بعدش به خاطر عطسه هه و بعدم شاد شدن اون دختره (به هر دلیلی). یعنی گره هایی که ایجاد کردی به نظرم زیاد مرتبط و تو در تو نیستن و نمی تونن کشش لازم رو ایجاد کنن.
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
آخه نمیخواستم زیاد بینش توضیح بدم.شاید به خاطر مدت زمان کوتاهیه که بینشه.آره؟!شاد شدن دخترو که گفتم.به خاطر شکلات!
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
مگه نگفتین یک سری از اتفاقات رو بگیم و طوری باشه که هر وقت بخوایم شروع به نوشتن کنیم.خب من الان میتونم بهش قسمتای دیگه ایو هم اضافه کنم.مثلا توصیف بیشتر موقعیت که همین اتفاقارو بهم وصل میکنه و یهویی نمیشه!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
مساله اضافه کردن اتفاقات جدید نیست. فعلا توی این طرح باید پیوند بین همین اتفاقات رو درست کنیم. به نظرم پیوند و ربط لازم رو ندارن در حال حاضر:)
راضیه
راضیه
٩٤/٠٢/١١
١
٠
در جنگلی زیبا و پهناور، درخت سپیداری همراه بل دوستان خود زندگی می کرد. دوستان او از همه نوعی بودند؛ از گردو گرفته تا تبریزی. این درختان زیبا در کنار هم زندگی شادی داشتند؛ تا این که روزی سر و کله یک غول نارنجی بدقواره و بدبو، پیدا شد. غول نارنجی حاوی محتویات بد بو و زشتی که بود که به محض رسیدن به جنگل، همه را روی سر سپیدار و دوستانش خالی کرد . اهالی جنگل، همگی از این اتفاق ناراحت بودند؛ همگی آزرده و بیمار بودند. این اتفاق چندین بار دیگر رخ داد و غول نارنجی آمد و آسایش آن ها را مختل کرد. تا این که سپیدار که از همه باهوش تر بود تصمیمی گرفت. او تصمیم گرفت که اگر بار دیگر سر و کله غول نارنجی پیدا شود، دیگر اکسیژن شات را در اختیار آدم ها نگذارند...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام :) متنی که نوشتید اول داستان هست ولی طرح نیست. چون مشخص نیست که قراره آخرش چی بشه و درخته روی تصمیمش می مونه یا نه و....طرح دقیقا عین نقشه ساختمونه. تمام اتاقا و آشپزخونه و پله و همه چی باید توش مشخص باشه نه فقط یه بخش از خونه :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام ... چشم خانم معلم ولي اصلا اهل تكليف نوشتن نيستم -
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
١
١
منم ازون معلم ها نیستم ه کسیو تنبیه کنم :))
نرجس
نرجس
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام!ببخشید اونایی که جلسه اولو نبودن هم میتونن شرکت کنن؟تکلیف جلسه اولم میشه پس داد یا اونطوری بی نظمی میشه ؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام :) بله، ولی تکلیف هر جلسه رو توی همون جلسه بنویسید :)
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/١١
٥
٠
خب من میخوام طرح ایده ی خودکار شاعر رو بنویسم:) یه شاعر برای قرض گرفتن مقداری پول به یه کاسب مراجعه میکنه برای سه ماه بعد چک میکشه تا پول + مقدار زیادی سود رو برگردونه خودکار شاعر که برای امضا ی چک و اینا ازش استفاده شده دست کاسب جا میمونه چون کاسب دم دستش خودکار دیگه ای نبوده از همون استفاده میکنه اوایل خودکار از شرایط جدید که مجبور جای ثبت شعر های خلاقانه یه مشت عدد بی روح رو ثبت کنه و به التماسای بدهکارا گوش بده و اینا به شدت ناراحته و گاهی که خودکار دست کاسبه و اما اختیار دستاشو خیلی نداره مثلا موقع حرف زدن با تلفن سعی میکنه شعرایی از شاعر که یادش مونده(در حقیقت مدل حرکتاش یادشه)رو بنویسه و اما جز خطخطی سودی نداره کم کم یه روش دیگه ایو یاد میگیره اونم اینه که یه وقتایی مثلا وقتی قراره کتسب بدهکاریه یه آدم فقیر رو تو دفتر حساب کتاباش ثبت کنه واسه پیگیری خودکار جوهرشو تو خودش نگه میداره و رنگ نمیده کلا این روش خیلی اثر گذار نیس و کلا تو دو سه مورد باعث شده پیگیری به عقب بیفته اما همینم واسه یه خودکار خوبه.در نهایت بعد سه ماه شاعر نمیتونه چک رو نقد کنه از کاسب مهلت میخواد اما بعد مهلت مقرر بازم نتونسته چک رو نقد کنه و کاسب میخواد بره چک رو برگشت بزنه.چک روی میز و نزدیک خودکار قرار داشته در نهایت خودکار تصمیمشو میگیره خودشو قل میده سمت چک و همه ی جوهرشو میریزه بیرون در نتیجه چک از بین میره همینطور خودکار و قصه تموم میشه:) در کل هدف داستان دو چیزه:1-حتی اگر امکانات و توانایی هات در حد خودکار باشه بازم میتونی تغییر نسبتا مهمی ایجاد کنی2-بعضی وقتا فک میکنیم تو جای اشتباهی قرار داریم اما ما اونجاییم چون باید باشیم. یکمی رو بخشای حقوقیش گیر دارم باید یکم تحقیق کنم:) در ضمن ببخشید خیلی زیاد شد:(
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
واااو عالی بودش :) کاش عضو میشدید و بیشتر مینوشتید اینجا :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
همه چیز طرح خوبه فقط یادتون باشه که داستان مثل فیلم نیست که مثلا وسطش یهو بنویسیم «سه ماه بعد» یعنی گذشتن زمان رو یا باید نشون بدین یا از فصل زدن بین داستان استفاده کنید که معمولا این کار رو برای چند فصل انجام می دن. نه فقط برای دو نیم کردن داستان. به جز مساله زمان، بقیه طرحتون خوبه به نظرم :)
m_mousavi
m_mousavi
٩٤/٠٢/١٣
٢
٠
ایده خوب بود اما چرا فکر می کنی قرض یه آدم فقیر نباید نوشته بشه یا این که شاعر نباید بدهشو پس بده؟!!!
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/١٤
١
٠
مرسیییییی فوفانو جان ذوق مرگ شدم:)) نیلوفر جان ممنون از توضیحتون:) البته منم قصد نداشتم وسط داستان یکدفعه بنوسم سه ماه بعد.فک میکنم مراجعه شاعر برای درخواست مهلت و اینا نشون دهنده ی گذشت سه ماه باشه دیگه.نیست ینی؟:) آقای موسوی ممنون از نظرتون.در درجه اول من زیاد اعتقادی به قهرمان های صد درصد خوب ندارم و مثلا اینکه شخصیت اصلی داستان گاهی کار اشتباهیو برای جلوگیری از آسیب رسوندن به یه شخص مهم تو زندگیش انجام بده واقع گرایانه تره از نظر من.اما توی این داستان اولا درباره ی بدهکاری اشخاص نیازمند نگفتم بدهکاری ثبت نشه بلکه اسم اونا برای پیگیری موقتا ثبت نمیشه و این باعث میشه اونا یکم فرصت بیشتری برای صاف کردن حسابشون داشته باشن.به نظرم آدمی که اوضاع مالیش خوبه میتونه برای پس گرفتن پولش یکم بیشتر صبر کنه.درباره ی شاعرم چون طرح بود نمیشد همه چیزو توضیح بدم وگرنه اتفاقا تو ذهنم بود که خودکار قبل از اینکه این تصمیمو بگیره به این فکر میکنه که شاعر آدمی نیست که بدهیشو صاف نکنه ولی خب وقتی چک از بین بره توپ میفته تو زمین شاعر و اون میتونه پولو دیر تر و با سود کمتری پس بده.شاید خیلی کار درستی به نظر نرسه ولی خب گفتم دیگه دوست ندارم قهرمان داستان یه قهرمان بی عیب و نقص باشه.بازم منون از اینکه خوندید و نظرتونو گفتید:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
درسته اما باید این رو توی متنت طوری نشون بدی که هم گذشت زمان مشخص باشه و هم این مشخص بودنه تبدیل به تابلو بودن نشه :)
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/١١
٣
٠
خب این‌جوری کل قصه لو می‌ره که! دارم می‌نویسم‌ش و هی ادیت می‌کنم به منوال درس شما. سعی می‌کنم موبه‌مو مؤلفه‌هایی که شما می‌گید رو اجراء کنم. کم‌تر از دو هزار کلمه بشه ایراد داره؟ به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
خب توی طرح داستان لو می ره دیگه یعد توی مرحله ی بعد میای و به طرحت پر و بال می دی!!! :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
نه ایرادی نداره. حد متوسطش رو گفتم که بین 2 تا 4 هزار کلمه است. خب اصل هم همینه دقیقا. داستان لو میره . چون قرار نیست شما طرحتونو چاپ کنید که. طرح رو می نویسیم که تمرین کنیم. حتی اگه یه طرح رو به ده نفر بدین مطمئن باشین ده تا داستان با کیفیت های مختلف پس میگیرید. چون اصل هنر نویسنده توی شخصیت پردازی و گفتگو ها و بقیه چیزهاست که نمایان میشه :)
امیرحسین الف
امیرحسین الف
٩٤/٠٢/١٢
٥
٠
رابرت هاپکینز ایرانی تبار که مدت ها پیش خانواده اش به انگلیس مهاجرت کرده بودند ، حال افسر ارتش انگلیس شده بود. در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم ، شهریور ماه سال 1320، علی رغم دستور رضاشاه بر ترک مقاومت ، نیروی دریایی نوپای ایران به فرماندهی دریادار «بایندر» در آب های خلیج فارس مقاومتی جانانه مقابل متفقین انگلیسی داشتند. رابرت در تقابل احساس و عقل مانده بود و سرانجام تصمیم گرفت برای کمک به هموطنانش هر طور که شده خودش را به ناوچه های ایرانی برساند. متفقین که از فرار رابرت آگاه شده بودند ، در میانه های راه با گلوله های سهمگین ناوهایشان او را از پا در آوردند. نام رابرت برای همیشه در تاریخ مدفون شد و هیچکس از سرگذشت این افسر انگلیسی ایرانی تبار آگاه نشد. (تاریخم تحریف کردم!)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
٣
٠
واقعی بود یعنی؟ چون گفتین تاریخ رو تحریف کردین، یعنی ریشه حقیقی داره؟ خیلی جالبه اگه اینطور باشه. حتی کشش رمان هم داره به نظرم.
امیرحسین الف
امیرحسین الف
٩٤/٠٢/١٢
٢
١
اسمش رو نمیشه گذاشت تحریف تاریخ البته :)) طرح رو سه چهار دقیقه ای نوشتم و اعصابم خرد شد از تهش در نتیجه یه پرانتز نامربوطم نوشتم:)) اینکه شهریور ماه 1320 متفقین از جنوب حمله میکنن و رضا شاه ترک مقاومت میده و اینکه دریادار بایندر با نیروی دریاییش مقاومت میکنن و همه یک روزه کشته میشن(حدود 650 نفر) تاریخیه. اما اون رابرت ساخته ی ذهن خودمه :| البته یادم رفت که بگم رابرت با یه قایق موتوری کوچیک فرار میکنه. بنده همون "هشت حرفیم" که هسته بودم قبلن :)) عاشق جنگ جهانی دوم! تو ایده هامم یه سرباز جنگ جهانی داشتم که یه گربه پیدا میکنه اون وسط :)) اطلاعاتمم تو این زمینه واسه همین زیاد کردم! این دوست داشتن از بازی هایی مثل کال آف دیوتی و مدال افتخار از بچگی شروع شده :) اون موقعا تو اوج بازی واسه خودم داستان میساختم :))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
خب طرحتون ایراد فنی نداره ولی به نظرم در این حد شخصیت ساختن غیر واقعی شاید خوب نباشه. درسته که خیلی فیلم و بازی در این باره ساخته میشه ولی فکر کنم هیچ کدوم از شخصیت های این فیلم و بازی ها شخصیتی به این شدت تاثیر گذار نیستن که مشخص کننده مسیر اصلی یه واقعه تاریخی باشن. البته اعتراف میکنم که اطلاع دقیقی ندارم و حدس می زنم فقط:)
امیرحسین الف
امیرحسین الف
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
خب یه ژانرال یا کماندو میتونه کل یه تاریخ رو عوض کنه. تو بازی های کل آف مثلن اینجوری هست که چند شخصیت اصلی دارن که اونا رقم میزنن همه چیز رو. اما خب حق با شماست! تا این حد نمیتونن تاثیر گذار باشن. اما تو این داستانم من بیشتر زندگی رابرت مد نظرمه و وقایع تاریخی فقط واسه این آورده میشن که مثلن طرف رو ببرن تو یه فضای واقعی تا حسش کنه. از فضاهای فانتزی زیاد خوشم نمیاد...! فکر میکنم زندگی یه سرباز جنگ جهانی با اون تیپ خاصش خیلی جالب باشه، تازه اگه دو رگه باشه بامزه ترم میشه و اینکه وسط جنگ با نامه نگاری عاشقم بشه حتا :))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
پیشنهاد می کنم حتما کتاب «اعدام سرباز اسلوویک» رو بخونید. هم درباره یه سرباز جنگ جهانیه، هم اون وسط نامه نگاری عاشقانه داره و هم اینکه واقعیه :)
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
سلامی دوباره بر نیکولای عزیزم:)ممنون بابت جواب . طرح باجزئیاتو بفرستم به ایمیلت؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
سلام. خواهش می کنم :) خیر:) کارگاه اینجاست دیگه. ایمیلم چرا؟!
سارا
سارا
٩٤/٠٢/١٢
٢
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم نیکولا دوباره نوشتم.بهتر شد؟ فیل بادکنک فروش به خاطر اینکه با دوستش خانم لک لک دوباره آشتی کنه،تصمیم میگره یک ریسک بزرگ کنه و اونم اینه که نخ بادکنکایی که به خرطومش می بسته و می فروخته رو پاره کنه چون توی شهر اونا فقط یک نفر می تونسته پرواز کنه و اونم خانم لک لک بوده.فبل بعد از اینکه نخ رو می بره و بادکنکا می رن بالا توی آسمون،می ره به سمت رستوران خانم لک لک و ازش می خواد که کمکش کنه.خانم لک لک سر دوراهی می مونه و تمساح که توی رستوران خانم لک لک کار می کرده مدام غر می زنه و می گه که فیل فقط به خاطر بادکنکاش اومده با تو حرف زده و اصلا دوستی با تو براش ارزشی نداره و فقط به بادکنکاش فکر می کنه.اما خانم لک لک که خاطره های زیادی از دوستی با فیل داره ،تصمیم می گیره یک بار دیگه به فیل اعتماد کنه و به خاطر نجات بادکنک های اون می ره توی آسمون.بادکنکای فیل پنج نا بودن که خانم لک لک اول همشونو پیدا می کنه و لی هر کدوم از بادکنکا به یه دلیلی می ترکن.(1-نوک کلاغای سیاه و بدجنس2-شاخه ی درخت3-بال هواپیما4-آنتن یه خونه.لک لک فقط پنجمی رو نجات می ده و برای فیل می آره اما فیل همون یه دونه رو هم به لک لک هدیه می ده و در آخر لک لک به فیل پیشنهاد می کنه حالا که بادکنکاشو از دست داده بیاد و توی رستوران اون کار کنه و فیل هم با خوشحالی قبول می کنه و اون یدونه بادکنک هم به نشانه ی دوستیشون به تابلویی که اسم رستوران روشه می بندن.
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
البته شاید به ربطی نداشته باشه که نظر بدم ولی به نظر من بهتر شده و اولش خیلی قشنگ شد :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
٢
٠
الان خیلی خووووب شده. ببین چه خوبه که آدم رو طرحاش کار میکنه. الان اتفاقات داستانت کاملا مرتبط به هم هستن. به نظرم واقعا خوب شده :)
سارا
سارا
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
مرسی:))))
a_joveini
a_joveini
٩٤/٠٢/١٤
١
٠
ساراااا.. واقعا عالی نوشتی داستانتو. آفرین به تو... مگه گیرم نیفتی بزنمت!! : )
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
سلام... طرح یعنی اینکه یه فیلم یا داستانی و خلاصه بخوای تعریف کنی درسته؟؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
آره. دقیقا. و فرقش با ایده توی اینه که مثلا نمیگی فیلمه درباره مرگ یه دختره بود بلکه به جای این جمله، کل داستان رو به طور خلاصه تعریف می کنی :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
بچه ها تنبل شدین ها! اون همه ایده داشتین بیاین طرحاتونو بگین دیگه:))
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/١٣
١
٠
من داستان این هم‌کارم رو که قرضاشو پس نمی‌ده رو تقریباً نوشتم. البیته بیس داستان رو قبلاً نوشته بودم. چند بار بازنویسی‌ش کردم. حدوداً هزار کلمه شده. بازم روش کار می‌کنم.
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٣
١
٠
من منتظرم شما نظرتون رو راجع به ایده هام بگین توی قسمت قبل نوشتم :(:)
soheila_shr
soheila_shr
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
سلام، من یه سوالی خیلی ذهنمو مشغول کرده و اون اینکه زاویه دید یا راوی چی بود قضیه ش و آیا لزوما داستان کوتاه باید سوم شخص (دانای کل) (یه کلمات گنگی از زبان فارسی دوران دبیرستان یادمه) باشه? الان داستانم از نظر ۲ شخص متفاوت که بینشون اتفاق عجیبی میفته تو نظرمه که هنوز تصمیم نگرفتم رو کدوم شخص کار کنم ولی در حد طرح هم میخواستم بدونم باید الان تصمیم بگیرم میخوام داستان از زبون کدوم یکیشون باشه یا از زبون شخص سومی باید تعریف کنم?
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
نه! راستش با اینکه همه زاویه دید رو توی عناصر داستان میارن، من خودم زیاد اعتقادی بهش ندارم! یعنی فقط یه بار اتفاق افتاده که قبل از نوشتن یه داستان تصمیم گرفتم از چه زاویه دیدی بنویسمش. در غیر اینصورت همیشه داستان را نوشتم (در حالتی که حس کردم دوس دارم بنویسم) و دقت کردم که وسطش زاویه دید ها عوض نشه و داستانم مشکل پیدا نکنه. نوشتن طرح ارتباطی با زاویه دید نداره. فعلا با خیال راحت طرحتونو بنویسین تا بعد که در مورد زاویه هم صحبت کنیم و راحت تر تصمیم بگیرین.:)
نرگس
نرگس
٩٤/٠٢/١٣
١
٠
ایده ام این بود:پیرمردی که داستان های یک مجله رو دنبال می کنه و هرچی میگذره می بینه داستان به زندگی شخصی ش نزدیک میشه. به طوری که خیلی وقت ها جزئیاتی از زندگی اون پیرمرد توش نوشته میشه که تا به الان هیچ کس ازش خبر نداشته. طرح: پیرمرد باز نشسته ای هر روز برای وقت گذروندن داستان های یک مجله رو دنبال می کنه و کم کم متوجه میشه که اتفاقات اون داستان ها همه اتفاقاتی هستن که این اواخر با اون ها مواجه شده و یک جور هایی درست شبیه زندگی شخصی اون پیرمرد هستن. بعد از پیدا کردن نویسنده ی اون داستان ها که پسر جوون و تازه کاری هم بوده میفهمه که اون پسر هر شب خواب اتفاقات روزانه ی پیرمردی رو میبینه. درست مثل یک سریال و همون خواب ها رو هم به عنوان داستان مینویسه. جوری که انگار زندگی اون پیرمرد رو یک روز قبل از خود پیرمرد میبینه. از اون به بعد پیرمرد هر صبح قبل از شروع روزش به پسر جوون زنگ میزنه تا بفهمه قرار اون روز چه اتفاقاتی براش بیوفته و خودش رو برای تمام حوادث آماده میکنه. این ماجرا مدت ها ادامه پیدا میکنه به طوری که پیرمرد دیگه نمیتونه با حوادث روزی که شروعش کرده مواجه بشه مگر اینکه از قبل بدونتشون. تا اینکه یک شب پسر خواب مرگ پیرمرد رو میبینه. اینکه از یک جای بلند سقوط میکنه. صبح وقتی پیرمرد بهش زنگ میزنه، بهش میگه که هیچ خوابی در مورد اون ندیده.و پیرمرد که حالا هیچ مهارتی برای مواجه شدن با اتفاقاتی که ممکن براش بیوفته نداره، بعد از یک عالمه استرس فکر میکنه بهتر خودش رو از شر همچین روزی نجات بده. می ایسته لبه پنجره ی آپارتمانش و برای فرار از اون روز خودش رو پرت میکنه پایین و سقوط میکنه.
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
ای وای من داستانم شبیه مال شما شد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
طرح خوبیه و گره ها هم مشکل نداره. ولی به نظرم یه تناقضی هست. فکر می کنم توی داستان کوتاه نمیشه این «مدت طولانی» رو خوب نشون داد. و از طرف دیگه اگه این مدت خیلی طولانی نباشه اون اتفاق پایانی یعنی ناتوان شدن پیرمرد خیلی غیرواقعی جلوه می کنه. به نظرم اگه یه فکری به حال این قسمت بکنیم بقیه اش خیلی خوبه :) مثلا اگه اون مدت طولانی نباشه ولی چند روز مهم یا تاثیر گذار از زندگی پیرمرد باشه بهتره. ولی خب باید یه فکر اساسی بکنین :)
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
اخ اخ راس میگی:))خب من امروز روش فک کردم و نتیجه ی فکرم اینه:یه دختر قد کوتاهی بوده که دماغش کوفته ای بوده و سر دماغش دیوانه میشه( :| )بعد که میره تیمارستان با ادمای اونجا ارتباط برقرار میکنه و بیشتر مانور داستان روی همین داستان زندگی افراد اونجاست:))خلاصه با یکیشون دوست میشه و بعد از اینکه دوستش در اثر تزریق دارو ( حالا اینکه زیاد بش تزریق میکنن یا اشتباه رو بعدن راجع بهش فکر میکنم ) اینم به نهیلیسم( :)) ) میرسه و خودشو میکشه.دیگه جزئیات دیگه هم این که وقتی از دنیای بیرون تیمارستان میومدن دیدنش این دختره مجبورشون میکرده بشینن از روشون نقاشی میکشیده با کادر تیمارستانم خیلی دوست بوده که بعد از مرگ دوستش اون دوستیه منحل میشه کلا:))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
به نظرم موضوعت و اتفاقاتی که گفتی برای حجم داستان کوتاه مناسب نیست. حتی همین که میگی مانور داستان روی شخصیت های تیمارستانه، چرا باید اینطوری باشه؟ یه جمله معروف هست (که احتمالا شنیدی) و میگه : «یه تفنگ اگه قراره شلیک نکنه بهتره نیاد تو داستان!» اون شخصیت ها اگه قراره نقش اساسی توی داستانت نداشته باشن، بهتره نیان. چون زیاد بودن شخصیت توی داستان کوتاه زیاد جالب نیست.
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
یه طرح دیگه هم دارم:)یه نویسنده بوده که با شخصیت های داستانش مشکل داشته و همین جور اذیتشون میکرده تا اینکه یه بار اشتباهی یه داستانی مینویسه که خودش میشه شخصیت اصلیش و هر چی مینوشته سرش میومده و کنترل داستان از دستش در میره و استادشونو میکشه:|بعد امیدشو از دست و میده بیخیال همه چی میشه تا اینکه توی داستان درخت خشکیدشون شکوفه میزنه و این دوباره امیدوار میشه و میفهمه که اگه یه داستان بنویسه و پایانشو خوب تموم کنه قصه ی خودشم میتونه کنترل کنه و دیگه همین میشه:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
بخش استادشونو میکشه رو نفهمیدم اصلا. و خب یه تناقض آشکاری از همین الان توی طرح هست و اون جدی بودن (و حتی خشن بودن) در قسمت اول داستان و بعد شکوفه زدن و این ها که خیلی لطیفه، در قسمت دوم داستانه.که باید حل شه این تناقض :)
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
سلام وقت بخیر، ببخشید به کلاس دیر رسیدم، اجازه هست بشینم ؟؟!! ...طرح ... جوانی در صحن امام رضا رو به ایوان طلا نشسته بود و در حالی که به سخنرانی مذهبی در خصوص اهمیت زیارت گوش میداد، رفتار خدام حضرت رو زیر نظر داشت و آرزو می کرد کاش افتخار پوشیدن لباس خادمی آقا نصیبش میشد، توی همین فکر و حسرت بود که متوجه شد پیرمردی کنارش نشسته و میگه پسرم میری یک لیوان آب از سقاخونه برام بیاری پاهام درد میکنه؟ جوون نگاهی به شلوغی سقاخونه می کنه و میگه شرمنده حاجی کفشهام رو دادم کفشداری دور وبر سقاخونه هم خیسه نمیتونم... بعد از چند دقیقه پیرمرد میگه میخوام برم فلان خیابون نمی دونم چطور باید برم ؟ پسر چندبار برای پیرمرد توضیح میده ولی پیرمرد که گوشهاش سنگینه و شهر روهم بلد نیست متوجه نمیشه بالاخره جوون خسته می شه و میگه بلد نیستم حاجی از یک نفر دیگه بپرس و بلند میشه که بره که درست همون لحظه سخنران مراسم مذهبی میگه بله برادران و خواهران خادمی آقا به لباس فرم پوشیدن و اعمال خاص انجام دادن نیست...( تقریبا شد داستان کوتاه کامل )
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
سلام :) خوش اومدین. خوبه ولی به نظرم نه برای داستان کوتاه. برای داستانک بودن بهتره. حتی همین الان اگه یک کم بازنویسی کنیدش می تونه یه داستانک خوب باشه :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
سلآم ؛ الله قوت :) خیلی هم خوب....حالا که تا آخر هفته وقت داریم من فردا پس فردا 7خطمو تحویل میدم...البته امروزو فردا کردن در امر نوشتن اولین اشتباه ممکن هستش...ولی خب من خیلی وقته سایت نیومدم....برم یه گشتی بزنم....سعی میکنم زوده زود تکلیفمو انجام بدم (^_^) با تشکر از شما.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
نمیدونم چرا میترسم کامنت بقیه رو بخونم..فکر میکنم روی چیزی که میخوام بنویسم تاثیر میذاره.... فقط من اینجوریم یا بقیه م این حسو دارن (0_o)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
اوووم داستانی که گذاشتین خلاصه ی آخرین برگ ا هنریه؟ برای کار کلاسی یه بنده خدایی برگردون های مختلفی ازش خوندم....داستان قشنگیه .....اوووم فک کنم ماجرایی که به واسطه ی همین داستان داشتم بشه 7 خط من :))))))) تا ببینیم چی میشه (^_^)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
بلی :) نوشتم توی متن که طرحی از داستان های ا هنری هست :) منتظرم. موفق باشید ...
شیشه
شیشه
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
انیکولا.من همیشه دوست داشتم رشته ی انسانی برم،اما خانواده ام اجازه ندادن.گفتن انسانی واسه بچه های خنگه که از پس فیزیکو شیمی برنمیان و به زور ما رو فرستادن تجربی. ساعت انشا رو معلمش قرض میداد ب کلاس ریاضی پیشرفته و من تنها کسی بودم که حسرت کلاس انشا رو داشتم. خلاصه من اشعارمو یواشکی میفرستادم هفته نامه دوچرخه و اونا هم چاپ میکردن ولی من از ترس روزنامه رو خونه نمیبردم!مینداختمش دور. رفتم دانشگاه و کلاس ادبیات شد رویای سه شنبه هام.اونجا ترکوندمو شدم شخصیت محبوب استاد و همه بچه ها.شعر جشن فارق التحصیلی هم با من بود. خلاصه من خودم یک طرحم!نظرت چیه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
خب موضوع اینه که داستان کوتاه می خوایم بنویسیم و این روند چند ساله طولانی رو اگه بخوایم انقدر فشرده توی داستان کوتاه بیاریم اصلا جالب نمیشه. به نظرم بهتره با کمی تغییر دادن و هیجان ایجاد کردن توی یه بخش کوتاه از ماجرای خودت، یه طرح خیلی خوب دربیاری. اصلا همون بخشی که روزنامه هارو خونه نمیبردی، با یه گره یا حادثه بزرگ می تونه یه طرح عالی بشه . نمی دونم چی. ولی مثلا اگه یهو یه لوح تقدیر بیاد دم خونه که بگه یکی از شعرایی که چاپ شده، توی جشنواره آثار مطبوعات اول شده...نظر شخصیمو گفتم صرفا :)
اسدی
اسدی
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
خانم نیک بنیاد، من فکر میکنم این طرحی که آقای امیرحسین دادن کشش رمان شدن رو که داره، قابلیت فیلم نامه شدن رو هم خیلی زیاد داره. یه فیلمی تو سبک در چشم باد. حقیقتا ذهن خلاقی داری امیرحسین :))) همون تاثیر مدال افتخار و کال آفه ها!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
بله منم بهشون گفتم همون جا. درسته. موافقم :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٣
٠
*** توجه توجه : از اونجایی که بعضی دوستان تفاوت بین ایده و طرح و خلاصه و غیره رو پرسیدن، بر آن شدم (!) که یه توضیح مختصری بدم. اول از همه اینکه من به شخصه توی یکی از کارگاه های داستان نویسی که می رفتم و خیلی قبولش دارم، یاد گرفتم که اصطلاحات زیاد مهم نیستن. یعنی اصلا مهم نیستن! چون ما قراره داستان بنویسیم نه اینکه منتقد داستان بشیم (اگه کسی بخواد منتقد شه بحثش جداست!). واسه همین هم از اول گفتم «به صورت عملی و پله پله و با هم داستان مینویسیم». چون مثلا وقتی میگم «ایده هاتونو بنویسین» منظورم اینه که تصمیم بگیرین داستان بنویسین و یه جرقه تو ذهنتون زده بشه. و وقتی می گم «طرح بنویسین» منظورم اینه که اون جرقه رو گسترش بدین و همه جزییاتشو توی ذهنتون بپرورونین(!) و شروع و حادثه (یا حوادث) داستان و پایانش رو بدونین. ضمن اینکه طرح ها تا ابد غیر قابل تغییر نیستن و می تونید بعدا تغییراتی توشون ایجاد کنین. توی جواب یکی از دوستان مثال زدم که فرق ایده و طرح توی اینه که مثلا یکی ازت بپرسه فلان فیلم درباره چی بود و تو بگی «درباره مردن یه دختر دانشجو» و این بشه ایده. و وقتی بشینی خلاصه فیلم رو تعریف کنی در واقع طرحش رو گفتی. طبق تذکر یکی از عزیزان که گفتن «توی طرح رابطه علیت باید معلوم باشه» تصدیق می کنم که باید اینطوری باشه. و خب وقتی داریم خلاصه یه فیلم رو تعریف می کنیم اگه علت حوادث رو نگیم شنونده می پرسه «چرا؟» . یا مثلا توی طرح سارا که درباره فیل بادکنک فروش و لکلک بود، به این اشاره کردم که دلیل هوا رفتن بادکنک ها باید یه ربطی به لکلک داشته باشه. پس به طور ضمنی این رو تو ذهنتون داشته باشین که وقتی میگیم طرح، غیر از زمان و مکان و شخصیت ها و شروع و پایان و حوادث اصلی، علت حوادث هم باید براتون معلوم باشه. حالا چه اسم این چیزی که مینویسیم «طرح» باشه چه «خلاصه» یا هر چیز دیگه :) هنوز منتظر بقیه طرح ها هستم. موفق باشید همگی :) ***
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/١٥
١
٠
دختری که مادرش رو بیمارستان بستری کردن تا صبح زود عمل بشه و قرار شده دخترش شب تا صبح رو پیشش بمونه، دختر بیرون ِ اتاقی که مادرش بستریه روی صندلی توی راهروی بیمارستان نشسته که یه آقایی میاد کنارش میشینه و ازش میپرسه که چرا اونجا نشسته و دختر هم بهش میگه که مادرش توی اتاق روبرویی بستریه و قراره فردا عمل بشه مرد هم لبخند میزنه و بهش میگه که پس باید دعا بخونه و هر دعایی که خوند و تموم شد آخرش بگه "خدایا راضی ام به رضای تو" و دختر هم لبخند میزنه و شروع میکنه به دعا خوندن و یادش میره از مرد بپرسه که اون چرا اونجاست؟ وسط ِ اولین دعا خوندن ِ دختر مرد بلند میشه و آروم میره به طرف ِ اتاق ِ کناری و بعد از چند دقیقه بیرون میاد در حالی که دست ِ یه خانم ِ مسن توی دستشه و دارن راه میرن باز یه نگاهی به دختر میندازه و لبخند میزنه و میرن تا انتهای راهرو و بعد می پیچن دختر دعای دوم رو شروع میکنه که یهو میبینه مرد اومده و کنارش نشسته ولی دعاش رو تا اخر میخونه و آخرشم میگه : خدایا راضی ام به رضای تو بعد به مرد میگه تو چرا اینجایی؟ اون خانومه کی بود؟ مرد میگه من اومدم اینجا تا هرکی دردش تموم شد و حالش خوب شد رو ببرم به خونه اش. دختر هم توی دلش مرد رو تحسین میکنه و بهش میگه که فردا بعد از عمل بیاد و مادر اون رو هم به خونه برسونه مرد هم لبخند میزنه و به دختر میگه دعای سومت رو شروع کن دختر دعای سوم رو هم شروع میکنه و مرد بلند میشه و میره دم در یه اتاق دیگه و باز بعد از چند دقیقه بیرون میاد در حالی که دست یه پسربچه ی نوجوون توی دستشه باز هم به دختر یه نگاه میکنه و لبخند میزنه و میرن و دور میشن دختر آخر دعای سوم که میرسه باز میگه "خدایا راضی ام به رضای تو" که دوباره مرد میاد کنارش میشینه و دختر ازش تشکر میکنه که به فکر آدماست و اونا رو به خونشون میبره، مرد هم فقط لبخند میزنه و به دختر نگاه میکنه که یهو پرستارا با شتاب به طرف اتاق مادر دختر میرن و دکتر رو صدا میزنن و دختر متوجه میشه که حال مادرش بد شده بلند میشه به طرف در بره که پرستارا جلوشو میگیرن و در اتاق رو می بندن و مرد بهش میگه که به جای گریه کردن دعای چهارم رو شروع کنه و یادش نره که آخرش بگه خدایا راضی ام به رضای تو دختر روی صندلی میشینه و دعای چهارم رو هم شروع میکنه به خوندن وقتی به آخرش میرسه و چشماشو باز میکنه در حالی که داره میگه" خدایا راضی ام به رضای تو" مرد رو میبینه که دست مادرش رو گرفته و هر دو با لبخند دارن میرن و بعد پرستارا رو میبینه که دارن روی جسم بی جان ِ مادرش ملافه ی سفید میکشن. + خب از هفت خط که خیلی بیشتر شد، اگه قرار شد همینو اصلاح کنم شاید تعداد ِ دعای خونده شده رو سه تا یا مثلا هفت تا تغییر بدم. منتظر نظرتون هستم که اشکالاتشو برطرف کنم .
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
طرح خوبیه فقط یه مشکلی هست و اونم اینه که واقع گراییش کمه. یعنی کم پیش میاد که توی فاصله چند تا دعا خوندن مثلا سه نفر توی یه طبقه بیمارستان فوت کنن. بعد هم اینکه در مورد نفرات قبلی هیچ اتفاقی نیفته و پرستارا نیان ولی در مورد مادر دختر بد شدن حالش مشخص باشه، یک کم قضیه رو لو میده. یعنی به نظرم همه چی خیلی رو داره پیش میره. باید یک کم مخفی کاری های طرح رو بازبینی کنید . خواننده ها از اینکه ساده فرض شن و حس کنن نویسنده اونا رو دست کم گرفته، اصلا خوششون نمیاد :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
من چیکار کنم با این زیاد نوشتنم؟ :)) دوبل نوشتم طرح رو فقط. :دی
شیما
شیما
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
فرق داستانک و داستان کوتاه چیه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
فرق اساسیشون توی حجمشونه. یعنی تعداد کلماتشون. معمولا میگن داستانک نباید بیشتر از پانصد کلمه باشه. هرچند من به شخصه به این تعداد کلمات خیلی مقید نیستم و به نظرم داستانک همون داستان خیلییییی کوتاهه که اتفاقا باید خیلی ماهرانه تر به مسائلی مثل شخصیت پردازی و گفتگو و سایر عناصر داستانی بپردازه. به خاطر حجم کمش. خیلیا میگن داستانک عناصر خاصی نداره ولی به نظر من رعایت موضوعاتی که توی داستان لازمه، توی داستانک هم لازمه و البته با دقت و ظرافت بیشتر. ضمن اینکه داستانک نویس باید بتونه مفهوم مورد نظرش رو توی یک حجم خیلی کوتاه تر و به صورت غیر رو (غیر مستقیم ) به مخاطب بزنه .
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
درباره ی طرح اول : دختره اول خیلی نگاهش به زندگی سخت بوده بعد از اینکه داستان هر کدوم از افراد تیمارستان رو میشنوه دیدش هی بهتر میشه و اون یکیشون که خیلی ادعای دل رحم بودنش میشده دوستشو میکشه درباره ی طرح دوم : دختره کلاس نقاشی میرفته ( در جهت اون خشن بودنه هم همش نقاشی هاش تیره بوده و زاویه هاش تیز بوده مثلا! ) خب واسه امید داشتن دوبارش چی نشون بدم که با خشونت اولیش بخونه؟اینکه یه لطافتی در درونش بوده ولی خودشو خشن نشون میداده خوبه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
به نظرم هنوزم برای داستان کوتاه زیاده. شاید یه رمان خوب باشه ولی تعدد شخصیت و ماجراهای فرعی برای داستان کوتاه خوب نیست. در مورد خشونت و لطافت دختره هم جمله ای که گفتی، خوبه. ولی نمیشه این جور توضیحات مستقیم رو توی داستان آورد. نه که نشه ها. خوب از آب درنمیاد. باید بتونی این لطافت درونی رو یه جور غیر مستقیمی به خواننده بفهمونی. با یه ویژگی خاص که دختره داره مثلا.
شیما
شیما
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
این داستان رو دوسال پیش نوشتم نظرتون چیه؟ پسرک آرام روی صندلی نشسته بود و به پدرش زل زده بود.دستان زمخت پدر بر روی سینه اش کشیده میشد همان دستانی که تا به حال صدبار پسر را کتک زده بود.مرد با اخم به پسرش نگاه کرد.پسرک آب دهانش را قورت داد.مرد گفت:پاشو بیا ببین ضربان قلبم منظمه یا نه! پسرک با ترس بلند شد و آرام آرام به سمتش رفت.خیلی شک داشت.هرچقدر که نزدیکتر میرفت شکش بیشتر میشد.موقع نزدیک شدن سرش به قلب پدر از ترس میلرزید.چون از نزدیک شدن میترسید.او شک داشت یعنی باور نمیکرد که سنگ هم نبض داشته باشد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
سلام:)خیلی شروع و توصیفات خوبی داره. اما به نظرم ناتمومه. یعنی نه یه داستانک کامله و نه یه طرح کامل برای داستان کوتاه. روی ادامه و پایانش کار کنید خیلی خوب میشه :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/١٥
١
٠
دختری که با سردردهای شدید مواجه میشه و دکتر علت این سردردها رو اعصاب تشخیص میده و نه چیز دیگری ، اما یک نصفه شب بعد از همان سردردهای عصبی دختر متوجه میشه که از توی گوشهایش برگ های سیاه دردناک و وحشتناکی پدیدار می شه که هر چند ساعت یک بار تعدادشون بیشتر میشه و ازشون خونابه های مشکی می چکه. در کشمکش بین اینکه چکاری انجام بده و در حالی که مرگ رو جلوی خودش می بینه و سعی داره هرطور شده بفهمه دلیل رشد اون برگ های سیاه آبدار از توی گوش هاش چیه که به پیشنهاد دوستش و برای رهایی یه پیرزن میاد پیشش و اون پیرزن بهش معجونی بهش میده که باعث می شه برگا خشک بشن، و آثار ظاهریشون از بین بره، اما دختر دچار اختلال در هویت می شه و مدام به یک نقطه خیره میشه و صدای گربه در میاره، چون دوسال قبلش ، سرِشرط بندی چشم های یک گربه زخمی رو در آورده بود و له کرده بود.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
خوب و هیجان انگیزه اما ناتمومه. گره اول رو با اومدن اون پیرزنه حل کردی اما گره دوم یعنی خیره شدن دختره رو به حال خودش رها کردی. به حل شدن این حادثه و پایان داستانت هم فکر کن :)
math2re
math2re
٩٤/٠٢/١٥
١
٠
پسری که بعد جدایی از دختر مورد علاقش در شهر دیگری زندگی می کرد به محل قرار ملاقات قدیمیشون برمی کرده. در اون محل فضای بازی بچه ها احداث شده بود. دختر کوچولویی که تنها روی تاب نشسته بود از پسر می خواد ک تابش بده. دخترک صحبت می کرد اما حواس پسر به موهای لخت و سیاه دختر کوچولو بود و آشوبی که حرکت موهای بلندش ب دلش می انداخت. خانوم کوچولو فکر می کرد علت اختلافات والدینش وجود اونه. این فکرو لحظه ی آخری که دستاشو از میله های تاب رها کرد به پسر گفت. پسر با خودش فک می کرد این بچه هم نتیجه ی عشق بین دو نفری است که بهم رسیدنشون نقطه ی انتهایی رابطشون شده... به همین دلیل مصمم می شه جسمشو دور و دورتر کنه تا تو ذهنش لحظه های خوب زندگیش موندگار باشن...
math2re
math2re
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
الان که نگاه کردم انگار یه قسمتی کم نوشتم! ... این فکرو لحظه ی آخری که دستاشو از میله های تاب رها کرد به پسر گفت. انگار که تموم خواسته اش بغل شدن تو آغوشی باشه که بهش بگه فکرش درست نیست و ازش قول بگیره دیگه اینکارو نکنه. اما در حقیقت پسر با خودش فکر می کرد...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
راستش من آخرش رو درست متوجه نشدم. میشه واضح تر یک بار دیگه لطف کنید و بنویسید ؟ یعنی دخترک خودش رو می خواست بندازه تو آغوش پسره و اون دور میشد ؟
math2re
math2re
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
برای منی که همیشه دلی می نوشتم و خیلی وقته اصلن ننوشتم چقدر سخته اصولی نوشتن!!! شاید چون این داستان بیشتر درونیه نمی تونم علت و معلول اتفاقا رو شرح بدم. دو اتفاق اصلی یکی افتادن دختره که فکر می کنه علت اختلافات والدینه و رها کردن میله های تاب مثل رها کردن پایه های زندگی دوست داشتنیشه ( پدر و مادر) که ساکن شده و حرکتی نداره و نیروی خارجی لازمه تا به حرکت دربیارتش. اینکه خودشو انداخت می تونه چند دلیل داشته باشه ( هنوز خودمم کامل نمی دونم!) با این سن کمش دیگه از زندگی بریده و این کارش تلاشی برای خود کشیه حتی! ( حذف علت اختلافات) یا فقط یه نوع جلب توجه ( من هم وجود دارم و به من به عنوان یه انسان با دغدغه های خودم نگاه کنید!) یا رها کردن میله ها صرفن برای تجربه یه حس رهایی موقت. پرواز کوتاهی که می دونه بعدش فرود میاد و دردش هم می گیره اما این دردو می شه دوست داشت چون قطعن تو اون پارک کسی میاد و بغلش می کنه. اتفاق بعدی تو ذهن پسر میفته که با دیدن این دختر کوچولو یاد تصویر ذهنی بین خودش و معشوق سابقش افتاده. اونا نهایت آرزوهاشونو تو خوشبختی دختر به دنیا نیومدشون می دونستن که می تونست موهای لخت مثل دختر و سیاه مثل پسر داشته باشه! اما اونا از هم جدا شده بودند... پسر توی پارک و وقتی داره به دخترک گه آسیب جسمی زیادی ندیده ( اما واضحه که چقدر روحش آزرده است) توضیح می داد که زندگی اونطور که فکر می کنی نیست و مامان باباش دوسش دارن و قطعن همدیگه رو هم دوست دارن و... (سایر توضیحات!) اما خود پسر از حرفا مطمئن نیست.... چون از نوع دوست داشتن ها مطمئن نیست. برای همین از معشوقش جدا شد. چون می دونست روزی اون علاقه ی دیوانه وار مثل خیلی زندگی های دیگه ( یا مثل زندگی دخترک تو پارک) تبدیل می شه. پس مصمم می شه که تصمیمش درست بود. از اون شهر دور می شه و قول می ده هیچوقت برنگرده تا دوباره معشوقشو ببینه و خدای نکرده بمونه! می ره ازونجا تا خاطرات خوب زندگیش با معشوقشو همیشه به همون صورت تو ذهنش نگه داره. // چقدر طرح نوشتن سهل و ممتنعه!!! حالا فک کن بخوام برای بقیه ایده ها هم طرح بنویسم!! ؛) این هفته خیلی وقتم محدود بود اما دوست دارم اگه می شه هفته ی دیگه طرح بقیه شونو هم بنویسم اینجا :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
همونطور که خودتون گفتین طرح بیشتر درونیه و باید خیلیییییی خوب شخصیت پردازی بشه. این همه اهدافی که قراره توی داستان بهش بپردازین باید کاملا با سن و ویژگیای شخصیت هاتون مطابقت داشته باشه. ضمن اینکه داستان های درونی کمتر خواننده ها رو جذب می کنن و حداقل باید یه پایان تاثیر گذار داشته باشن که به یاد بمونن :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
سلام خسته نباشی :) یه دختری بود که یه روز تو مدرسه سر صف همیجور که مثه همیشه نگاه اسمون می کرد یهو متوجه شد یه چیزایی جلو چشمش دارن حرکت میکنن. یه چیزای عجیب، یه چیزایی که تا حالا ندیده بود و هی هم فرار میکردن و نمیذاشتن که درست نگاهشون کنه..برا همین با خوشحالی فکر کرد که لابد بالاخره برگزیده شده که یه آدم متفاوت باشه که چیزایی که بقیه نمیبیننو ببینه..برای مطمئن شدن از نفر جلویی و عقبیش تو صف هم پرسید که اینا رو میبینید و اونا گفتن نه پس دیگه واقعا مطمئن شد که یه چیزی هست و متفاوت از بقیه شده..انقدر خوشحال شد که احساس کرد قلبش داره منفجر میشه از شادی و خلاصه تو همین فکرها بود که صدای معاون مدرسه رو شنید که گفت میتونید برید کلاس. خب تا اینجا ماجرا خوب بود ولی جریان اصلی از جایی شروع شد که دید وضع همیشه همینجوره که هرجا رو نگاه میکنه اونا رو میبینه که متوجه شد فرار نمیکنن بلکه با حرکت چشمش حرکت میکنن و اینجا بود که نگران شد و با خودش گفت من برگزیده شدم برای دیدن اینا یا کور شدن چشمام؟ دل تو دلش نبود تا وقتی زنگ خونه بخوره.خلاصه زنگ خورد و رفت خونه و سریع رفت پای کامپیوتر و اینترنت و تو گوگل سرچ کرد لکه ی سیاه جلوی چشم و میون نتایج سرچاش اسم "مگس پران" توجهشو جلب کرد. زودی ص رو باز کرد و شروع کرد به خوندن و متوجه شد که اینا باعث کور شدنش نمیشه ولی خب همیشه باهاش میمونه و به خاطر اینه که رشته های زجاجیه چشم اش جابه جا شده و گفته بودم که خیلیا به خاطر وجود اینا افسرده شدن و نتونستن باشون کنار بیان. بعد دختره با خودش فکر میکنه که خب من که اول از بودن اینا خوشحال شدم نبایدم الان از وجودشون ناراحت شم هوووم؟ پس رفت جلوی اینه و بهشون گفت چطوره با هم کنار بیایم بچه ها؟ من وجود شما که میخواستید برید بازی کنید بیرون خونه ولی راهتونو پیدا نکردید و اینجا گیر کردید رو قبول میکنم و ازتون نگهداری میکنم ولی شما هم سعی کنید زیاد منو اذیت نکنید باشه؟ جوابی نمیشنوه برا این حرفاش ولی خب مطمئن بود که از این به بعد با رفقای جدیدش کنار میاد چون با زجر دادن خودش چیزی درست نمیشه | اینم لینک این یارو " مگس پرانه " گفتم شاید دلت بخواد ببینی :دی http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=107370 و ببخشید زیاد شد دیگه :دی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم تا اونجایی که فکر میکرد برگزیده شده و خوشحال بود، همه چی خوب بود بنظرم ولی بعدش خیلی عادی میشه. یعنی برمیگردی به روال معمولی زندگی و دختره خیلی راحت سعی میکنه با قضیه کنار بیاد و ... قسمت دوم طرحت با قسمت اولش اصلا همخونی نداره از نظر حس و هیجان و اتفاق و غیره. به نظرم توی نصفه دومش یه بازنگری کن. راستی من یه مدت وقتی راهنمایی بودم یه لکه تو چشمم میدیدم. الان که اینو نوشتی متوجه شدم که چند ساله دیگه نمیبینمش:)) مرسی از لطفت :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
تا اونجایی که فکر میکرد برگزیده شده و خوشحال بود، همه چی خوب بود بنظرم ولی بعدش خیلی عادی میشه. یعنی برمیگردی به روال معمولی زندگی و دختره خیلی راحت سعی میکنه با قضیه کنار بیاد و ... قسمت دوم طرحت با قسمت اولش اصلا همخونی نداره از نظر حس و هیجان و اتفاق و غیره. به نظرم توی نصفه دومش یه بازنگری کن. راستی من یه مدت وقتی راهنمایی بودم یه لکه تو چشمم میدیدم. الان که اینو نوشتی متوجه شدم که چند ساله دیگه نمیبینمش:)) مرسی از لطفت :)
شیما
شیما
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
پیرمردی بود که هر روز در خیابان زیر آفتاب داغ انگشترهای طلایی میفروخت و خورشید را پدر خود خطاب میکرد پسری نسبت به زندگی او کنجکاو میشود و تمام حرکاتش را زیر نظر میگیرد و میبیند که پیرمرد هرگز چیزی نمیخورد و از نور خورشید تغذیه میکند.پسر تصمیم میگیرد یکی از انگشترهای او را بخرد پیرمرد یک انگشتر به او میدهد و به او میگوید که اگر ذات پاکی نداشته باشد انگشتر سیاه میشود .درست همان لحظه ماموران شهرداری به بساط پیرمرد هجوم می آورند و انگشترها را با خود میبرند انگشترها سیاه میشودو ماموران به سنگ تبدیل میشود و همزمان با این اتفاق خورشید هم سیاه میشود پیرمرد که با سیاه شدن خورشید در حال مرگ است از پسر میخواهد که تنها انگشتر باقی مانده را به سمت خورشید پرتاب کند ولی پسر که متوجه خاصیت انگشتر شده پا به فرار میگذارد و تنها انگشتر باقی مانده هم سیاه میشود در نهایت پیرمرد مجبور میشود خودش را به خورشید ملحق کند تا انسانها را نجات دهد و از آن پس در آن خیابان تنها مجسمه ی پسری به چشم میخورد که انگشتری سیاه در دست دارد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
طرح خوبیه ولی به نظرم «ذات پاک» خیلی نمادینه. البته بد نیست ها. توی داستان خوب نشسته ولی اگه دلیل محکم تری برای سیاه شدن انگشتر ها پیدا کنید هم بد نیست :)
نرگس
نرگس
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
نمیشه یک جوری این مدت زمان طولانی که میگذره رو نشون داد؟ مثلا اینکه پیرمرد همیشه عادت داشته که روزاشو توی تقویم خط بزنه و آخرین روز از ماه اردیبهشت رو هم مثلا خط زده و این یعنی اینکه یک ماه گذشته و حسابی به اینکه بدونه قرار واسش چه اتفاقی تو روزش بیوفته وابسته شده. نمیشه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
چرا اتفاقا استفاده از وسایل کمک توصیفی( بر وزن کمک آموزشی مثلا!) خیلی کمک کننده است. یه چیزی مثل همین تقویمی که شما گفتین:)
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
اشتباهی توی قسمت اول طرحمو گذاشه بودم. اینجا باز پیست میکنم.. سلام. عصر یک روز بهاری، میترا دخترکِ 22 ساله قصه، یک چمدان قرمز که در زیرزمین است و از سالها پیش بلااستفاده مانده است را باز میکند.اما نمیداند چه در انتظارش است ..ناگهان خاطرات یکی یکی پا درمی اورند و بیرون می ایند. دخترک هاج و واج نگاهشان میکند سعی میکند انها را باز به داخل چمدان بچپاند(!) اما نمیتواند. ترس برش داشته اخر این چمدان ِ مامان و باباست چمدان عروسی شان است. حالا با اینهمه ادم بیرون امده که حجم زیر زمین را گرفته اند و میخواهند که بیرون بروند چ کند؟ که ناگهان برادر زاده ی بابا از راه میرسد و زنگ در را میزند و بعدتر از مامان و بابا میخواهد که چمدانشان را به او بدهند اگر نمیخواهند چون او از بچگی ان چمدان قرمز رنگ را دوست داشته.مامان و بابا هم قبول میکنند.. دخترک از داخل اتاق میشنود. و بیشتر میترسد. نمیداند با خاطرات پا دراورده و بیرون زده چ کند با دختر عمویش چ کند.اگر چمدان دست او باشد تکلیف خاطرات چ میشود؟ میروند داخل چمدان یا..؟ در اخر دنبال راهی میگردد و تصمیم میگیرد خودش هم خاطره شود و با انها داخل چمدان بخزد و با دخترعمو به مسافرت برود که ..
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
اولین ایراد این «که...» آخر متنه. چون توی طرح باید پایان هم مشخص باشه که خب اینجا مشخص نیست. بعد به نظرم اینکه بعد از مدت ها بره سراغ چمدون و همون موقع یک نفر اون رو بخواد، خیلی غیر واقعیه. اگه یه ربطی بین این دو باشه بهتره. مثلا دخترعمو چند روز قبل گفته باشه که چمدون رو می خواد و دختره دقیقا برای همین بره تو انباری که تمیزش کنه و بعد مواجه شه با اون خاطرات....
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
مرسی، خب میشه اینطوری تغییرش داد که دختر به جای نشستن روبروی اتاق مادرش، توی حیاط بیمارستان یا مثلا توی نمازخونه نشسته باشه(البته که توی نمازخونه مرد نمیتونه بیاد تو قسمت خانوما)، بعد مثلا وسط هر دعا بگه باید برم فلان بخش مریض اتاق فلان حالش خوب شده و باید ببرمش، تا آخرین مریض که مثلا میگه: باید برم بخش قلب اتاق 357. و بلند میشه و میره دختر هم داره دعا میخونه که به خودش میاد و متوجه میشه که اتاق 357 اتاق مادرشه و یهو بلند میشه و در حالی که هنوز داره دعا خوندن رو ادامه میده میره به اون بخش و زمانی میرسه که پرستارا ملحفه ی سفید رو دارن می کشن روی صورت مادرش. چطوره؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
خیلی بهتر شد از قبل. شاید اگه بازم فکر کنید فکرای بهتری هم به ذهنتون برسه :)
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
سلام. دخترک جوان دیالیزی که در صف انتظار پیوند کلیه است و مادرش که تنها باز مانده او اوست غرق در اضطراب و استرس است.هر چه بیشتر می گذرد حال دخترک وخیم تر می شود؛دیگر دیالیز کفایت نمی کند.پزشکان معالج می گویند که هر چه سریعتر باید عمل پیوند کلیه برای او انجام شود؛اما هنوز موردی برای عمل پیوند پیدا نشده است. پزشکان تصمیم می گیرند او را در بخش مراقبت های ویژه بستری کنند.دخترک جوان بعد از چند روز چشمانش را باز می کند و لبخند پرستاران و پزشکان معالجش مواجه می شود؛احساس می کند حاش بهتر شده است.سراغ مادرش را می گیرد صدای آشنا از تخت کناریش می آید که می گوید: جانم دخترم- به همدیگر خیره می شوند و هر دو اشک شوق می ریزند.حالا دخترک فهمیده است که یکی از کلیه های مادرش را به او پیوند زده اند.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
خب این الان یه داستانک بود که با یه بازنویسی تبدیل به یه داستانک خوب میشه .ولی برای داستان کوتاه مناسب نیست به نظرم.
h_shiri
h_shiri
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
پسری که تنها عضو خانواه ش یعنی پدرش رو برده خونه سالمندان تصادف شدیدی می کنه و از گردن ب پایین فلج میشه و یکی میاد میگه از دروهمسایه شنیده که تصادف کرده و نیاز ب پرستار داره و از اون پسر پرستاری میکنه , تا اینکه ی روز میاد ومیگه چون حقوقش کمه میخواد بره و قبلا دو برابر چیزی ک از خودش میگرفته پدرش بهش میداده و پدرش شب و روز کار میکرده و حتا باربری میکرده تا پول جور کنه و برا پسرش پرستار بگیره و حالا پدرش زیر فشار کار از دنیا رفته و کسی نیس بهش حقوق بده و پدرش نمیخواسته پسرش متوجه این موضوع بشه چون نمیخواسته شرمندگی رو تو چشای پسرش ببینه
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
مشکل اینه که یه حادثه اصلی نداره. یعنی از اول تا آخر داستان با یه روند عادی پیش میره. درسته که تصادف پسر یه حادثه است اما نه حادثه اصلی که خواننده رو برای خوندن ادامه داستان همراه خودش بکشه...
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
سلامی دوباره و خسته نباشیدی گرم بر نیکولای عزیزم با این همه شاگردی که داری:))اخه من نمیخوام داستان کوتاه بنویسم.این درمورد طرح اول بود///حالا طرح دوم: ( اینو از دوستم ایده گرفتم!)برای طرح نقاشیش میخواسته یه قورباغه رو له کنه و اونو بِکشه ولی هرچی سعی میکنه دلش نمیاد(البته تو نسخه ی اصلی برای نقاشی نبود برای عکاسی بود ) یا میتونه یه حیوون خونگی داشته باشه که اونم مثه شخصیت های داستانش اذیت میکرده . بعد یه روز یکی از همکلاسی هاش توی یه حادثه فوت میشه و دختره وقتی میاد خونه چند قطره اشک میریزه و متعجب میشه ( :)) ) و یهو تصمیم میگیره که حیوونشو ازاد کنه ولی بعد که داشته نگاش میکرده که داره فرار میکنه توی خیابون یه ماشین حیوونه رو زیر میگیره واین میتونه یکی از دلایل ناامیدی دختره توی قسمت میانی داستان باشه که دیگه دست از تلاش برمیداره و تصمیم میگیره هیچ کاری نکنه.اینجوری بهتر میشه؟///وباز هم درباره ی طرح دوم: به جای اینکه کتابه حالت جادویی پیدا کنه که هر چی مینوشته واسه دختره اتفاق بیفته ، دختره یه سری تصویر میدیده که درباره ی اونا کتابشو مینوشته و یهو میبینه اِ این زندگی خودشه!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
خب اگه نخوای داستان کوتاه بنویسی که کلا قضیه فرق داره :) آره اولی خیلی بهتر شده. ولی دومی چی؟ یعنی با وجود این تغییر، هنوز ادامه ماجرا مثل قبله؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
اولین ایراد این «که...» آخر متنه. چون توی طرح باید پایان هم مشخص باشه که خب اینجا مشخص نیست. بعد به نظرم اینکه بعد از مدت ها بره سراغ چمدون و همون موقع یک نفر اون رو بخواد، خیلی غیر واقعیه. اگه یه ربطی بین این دو باشه بهتره. مثلا دخترعمو چند روز قبل گفته باشه که چمدون رو می خواد و دختره دقیقا برای همین بره تو انباری که تمیزش کنه و بعد مواجه شه با اون خاطرات....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
این نظر اشتباه اینجا ثبت شده دوستان!:)
ایدا
ایدا
٩٤/٠٢/١٧
٢
٠
سلام نیکولا جان...من برای این کارگاه نظرمو نذاشتم چون خیلی اهل نویسندگی نیستم و برای دل خودم گاهی مینویسم ...فقط چون نظرات وب خودتو بستی و منم ایمل ندارم مجبور شدم بیام اینجا و تشکر کنم ازت بابت حرفای قشنگت دوست عزیز...مدت زیادیست ک میخونمت و خوشحالم که باهات اشنا شدم.عکست خیلی قشنگه
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام و سپاس فراوون از لطفتون :) خوشحالم کردین :)
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
این یکی از ایده هام که تا امروز هرچی فکر میکردم میدیدم نمیشه از توش داستانی درآورد، به نظرتون چطوره؟ ///یه دختری که موهای بلند قشنگی داشت ولی از بس بهشون نمیرسید خونوادش همش بهش میگفتن بره موهاشو کوتاه کنه، چند روز بود هیچکس بهش اهمیت نمیداد و حرفاشو نمیشنید! دخترک احساس میکرد مرده و روح سرگردونشه که داره ب جای اون زندگی میکنه و برای همینه که کسی بهش توجه نمیکنه، وقتی میره جلو آینه موهاشو شونه بزنه میبینه تصویرش داره بهش میگه تو کر شدی! با اینکه خیلی ناراحته ولی سعی میکنه ارتباطاتشو حفظ کنه و تا میتونه با صدای بلند حرف بزنه و حرفای بقیه رو لبخونی کنه! نهایتا میبینه تلاشش جواب نمیده و این وسط خیلی حرفارو وقتی با آدما رو در رو نیس جا میندازه. امیدشو از دست میده و میشینه به غصه خوردن! بیشتر اوقات روز خودشو حبس میکنن تو اتاق! وقتی داشته غصه میخورده میبینه که یه چیزی تو موهاش داره تکون میخوره، میره جلو آینه و میبینه تو آینه که موهاش کامل جلو صورتشو گرفتن و دارن باهاش حرف میزنن میگن ما جلوی گوشاتو گرفتیم که تو نشنوی ولی اگه به ما برسی، ماهم حرفای بقیه رو تو گوشت بهت میگیم. دختر که دودل میشه موهاشو کوتاه کنه تا بتونه صداهارو بشنوه یا به حرف موهاش اطمینان کنه چون خیلی هم اونها رو دوست داشته، تصمیم میگیره موهاشو بعد از کوتاه کردن چهل گیس ببافه و و هر گیسشو به یک آدم ناشنوا هدیه کنه...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام :) خوبه اما توی طرح نویسی باید گره ها، ارتباطشون و علتشون مشخص باشه. اینجا اگرچه چند گره خوب ایجاد کردین اما ارتباط گره ها قوی نیست. ضمن اینکه باید یکی از گره ها یا حادثه ها قوی تر از بقیه باشه ولی توی طرحتون بلند نشدن موهای دختره با ناشنوا بودنش به یه اندازه مهم به نظر می رسه و باید یکی رو برتری بدید که کشش بیشتری ایجاد کنه داستانتون. همینطور که گفتم دلیل هم مشخص نیست. یعنی اینکه چرا به موهای بلند نمیرسیده باید معلوم باشه :)
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
دختری که عادت داشته موقع تنهایی با آدمهای خیالی تو ذهنش حرف بزنه، با ورود ناگهانی آدما به خلوتش دچار مشکل میشه و با خودش قرار میذاره وقتی کسی اومد حرف زدنشو قطع نکنه و حتی با صدای بلندتر و جدی تر حرفاشو ادامه بده و تظاهر کنه داره تمرین تیاتر میکنه! وقتی دور و بریاش میبینن اینقد موفقه بدونه اینکه بدونن اون چرا تمرین تیاتر میکنه وقتی تو هیچ گروه تیاتری نیست، ازش میخوان تو یک مسابقه شرکت کنه و اونکه رتبه میاره وارد گروه تیاتر معروفی میشه و کم کم کارش میگیره و یکی از بازیگرای سرشناس تیاتر میشه و بخاطر اینکه خیلی خوب تو نقشش میرفته و بازیهای بکری میکرده همیشه سخت ترین نقشا بهش داده میشه تا اینکه نهایتا تو یکی از تیاتراش که قراره صحنه آخر بمیره واقعا میمیره! ( میدونم یکم شبیه اون فیلمه شد آخرش ولی نمیدونم چیکار کنم که تهش یجور منطقی ای بمیره! حتی ی ایده م این بود که داستان رو تو خیالش کلا پیش ببرم و اونجا مثلا بمیره ک صرفا ی تلنگری بشه و تو دنیای واقعی بلا ملایی سرش نیاد چون گناهی نداره ک بخواد بمیره حالا طفلی :-D )
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
80 درصد دوم طرح خوبه ولی اولش خوب نیست به نظرم. چون یه قرار با خود گذاشتن باید خیلییییییییییی قوی باشه که بتونه موجب همچین چیزی بشه. یه دلیل قوی تر برای بلند حرف زدن با خودش نیاز داریم انگار. مثلا حتی اگه شخصیت داستان دچار بیماری روحی شه و تمام روز بلند با خودش حرف بزنه باط طبیعی تره تا صرفا از روی عادت یا بخاطر لج کردن و اینا باشه :) یه بازنگری بکنید توی اوایلش.
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
نیلوفر جان من کلا یه خط درباره ی طرح اول نوشتما.فک کنم اشتباه متوجه شدی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
راستش دوباره خوندم ولی بازم متوجه نشدم. جدا جدا میشه بگیشون ؟:)
شیما
شیما
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
داستانک هم باید حتما پایان داشته باشه؟راستش من شخصا به این پایان اعتقادی ندارم چون خیلی از داستانها و طرحها فقط برای یک حس خاص ایجاد میشن و لزومی نداره حتما پایان داشته باشن حتی خیلی از فیلمها در پاره ای از ابهام به پایان رسیدند و این خیلی جذابترشون کرده مثل فیلم درباره الی ممنون میشم شما یک داستانک رو برای من مثال بزنید
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
باید که وجود نداره. ولی خب این «پایان باز» بودن توی این سال های اخیر زیادی مد شده و دیگه حالت عادیش رو از دست داده و تبدیل به مسخرگی شده. یعنی به طور مسخره ای وسط یه ماجرا داستان قط میشه و خواننده می مونه و حوضش! به نظر من پایان باز وقتی خوبه که ابهام بین 2تا تصور توی ذهن خواننده بمونه نه بیشتر از 2 تا. که این هم یک جور پایان به شمار میاد .یه پایان دو گانه. اینکه گفتم حتما پایان داشته باشه یعنی یهو وسط داستان به بهونه «پایان باز» داستان رو قطع نکنیم :) داستانک های آقای رسول یونان رو بخونید. جالبن . از این مدل های پایان باز هم توشون هست :)
Houriya_sh
Houriya_sh
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
پسری که تنها عضو خانواه ش یعنی پدرش رو برده خونه سالمندان تصادف شدیدی می کنه و از گردن ب پایین فلج میشه و یکی میاد میگه کسی ازش خواسته بیاد تا ازش پرستاری کنه و هرچی پسر اصرار میکنه هویتش رو فاش نمیکنه , تا اینکه ی روز میاد ومیگه چون اونی ک بهش حقوق میداده از دنیا رفته میخواد بره و پسره میگه حداقل بگو کی بوده ک پرستاره میگه پدرش شب و روز کار میکرده و حتا باربری میکرده تا پول جور کنه و برا پسرش پرستار بگیره و حالا پدرش زیر فشار کار از دنیا رفته و کسی نیس بهش حقوق بده و پدرش نمیخواسته پسرش متوجه این موضوع بشه چون نمیخواسته شرمندگی رو تو چشای پسرش ببینه
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
خب الان خیلی واضح تر شد. خوبه. مخصوصا اگه داستان با رفتن پرستار تموم شه و فوقش یکی دو تا دیالوگ قوی بین پسره و پرستار. فقط یه مشکلی هست. داستان باید واقعی باشه. اینکه باباهه خانه سالمندان بوده و بعد که پسرش تصادف کرده مشغول کار شده، کمی غیر واقعیه. بیرون اومدن از خانه سالمندان فکر نمی کنم دست خود سالمند باشه. من اطلاعی ندارم در این زمینه. ولی قبل از نوشتن داستان حتما این مساله رو پرس و جو کنید که مطمئن شید :)
میم خ
میم خ
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام. یه جورایی به همون قبلی که نوشتم ربط داره. ولی احساس میکنم نمکش کمه:/// زمان برای قبل از انقلاب است و من کسی هستم که گرایشات چپ داشتم و بعد از این گرایشات دور شدم ولی حالا میدیدم که دختری که دوستش میداشتم و یک نسبتی از قبل با هم داشتیم –مثلا یا دختردایی ام بوده یا دختر همسایه یا دختر همکار پدر یا یک همچین چیزی- و من هم دوستش میداشته ام در دانشگاه در نشریه چپ ها نوشته است. من تا مرز اخراج از دانشگاه هم به خاطر این فعالیت ها پیش رفته بودم و انتهای مسیری که هاجر میرفت را میدیدم. هاجر اما گوشش بدهکار نبود. یک روز هاجر را گرفتند رفتم ملاقاتش و گفتم چه ها باید بگوید هاجر از بازداشت بیرون می آید./// ماجرا احتمالا حول درگیری های لفظی و ایدئولوژیکی و عصبانیت های من نسبت به هاجر میگذرد که دست از فعالیت هایش بردارد که این فعالیت ها عاقبت خوشی ندارد. هاجر گوش نمی دهد و منی که دیگر اهل هزینه دادن نبودم به خاطر هاجر و نه به خاطر گرایشات چپ به دست یک سرباز کشته میشوم. سربازی که هاجر را به خاطر شعارهایی که در تجمع چپ ها میداد تهدید به شلیک گلوله کرده بود./// تقابل بین عصبانیتی که از هاجر دارم و علاقه ای که به او دارم را با هم نشان بدهم و خیره سری هاجر را. و البته آن عوضی توی آن تشکل چپ که دختر ها را تور میکرد و من میدانستم و او ادای انقلابی های آنتی امپریالیست را در می آورد و من میدانستم که ذره ای اعتقاد ندارد ودلم به حال هاجر و سادگی اش و زیبایی اش میسوخت.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
طرح خوبیه هرچند از این مدل های نسبتا عاشقانه توی فضای انقلابی زیاد نوشته شده. ولی به نظرم اگه بخواد داستان کوتاه شه کمی فشرده میشه. با این طرحی که نوشتین داستان بلند یا رمان بودنش بیشتر قابل تصوره. البته اگه بتونید همین طرح رو با رعایت نکات فنی به شکل داستان کوتاه بنویسید هم خیلی عالی میشه :)
parynaz
parynaz
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
طرح یك: همه دانشجوها سر كلاس نشستن و استاد در حال حرف زدن هه، صدای غژ غژ یه صندلی رو اصاب همه است. پری كه همینجور سردرد امانشو بریده سرشو از رو دستهرصندلی بلند میكنه و میپرسه صدا از صندلی كیه؟ یه جر و بحث بین دانشجوها پیش میاد، كلاس كه تموم میشه میخاد بره با فرساد صوبت كنه كه دخترا جلوشو میگیرن، سوار خط واحد میشه كه برگرده خونه، سر كوچه كه میرسه یه اس ام اس از دوست قدیمیش میرسه كه فرساد میشناسی؟ متعجب از اینكه چطور خبر اینقدر زود رسیده جواب میده بله، دوستش میگه كه فرساد افتاده دنبالت و ازش دوری كن. صفحه فیس بوكشو كه باز میكنه میبینه تو پیج بچه های كلاس هنوز بحث سر یه صندلی هه، در حال بررسی لیست دوستاش بوده كه میبینه تنها دوست مشتركش با فر ساد نیلوفره، میفهمه كه نیلوفر از حسودیش اون حرفا رو زد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
مشکل طرح اینه که پایان نداره. همینطور گره اصلی. با اینکه داستانی پر از خرده حادثه به نظر میاد ولی نیاز به یه حادثه اصلی هم داره :)
Houriya_sh
Houriya_sh
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
پسری که از نگهداری پدر پیرش ک الزایمر داشته خسته میشه و اونو میبره پارک و ب عمد گمش میکنه ک نتونه برگرده خونه , بعد ی مدت تصادف شدیدی می کنه و از گردن ب پایین فلج میشه و یکی میاد میگه کسی ازش خواسته بیاد تا ازش پرستاری کنه و هرچی پسر اصرار میکنه هویتش رو فاش نمیکنه , تا اینکه ی روز میاد ومیگه چون اونی ک بهش حقوق میداده از دنیا رفته میخواد بره و پسره میگه حداقل بگو کی بوده ک پرستاره میگه پدرش شب و روز کار میکرده و حتا باربری میکرده تا پول جور کنه و برا پسرش پرستار بگیره و حالا پدرش زیر فشار کار از دنیا رفته و کسی نیس بهش حقوق بده و پدرش نمیخواسته پسرش متوجه این موضوع بشه چون نمیخواسته شرمندگی رو تو چشای پسرش ببینه و میگه اون آلزایمر نداشته و چون پسرش هر روز بهش توهین میکرده خودش رو میزنه ب فراموشی که پسرش فکر کنه پدرش فراموش کرده توهیناشو و توی این مدت کارتن خواب بوده ولی دورادور ب پسرش سر میزده
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
بهتر شده اما همونطور که قبلا گفتم اگر بخواید تاثیر گذار تر بشه بهتره که پایان ضربه داری (مثل یه دیالوگ )داشته باشه. ولی خب الان مشکل اینجاست که بیان کردن همه این اطلاعات توی دیالوگ باعث غیر واقعی به نظر رسیدن دیالوگ و البته پر اطلاعات شدنش میشه. یعنی مثلا توی 9 درصد داستان باید 3 خط اول طرح رو بنویسید و توی 10 درصد بقیه اش 3 خط دوم رو.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
سلام نیلوفر جان. ببخشید. من یکم شاگرد تنبلی شدم. :/// تکالیفم رو دیر انجام دادم. :))) این طرح. امیدوارم قبولم کنید تو کلاس :))) :دختره دوست داشته که کسی دوستش داشته باشه و فکر می کنه هیچ کی توی این دنیای واقعی عاشقش نمیشه. بعد یک روز که اصلا منتظر نبوده و سرش رو میذاره روی کتاب و گریه می کنه صدای شخصیت کتاب رو می شنوه که میگه عاشقشه. بعد شخصیت کتاب میگه که همیشه دوستش داشته از وقتی بچه بوده و ازش می خواد مثل اون بیاد داخل کتاب. دختره قبول می کنه و از شخصیت کتاب یک روز وقت می خواد که یه تعداد از وسایلش رو جمع کنه. بعد میره یه مقدار از محبت مادرش رو میذاره توی کیفش، یه مقدار از حمایت باباش رو. یه مقدار از شیطنت های داداشش رو و و و ... بعد این قدر کوله بارش سنگین میشه که نمی تونه بلندش کنه و ببردش توی کتاب. بعد شخصیت کتاب میگه یا من رو انتخاب کن یا اینا رو. بعد دختره ساک رو میذاره روی زمین. صدای مامانش رو می شنوه که بیا غذا. کتاب رو می بنده و میره سر سفره و شروع می کنه به غذا خوردن .
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلاااااام:) خوبه اما برای اینکه از این یک نواختی و بی حادثگی خارج شه باید اون حادثه وسط (رفتن دختره به کتاب) رو خیلی محکم تر بیان کنی و مهم تر جلوه بدی طوری که فرقش با اول و آخرش معلوم شه. اینطوری پایان داستانت هم ضربه دار تر دیده میشه :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
دختری که از بچگی دوست داشته جای دخترخالش باشه. بعد یه روز که از خواب پا میشه توی آینه به جای خودش دخترخالش رو می بینه. بعد حسابی جا می خوره. اما بعد چند روز خوشحال میشه. میره وارد زندگی دخترخالش. منتها دخترخالش هم از اونور وارد زندگی این شده. بعد دختر چون نمیتونه از پس کارا و شغل و زندگی دخترخاله ش بربیاد زندگی اون رو خراب می کنه اما دخترخاله ش زندگی دختر رو میسازه و بهترش می کنه. (خونوک شد چرا؟ :دی :)) )
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
میدونی مشکلش اینه که یه گره یا حادثه اصلی نداره. یعنی عین طرح بالاییه. با این حال که حادثه داره انگار که نداره. باید یا یه حادثه بهتر پیدا کنی یا اینکه همین حادثه رو طوری بولد کنی که از اول و آخر داستانت متمایز شه :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
یک نویسنده ی جوون که دوست داره کتابش رو چاپ کنه. بعد میره پیش انتشارات و اونا قبول نمی کنن داستاناش رو. بعد اسم یک مجموعه کتاب رو می شنوه. میره می خره. میبینه داستانای خودشه. بعد حسابی عصبانی میشه و یه تعداد کاراموز داشته. داستانای کاراموزاش رو بخاطر انتقام یا خشم به نام خودش چاپ می کنه.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
نه این خوب نیست به نظرم. اول اینکه بد آموزی داره. جدی میگم. درسته که همه داستان ها نباید گل و بلبل باشن ولی نویسنده به نظرم تعهد داره که یا رفتار خوب رو ترویج بده یا حس خوبی به خواننده منتقل کنه. که این موضوع ضمن اینکه بدآموزی اخلاقی داره(:دی) واقعا منتقل کننده حس خوب هم نیست. :)
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
سلام:)میخوای از اول طرح دوم رو برات بگم؟یه دختری بوده که نویسنده بوده و کلاس نقاشی میرفته( :)) ) و نقاشی هایی که میکشیده زاویه های تیز و رنگ های تیره و خشن داشته و همیشه شخصیت های داستانش رو اذیت میکرده . یه روز یه تصویر میبینه و این تصاویر ادامه پیدا میکنن یه چیزی مثل الهام شدن و اینا و دختره تصمیم میگیره براشون یه داستان بنویسه چون خیلی داشتن رو اعصابش راه میرفتن:))بعد از یه مدت که مینویسه میبینه این داستان زندگی خودشه.بعد یه روز میبینه که استاد نقاشیش که خیلی دوسش داشته میمیره و بعد استاده در واقعیت هم میمیره:|دختره قبلش همش تلاش میکرده که این تصاویر رو تغییر بده ولی دیگه بعد از این اتفاق بیخیال میشه و نا امید میفته گوشه ی خونه ( کنایه از اینکه دیگه هیچی واسش مهم نبوده:)) )بعد یه روز میره سر قفسه ی کتاب هاش و یه داستان ناتمامش رو تصمیم میگیره که تموم کنه و از دستش در میره و یه قسمت خوب توی اون داستان میزاره و میبینه که تصاویر بهتر شدن ینی دیگه کمتر بهش اسیب میرسونن و میفهمه که اگه یه داستان رو خوب تموم کنه دیگه این تصویر ها خوب میشن و اینا . همین جور داشته داستانش رو خوب پیش میبرده ولی در درونش خیلی از این خوشحال نبوده و تصمیم میگیره ته ته داستانش رو یه گندی بزنه( :| مرض داشته کلا! )و ته داستانش یکی از شخصیت هاش تصادف میکنه و مرگ مغزی میشه درواقع نقشش این بوده که بعد از اینکه تصاویر خوب شدن گولشون بزنه و یه گندی بزنه ولی بعد از اون خودش تصادف میکنه و یه پاش قطع میشه:/اگه خوب تمومش میکردم و دختره مهربون میشد و همه هپیلی اور افتر میشدن به داستان خیانت میشد نه؟اون شکوفه هه رو یه جایی جاش بدم یا بد بود؟اخه خودم خیلی ازش خوشم میومد:))طرح اولمم فعلا بیخیال شدم//// حالا در کل موضوعم خوبه؟من اعتماد به نفسم رو توی این کلاس از دست دادم:))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
چرا اعتماد به نفست رو از دست دادی؟ تازه اومدیم دور هم اعتماد به نفس پیدا کنیم و چیزای قوی تر بنویسیم که :) الان تازه فهمیدم طرحت چیه :) خوبه اما نه برای داستان کوتاه! خیلی خرده حادثه داره.تصاویری می بینه، تصمیم می گیره داستانشونو بنویسه، استادش میمیره، دختره میفته گوشه خونه، بعد تصمیم میگیره داستانارو خوب تموم کنه، بعد در ذاتش این تصمیم رو نداره، خودش تصادف می کنه، پاش قط میشه و ... اگه این ها رو کمرنگ کنی و فقط یکیشون رو نقش مهم تری بهش بدی و بیشتر بهش بپردازی قطعا می تونی داستان خیلی خوشگلی بنویسی که همه جزییات این طرح هم توش حفظ بشه. فقط نیاز به بولد کردن یکی از حوادث و برقرار کردن رابطه های محکم تر بین خرده حادثه هات داری:)
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
خب اعتماد به نفس از دست رفتم رور الان یکم برگشته حس میکنم . ینی واسه ی رمان خوبه؟من از اولم قصد نداشتم داستان کوتاه بنویسم چون تقریبا هیچی رو نمیتونم مختصر توضیح بدم.انشاهای مدرسمم 5 ، 6 صفحه ای بود:))شکوفه رو نگفتی!و اینکه خوب تمومش کنم یانه:) چجوری بینشون رابطه برقرار کنم؟ مغزم سوخت!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
آره خوبه هرچند صرفا طولانی شدن و توضیح بیشتر دادن یه داستان رو تبدیل به رمان نمیکنه. من کلا با اون شکوفه هه از اول نتونستم ارتباط برقرار کنم.رابطه برقرار کردن بین خرده حادثه هات دست خودته.طرح توعه.باید بشینی فکر کنی که اگه این داستان توی واقعیت بود واقعا این حادثه ها به نظر واقعی میومدن؟ اگه یه نفر این داستان رو برات تعریف میکرد دوس نداشتی به جای چند تا حادثه غیر مرتبط یه حادثه پر هیجان داشته باشه داستانش؟ حادثه هات باید به هم ربط داشته باشن و تو در تو باشن نه اینکه یه مشکل حل شه و بعد توی چند صفحه خواننده بیکار باشه و بعد یه مشکل دیگه ایجاد شه:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٢
١
٠
سلام گلاره جان بعد از تاخیر خیلی زیاد میخوام تکلیف کارگاه دوم رو هم برات بنویسم امیدوارم که قبولش کنی:) خواب های عجیب و غریب به هم پیوند زده شده بودن و من توی یه سیاهی مطلق گم شده بودم یه صفحه ی سیاه دورم رو گرفته بود و لشکری از کلمه ها به طرفم حمله ور شده بودند کلمه هایی که هر کدوم از یه سمت به طرفم هجوم می آوردند انگار به پاهام وزنه های سنگین وصل شده وبد نای فرار کردن نداشتم چشم هام دو دو میزد و اصلا نمیتونستم حدس بزنم که عاقب جنگی که این کلمه ها شروعش کردن چی قراره بشه و اصلا چرا همچین اتفاقی داره برام رقم میخوره. کلمه ها تنها نبودند. کلمه ها عصبانی و خشن بودند و سراپا مسلح. طولی نکشید که سیلی از نقطه ها و علامت سوال ها و ویرگول ها به طرفم شلیک شد و من توی اون سیاهی زیر انبوهی از علائم نگارشی دفن شده بودم.مدتی طول کشید تا من تونستم تمرکز خودم رو به دست بیارم. ولی هرچقدر سعی می کردم نمیتونستم صداهایی رو که توی سرم میپیچید به زبون در بیارم و راجع بهشون حرف بزنم. میخواستم التماس کنان کمک بخوام ولی علامت ها قصد نداشتند من رو رها کنند و من نمیدونستم با این همه نشانه چیکار باید بکنم فشار علامت سوال توی سرم اونقدر زیاد بود که نزدیک بود مغزم سوراخ بشه . یک آن شروع کردم به مرتب کردن کلمه هایی که دور و برم ریخته بود و ازشون برای پرسیدن سوالاتم استفاده کردم.«من چرا اینجام» به اینجا که رسیدم دستم رو دراز کردم و یقه ی علامت سوال رو گرفتم و کشیدمش تا ته جمله ای که ساخته بودم.تونستم کمی سرم رو تکون بدم و از این آزادی به دست اومده لذت ببرم. چون جمله ام بی جواب مونده بود دوباره دست به کار شدم و جمله ی بعدی رو ردیف کردم« اینجا خیلی ترسناک و عجیبه» جمله تموم شده بود اما انگار یه جای کار می لنگید چیزی زیر بازوی دست راستم وول میخورد بلندش کردم. خودش بود« علامت تعجب!» دستش رو کشیدم سمت انتهای جمله. انگار یه جورهایی پازل اون موقعیت ترسناک داشت حل می شد و کلمه ها دیگه اون خشم و تنفر اولیه توی چهره هاشون دیده نمی شد.... کلمه ای که به شکل بامزه ای ساخته شده بود از زیر بقیه ی کلمه ها خودش رو بیرون کشید و ایستاد جلوی من و بدون مقدمه چینی گفت:- چرا هیچ وقت جمله هات سر و ته ندارند؟ براق شدم و خیره توی نقطه هایی که جای چشم هاش بودن گفتم: - یعنی چی که سر و ته ندارن؟ - تا حالا توی زندگی ات به این فکر کردی که نوشته ها بدون این نشانه ها چقدر در هم ریخته و نا مفهوم به نظر میرسه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
سلام و ممنون از تمرین کارگاه.ولی خب من نیلوفر هستم نه گلاره:)) راستش این متنی ک نوشتین طرح حساب نمیشه. همونطور ک توی توضیحات بالا گفتم، طرح مثل یه فرمول ریاصیه ک رونو داستانتون رو کامل مشخص میکنه و بعد شما شروع به نوشتن اون داستان میکنید.در حالی ک اینجا خودتون داستان رو شروع کردید و البته ناتموم هم گذاشتید.یا اگر تموم شده، پایان خیلی قوی ای نداشته چون من خواننده هنوز توی ذهنم دنبال یه پایان میگردم براش.موضوعی که نوشتید با یه بازنویسی خوب تبدیل به داستانک خوبی میشه ولی برای داستان کوتاه مناسب نیست...
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
عجب سوتی بدی دادم:) چون هم زمان داشتم دو جا کامنت میذاشتم اینجوری شد به هر حال میدونم که نیلوفری البته:))
sima
sima
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
جلو ایستگاه اتوبوس وایستا الان می رسم. همون جا باشی ها نمیشه اونجا پارک کرد. پشت ایستگاه می ایستم خبری ازش نیست، خانومی با کیفش میزنه به بازوم و برمیگرده به طرفم فکر میکنم می خواد عذرخواهی کنه. لبخندی بر روی لبم می آرم ولی خانومه بد بد نگاهم می کنه و من باز اون احساس سراغم می آد: دیوار کوتاه و قیافه مظلومی که نمی خوامش ولی خب دیگه این چیزیه که هستم. اتوبوس می رسه و هنوز ازش خبری نیست مردهای توی اتوبوس به دنبال .... چشمهاشونو می دوزن به زنهای بیرون. می رم پشت میله ایستگاه تا از نگاه های آلوده دور باشم. اتوبوس یک گاز میده و اکسیژنها فرار میکنن. تعقیبشون که میکنم به یک بالکن اون طرف خیابون میرن بالای یک مغازه بوتیک یک پنجره بزرگ تمام عرض خونه میشه. دیوارهاش شبیه پوست پیرزن صاحب خونه است ، سیمانشون ریخته و آجرها ی بعضی جاهاش هم کنده شدن. مثل اینکه خونه میخواسته پیرزن رو از گزند حیوانات درنده استتارش کنه ولی یک رز رونده این استتار رو از بین برده. از یک گلدون رنگ و رو رفته سرک کشیده به سمت بام خونه یا بهتره بگم اتاق. بوووووق بیا دیگه حواست کجاست؟ جلو روت وایستادم نمیبینی؟ اصلا چرا رفتی اون پشت قایم شدی دیده نمیشی؟ فرار میکنم به حیاط 10 سالگی هام. بابام اونجا یک رز رونده داره. من اونجا اکسیژن سر شار از زندگی بودم و حالا ...!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
متن شما هم به نظرم بیشتر از اینکه طرح داستان کوتاه باشه یه داستانکه، یا حداقل یه شروع خوب برای یه داستان کوتاه.ولی طرح نیست.موفق باشید:)
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
من نفهمیدم باید چی کار کنم:(یه مثال میزنی؟رو همین داستان خودم مثال بزن لطفا:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
منظورم اینه که باید بین همه اتفاق های داستانت یه رابطه منطقی برقرار باشه که جذاب تر شه. یعنی باید یه ربطی بین دیدن اون تصاویر توسط دختره، مردن استادش، تصادف کردن خودش و بقیه چیزا باشه. یه دلیل منطقی که آخر داستان برای خواننده معلوم شه :)
شیما
شیما
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
همه جا را برف پوشانده بود. مرد با احتیاط از زیر درختان گذشت و به عمارت سفید نزدیک شد. از این که هیچ سگی پارس نکرد خوشحال بود. پیش از این سگ ها با دیدن او به سمتش هجوم می آوردند و او پا به فرار می گذاشت. پاورچین پاورچین جلو رفت. پیچد به سمت عقب عمارت. آنجا روی نوک پاهایش بلند شد و از پنجره به داخل نگریست. خانه از اثاث خالی بود. زن نقل مکان کرده بود. چیزی در وجودش به تحلیل رفت. به دیوار تکیه داد وآرام گریه کرد. دوست داشت همه چیز خواب باشد وسگ ها دوباره دنبالش می کردند...............شما اسم این رو چی میزارید؟پایان باز؟پایان بسته؟داستانک؟چند خط نوشته؟!دردودل؟!همینجوری یه چیزی گفتیم؟!!الکی مثلا داستانه؟!!خواستیم بگیم ما هم بلدیم؟!!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
اگه یه بازنویسی بکنید میشه یه داستانک خوب. و اگه یه طرح پر و پیمون براش بنویسید می تونه شروع یه داستان کوتاه باشه.
شی ما
شی ما
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
نیکولا جونم تو هم دلت گرفته؟؟؟؟؟ بلاگفا خراب شده نمیشه پست گذاشت...تا حالا وبلاگ نیکولا اینهمه تعطیلی به خودش ندیده بود......:( .حتما دل وبلاگت کلی گرفته.فکر میکنه نویسنده اش وقت نداره بیاد و توش مطلب بزاره طفلی خبر نداره تقصیر نیلو نیست...!!!شایدم خودش دست به کار بشه و شروع کنه به نوشتن ....راستی به نظرت وبلاگها هم حرفی برای گفتن دارند؟؟من میتونم حرفای وبلاگ نیکولا رو حدس بزنم...نه اول تو نظرت رو بگو...وبلاگت چه حرفی میتونه داشته باشه؟
رژنا
رژنا
٩٤/٠٣/١٤
١
٠
برای چند لحظه همه متوقف شدند. عابرهای پیاده ، عابرهای سواره،ماهی های توی دریا ، پرنده های توی آسمان،حتی جنگ خاورمیانه برای لحظاتی متوقف شد، آن هایی که داشتند همدیگر را میکشتند ناخوداگاه اسلحه هایشان را گذاشته بودند کنار و داشتند جای جنگ کردن تعجب میکردند. مردی سرش را از پنجره ماشینش بیرون آورد و با صدای بلند پرسید چه خبر شده؟ همهمه ای به راه افتاد و همه از هم سوال میکردند. دنبال این بودند که بفهمند صدای این موسیقی از کجاست، اما هرکجا را میگشتند فقط میرسیدند به آسمان ، صدا داشت از آسمان پخش میشد.موسیقی به قدری زیبا بود که همه ی بچه های کوچولو که داشتند گریه میکردند آرام شده بودند و به آسمان نگاه میکردند.جستجوها به جایی نرسید و کم کم خبرنگارها وارد عمل شدند تنها تیتر همه ی خبرگزاری ها پخش صدای موسیقی از آسمان بود. هیچ کس نمی دانست چه خبر شده. یکی از پسر بچه ها که بستنی آب شده بود و ریخته بود روی دستش داد زد: من فهمیدم! خُدا صدای ضبط صوتش رو زیاد کرده. پ.ن: امیدوارم برای اولین بار بد نباشه :(
مائده
مائده
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
دختر شاد و زیبایی توی یه خونه زیبا زندگی می کرده که پدر و مادرش یه خاطر یه سری اختلافات جدا می شن و مسئولیت نگهداری از خواهر کوچیکش به عهده اون میافته. اون صبح ها به مدرسه می ره و بقیه روز رو از خواهر کوچیکش که سرطان داره و از طرفی خیلی بهش وابسته هست نگهداری می کنه. یه مدت به همین منوال می گذره تا اینکه خواهش می میره...اون تنها می شه و از همه چیز نا امید... کسایی که تو زندگیش خیلی دوستشون داشت ترکش کردن بودن چند بار دست به خودکشی می زنه ولی به خاطر قولی که به مادر بزرگش قبل از این که بمیره داده بود [ شجاع و مهربون باش ] دست از این کار بر می داره ولی اون می دونه که تا آخر عمرش تنهاست. چند سال می گذره و اون به زندگیش ادامه می ده و هر روز از روز قبل تنها تر میشه تا این که روز تولدش یه نامه به دستش می رسه از طرف عمه ـش . عمه ای که بعد از طلاق ندیده بودش.عمش از اون درخواست کرده بود که بره و پیش اونا زندگی کنه اون گرفته بود که پدرش مرده و از اون خواسته که سرپرستش بشه . اون اول از روی اجبار قبول می کنه اما بعد عاشق خانواده ی عمش می شه و تا آخر عمرش به خوبی و خوشی با اونا زندگی می کنه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠