برج / داستان کوتاه

برج / داستان کوتاه

نویسنده : asadzadeh_s

بنگ بنگ... دنگ... بنگ...

صدای موسیقی، تحمل کردن سرما را آسان‌تر می‌کند اما مگر می‌شود از هجوم خاطرات جلوگیری کرد. ریتم آهنگ تندتر می‌شود و خاطرات آن دوران از جلوی چشمش می‌گذرد. از همان روز اولی که او را در کوچه بن بست محل‌شان دید و تا آن آخرین صحبت تلفنی ...

در تمام این مدت به این موضوع فکر می‌کرد که مگر می‌شود رفیق بیست و چند ساله‌اش بدون هیچ خبری برود و هیچ نشانی از او نباشد. تا این‌که هفته پیش آن روزنامه لعنتی را خواند. دانست رفیق شب‌های بی‌خوابی‌اش، برادرش، مجالی برای خداحافظی نیافته است.

ریتم آهنگ تندتر می‌شود. چشم‌هایش را می‌بندد و کوچه کودکی‌ها جلوی چشمش مجسم می‌شود، درست آن زمانی که بچه‌ها در کوچه جمع می‌شدند و با توپ چهل تیکه‌شان بازی می‌کردند و آخر سر هم بازی‌شان به دعوا بدل می‌شد. آرش اما نگاهش به جایی دیگر بود و همین توجه او را بیشتر به خود جلب می‌کرد و باعث می‌شد قید بازی کردن را بزند و سر گفتگو را با آرش باز کند و این بود شروع دوستی‌شان.

آرش عاشق کوه بود، تمام نقاشی‌های مدرسه، انشاها، فکر و خیالش پر بود از کوه، صعود به کوه. انگار در دنیایش چیزی به غیر از کوه معنایی نداشت. امید اما کوه را دوست نمی‌داشت. هیچ دلیلی هم برای این عدم علاقه‌اش نداشت اما همیشه دوست می‌داشت جایی را بیابد که تمام شهر را زیر پایش ببیند حتی کوه‌ها را و آن موقع فقط فریاد بزند. فریادی از سر شوق و ذوق بر آورده شدن آرزویش. آرش همیشه امید را بابت این آرزویش دست می‌انداخت و می‌گفت: «مگه میشه ...کوه‌ها همیشه بلندترین نقطه شهرند» امید با حرصی کودکانه دندان‌هایش را بر هم می‌فشرد و می‌گفت: «میشه... مسخره»

چشم‌هایش را گشود و با خود گفت: «دیدی شد، ملت از پایین‌ترین نقطه کوه تا جایی که می‌توانند خانه می‌سازند و بالا می‌روند،کجایی ببینی؟» نفس‌اش را بیرون داد و حس کرد نفس گرمش در آن سرمای بالای داربست یخ بست.

درست یادش نمی‌آید چطور شد که به این بالا رسیده است، آخرین طبقه همان برجی که حالا سر کارگرش بود. دیوانگی محض. اما وقتی آن خبر را در روزنامه تاریخ گذشته روی میز مهندس خوانده بود کاری دیگری جز این از دستش بر نمی‌آمد. احساس کرد مانند آتشفشانی می‌ماند که هر لحظه ممکن است شهری را ویران کند.

آرش معلم یک مدرسه بود، امید اما دبیرستان را که تموم کرد سر لجبازی با خانواده‌اش درس نخواند، خوب یادش است آن اوایل ساعت‌ها سر چهارراه‌ها می‌ایستاد تا شاید برای کارگری ساختمانی او را هم ببرند. اوایل فقط کارهای کوچک و نیمه وقت به او می‌دادند اما او تنها آرزویش این بود روزی در یکی از برج‌ها کار کند و بعد دنبال کار دیگری برود. ناگهان فکری از خاطرش گذشت، نکند آرش از داشتن دوستی مانند من شرمنده بوده باشد؟! سرش را پایین انداخت و آهی کشید، تمام شهر زیر پایش بود، سرش گیج رفت، دستش را به میله داربست گرفت و سرمای میله تمام وجودش را لرزاند، دوباره نشست دلش نمی‌خواست احساس قدرت و نزدیکی‌اش را به آسمان را از دست بدهد.

صدای موسیقی برایش تکراری شده بود ولی تنها موسیقی‌ای بود که او را به یاد خاطرات دل انگیزش می‌انداخت، آهنگی از یک کاست که آرش به او داده بود .

این اواخر کمتر همدیگر رو می‌دیدند. آرش عضو گروه کوهنوردی شده بود و امید هم سر کارگر یکی از آن برج‌های که ارتفاع‌شان کوه‌ها را از نظر پنهان می‌کرد. آرش بارها از امید خواسته بود تا کاری بهتری پیدا کند اما امید گوشش بدهکار نبود، می‌دانست کار بهتری نخواهد یافت. دیگر خبری از آن دیدارهای هفتگی نبود و تنها از طریق تلفن با هم در تماس بودند. تا این‌که دیگر خبری از آرش نشد. بارها و بارها سراغش را از دوستان مشترک‌شان گرفت اما خبری نبود که نبود. یک ماه تمام کارش را تعطیل کرد، اگر می‌توانست سال‌های سال برای یافتن رفیقش تمام کارهای دنیا را تعطیل می‌کرد به دنبال او می‌گشت، اما...

تا آن روز، آن خبر را در روزنامه تاریخ گذشته دفتر مهندس آن برج لعنتی دید، نمی‌دانست باید از یافتن مجدد دوستش شاد باشد یا ... خوب می‌دانست آرش عاشق کوهستان بود، اما مفقود شدن در آن سرزمین یخی و سنگی داستان غریبی بود. با خودش بلند گفت کجای این کوه‌های لعنتی خودت را گم و گور کردی؟! باد سردی وزید  و روزنامه را از دست امید قاپید، امید روی میله‌های لغزنده بلند شد ایستاد، نشست، مردد بود با خودش فکر کرد کاش این داربست‌ها هم سرزمینی بودند بی‌انتها تا بشود خود را در آن گم و گور کرد. روزنامه در باد همچنان سرگردان  می چرخد، درست مانند افکاری که در ذهن امید می‌چرخیدند .

کارهای برج عقب افتاده است، کارگرها هم از نبود امید و مهندس ساختمان سو استفاده می‌کنند و سر کار نمی‌روند، از امید اما خبری نیست، تماس‌ها بی پاسخ است، هیچ نشانی از او نیست .

تیتر روزنامه‌های شهر بعد از چند روز از مفقودین کوهستان متوجه داربست‌ها یک برج می‌شود و جسد کارگری یخ بسته بر روی آن ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خیلی زیبا بود...فوق العاده بود...هم تاثیر گذار و هم زیبا ....ممنون:-)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
ممنونم از شما لطف دارید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
قشنگ بود اما اگر از لحاظ فنی بخوام نکاتی رو عرض کنم اولین چیزی که بنظرم میرسه اینه که "انگیزه" قهرمان در این داستان به اندازه کافی قوی نیست. وقتی انگیزه اولیه ای که نویسنده ایجاد میکنه قوی نباشه، اتوماتیک "بزنگاه" خوبی هم سراغِ قهرمان نخواهد اومد و طبعا "تنگنا"ی محکمی هم نخواهد داشت و البته در پایان "کشمکش" قدرتمندی هم نخواهد بود و بنابراین "کاتارسیس"(تحول) خوبی هم نخواهیم دید. این داستان از این ناحیه ی"انگیزه" ضربه بدی خورده وگرنه ایده اولیه تون فوق العاده است و با زحمت زیاد و اتکا به قلم تواناتون تونستید کشش رو در سطح خوبی نگه دارید. بی صبرانه منتظر داستانهای قشنگ بعدی شما هستم .. :-)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
خیلی ممنونم از راهنمایی های خوبتون خیلی سعی کردم تا مواردی رو که فرمودید رو رعایت کنم اما همیشه تو مرحله پیاده کردن این موضوع دچار مشکلم متاسفانه...بازهم از شما تشکر میکنم خیلی
Paeez
Paeez
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
امروز روز مطالب بلندِ تو جیم !:)به نظر من تزریق این همه اطلاعات برای یک داستان یه خرده کشش رو کم می کنه و باعث می شه مخاطب نیمه کاره رها کنه خوندن رو ، من رو یاد کوهنوردانی انداختی که یکی دو سال پیش مفقود شدن :(
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
توصیف خیلی توش داشتم میدونم ولی سعی میکنم که از دفعه دیگه تکرار نشه این موضوع ....:)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
خوب بود ولی به نظرم مردن براثریخ زدگی برروی برج یک خورده اغراق داشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کاش یک جوردیگه بهش پایان می دادیددددددددددددد
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
نمیدونم شاید ...شایدم نه ..دلم میخواست یکم متفاوت تر از سقوط از یک بلندی مردن بمیره شخصیت داستان ....نمیدونم شایدم حق با شماست
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤