حوا کنارم نشسته بود و باهام حرف نمی‌زد. نمی‌دانم چه گفته بودم که کمی از دستم ناراحت بود اما یک کوچولو بود و بیشتر می‌خواست ناز کند. من هم شیشه سمت خودم را تا آخر دادم پایین و دستم را از پنجره کردم بیرون. همین‌طور که رانندگی می‌کردم با دست سمت چپم هم هوا را لمس می‌کردم. می‌خواستم فکر کند حواسم نیست که دارد ناز می‌کند. باران نم‌نم می‌بارید و دستم را خیس می‌کرد اما ذراتش آن‌قدر ریز بود که به سختی با چشم دیده می‌شدند.

یکدفعه دلش طاقت نیاورد و گفت که انگار نه انگار من کنارشم. من هم دلم ضعف رفت برایش. یک نگاه کردم بهش و باز هم چیزی نگفتم. کمی فضای داخل ماشین سرد شده بود، شیشه را دادم بالا. حالا دیگر شیشه جلوی ماشین کاملاً خیس شده بود، برف پاک کن را روشن کردم، جیر جیر. صدای حوا، صدای باران، صدای برف پاک کن. زدم کنار و بهش خیره شدم، گفتم خیلی دوستت دارم، خواستی ناز کنی هم ناز کن، من خریدارم.

حالا دیگر خوشحال شده بود و یادش رفته بود که مثلا باهام قهر بود.

 ===============

پ.ن: داستانک برگرفته از خیال من بود. شخصیت حوا حالا دیگر واقعی نیست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
آخی :(
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
نازی :)
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
:) حستو منتقل کردی...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
با تشکر:)ما اینو تو وبتون خونده بودیم:)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
تونستم حسشو لمس کنم...زیبا بود ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خیلی خوب با کمترین کلمات و بدون پرگویی تونستید نهایت حس تون رو منتقل کنید. کامنت ها رو بخونید! همه همین نظرو دارند! پس مطلب خوبی نوشتید و چون عمیق بوده و بی اطوار، به دل نشسته... مرسی :-)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
کوتاه وپرباروپرمعنیییییییییییییییییییییییییییی چه تخیل زیبایییییییییییییییییییییی احسنت برشمااااااااااااااا
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤