باور / داستان کوتاه

باور / داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

برگه‌های استخدامی را پر کرد و روی میز رئیس شرکت گذاشت. رئیس، برگه‌ها را برداشت و مشغول خواندن شد. برگه‌ی اول، مربوط به اطلاعات شخصی و سوابقِ کاری می‌شد. رئیس چند خط را خواند، سپس سرش را بالا گرفت و از شهاب پرسید : «سی و پنج سالِته...؟» شهاب جواب داد: «بله!» رئیس نگاهی به برگه‌ها انداخت و دوباره پرسید: «توی شرکت فراهانی، توی کدوم بخش کار می‌کردی؟» شهاب جواب داد: «توی خط تولید بودم.»

رئیس، خواندن برگه‌ی اول را که تمام کرد، اعضای سر و صورتش را طوری حرکت داد که انگار گفته باشد: «خوبه... بد نیست!» بعد، برگه‌ را ورق زد و مشغول خواندن صفحه‌ی دوم شد. چند ثانیه نگذشته بود که متحیر و متعجب از شهاب پرسید: «پنج سال زندون بودی؟!» شهاب سرش را پایین انداخت و با صدایی خفیف گفت: «بله... متاسفانه!» رئیس برگه‌ها را روی میزش پرت کرد و گفت: «من نمی‌تونم شما رو استخدام کنم!»

شهاب با عجز و التماس، در حالی که سریع و ‌بی‌وقفه صحبت می‌کرد، گفت: «آقا، به خدا من عوض شدم. اون موقع جوون بودم؛ خام بودم؛ یه اشتباهی کردم، تاوانش رو هم دادم! الآن دو ساله که آزاد شدم. هر جا رفتم، به هر کی گفتم، جوابِ شما رو داده. به هر دری زدم نشد که نشد! گناه من چیه؟! چرا باید برای یه اشتباه تا آخر عمرم، بسوزم؟! اصلا خودِ شما بگید. به نظرِ شما، اگه عوض نشده بودم، الآن اینجا بودم و به شما التماس می‌کردم؟!» رئیس که مدام بین حرفای شهاب می‌پرید، با بی‌رحمی جواب داد: «این مشکل من نیست!»

شهاب گفت: «می‌دونم مشکل شما نیست! مشکلِ منه؛ ولی مشکلِ من، باورِ شماست. من به این باور احتیاج دارم! نذارید ...» رئیس محکم روی میز کوبید و گفت: «آقای محترم، می‌ری بیرون یا بگم با زور بندازنت بیرون؟ گفتم که این مشکل توئه! خودتم باید حلش کنی.» و داد زد: « برو بیرون...!» شهاب به چشم‌های رئیس خیره شد؛ محکم دندان‌هایش را به هم سایید؛ نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: « آره...! مشکلِ منه... خودمم حلش می‌کنم!» بلند شد و بیرون رفت.

شب شده بود. مهتاب، فضای خانه‌ی شهاب را روشن کرده بود. خانه‌‌ی اجاره‌ایِ محقری که پانزده متر مربع، مساحت داشت. شهاب روی صندلی و پشتِ تنها میز خانه‌اش نشسته بود. آرنجِ چپش را روی میز گذاشته بود و سرش را به دست چپش تکیه داده بود؛ و با انگشت اشاره‌ی دست راستش، شیِ استوانه‌ای شکل کوچکی را، روی میز بازی می‌داد. به ناگاه، آن شی را با انگشتانش گرفت و به طور قائم روی میز، ثابت گذاشت. سپس، یکی از خشاب‌های خالی را در دستش گرفت و شروع به پر کردنِ آن کرد. کارش کمی طول کشید. اشتیاق چندانی برای پرشدن خشاب‌ها نداشت!

آخرین گلوله را برداشت. همان گلوله که به طور قائم روی میز گذاشته بود. خشاب دوم را هم پر کرد. یکی را به کمرش بست و دیگری را در اسلحه‌ی کمری‌اش، جا انداخت. لوله‌ی صداخفه‌کن را هم از روی میز برداشت و به اسلحه‌اش بست. بعد مشغول تماشای اسلحه‌ای شد که همان روز خریده بود.

به آرامی از روی صندلی بلند شد و به سمت در خروجی خانه‌اش، حرکت کرد. قبل از آن که در را باز کند، نگاهش به آینه‌ی قدی که چند قدم آن طرف‌تر بود، افتاد. روبروی آینه ایستاد. در سایه‌روشن نورِ ماه، با حسرت و دلسوزی به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. قطره‌ای اشک، از ‌گوشه‌ی چشمش خارج شد، روی گونه‌اش سر خورد و به زمین افتاد. قطره‌ی دوم خارج نشده بود که با یک حرکت سریع، دستش را بالا آورد و چند گلوله به آینه شلیک کرد. آینه خرد شد و به زمین ریخت.

شهاب با چشمانی پر از خشم و قلبی پر از کینه، گفت: « مشکل من حل شد! حالا می‌خوام بدونم شما با مشکل‌تون چطور کنار میاید؟!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
به به! چه عکس قشنگی! ممنون آقای نادری.** این داستان، یکی از چند ایده‌ای بود که برای موضوع "تغییر" نوشتم.
admin
admin
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
آقای فروزان نیا؛ دبیر تحریریه سایت زحمت عکس مطالب رو می کشند :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
خب پس تشکر از آقای فروزان نیا.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
داستا روان و قشنگی بود. مثل همیشه شیوه خوب ساده نویسی رو انتخاب کردید و این یکی از مختصات ویژه قلم شماست. ولی اگه اجازه بفرمایید یه مورد رو دوستانه متذکر بشم اینجا. :) ساده نویسی هم اونقدرا که به نظر میاد ساده نیست. در ساده نویسی هم ما ملزم به رعایت یه نکات طریفی هستیم که لحاظشون در داستان، ضروریه و به اسکلت داستان قوام میبخشه. به عنوان مثال در داستان نویسی پرهیز از هرگونه "عریان نویسی" توصیه میشه. خواننده ما قرار نیست، شیرفهم بشه. ما همیشه باید سطح خواننده مونو بالاتر در نظر بگیریم و شیرفهمش نکنیم و اجازه بدیم خودش از پیچ و خم داستان، به انتها برسه. به عنوان مثال جمله "رئیس که مدام بین حرفای شهاب می‌پرید، با بی‌رحمی جواب داد" یه جمله خیلی خیلی عریان هست. ما در داستان بهتره که "حس" رو به خواننده منتقل کنیم بدون اونکه خیلی ضرورتی داشته باشه از اون حس نام ببریم. مثلا برای حس ترس میتونیم از فضای وهم و ترس استفاده کنیم بدون اونکه نامی از ترس ببریم یا برای اضطراب و استیصال و غیره هم همینطور. و اینطوری فرم داستان ما شکل بهتری به خودش میگیره.// ممنون و خیلی موفق باشید آقای علوی :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
تشکر.** این نکته‌ای که شما بهش اشاره کردید، یه موضوع کاملا سلیقه‌ای و شخصیه. بعضی خواننده‌ها مثل متنی که نوشتم رو می‌پسندند و بعضی‌ها هم مثل شما. جدا از این مسئله؛ یک : من سعی می‌کنم توی نوشته‌ام، حس و حال‌ شخصیت‌ها رو با استفاده از چند طریق نشون بدم که فضا زیاد تکراری نشه. توی این بخش اول این داستان (داخل اتاق رییس) حس و حال شخصیت‌ها به قول شما "عریان نویسی" شده است. ولی توی قسمت دوم، حس و حال شهاب، با فضا و رفتاری که نشون میده، بیان شده... مورد دوم : بعضی جاها این توضیح لازمه، اینجا هم لازم بود! چون اگه می نوشتم :((رئیس جواب داد: «این مشکل من نیست!»)) این شبهه برای خواننده پیش میومد که درسته رییس در ظاهر مخالفت کرده، ولی شاید اگه شهاب آروم و منطقی حرف می‌زد و یکم بیشتر خواهش می‌کرد، رییس دلش به رحم میومد و.... ولی اینجا میگه که رییس، از همون اول هم حاضر به شنیدن حرفای شهاب نبوده! و اصلا هم براش مهم نیست که شهاب چی می‌گه. ** مرسی، همچنین.ممنون از حضورتون
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
نه. نظر شخصی من نبود اتفاقا! قواعد اینو میگن :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
و قواعد رو انسان‌ها می‌نویسند؛ طبق سلیقه و طبع خودشون! (و البته بازم تاکید دارم چنین قواعدی رو که این موارد رو مشکل بدونه، ندیدم! و اینکه بخوان به خاطر اینطور نوشتن از داستان‌نویسی ایراد بگیرند.)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
متوجه فرمایش شما هستم و قرار هم نیست که چیزی رو بدون اونکه دلیل منطقیش رو بدونیم باور کنیم :) حق باشماست. قواعد رو انسانها مینویسن و البته که نه سخن تمام انسانها و نه تمام قواعد، قابل پذیرش نیست. اما یه سری اصول و نکات در داستان نویسی مثل نکات طلایی هستن و رعایتشون به ایجاد کشش در داستان، کمک زیادی میکنه. من از این اصوله که حرف میزنم. اصولی که برای خواننده جذابیت ایجاد کنه و مثلا بتونه خواننده رو از وبگردی یا تماشای تلویزیون یا سرگرمیهای دیگه، منصرف کنه و پای مطلب نویسنده بکشونه و این کار خیلی سختیه. مثلا در داستانهای کوتاه مارکز، چخوف یا آلن پو چنین اتفاقی میفته یا حتی در داستانکهای عباس معروفی، گلریز عباسپور، منیرو روانی پور و دیگرانی که الان حضور ذهنش رو ندارم. رعایت این اصول، رمز ماندگاریه داستانه.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
توی این اشخاصی که نام بردید، فقط از مارکز خوندم و اونم فقط " صد سال تنهایی‌" رو. و اصلا هم باهاش ارتباط برقرار نکردم! چه از لحاظ محتوا و چه تصویرسازی‌های داستانیش. (این تنها مشکل من نبود و چند تا از دوستان هم همین نظر رو داشتن.) توی ایرانی‌ها هم تا الآن فقط با "آل احمد" و یکمم با صمد بهرنگی ارتباط برقرار کردم. به نظر من، جز معدود نویسنده‌هایی هستند که برای نوشتن زور نمی‌زنند و خیلی راحت و ساده حرف‌شون رو می‌زنند! توی خارجی‌ها هم "اُ.هنری" و "کافکا" سوای خط فکریش.(یعنی فقط سبک نوشتارش) ** اصول برای بهتر نتیجه گرفتنه. بنابراین، تا وقتی که کار جواب بده، طبق اصول عمل شده. حتی اگه اون کار خلاف قواعد قبلی باشه. تشکر از همراهی و نظرتون.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
"جرج اورول" رو یادم رفت بگم!
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
داستان خواندنی بود ,تشکر و قلمتون مستدام :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
تشکر و ممنون از حضورتون.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
طبق معمول فضاسازی های شما خوب از کار در اومدن. اولین گیومه ی پاراگراف دوم هم خیلی خلاقانه بود و خیلی بصری و انرژیک کرده بود شروع داستان رو... فقط من در مورد پایانش کمی ابهام دارم. میخوام اول از خودتون بشنوم چی توی ذهنتون بوده؟ چرا قلبش پر از کینه؟ چرا شلیک به آینه؟ (خود شکن آینه شکستن خطاست؟) و کلا چرا حضور و ورود اسلحه؟ چرا دو خشاب کاملا پر؟ برای شلیک به چند هدف؟ میخوام ببینم این تمهیدها رو بر چه اساسی گذاشتید. محدودیت کاراکتر ورد داشتید برای این داستان؟(چون فرمودید برای مسابقه بوده) اینها رو بعنوان اشکال نمی پرسم، چرا که یکی دو موردشون حتی بسیار عالی و خلاقانه اند. میخوام ذهنیت شما رو بدونم تا بیشتر حرف بزنیم با هم. فعلا :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
تشکر. ** فکر کنم منظورتون دومین گیومه بود.** بله؛ چون ایده‌ی داستان با موضوع مسابقه به ذهنم رسید، سعی کردم که کاراکترهای به کار برده شده، زیر 600 تا باشند. البته نشمردم چند تا شدند و اصراری هم به رعایت این موضوع نداشتم.** راجع به دوخشاب بودن :: قصدش فقط انتقام‌گیری از نفر آخر نیست و تا جایی که بتونه ادامه می‌ده. (انتقام =سرقت اموال و حتی قتل صاحب اموال)** قلب پر از کینه :: کسی شخصیت جدید و پاکش رو باور نمی‌کنه، به همین خاطر علیرغم اینکه نهایت تلاشش رو برای پاک موندن کرده :« الآن دو ساله که آزاد شدم. هر جا رفتم، به هر کی گفتم، جوابِ شما رو داده. به هر دری زدم نشد که نشد!» چاره‌ای براش نمی‌مونه جز اینکه، توبه‌اش رو بشکنه ( شلیک به تصویر داخل آینه و کشتن روح پاک شده‌اش.) ** اسلحه رو هم به عنوان ابزاری برای سرقت خریده.** تشکر و سپاس از لطفتون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
خواهش میکنم. همون اولین گیومه پاراگرذف دوم مدنظرم بود که به جای بیان دیالوگ، شبیه سازی رفتاری گذاشتید برای کاراکتر. و چه خوب که این ایده رو دیگه تکرار نکردید تا همچنان ناب و تازه بمونه. باتوجه به توضیحات، از لحاظ شخصیت پردازی فقط پرکینه رو تعدیل کنید بقیه چیزا سرجاشونن. همیشه حواستون به کاتارسیس قهرمان باشه، بیش از یکبار در فرمت داستان کوتاه جواب نمیده. موفق باشید نویسنده بزرگ آینده :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
چرا "پر کینه" مشکل داره؟! خب این کینه از رفتار انسانهایی که نخواستند تغییر یک انسان رو باور کنند و نذاشتند به زندگی پاک شده‌اش ادامه بده. یعنی مجبورش کردند که برگرده به درون دنیای سیاهِ قبلی‌ش. و این شخصیت به خاطر این طرز رفتار، کاملا حق داره که که کینه به دل بگیره. ** مرسی؛ همچنین.
m_s
m_s
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون بابت مطلب قشنگتون.....اماواقعابعدحل شدن مشکلمون باخودمون چه جوری بایدباباورهای اشتباه دیگران کناربیایم وچه جوری بایدحل بشه این موضوع؟؟؟؟؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
تشکر از لطف و حضورتون. متاسفانه، تقریبا راهِ حلی نیست! آدما به دلایلِ مختلف، دوست ندارند که این تغییرات رو باور کنند! از جمله برای پوشاندن عیب خودشون و یا برتر دیدن خودشون از سایر اشخاص. در مواردی هم باور نمی‌کنند چون با تغییر اون شخص، خودشون از حرکت می‌افتند!(برای توضیح بیشتر این مورد آخر، اگه دوست داشتید می‌تونید داستان "کشنده" توی پروفایلم رو بخونید.)
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
اگه شما ریئس شرکت داستانتون بودید .. استخدامش میکردین؟
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
سلام، از بنده سوال نفرمودین ولی به سوالتون فکر کردم ، شاید بتونم یک شغل غیر حساس و تحت نظر بهش بدم ولی باید قبول کنیم کسی که یکبار خطایی رو انجام داده باشه و دوسال در محیط ناسالم زندان سپری کرده باشه زمینه تکرار تخلف رو بیشتر از یک انسان بدون سابقه داره، هرچند شرایط بازگشت این افراد رو به جامعه باید فراهم آورد. بهترین راه شاید همون واگذاری مشاغل با مسئولیتهای محدود باشه...
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون بابت پاسخ، ولی من حتی اگه قرار بود یه پستیو به یه آدم با سابقه بدم، می دادم.. به جاش دو نفرو استخدام میکردم که چارچشمی یواشکی زیر نظرش داشته باشن.. :) مخصوصا با خوندن این نوشته به تصمیمم مصمم شدم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
خانم : fatemeh_sh73 : سوال خوبی رو پرسیدید. نمی‌تونم جواب قطعی بدم که من چه رفتاری رو نشون می‎دادم! معمولا جای دیگری بودن و تصمیم گرفتن، توی حرف، کار ساده‌ای؛ ولی اگه واقعا بخوایم بهش فکر و با اون شخص، همزادپنداری کنیم، می‌بینیم که تصمیم‌گیریِ درست، خیلی مشکله! اینجا هم همینطوره. توی این روزگار، به آدمای معمولیش هم نمیشه اعتماد کرد، چه برسه به سابقه‌دارش! ولی شاید من اگه جای رییس شرکت بودم، همونطور که آقای "پسر ساده" گفتند، سعی می‌کردم کمکش کنم. شاید توی شرکت استخدامش نمی‌کردم، ولی در حدِ توان مالیم، بهش کمک می‌کردم تا یه کسب و کار کوچیک، برای خودش دست و پا کنه. حداقل‌ش این بود که خیلی محترمانه و دوستانه‌تر باهاش برخورد می‌کردم و پای درد و دلش می‌نشستم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
آقای پسر ساده : پنج سال زندان بوده.
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
دست و پا کردن یه کاره دیگه باور اون پسرو نسبت به خودش نابود میکنه :) .. در مورد این که گفتین آدم توی موقعیت یه کاره دیگه انجام میده : معمولا در طول روز کم میخوابم بیشتر فکر میکنم .. واسه همین تو موقعیت ها راحتتر برخورد میکنم.. گاهی اطرافیانم متعجب میشن از این همه خونسردی و راحت برخورد کردن :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
درسته که تمرین قرار گرفتن در موقعیت‌های مختلف (به نوعی مانور اون شرایط)، خیلی کمک می‌کنه به اینکه در شرایط واقعی هم درست و منطقی عمل کنیم؛ ولی باز هم قرار گرفتن در شرایط واقعی، خیلی تفاوت داره. شما هر چقدر هم که تخیل‌تون قوی باشه و خیلی خوب بتونید مثلا با آدمی که با ماشین تصادف کرده، همزادپنداری کنید؛ باز هم هیچ استخوانی در بدن شما نمی‌شکنه!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
در مورد جواب اول‌تون : بله؛ برداشت شما هم می‌تونه پیام اخلاقیِ این داستان باشه. :)
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
من نگفتم همزاد پنداری میکنم.. یا اینکه میشینم تو ذهنم تمرین همدردی میکنم، به صورت خودبه خود توی فکرم موقعیت های سخت رو پیش بینی میکنم و حلشون میکنم.. مثلا شما تصور کنین دختر باشین.. تو یه شهر غریب و خیلی خیلی کوچیک باشین.. با یه اتوبوس قرار میذارین که ساعت 11 شب بیاد توی جاده تا شما رو به مقصد برسونه .. (اوتوبوس های توی راهی که رزرو تلفنی دارن) .. با فاصله ی 6 کیلومتر از شهر تو جاده کمربندی ایستادین و بعد از نیم ساعت متوجه میشین که اوتوبوس شما رو فراموش کرده بوده و نیم ساعت پیش از جلوتون رد شده، شماره هیج آژانسی هم ندارین.. کاملا هم غریبین تو اون شهر.. نصفه شبم هست.. 90 درصد دخترا تو این موقعیت میزنن زیر گریه.. ولی اینجانب مشکل را حل مینمایم :)) و کلیم میخندم :/ .. در مورد فکر کردنم.. آدم وقتی مخاطب نداشته باشه میشینه به این چرندیات فکر میکنه دیگه :)) دیوونه هم نیستم :/
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
سلام. خوب بود. بعد از مدتها جزء اولین مطالب جیم بود که وقت خوندش رو داشتم. موفق باشید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
سلام. تشکر و ممنون از حضورتون.
sarah_n
sarah_n
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
شلیک تو آینه، غیرقابل پیشبینی، خلاقانه و جذاب بود.^__^ خسته نباشید.:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
ممنون و تشکر از حضورتون.
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
نمی دونم چرا هرچی سعی می کنم نمی تونم آخر داستان و اینجوری قبول کنم... کسی تو دنیا موظف نیس که باورتون کنه و اگه باور نکرد شما همونی میشید که بودید... اگه کسی به این افراد فرصت دوباره نمی ده به خاطر ترسیه که از سابقه و تکرار دوباره ی عملشون داره و اینکه دوباره اون فرد بره سراغ همون کارا نشون میده ترسشون پر بیراه هم نبوده... قلم قشنگی دارین با آرزوی موفقیت برای شما!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
تا وقتی که ما توی حریم شخصیه خودمون قرار داریم، دقیقا مهم نیست که دیگران راجع به ما چه فکری می‌کنند! ولی وقتی که از در منزل بیرون میای و یا با کسی ارتباط برقرار می‌کنیم، دقیقا مهمه که اون شخص و یا اشخاص چه دیدی نسبت به ما دارند! اتفاقا برای بیان همین موضوع هم، یه داستان دارم به اسم (زرد، رنگِ تاکسی‌هاست!) توی این داستان هم این شخص، چون به کار احتیاج داره، نیاز داره که بهش دوباره اعتماد بشه. اول داستان اشاره کردم که («توی شرکت فراهانی، توی کدوم بخش کار می‌کردی؟» شهاب جواب داد: «توی خط تولید بودم.») پس این شخص، یه آدم فنی‌کار نبوده و حرفه‌ی خاصی رو بلد نیست. طبیعیه که سرمایه‌ای هم برای شروع کسب و کار مستقل نداره.( که اگه داشت، دو سال دنبال کار نمی‌گشت!) پس نیاز شدیدی به این باور داره. ** نکته‌ی دیگه :: بیشتر حرف این داستان این بود که "تغییر" آدمها رو باور کنیم و انقدر به انگ زدن و متهم کردن دیگران اصرار نداشته باشیم! به نوعی بیان داستانی این حدیث حضرت علی بود :« ای مالک؛ اگر شب هنگام کسی را در حال انجام گناه دیدی، فردایش به چشم گناهکار به آن شخص نگاه نکن! شاید موقع سحر، توبه کرده باشد و تو ندانی! *** ممنونم. لطف دارید.
R_ghazi
R_ghazi
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
داستان خواندني بود مرسي
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
تشکر و ممنون از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨