سی سانتی متر خنده

سی سانتی متر خنده

نویسنده : j_hoseinpoor

نباید زیاد فکر کرده باشم ولی فکر می‌کنم. فکر می کنم در کدام صحنه اشتباه کرده ام اصولا وقتی تئاتری درام اجرا می شود. کسی نباید خنده اش در بیاید. ولی تمام تماشاچیان خندیده بودند. برعکس یکسال قبل که تئاتر کمدی را روی صحنه برده بودیم و هر چه خودمان را به در و دیوار زده بودیم کسی نخندیده بود. حرف های کارگردان و دستیارش را مرور می‌کنم:

« آقای محمودی درست حرکت کنید. نباید لیوان را اینور میز بگذارید، حداقل طوری بگذارید که دیده شود.» این‌ها را کارگردان گفته بود. خب این جای کار که درست بود. عقب‌تر می‌روم جایی که کارگردان گفته بود «شما آدم مسنی هستید روی صحنه طوری حرکت کنید که زننده نباشد»

حرکت کرده بودم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

بر می‌گردم به قبل از اینکه لیوان را روی میز بگذارم. کارگردان گفته بود. این جا شما پشت به تماشاچیان خم می‌شوید که لیوان را از روی زمین بردارید و در همین حالت طوری که مثلا کمرتان درد گرفته می‌ایستید و کمرتان را می‌گیرید و داد می زنید «آی...آی... کمرم» همین کار را کرده بودم. نه! نه! هنوز این کار را نکرده بودم که سالن عین یک بمب خنده منفجر شده بود و کارگردان هم بدون تماشای ادامه نمایش رفته بود. رفتن کارگردان یعنی اینکه گند زدین به همه چیز.

چطور ممکن بود؟ سر تمرین کارگردان کف زده بود؛ فقط موقعی کف میزد که درست از بازیگرانش بازی گرفته باشد. هر چه فکر می کنم هیچی نمی فهمم. تصمیم می‌گیرم با کارگردان حرف بزنم و اگر اشتباهی مرتکب شده ام، عذر خواهی کنم. تلفنم را بر می دارم و زنگ می زنم.گوشی ام را جواب نمی دهد لابد خیلی عصبانی است. چند بار زنگ می زنم تا بالاخره گوشی را بر می دارد. سلام می کنم. دهانم خشک می شود، آب دهانم را به زور قورت می‌دهم.

می پرسم«مگر چه مشکلی پیش آمد که شما ناراحت شدید؟» با عصبانیت می گوید:«چه مشکلی پیش آمده؟ آقای محمودی بپرسید چه مشکلی پیش نیامده؟» هیچی نمی گویم فقط گوش می کنم عرق پیشانی ام کم کم به گوش‌هایم سرایت می کند، متوجه خیس بودن گوشی می شوم. می گوید«مگر شما قبل از اجرا لباسی را که می پوشید نگاه نمی کنید.» نگاه نکرده بودم. می گویم«نه اون لباسو خانم اکبری حاضر کردند. مگر ایشون طراح لباس نیستند؟» می‌گوید«حالا چون ایشون طراح لباس هستند شما نباید لباستو نگاه کنی» می‌گویم «مگر چه مشکلی داشت؟» می‌گوید« شلواری که پشتش سی سانتی مترش نیست شما چطور متوجه نشدی و پوشیدی.» شوکه می‌شوم نمی دانم عذر خواهی کرده‌ام یا نه گوشی را قطع کرده ام.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
:))))...آخ آخ آخ...چقد متن جدی داشت پیش میرفت انتظارشو نداشتم....خیلی خوب بود واقعا....خسته نباشید :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
بسیار ممنون منتظر نقد سازنده شما دوست عزیز هستم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
قشنگ بود. مصالح لازم رو برای یک داستان(یا وقایع نگاری) خوب رو در اختیار داشتید، و اگر شروع رو کمی واضح تر یا طبق ساختار کلی تون، کمیک استارت میزدید ریتم رو بخوبی می تونستید کنترل کنید. ولی الان موتورِ این متن از پاراگرافِ سوم تازه روشن میشه و میفته روی دورش که میرسید به آخرش، اون هم پایانی که تقریبا میشه گفت قربانیِ یک پاراگرافِ طولانی و حرافیِ راوی شده. تقریبا میشه گفت دو خطِ ابتداییِ پاراگرافِ اخر غیرضروری اند. برش های خوبی رو انتخاب میکنید برای پرداختهای داستانی تون جناب حسین پور اما احساس میکنم کمی عجولانه می نویسید یا شاید خودتون درگیرِ هیجانِ درونیِ متن و سوژه میشید و از ساختارها و "نظرِ مخاطب" غافل میشید. البته که داستان ضعیفی نشده؛ من کمی وسواس دارم و نسبت به آثار دوستانی که میشناسمشون و میدونم و ایمان دارم "اینکاره اند"، حساسیت به خرج میدم! حلالم کنید.. و البته حتما یه بار دیگه بازنویسی کنید این ایده قشنگ رو :-)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
حتما بازنویسی خواهم کرد .همش با خودم می گفتم خدا کنه اقای شمشیری متن و بخونه اخه چند وقته حضورتون کمرنگ شده .ممنون از نقد سازنده سپاسگزارم.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام. داستانتون رو خوندم. من دنبال یه پایان بهتر بودم، یه چیزی که راضیم کنه، احساس می کنم این پایان به این موضوع نمی خوره، بقیه ماجرا رو دوست داشتم.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
نه به این موضوع ها، منظورم پایان بندیه. یا این که متن از اول خیلی جدیه بعد آخرش یه دلیل طنز و کمدی پایان میگیره. این نظر من بود...
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
حق با شماست خودمم از پایان بندی زیاد راضی نبودم . ممنون.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
:))) .... خدا این نویسنده هارو از ما نگیره ...
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
سپاسگزارم ممنون.
Sanaz.Sh
Sanaz.Sh
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
بامزه بود و غیر قابل پیش بینی
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
ممنون.
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
من هم احساس می کنم ابتدا و انتهای داستان با هم همخوانی نداشت . شاید یک پایان جدی متن را زیباتر می کرد .
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
با شما موافقم . نمیخواستم اینطوری تموم بشه.سپاسگزارم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
زیبا بود و تازه ولی فکر کنم جای کار بیشتری داشت اول داستان با اون جدیت و آخر داستان این طوری.....نمیدونم....ممنون:)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
حق با شماست به قول اقای شمشیری باید باز نویسی کنم .
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
یعنی و.اقعامتوجه نشدهههههههههههههههههههههههههههه این دیگه چه آدم داغونی بودههههههههههههههههههههههههههه
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
لباسه دیگه کاریش نمیشه کرد ممنون.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
آقای حسین پور عزیز تولدت مبارک .... :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣