فرشته‌های فراموش شده

فرشته‌های فراموش شده

نویسنده : ahoo_khademi

دوم فروردین طبق یک عادت پنج ساله من و داداشم صبح سوار ماشین شدیم و به سمت جایی که به هر دومان آرامش می‌دهد راه افتادیم، جایی که آدم خودش است به دور از هر خودنمایی، غرور و...

وقتی رسیدیم با دیدن فضای آن‌جا مثل همیشه به غیر از ما و گروه، کس دیگر‌ی نبود و باز من مثل همیشه از غربت آن‌جا دلم گرفت. جایی که به نظر من یک تیکه از بهشت است چون فرشته‌ها آن‌جا زندگی می‌کنند. با بچه‌های گروه همگی وارد شدیم، باز هم مثل همیشه اول رفتیم طبقه دوم، از دور علی را دیدم که داشت به سعید کمک می‌کرد تا از تخت بیاید پایین، نا خداگاه لبخند زدم از این همه مهربانی بی‌دلیل و بی‌منتش که با این‌که خودشم مثل بقیه است و معلول، به بقیه کمک می‌کند و هر کاری که از دستش بر بیاید برای دیگران بدون داشتن انتظاری انجام می‌دهد.

علی با دیدن ما سریع آمد پیشمان و یک لبخند از ته دل زد و سلام کرد، همگی با لبخند جوابش را دادیم. داداشم ازش پرسید: علی خوبی؟ چی کار می‌کنی؟

علی با همان طرز خاص صحبت کردنش که شاید اگر دفعه اول باهاش حرف بزنی نفهمی چه می‌گوید گفت: خوبم شکر خدا، کاری نمی‌کردم، داداش سعید نمی‌تونست از تخت بیاد پایین کمکش کردم.

داداشم آرام روی شانه‌اش ضربه‌ای زد و گفت: آفرین علی آقا.

از لفظ علی آقا خیلی خوشش می‌آید و با شنیدنش طوری ذوق می‌کند که آدم ناخواسته به وجد می‌آید. علی رفت و من باز به این فکر کردم که علی با تمام معلولیتش از خیلی از انسان‌های سالم مردتر است و بیشتر مرام و معرفت دارد. با این که معلول است ولی یک جورایی کمک کارکنان آن جاست حتی به قول خودش، داداش‌هایش را خودش می‌برد حمام...

مثل همیشه تک تک با بچه‌های دیگر گپ زدیم و خندیدیم. مجید، اصغر، سعید، اشکان و... به تخت پرهام که رسیدم دیدم مثل همیشه لبخند به لب دارد، هیچ وقت یادم نمی‌آید که لبخند از روی لبش پاک شده باشد با این که نه می‌تواند حرف بزند و نه می‌تواند تکون بخورد ولی همیشه لبخند می‌زند و لبخندش بهت امید و زندگی می‌دهد.

بعد از یک ساعت با اشاره داداشم که می‌گفت دارد دیر می‌شود عیدی بچه‌ها را دادیم و ازشان خداحافظی کردیم و رفتیم.

مقصد بعدی‌مان طبقه اول بود که آن جا هم یک سری فرشته دیگر هستند، فرشته‌هایی که نه معلولند و نه مشکل جسمی و روحی دارند، فقط تنها گناه‌شان این است که پیر شدند!

با وارد شدن ما طبق معمول اولین نفر عمو تقی بود، آمد و با خوشرویی در حالی که چشمانش از اشک برق می‌زد گفت: سلام بالاخره اومدین منتظرتون بودم فک کردم دیگه نمیاین.

همگی سلام کردیم، گفتم: عمو مگه قرار بود نیایم شما پدر بزرگا و مادر بزرگای ما هستین مگه میشه آدم به دیدن بابا بزرگ و مامان بزرگش نره؟

داداشم عمو رو بغل کرد واشکاشو پاک کرد و گفت: عیدت مبارک عمو؛ خوبی؟

عمو خندید و گفت: آره عمو خوبم؛ عید شما هم مبارک. بعد در حالی که راهنمایی‌مان می‌کرد گفت: بیاین بیاین که همه منتظرتون بودیم.

همگی رفتیم داخل، همه بودند، عمو محمد، عمو عباس، بابا رضا، بی بی اعظم و... باز هم وقتی برای سلام خاله رقیه را بغل کردم گفت: تو اکرمی؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: نه خاله، من اکرم نیستم هنوز نیومده؟ خاله همین طور که بقیه را هم بغل می‌کرد و همین سوال را ازشان می‌پرسید گفت: نه هنوز نیومده ولی میاد خودش گفت خیلی زود میاد، شما که هیچ کدوم اکرم نیستین برای چی اومدین؟

گفتم: خاله اومدیم شما رو ببینیم، از اون طرف خاله فاطمه گفت: بچه‌هامون نمیان ما رو ببینن ولی شما میاین. از این حرفش خیلی دلم گرفت. باز هم لبخند تلخی زدم تا بغضم را پنهان کنم. گفتم: خاله میان اگه بفهمن شما چه گنجی هستین حتما میان.

مثل همیشه نشستیم و چند دقیقه با همشان حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و بعد خداحافظی کردیم. موقع خداحافظی عمو تقی گفت: شما هم مثل بچه‌هامون نرین دیگه نیاین‌ها. داداشم لبخند زد و گفت: نه عمو ما مثل قبل بازم میایم نگران نباشین.

از بچه‌های گروه خداحافظی کردیم، در راه برگشت به خانه من باز به این فکر می‌کردم که خدا چه قدر دوستم داشته که من را با این بهشت کوچک آشنا کرده، بهشتی که بی‌شک فرشته‌های خدا آن‌جا زندگی می‌کنند، فرشته‌هایی که برای خیلی‌ها فراموش شده‌اند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
خیلی فضای سنگینی داره این طور جاها، اولین باری که تو همچین محیطی رفتم تا چند روز از نظر روحی کاملا بهم ریخته بودم و تلنگر خیلی بزرگی بود واسم و یک سوال بزرگ که چرا آدم به درجه ای می رسه که کسی که وجودش از اونه رو بذاره و بره .سوالی که بی جواب بوده تا الان ..
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
در مورد بهشت اول هم ، امیدوارم بهشت کوچیک این فرشته ها واسشون همیشه بهشت بمونه ..
mamane_parsa
mamane_parsa
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
واقعا فرشته اند...از ناشایستگی خودمونه که گاهی این فرشته ها رو نادیده می گیریم
خانوم دنجرز
خانوم دنجرز
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
تا حالا اینجور جاها نرفتم ، خیلی دوست دارم که حداقل یه بار برم ...
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
میتونی رو من حساب کنی اگه دوست داشتی بری:)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
ممنون که خوندی:)آره واقعا منم هر وقت میرم به همین سوال بی جواب فکر میکنم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٨
٠
٠
مرسی از نظرتون....بله حرف شما درسته البته خیلی ها هم هستن که دوست دارن برن ولی به خاطر مشکلات نمیتونن
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
آهو خانوم ... خیلی دوس دارم به این جاها سر بزنم اما تنهایی یکم برام سخته ... اگه گروه خاصی میشناسین لطفا معرفی کنین ... تا با اونها برم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام ... شما برو دم در بگو مشكلت چيه خودشون كمك مي‌كنند . و طوري خواهد شد كه از هرچه گروه است دوري مي‌كني و يواشكي ميري پيششون . البته بگم كه من ديگر اهلش نيستم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
ممنون از این که خوندین....بله گروه که میشناسم ولی متاسفانه تو گروه ما همه تکمیلند...شرمنده.....ولی شما اگه یه بار حتی با دوستای خودتون برین این جو جاها و مسوولین اونجا ببینن شما مشتاق کمک هستین خودشون براتون گروه تعیین میکنن....
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
ممنون از لطف هر دو نفر شما عزیزان مطمئنم اگه یکبار پام به اونجا باز بشه دیگه تمومه .... ایشالا قسمت بشه برم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
منم امید وارم بتونید برین...آخه این مراکز به من و شما و هر کسی که مشتاق کمک باشه نیاز دارن
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
منم خیلی دوست دارم جزیک گروم باشم چندباری باخانواده رفتم ولی خیلی دوست دارم جزیک گروه باشم که برم اخه اینطوری همش بابام میگه گریه نکننننننننننننننننن منم نمیتونم اون حس خودمو خالی کنم بیشترداغون میشممممممممممم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
آره اون اولا برا منم سخت بود ولی کم کم که رفتم دیدم اونا از ما چیزی کم ندارن و حتی بعضی موارد از ما هم بهترن آروم شدم و همین که میدونم با رفتنم دلشونو شاد میکنم بهم آرامش میده
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
امیدوارم هیچ پدر مادری تو همچین جاهایی نباشه...خیلی دردناکه....خسته نباشبد :)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
مرسی از نظرتون....منم امیدوارم...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
خیلی هامون گم شدیم وسط این همه تکنولوژی و مدرنیته و مشغله و روزمرگی... غافلیم از اینها..:(
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
بله درسته ما از خیلی چیز های دیگه هم به خاطر تکنولوزی دور شدیم مثل صمیمیت و .....ممنون از نظرتون
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
بیا یک بار این بار سفرها را ببندش سوی این بال و پران بشکستگان دورو برهامان بیا تا رنگ امیدی بگیرد این دو چشمانی که خیره بر دری مانده به امید نگاه ما که خوش کردیم در کرسی خاموشی...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣