شبحی که من باشم!
روایتی تکان دهنده...

شبحی که من باشم!

نویسنده : Miss_shaqayeq

چقدر از من فاصله داری و من هر روز و هر لحظه مقابل خودم می بینمت که نشسته ای با ذوق صورت تمرین ریاضی را تووی دفتر سیم دارت می نویسی. بعد مدادت را بر میداری و با لبخند حلش می کنی؛ در حالی که می دانی جواب هیچکس دیگری نمی تواند از جواب تو درست تر باشد و فردا قبل از تحویل تمرینات باید حلش را یاد خیلی ها بدهی.

تو را می بینم نشسته‌ای پشت میز و یک خط کش سی سانتی متری شیشه‌ای با مداد طراحی و مداد رنگی، تراش و پاک کن کنار دستت داری. سوژه‌ات یک تابلوی آبرنگ از یک بازار است و تو فقط برای لذت بردن از نقاشی با همه‌ی وجودت نقشش را می زنی، بدون اینکه آن لحظه خبر داشته باشی که قرار است نقاشی‌ات بهترین کار کلاس باشد و این داستان هر هفته زنگ هنر تکرار می شود.

تو جلوی چشمان من هر روز صبح ساعت یک ربع مانده به شش از خواب بیدار میشوی، صبحانه درست می کنی و قبل از اینکه کسی بیدار شود از خانه بیرون می‌روی، شب ها بعد از نوشتن تمرین‌های مدرسه و تمرین های کلاس زبان دفتر خاطراتت را بر می داری و می نویسی، بعضی شب ها هم رمانی که زیر بالشتت قایم کرده بودی را می خوانی، همه‌ی سریال‌های تلویزیون را دنبال می‌کنی، بعضی وقت‌ها هم در اتاقت را می بندی و پیانو می زنی... یا حداقل سعی می‌کنی آن یکی دو قطعه‌ای را که دوست داری و نُتشان را حفظ کرده بودی یادت بیاوری و برای خودت نگهشان داری.

نه آهنگ خارجی گوش می دهی نه فیلم ها و عکس های صحنه دار نگاه می‌کنی. نه زیاد با دوستانت بیرون می روی و نه خیلی بلند می‌خندی... تووی دنیای خودت مشغولی، کسی از آن دنیا خبر ندارد، کسی نمی داند تووی مغزت چه می‌گذرد ولی از چهره ات معلوم است که تووی دلت خوش حالی.

کسی نمی داند چقدر به خدا نزدیک یا دوری. همه در اولین برخوردشان با تو فکر نمی‌کنند خیلی اهل این چیزها باشی و حتی بعد از مدتی می خواهند متقاعدت کنند که نماز بخوانی. هر چه بیشتر می‌گذرد بیشتر می فهمند که تو خیلی بهتر از خودشان می توانی از خدا و از نماز بگویی، می آیند سوال‌های فلسفی و اعتقادی‌شان را با تو به بحث می گذارند و تو هم در حد خودت سعی می کنی متقاعدشان کنی.

این روز ها جمله های زیر را زیاد می شنوم:

- تو خیلی نفوذ کلام داری.

- و خیلی اعتماد به نفس داری.

- تو خیلی خاصی!

- چه عکس معصومانه ای!

- حرف هات آدم را آرام می کند.

- دختر که خوب باشد همه منتش را می کشند!

- از قدیم گفتند " قیز قاپیسی ، شاه قاپبسی"!

- از چهره ات هم معلوم است خیلی دختر خوبی هستی.

- مخصوصا از آشنایی با شما خیلی خوش حال شدم...

- واای دقیقا حرف دلم را زدی...

- بلاخره یکی هم پیدا شد حرف من را بفهمد...

- یکجوری از کنکور حرف می زنی آدم کلی امیدوار میشه...

***

این ها را من می شنوم ولی مخاطبش تویی. تویی که یک روز من بودم و حالا شدی خواب هایم. تویی که فقط زیاد شکلات و شیرینی خوردن‌هایت برایم مانده...کسی از اینکه گمت کرده‌ام خبر ندارد...هیچکس... دلم برایت خیلی تنگ شده. یادت هست؟ تو از خواب و رویا متنفر بودی. تو امشب خیالش را می‌کردی و فردا عملش را. تو خود خود رویا بودی برای همه‌ی کسانی که تو را می شناختند و حالا... انگار با من قایم موشک بازی می‌کنی. کف می زنی و من به سمت صدا برمیگردم. جلو می آیم...نیستی. گاهی به صدا نزدیک می شوم و گاهی دور. شده‌ای شبح. می بینمت، می خواهمت، به سمتت می‌آیم ولی دستم بهت نمی رسد...

دفترهایت را هنوز دارم، آن‌قدر تمیز و مرتب هستند که هنوز هم فکر می کنم شاید یک روز به دردم بخورند. همه‌ی کارنامه هایت را، لوح تقدیرها و کارت‌های تشویق...همه اش را دارم. دوست شان دارم چون برایم یادگاری های یک عزیزند...یادگاری های تو ...یادگاری های شبحی که من باشم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
neyosha
neyosha
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
خیلی قشنگ بود :)) تشکـــرات (:
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
مچکرم :))
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
قیز قاپیسی شاه قاپیسی یعنی چی؟
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
یعنی در خونه ای که تووش دختر دارن مثل در خونه ی شاه میمونه...ضرب المثله،یعنی مثلا ما خیلی منت شما رو میکشیم یا هرکی دختر مارو میخواد باید خیلی منت بکشه(بسته به گوینده) توو پی نوشت می خواستم معنی قسمت های ترکیش رو اضافه کنم ولی متاسفانه یادم رفت.عذر می خوام. :)
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
خیلی ممنون به خاطر این دلنوشته بسیار عالی ... یه جورایی حرف دل من بود ...
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
خوشحالم که اینطور بوده... :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
به این میگن تاثیر زمان... واقعا گاهی وقتا ادم که به گذشته ی "خود"ش نگاه می کنه فکر می کنه چقدر عوض شده!!
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
یک مطلب جذاب با پایان بندی بسیار خوب. ولی یک حس فضولانه بهم میگه چرا اون شخصیت شما گم شد؟ آیا آسیب شناسی اش کردید؟
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
بعضی وقتا دست خودمون نیس یهو یه جایی ازمون جدا میشه ...
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
چون یواش یواش بزرگ شده بودم؟درس هایم بیشتر شده بود و وقتم برای فکر کردن به خودم کمتر؟اجتماعم بزرگتر شده بود؟نگرانی آینده و دغدغه هایی که سراغ هر جوانی می رود؟درگیری های عاطفی، تنش با خانواده و فاصله ی فکری نسل ها؟گرم شدن بازار اینترنت و گرایش به زندگی مجازی،دوستی های مجازی و...؟ نه!جواب واقعی هیچ کدام این ها نبود.گلدان روی پله های راهرو را دیدم،چند روزی که یادم رفته بود بگذارمش کنار پنجره حسابی پژمرده شده بود...آنجا فهمیدم که آدم ها گل اند.آدم ها هرچقدر هم که سرشان شلوغ شود،هرچقدر هم که دغدغه داشته باشند باید یادشان نرود که گاهی چند،خودشان را بردارند بگذارند لب پنجره و آفتاب بگیرند.باید یادشان نرود که حتما لازم است یک روزنه ی هرچند کوچک روی دیواری که با دغدغه ها و روزمرگی هاشان دور خود کشیده اند جای بگذارند.آفتاب بی دریغ که همیشه آن بیرون هست،کافیست نگاهش کرد تا انوار انرژی بخشش از دریچه ی چشم داخل دل های تنگ بتابد و روشنش کند. فهمیدم که زندگی هرگز به خودی خود روی روال نبوده،مشکلات همیشه هست.برای آرامش داشتن،برای حال خوش داشتن نباید اسیر سیاهی شد.باید همیشه ،چشمی به آن بالا داشت...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
یک روایت خوب و شسته رفته رو خوندم که نویسنده اش کاملا بلد بوده حرفش رو از کجا به کجا برسونه. خوشم اومد. مرسی، یاشاسین سیزیز قلمیز :-)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
خیلی خوشحال شدم که به نظرتون این طور بوده آقای شمشیری...چخ یاشایین (زنده باشید)! :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
شبحی از آدم هایی که خودت هستی ولی نمی شناسیشون گاهی ..
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
این جمله ای که شما گفتید با اون قید " نشناختن "فضارو برد به سمت آدم های چندشخصیتی!...فکر نمیکنم خیلی برداشت درستی بوده باشه ، این شبح هایی که مورد نظر من بود در متن زوایایی از شخصیت ماست که خیلی خوب میشناسیمش ولی به هر دلیلی بهش برنمی گردیم و یا اگر بد باشه ترکش نمی کنیم....
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٢
١
١
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم ممنون از اینکه متن رو خوندی.خب از یک نوشته هرکسی یک برداشت متفاوت داره.قرار نیست هربرداشتی شما یا دیگری داری ملاک باشه یا کلا درست باشه.چه بسا برداشت هایی هم باشن که خلاف منطقه!!اینکه یک نفر نفر دیگری رو مدت ها دوست داشت باشه و نفر دیگر بره ازدواج کنه برای نفر اول بده نه دیگرانی مثل شما که تجربه اش نمی کنند.بلاخره هرکسی یه احساس و عواطفی داره.اینکه از خوشبختی دیگران احساس ناراحتی کنی بده واگرنه اینکه دلت بخواد جای دیگری باشی اصلا عیبی نداره.این حرف شما هم بدور از منطقه.احتمالا شما از اون دسته آدمهایی هستید که احساسات براتون تعریف نشده واگرنه کسی که مدتها به یک نفر علاقه مند بوده نمی تونه یک دفعه فراموشش کنه.چرا باید خجالت بکشه.شما که تجربه ای از این امور ندارین درست نیست درموردش اظهارنظرکنید.چراباید خجالت بکش.اگه قرارباشه دنیا روی حرف امثال شما بچرخه که همه باید سرشون رو بذارن زمین.اصلا هم زشت نیست.زشت اظهارنظر درمورد چیزیه که تجربش نکردی.البته من هم منظورم از دید داستانه.شما هم بدبرداشت نکنید.....................:D
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨