پنجره‌های بی‌گناه

پنجره‌های بی‌گناه

نویسنده : z_emamian

همیشه که نباید اسفندی باشد، عیدی بیاید، شیشه پاک کن و پارچه‌ای پیدا شود یا اصلا مادری باشد که هِی به آدم یادآوری کند هنوز پنجره‌ها را پاک نکرده!

اگر یک روز صبح از خواب بیدار شدید و پرده‌های اتاق‌تان را محکم کشیدید عقب و چند گنجشک را روی سیم برق دیدید که آرام نشسته اند در سکوت بهم نگاه می‌کنند و آسمانی که چند روزی است هوای باریدن دارد و هنوز حتی یک قطره هم نباریده یا حتی اگر پسر ِ همسایه‌ای را که از لبه پنجره‌شان سیگار دود می‌کند و خاکسترش را روی آسفالت‌های داغدیده کوچه می‌تکاند! آن وقت است که باید فکری برای پنجره‌ها کرد!

احتمالا باید دنبال مقنعه‌ای کهنه بگردید که موهای‌تان را بپوشاند با لباس آستین بلندی که به زور از لای لباس‌های چپانده شده زمستانی پیدا کنید و یک شیشه پاک کن که چیز زیادی ازش نمانده است که مجبور می‌شوید تمامش را آب ببندید...

آن وقت، این‌که چقدر باید دست‌تان را بالا ببرید یا هر 2، 3 دقیقه یک بار آرنج‌های‌تان را بمالید یا حتی روی تخت بپر و بپر کنید تا آن قسمت باران خورده گوشه سمت چپ هم پاک کنید، اهمیتی در برابر هیجان شما ندارد. حتی این‌که چند نفر از زیر پنجره با تعجب نگاهتان کنند و بزنند زیر خنده و شما هم خجالت بکشید یا چقدر مگس و پشه توی خانه راه داده باشید -که هنوز هم بابا با مگس‌کش دنبال‌شان می‌کند و بلند می‌پرسد این همه مگس کجا بود!؟- هم اصلا مهم نیست!

فقط شاید مشکل این باشد که بعد از 45 دقیقه که یکی از پنجره‌ها را به زور پاک می‌کنید و آرام به لبه پرده تکیه می‌دهید تا شاهکارتان را ببینید، تنها چیزی که محکم توی سرتان می‌خورد دود سیگار ِپسر همسایه‌ای است که هنوز نتوانسته‌اید رویش را دستمال بکشید و ساختمان‌های بلند خاک گرفته‌ای که از دور برای‌تان پوزخند می‌زنند، کلاغ سیاهی که انگار جای تمام گنجشک‌ها قار قار می‌کند و ابرهایی که آن‌قدر خسته‌اند که حتی نمی‌خواهند ببارند، مشکل شاید همین باشد که آخر این ماجرا فقط  شما می‌مانید و یک پنجره کثیف، دست‌هایی خسته و پارچه نم گرفته‌ای که پرت می‌شود گوشه اتاق!

 

 

 

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٧
٢
٠
نوشته قشنگی بود ... تا حالا از این زاویه به نظافت پنجره ها نگاه نکرده بود ... ممنون .... راستی اگه خیلی از دست سیگارای پسر همسایه ناراحت شدین عکسشو بدین جنازشو تحویل بگیرین ... خخخ
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/١٧
٢
٠
و زنبوری که به جای همه ی قناری ها ویز ویز می کند!
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٢/١٧
٢
٠
نوشته ی زیبایی بود ,بعضی جاها چه قد رخوب جزییات رو توصیف کرده بود و می شد تجسم کرد :)ممنون
خانوم دنجرز
خانوم دنجرز
٩٤/٠٢/١٧
٢
٠
تا حالا تو عمرم پنجره پاک نکردم :دی
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٧
٣
٠
بنظر من از این بهتر نمیشد درباره این موضوع نوشت...کثیفی داخل کادر یک پنجره فقط از خود پنجره نیست...واقعا عالی بود....خیلی خوش اومدین....بیشتر برامون بنویسین :)
z_emamian
z_emamian
٩٤/٠٢/٢١
١
٠
مرسی که اینقدر نزدیک به من نگاه کردید :) لطف دارین، چشم...
mamane_parsa
mamane_parsa
٩٤/٠٢/١٨
٢
٠
واقعا پنجره ها چه گناهی دارند که گاهی مجبورند چیزهایی رو نمایان کنند که در خورشفافیت شیشه ای که دارند نیست!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/١٨
٢
٠
سلام؛ اولین مطلبتون با برکت ایشالا! یادداشتی فوق العاده زیبا و دل نشین، ایشالا شاهد موفقیت شما در عرصۀ نوشتن باشیم :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٩
٢
٠
قشنگ بوددددددددددددددددددد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٩
٢
٠
یادداشت ساده و قشنگی شده بود که برای اولین مطلب و افتتاحیه ورودتون به جیم خوب بود... خوش اومدید... باز هم برای ما بنویسید و انشالله از مطالب بعدی در خدمت شما هستم در رابطه با نقد و تحلیل. موفق باشید :-)
z_emamian
z_emamian
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
ممنون، لطف دارید... افتخاری هست با شما دوستان نوشتن :)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٩
٢
٠
قشنگ :)
z_emamian
z_emamian
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
ممنون لطف دارین :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦