روزی که شیرینی عروسی‌ات را بیاوری

روزی که شیرینی عروسی‌ات را بیاوری

نویسنده : i_banu69

مثلا یک روز حالا فرق ندارد چه روزی و چه ماهی و چه فصلی است از همان روزهایی که می‌رویم دانشگاه، تو می‌آیی مثلا همان پیراهن چهارخانه کرم سفید قهوه‌ای زرد را پوشیدی یا آن چهارخانه آبی خوشگلی که ترم دو تنت بود و دیگر من آن را تنت ندیدم. با یک جعبه شیرینی می‌آیی سرکلاس از همان شیرینی‌های تر که هرکیلویش خدا تومن است و من با خودم فکر می‌کنم که از تو بعید است این ولخرجی‌ها وحتما اتفاق آن‌قدر مهم بوده که تو این‌قدر دست و دلباز شده‌ای. این‌که نمی‌دانم شیرینی را برای چی خریده‌ای و وقتی استاد «الف» می‌پرسد که مناسبتش چیست تو از شرم سرخ می‌شوی و می‌گویی استاد ازدواج کردم و این حرفت مثل آب یخ است روی سر و تن من.

«ط» و احتمالا «س» که می‌دانند من چه حالی‌ام با حالتی غم بار نگاهم می‌کنند، تو شیرینی را پخش می‌کنی من شیرینی را بر می‌دارم، مثل درد از گلویم می‌رود پایین و بغض و گریه را هم با شیرینی می‌فرستم پایین.

نگاه می‌کنم به پنجره، باران می‌بارد، هوا هم مثل حال من است، مهم نیست آن دختر کیست، این‌که شاید دختر خاله‌ات باشد یا همان دختر چادری که توی بسیج خواهران است و تو هر روز وقتی می‌رفتی توی اتاق بسیج برادران او را می‌دیدی و عاشقش شدی، شاید هم آن دختر رنگ به رنگ عوضی باشد که هر روز هفت رنگ رنگین کمان را می‌پوشد و با ناز و عشوه از تو سوال می‌پرسد و شاید هم یکی دیگر.

کلاس که تمام می‌شود راه می‌افتم به سمت خانه «ط» فقط نگاهم می‌کند، سعی می‌کنم حرف نزنم، حتی خداحافظی هم نکنم تا بغضم نشکند. سریع راه می‌افتم، نمی‌دانم کی راه افتادی که زودتر از من از درب دانشگاه بیرون آمدی، هنوز هم دلم آب می‌شود از پشت سر دیدنت، از راه رفتنت، شاید الان داری می‌روی پیش «همسر»ت و من مطمئنم تو چقدر مرد خوبی می‌شوی.

نمی‌دانم چطور می‌رسم سر خیابان‌مان، هنوز هم باران می‌برد و اشک‌هایم را پنهان می‌کند. یک دفعه می‌بینم «ط» اس.ام.اس می‌دهد که «عسی ان تحبوا شیا و هو شر لکم» چه بسا چیزهایی که شما دوست دارید و به ضرر شماست.... یک دونقطه ستاره برایش می‌فرستم و پایینش می‌نویسم حالم خوب است و به آیه‌ای که «ط» برایم فرستاد فکر می‌کنم آیا داشتن «او» به سودم بود؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٠
٢
٠
:) ! قسمت پایگاه بسیجش جمله رو سنگین کرد ! یک صلوات عنایت کنیم بریم باقی مطلب رو بخونیم
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
دی: مگه بسیجی بودن چ عیبی داره..فقط عضو بسیج بود...اگرنه از این ریشوها و تسبیح ب دستا و دکمهربالا بسته ها نبود :))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
:) ! اشکالی نداره ،ازین مرد هایی که لایق شوهر خوب هستند زیاد داریم ، شما هم قبلش بهش می گفتین : فکر نکنی جات اینجا خالی است ، بلکه سر جایت هم هر دقیقه دعوا هست ! (( از ادمین محترم و مسئول تایید مطالب و نظرات تقاضا دارم یک لیوان آب ولرم بدن ، گلومون خشک شد بس که تو جیم نظر دادیم ))
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنونم دوست بزرگوار
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
:))
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٢٠
٢
٠
یک غمناطیسه دیگه.... :(
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
دقیقا! منم به همین فکر کردم...
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
دوستای خوبم ادم اگه غم نداشته باشه که غمناطیسه!!!!!!نمینویسه :(((
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
سلام؛ خوندن نوشته های خوب جدای از محتواش خیلی حس خوبی به من میده و این نوشتۀ شما هم از این قاعده مستثنی نبود، باریکلا به شما با این قلم توانا. یک نکته اینکه شما که انقدر خوب می نویسید، اولا بیشتر بنویسید و ثانیا حتما نوشته هاتون رو مرور کنید تا انشالا نکات تایپی و جا افتادگی نداشته باشه، حیفه با این قلمِ خوب.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
البته آیۀ قرآن غمناطیسش رو برطرف کرد.
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
...
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
این پایگاه بسیج ...
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
خب که چی بسیجه دیگه :))))
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
غمناک بود ولی آیه ِآخرش کار ِ آب ِ رویِ آتیش رو کرد. موفق باشید :)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
ممنونم دوست گرامی
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
ای بابا چرا من شدم کاربر ناشناس?!?! بله واقعا قرآن آرامش بخشه.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
خیلی خوب تموم شد. اصلا توقع چنین پایانی رو نداشتم. منم موافقم. به فکر فرو رفتم.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
ممنون ....چرا توقع نداشتین ؟ ب من نمیاد بایان خوب بنویسم ،!؟
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٢
٠
٠
نه! منظورم مثبت بود. اگه پایان متن دقیقا همون چیزی باشه که مخاطب انتظار داره که خوب نیست! منظورم این بود که متن شما این نکته ی مثبت رو داشت. :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٢٠
٢
٠
ایمان به همان خط آخر روی همه چیز می تواند خط بکشد ..در دعاي افتتاح آمده :« و لَعَلَّ الذّى اَبْطَاَعَنَّي هُوَ خَيرٌ لي لِعِلْمِكَ بِعَاقَبِةِ اْلاُمُورِ..چه بسا تأخير در استجابت دعا برايم بهتر بوده است، چون تو از عاقبت امور آگاهى..»
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
بله حق با شماست.....ایمان به همین ایه واقعا معجزه می کنه
F-jafari
F-jafari
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
خیلی قشنگ بود مرسی.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
خواهش می کنم
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
مرسی چسبید:))
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
خواهش می کنم گواراب وجود :)))))
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
عالی بود.ساده و روان و دلنشین.من با همین آیه خیلی چیزا رو فراموش کردم،واقعا آیه ی پر از اعجازیه
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
خواهش میکنم.....البته آیه بسیار پر معنا و بسیار آرامش بخشیه
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
به نظرم سخته آدم با سلامتی و آدمای زندگیش که دوستشون داره امتحان بشه... :) موفق باشی دوست عزیز :)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
البته...خیلی خیلی سخته.....:(((((((( .....ممنونم از شما دوست عزیزم
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
امیدوارم دختر توی داستان .. توی دمیای واقعی خیلی قوی تر از اون چیزی که به نظر میاد باشه :)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
ممنونم دوست نازنینم
آتی
آتی
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
پایانش خوب تموم شد .......... ممون
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
سلام؛ خوندن نوشته های خوب جدای از محتواش خیلی حس خوبی به من میده و این نوشتۀ شما هم از این قاعده مستثنی نبود، باریکلا به شما با این قلم توانا. یک نکته اینکه شما که انقدر خوب می نویسید، اولا بیشتر بنویسید و ثانیا حتما نوشته هاتون رو مرور کنید تا انشالا نکات تایپی و جا افتادگی نداشته باشه، حیفه با این قلمِ خوب.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
سلام....ممنونم....هنوز داستان در صف انتشار در سایت جیم دارم.....داستانهای قبلی ام هست.....خوشحال میشم بخونید......البته حق باشماست...غم داستان با این ایه از بین رفت ببخشید چقدر عکس اواتارتون شبیهذبرزو ارجمنده......
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
ازهمه دوستانی که لطف کردن وتظر گذاشتن ممنونم
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
واییییی آیه ای رو که لقلقه ی زبونمه همیشه ب بروبچم میگم...عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم...ادامه ش خیییلی قشنگ بهت قسمت و حکمت رو مفهمونه:"والله یعلم و انتم لا تعلمون"
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
ممنونم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
عالی بود...ساده،زیبا و دلنشین...به دلم خیلی نشست...قلم توانایی دارین...ممنون امیدوارم بازم از این کارای زیباتون ببینم و موفق باشین
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
لطف داری دوستذخوبم.....ممنونم
na3er
na3er
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
سلام.داستان قشنگی بود.یه جاهایی از این داستان خیلی نزدیک به قصه زندگی من و افکار من بود..وقتی میخوندمش ناخداگاه یاد ترانه {تنهایی} احسان خواجه امیری افتادم اونجایی که میگه:(تمام فکر من شده منی که از تو خالیم اگه یه لحظه با کسی ببینمت چه حالیم اگه بدون عشق من کنار هرکسی خوشی به حرمت گذشتمون چرا منو نمیکشی...) ولی وقتی پای اون آیه وسط اومد یه لحظه جا خوردم .بقول { : f_mehdipoor} واقعا اب رو اتیش بود ...اخ که چی میشد اگه بیشتر از اینها از ایات قران توی زندگی مون استفده میکردیم............یه چیز دیگه که منو به فکر برد وجود دوستانی مثل <<ط>> در زندگی مونه ..کاش همچین انسانهایی در اطرافمون بیشتر باشن.ادمهایی که وقتی حالمون خوب نیست میان و با یاداوری یک جمله ادمو اروم میکنن...............
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
ممنونم....ترانه تنهایی احسان خواجه امیری که خیلی غم انگیزه خیلی :(.......ایه ی ارام بخشیربود......دوستاننی مثل ط کم پیدا میشه بازم ممنونم از شما
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
خیلی قشنگ بود....ممنون دوست گرامی
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
ممنونم دوست عزیزم....
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
:( حالمو گرفت
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
چرا؟
j_seyedi
j_seyedi
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
قشنگ بود...داغونم کرد...
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنونم :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٣/٢٢
١
١
متن قشنگ نوشته شده بود ولی من متاسفانه از نظر محتوا نمیتونم با چنین احساساتی هم زاد پنداری کنم...بنظر من خیلی بده که یک نفر ازدواج کنه و یکی دیگه هنوز توو فکرش باشه و گریه کنه...بعضیا دوست دارن بگن این گریه ها اشکای یه دل شکستست ولی بنظر من خیلی دور از انصاف و انسانیته که یک نفر پشت سر خوشبختی و خوشحالی دوتا آدم گریه کنه و ارزو کنه کاش من جای اون دختر بودم. بله ممکنه بعضیا توو دلشون کسیو دوست داشته باشن ولی بعد ازدواجش دیگه واقعا باید توو خلوت خودشونم خجالت بکشن به یار مردم فکر کنن چه رسد که بیان از غم فراقش وبلاگ ها متن ها بنویسن و بگن چقد توو فکرشن و نمیتونن فراموشش کنن...خیلی زشته. البته من منظوم به قهرمان داستانه و به متن به چشم یه داستان نگاه کردم.سو برداشت نشه :))
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٢
١
١
ممنون از اینکه متن رو خوندی.خب از یک نوشته هرکسی یک برداشت متفاوت داره.قرار نیست هربرداشتی شما یا دیگری داری ملاک باشه یا کلا درست باشه.چه بسا برداشت هایی هم باشن که خلاف منطقه!!اینکه یک نفر نفر دیگری رو مدت ها دوست داشت باشه و نفر دیگر بره ازدواج کنه برای نفر اول بده نه دیگرانی مثل شما که تجربه اش نمی کنند.بلاخره هرکسی یه احساس و عواطفی داره.اینکه از خوشبختی دیگران احساس ناراحتی کنی بده واگرنه اینکه دلت بخواد جای دیگری باشی اصلا عیبی نداره.این حرف شما هم بدور از منطقه.احتمالا شما از اون دسته آدمهایی هستید که احساسات براتون تعریف نشده واگرنه کسی که مدتها به یک نفر علاقه مند بوده نمی تونه یک دفعه فراموشش کنه.چرا باید خجالت بکشه.شما که تجربه ای از این امور ندارین درست نیست درموردش اظهارنظرکنید.چراباید خجالت بکش.اگه قرارباشه دنیا روی حرف امثال شما بچرخه که همه باید سرشون رو بذارن زمین.اصلا هم زشت نیست.زشت اظهارنظر درمورد چیزیه که تجربش نکردی.البته من هم منظورم از دید داستانه.شما هم بدبرداشت نکنید:D
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
١
من به هر دوتون منفی دادم....به عنوان یک ناظر خارج از دعوا......لازمه بگم این همه شاعر حرف خانم آی بانو رو زدن...توجه کنید که ''عشق که آید برد هوش دل فرزانه را'' و اینکه ''پرستش به مستی است در کیش مهر/برون اند زین جرگه هشیار ها'' و همچنین ''در نیابد حال پخته هیچ خام/پس سخن کوتاه باید والسلام''
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
١
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت/مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست........بیان عاشق تلخه...پس به عاشق داستان ایراد نگیر که روش همه ی عاشقان بوده
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
١
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است/ عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
یعنی واقعا عالی بود....خیلی حرفه ای احساسات یک همچنین دختری را بیان کردید...واقعا عالی .... انگار برای خودتان اتفاق افتاده بود.....
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
یک چی میگم شاید قبول نکنید.......ولی تهمینه بود که از رستم خواستگاری کرد...مردی که وارسته و مشهور بشه دیگه از دختران تقاضای ازدواج نمیکنه...تو تاریخ اینطور بوده...دلیلشم واضحه...حالا شخصیت این پسرو نمیدونم!!!...ولی دختر داستان معلوم میشه ازون آدماس که هیچوقت به خودش جرئت نداده جلو بره و ترسو بوده...هم چنین انسانی بوده که درونش پر از امید به خدا و در عین حال بی انگیزگی است...من ای حسو بدجور تجربه کردم
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
پیشنهاد می کنم که بقیه ی مطالبمو هم بخونید.....این نوشته ها تا90% شبیه خقیقته////همه ی این نوشته ها به خاطر تجربه ی عشقه:(
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
پیشنهاد می کنم که بقیه ی مطالبمو هم بخونید.....این نوشته ها تا90% شبیه خقیقته////همه ی این نوشته ها به خاطر تجربه ی عشقه:(
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
همه ی این نوشته ها به خاطر تجربه ی عشقه:(
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣