شاید برای تو اتفاق بیافتد

شاید برای تو اتفاق بیافتد

نویسنده : i_banu69

مثلا مثلا مثلا تو توی همین دانشگاه خودمان به بهانه یک جشن، یک مراسم، بروی سالن آمفی تئاتر دانشکده. مثلا با همان پسر سید که هر بار او را می‌بینم یاد احسان خواجه امیری می‌افتم یا آن یکی دوستت که از او اصلا خوشم نمی‌آید و مثلا سر همان پله‌های آمفی تئاتر، یکی از دوستانت مثلا همان پسر سید با تو شوخی می‌کند و تو را هل می‌دهد و تو سرت بگیرد به دیوارهای زرد رنگ یا پله‌های مرمر تیره و همانجا بیافتی زمین و وقتی می‌آید بالای سرت و تو را به سمت خودش می‌چرخاند صورت غرق به خون تو را ببیند! این‌که یکدفعه همه جمع شوند آن‌جا و شلوغ شود، بعد از چند دقیقه تاخیر، آمبولانس برسد و بخواهد که تو را جمع وجور کند. یکی سرت را ببندد و خون‌های صورتت را پاک کند، یکی لوله‌های تنفسی را توی گلویت فرو کند و دیگری گردنت را ببندد وهمان‌طور که روی برانکارد تو را می‌برند با همان بالن‌های هوا مثلا مشکی رنگ، ریه هایت را پر از زندگی کنند و تو را ببرند.

فردا صبحش وقتی می‌آیم سر کلاس و بی‌خبر از اتفاقی که برای تو افتاده، این‌که تو برخلاف همیشه تاخیر داری و من امیدوارم که سر کلاس بیایی، بعد در آنتراک بین کلاس همان دوستت که من از او خوشم نمی‌آید قضیه را برای بچه‌ها می‌گوید، اینکه تو اصلا حالت خوب نیست، این‌که دکترت گفته که از تو زمزمه‌ای شنیده، کلمه‌ای نزدیک به اسم من. این‌که دکترت گفته تو را ببینیم و با تو حرف بزنیم شاید حالت بهتر شود و من دلم هری ریخت. این‌که در کلاس ما و در فامیل‌های خودت روی هم 7 نفر هستند که اسم‌شان با زمزمه تو یکی است و احتمالا تو او را دوست داشته باشی بین آن 7 نفر من نفر پنجم هستم.

یک روز غروب می‌روم بیمارستان، هیچ کس آن‌جا نیست، حتی مادرت و من خیالم راحت راحت است. من می‌آیم بالای سرت و تو معصوم و مظلوم روی تخت دراز کشیده‌ای و دهانت پر از آن همه سیم و لوله و همینطور دستانت که من این همه دوست‌شان دارم وگاه فکر می‌کنم که تکیه کردن به آن‌ها چقدر لذت بخش است. یکی از صندلی‌های اتاق را کنار تختت می‌گذارم، صدایت می‌کنم، اول به نام خانوادگی‌ات، بعد به اسم کوچکت و بعد یک جان یک عزیزم هم به آن اضافه می‌کنم، بعد دلم را می‌زنم به دریا و دستانت را می‌گیرم، این‌که هنوز دستانت گرم است و این خودش برای من یعنی وجود تو هنوز زنده است و نفس می‌کشد، دکتر اجازه داده هر چه می‌خواهم بگویم و من شروع می‌کنم به گفتن. با یک دست دست مردانه و مهربانت را می‌فشارم و با یک دست صورتت را نوازش می‌کنم، صورت مهربانی که ته ریش دارد و شده مثل همان موقع‌هایی که من دوست دارم. برایت حرف می‌زنم، از روزی که برای اولین بار حس کردم که دوستت دارم، از همه احساسات عاشقانه‌ای که توی این مدت داشتم، می‌گویم روزهایی که تو را همه‌اش می‌دیدم آن روزها برایم شیرین بود، روزهایی که نبودی و من دلتنگت بودم، روزهایی که فکر می‌کردم یکی دیگر را دوست داری، روزهایی که دلم از تو می‌شکست، روزهایی که چند کلمه با هم حرف می‌زدیم و برایم شد بهترین خاطره. مثلا آن روزی که مرا صدا کردی گفتی خانم فلانی ...... و انگار دنیا را به من بخشیده بودند. با خیال راحت چیزی را که خیلی وقت توی دلم مانده بود برایت می‌گویم اما دلم نمی‌خواست این‌طور و اینکه تو توی این حال باشی. گفتم و گفتم و گفتم، آن‌قدر که خودم سبک شدم و چشم‌هایم بارانی.

با آرامش از اتاق بیرون می‌آیم و خدا را شکر می‌کنم که هیچ آشنایی آنجا نبود. می‌روم خانه و مثل همه این مدت برایت دعا می‌کنم. دعاهایی که واقعا از ته دل است و من با تمام وجود می‌خوام که خوب شوی. فردا باز همان دوستت که دیگر از او بدم نمی‌آید، می‌آید سرکلاس و می‌گوید که حالت بهتر شده، سطح هوشیاری‌ات بیشتر شده و سرت هم آسیب ندیده و این‌که دکترت گفته می‌توانی اول هفته بیایی سرکلاس. کسی نمی‌داند که من چقدر خوشحالم، بالاخره بعد از چند روز می‌آیی سر کلاس، هنوز هم بی‌رمقی اما بهتری. با همه سلام و تعارف گرم می‌کنی حتی با دخترهای کلاس‌مان و تشکر می‌کنی بابت دعاهای همه بچه‌ها. به من که می‌رسی یک نگاه پر از محبت به من می‌اندازی و رد می‌شوی و من خوشحالم چون هم گفته‌ام که دوستت دارم و هم این‌که تو زنده‌ای و حالت خوب است.

کلاس که تمام می‌شود از دانشگاه می‌زنم بیرون، هوا ابری است، نم نم باران حال خوش مرا دوست داشتنی‌تر می‌کند، باز هم خدا را شکر می‌کنم که حالت خوب است. یک دفعه صدایت را می‌شنوم که مرا صدا می‌زنی. من می‌ایستم و تو بی مقدمه حرف می‌زنی، این‌که صدای مرا در بیهوشی شنیده‌ای و همین طور همه حرف دل مرا. این‌که مرا دوست داری و این‌که پسرک دوست داشتنی من از من یک سال بزرگتر است. این‌که آرام می‌گویی که مرا دوست داری و مرا به اسم کوچک صدا می‌کنی و من بی‌اختیار دست‌های تو را می‌گیرم، باز هم دستانت گرم است و مهربان، این‌که باز صورتت ته ریش دارد و من باز هم از نگاه کردن به چشم‌هایت سیر نمی‌شوم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٣/١٦
٢
٠
ساده و شیرین. کلی حس ِخوب منتقل کرد بهم.قلمتون مستدام. موفق :) به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠٣/١٦
٣
٠
جدا از اینکه هیچ وقت نمی تونم ارتباط با نامحرم را به این شکل هضم کنم نوشته ی خوبی بود . ممنون.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/١٦
١
١
دوست بزرگوار!! این فقط یه داستان بود که با احساسات نوشته شدن بود اون بالا هم نوشتم مثلا مثلامثلا !! واگرنه من خودم بهتراز هرکسی مقید به امور شرعی !!!!!!! هستم
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠٣/١٦
١
٠
شما قطعا بهتر از من مقید به امور شرعی هستید . فقط حس خودم را از نوشته گفتم. چه داستان چه واقعیت :) ممنونم .
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٣/١٦
١
٠
یکم گیج کننده بود !!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
نوشته زیبا و پر احساسی بود..... :)).... و...
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
نمیدونم چی بگم این جور رابطه ها رو حتی تو یه داستان هم نمیتونم هضم کنم(البته من کالا به نوشته ی زیباتون احترام میذارم و قصد جسارت ندارم و اگه این طور برداشت کردین واقعا شرمندم)....ممنون موفق باشین
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/١٧
١
٠
همه مثل هم نیستند.بعضیها می تونن هضم کنن!! این فقط یک داستان احساسیه که خط قرمزش گرفتن دستهای طرف مقابله....رابطه ی انچنانی توو داستان نبوده که اینقدر واکنش منفی نشون دادین،شما وبرخی دوستان !!!!!!
راتا
راتا
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
خیلی هم زیبابود.....ماآدماگاهی اوقات تورویاهامون خیلی چیزاروساده هضم میکنیم اینم که فقط یه داستان بود.......لزومی نمیبینم بگم هضمش سخت بود.....این فقط یه داستان بود
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
ممنونم دوست گرامی :-) اینجا همه انگار مشکل گوارش دارن!!!!.... ؟ والا بعضی ها اگه راجع ب یه سری اعتقادا دید بدی دارن حق دارن :-!
آتی
آتی
٩٤/٠٣/١٧
١
٠
نوشتتون خیلی احساسی و زیبا بود .ممون و موفق باشید
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
اول از همه باید گفت که داستان پر احساسی رو در قالب یک عاشقانه زیبا روایت کردید و بعد این که من بر خلاف بعضی از دوستان داستان تون رو به خوبی هضم کردم چون به قول شما فقط یه داستان بود(حال بگذریم که به نوعی می تونه ترویج یه ارتباط ناهنجار و خلاف عرف باشه) ولی خب اگه منو هم متهم به سو هاضمه نکنید بایدبگم که اون ته ریشش تو گلوم گیر کرد و اصلا به مرحله هضم نرسید (ته ریش شده پای ثابت عاشقانه های دخترانه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
خدا رو شکر که شما مشکل گوارشی ندارین دی: من اصلا این قصد رو نداشتم که این ارتباط رو ترویج کنم یا تایید کنم.خب مثلا همین گرفتن دست های طرف مقابل یک کمی از خط قرمز های اسلامی اونور تره.اما کلا قصدش نشون دادن یک رابطه ی عاطفی بین دونفر بود که گهگاهی حتی بین آدمهایی که حدود رو سفت و سخت رعایت می کنن پیش میاد ومنظور من هم این نبود که بگم این رابطه خوبه بیشتر یک روایت داستان گونه از اجساس خودم بوده احتمالا ته ریشش دیگه ته ریش نبوده. خود ریش بوده که هضم نشده دی: خب چون در عاشقانه های دخترانه طرف مقابل همواره به چشمشون زیبا !!!!و جذابه دی: وته ریش هم که به چهره یه نور و معصومیت می ده زیبایی طرف!!!!!! رو دوچندادن می کنه برای همینه که به قول این پیامهای شبکه های اجتماعی مویی هست به طول دوسه میلیمتر که با روح و روان دخترا بازی می کنه
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
قسم میخورم که من رمان های احساسی بسیاری خوندم.....چون اصولا آدمی به شدت احساسی ام و رمان های عاشقانه به من آرامش میدهد....واقعا توانایی شما ستودنیست....این عده ای که مشکل هضم دارن دلیلش پی نبردن به عشق حقیقیه.....تقابل عقل و عشق....وگرنه معشوقه ی حافظ که در تمام اشعارش هست یک مرد است و نه زن....و این را تمام تحلیل گران ادبی بزرگ گفته و من خوانده ام....مهم مفهوم است و آن احساس...و آن عشق که تو را به ملکوت میبرد و مزه ی عشق حقیقی را که منجر به عشق خدا میشود را به تو میدهد....و من با خواندن متنتان این حس را تجربه کردم...همان طور که با اشعار حافظ
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم از اینکه مطالبم رو خوندید و پیشنهاد می کنم بقیه اش رو هم بخونید به قول احسان خواجه امیری که می گه:عاشق باشی همینه حالت!!!!وقتی آدم توی یه زمینه تجربه ویا دانش داشته باشه می تونه حرفی برای گفتن داشته باشه.من توی عشق تجربه داشتم.شاید به خاطر همینه که نوشته هام به قول شما و سایر دوستان بزرگوار اینقدر احساسیه. نوشته هام تقریبا 90%با واقیت مطابقه.من توی همه ی مدت دوست داشتن یک آدم به خودم جرئت ندادم وشاید به قول شما ترسیده بودم.اما وقتی به آخر بودنش رسید جرئت نشون دادم و تا آخر عمر همیشه به این شجاعت ستودنی ام افتخار می کنم.حرفتون درباره امید به خدا و بی انگیزگی رو هم قبول دارم. آره رفته صف سیتی اما به قول شما با خدا..داستان هایی که نوشام 90% شبیه واقعیته!!!! حتما به این پیشنهاد خوبتون فکر می کنم واقعا مشکل گوارشی یک عده جا نماز آبکش خشکه مقدس تجربه نکردن عشق و متحجر بودنشونه ولاغیر!!!! نوشتن احساسات به صورت داستان کوتاه یک روش از ابراز اونه امیدوارم پسرک و او همیشه خوشبخت و خوشحال و سالم باشند : (
banuooooo
banuooooo
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم از اینکه مطالبم رو خوندید و پیشنهاد می کنم بقیه اش رو هم بخونید به قول احسان خواجه امیری که می گه:عاشق باشی همینه حالت!!!!وقتی آدم توی یه زمینه تجربه ویا دانش داشته باشه می تونه حرفی برای گفتن داشته باشه.من توی عشق تجربه داشتم.شاید به خاطر همینه که نوشته هام به قول شما و سایر دوستان بزرگوار اینقدر احساسیه. نوشته هام تقریبا 90%با واقیت مطابقه.من توی همه ی مدت دوست داشتن یک آدم به خودم جرئت ندادم وشاید به قول شما ترسیده بودم.اما وقتی به آخر بودنش رسید جرئت نشون دادم و تا آخر عمر همیشه به این شجاعت ستودنی ام افتخار می کنم.حرفتون درباره امید به خدا و بی انگیزگی رو هم قبول دارم. آره رفته صف سیتی اما به قول شما با خدا..داستان هایی که نوشام 90% شبیه واقعیته!!!! حتما به این پیشنهاد خوبتون فکر می کنم واقعا مشکل گوارشی یک عده جا نماز آبکش خشکه مقدس تجربه نکردن عشق و متحجر بودنشونه ولاغیر!!!! نوشتن احساسات به صورت داستان کوتاه یک روش از ابراز اونه امیدوارم پسرک و او همیشه خوشبخت و خوشحال و سالم باشند : (
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦