هر شب تنهايى

هر شب تنهايى

نویسنده : banu69

تو نيستى که من از اين طرح‌هاى مکالمه شبانه با200% تخفيف! فعال کنم و تا صبح با تو حرف بزنم. نيستى که صحبت‌مان را با موبايلم ضبط کنم و هزار بار صداى مهربانت را گوش کنم. نيستى که من از روزهاى سخت نبودنت بگويم. از همسايه‌هاى فضول و فاميل‌هاى حسود. از لباسى که براى عروسى فلانى خريده‌ام. نيستى که مثل هميشه بگويم که ته ريش بهت مى‌آيد. که وقتي آن پيراهن سفيده را تنت مى‌کنى به حد مرگ دوستت دارم. از همه حالات و رفتارهاى دوست داشتنى‌ات که مرا عاشقت کرد بگويم.

تو نيستى؛ نيستى که مثلا يک شب که دلتنگى زور آورد و من خيلى هواى تو توى سرم بود؛ يک قسمت از يکى از آهنگ‌هاى رضاصادقى که مى‌گويد «دلم برات تنگ شده دارم ديوونه مى‌شم... تا وقتى که نبينمت آروم نمي‌شم» را توى قسمت پيامک‌ها تايپ کنم و دو، سه خط بعد بنويسم که «اگه وقت دارى و تو هم دلت تنگ شده بيا هم رو ببينيم» و بفرستم برايت. تو بعد پنج دقيقه جواب بدهى «فردا اون ورا دوستم کار داره ساعت4 منم باهاش ميام تا ببينمت» خوشحال مي‌شم و برايت :* مى‌فرستم. نيم ساعت قبل از اين‌که بيايى نشسته‌ام سر پله‌هاى پارکينگ. با يک پارچ شربت پر از يخ. مى‌رسى. سرت را مى‌چسبانى به شيشه و توى پارکينگ را نگاه مى‌کنى. مى‌دانى که من نشسته‌ام سر پله منتظر تو. مرا مى‌بينى. چشمک مى‌زنى و مى‌خندى. با يک نگاه خريدار قامتت را از پشت درب نگاه مى‌کنم. سراسر وجودم پر از دوست داشتنت مى‌شود. درب را باز مى‌کنم. مى‌آيى داخل. درب را مى‌بندم. از گردنت آويزان مى‌شوم و صورت مهربانت را مى‌بوسم. دستم را دور شانه‌هاى دوست داشتنى‌ات حلقه مى‌کنم. قدت از من بلندتر است و من سرم را مى‌گذارم روى سينه‌ات. نمى‌دانى ضربان قلب مهربانت، آرامش دست‌هايت، گرماى تنت چقدر برايم شيرين است.

دست‌هايم را مى‌گيرى و حالم را مى‌پرسى. پيرهن سفيدت را تنت کردى. نمى‌آيى بالا و سر پله مى‌نشينى. شربت روى پله هنوز خنک است. برايت شربت مى‌ريزم. حرف مى‌زنيم و من مثل هميشه غرق آرامش مى‌شوم. محو چشم‌هايت، صدايت، آرامش حضورت. حرف مى‌زنيم. از نمره‌هاي‌مان، کتاب‌هاى نخوانده، عروسى فلانى، بستنى فروشى درجه يک سرخيابان‌تان، پياده روى از دانشگاه تا بازار، فلافل‌هاى خوشمزه نزديک پارک، عطر فروشى معروف اول بازار، اسپرى با مارک فلان که مرا ياد تو مى‌اندازد، پيرهن چهارخانه که از آن آقا تپله برايت خريدم، مهمانى فلان روز که بايد تو هم باشى و من با حضور تو پر از شادى و افتخار شوم، تعمير لب تاپم، عکس‌هاى دونفره‌مان، طراحى از صورتت، پرينت لغات مهم زبان منبع، آهنگ‌هايى که مرا ياد تو مى‌اندازد...

موبايلت زنگ مى‌خورد. دوستت است. دو ساعت گذشته و تو مى‌خواهى بروى. باز دستم را مى‌گيري. باز دستم را دورت حلقه مى‌کنم. صورتت را ميان دست‌هايم مى‌گيرم وباز اسمت را مى‌برم و گويم: ...چقدر ته ريش بهت مياد. تو رو خدا هيچوقت ته ريشت رو نزن و صورتت را باز مى‌بوسم. دستت را به نشانه تاييد مى‌گذارى روى چشمت و لبخند مى‌زنى. مى‌خواهم تا سر خيابان بيايم. نمى‌گذارى. در آستانه در ايستادم. مى‌گويى بروم داخل. در را مى‌بندم. مي‌دانى هنوز از پشت شيشه نگاهت مى‌کنم. آرام راه مى‌روى. از پشت سر رفتنت را نگاه مى‌کنم. دلم آب مى‌شود. مى‌روى، محو مى‌شوى. يک دو نقطه ستاره برايت مى‌فرستم. مى‌نويسى عزيزم، دوستت دارم؛ فلان روز مهمانى مى‌بينمت. پر از شادى مى‌شوم و براى «فلان روز» لحظه شمارى مى‌کنم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
paariss
paariss
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
عاشقانه زیبایی بود....
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٣/٠٥
٢
٠
عالی بود واقعا....مخصوصا ته ریش و ///دستت را به نشانه تاييد مى‌گذارى روى چشمت و لبخند مى‌زنى....
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
ممنونم از همه دوستان
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
زیبا
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
خیلی عالی بود...پر از احساس بود نوشتتون...ممنون...تمیدوارم قلمتون همواره پایدار باشه و موفق باشین
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
خیلی قشنگ بود...خیلی قشنگ توصیف شده بود...
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
دخترونه ی دخترونه ^_^
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
یک نوشته ی سرتاپا احساسی دخترانه :)
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
چقد این مطلب قشنگ بود....
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
زیبا بود بانو...... :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢