فالِ بد / داستان کوتاه

فالِ بد / داستان کوتاه

نویسنده : Snow_Queen

اولین ماه زمستان بود.دانه‌های برف یکی یکی روی گونه‌ها و موهایش می‌فتادند. گونه‌هایش آن‌قدر سرد بود که دانه‌های برف رویش آب نمی‌شدند! توی چکمه‌های قرمز رنگش انگشتان پایش کرخت شده بودند. دستانش ولی دور آتشی که آقای مغازه‌دار برایش درست کرده بود هنوز حس داشتند. گونه‌ها و نوک دماغش قرمزِ قرمز بود. دخترک فال فروش بیچاره توی پیاده‌رو منتظر بود تا فال‌هایش را بخرند تا بتواند برود خانه! مادر مریضش غصه‌دار می‌شد اگر با فال‌هایش به خانه برمی‌گشت.

صدای تق‌تق کفش پاشه بلند روی سنگفرش پیاده رو به گوشش خورد. صورت یخ زده‌اش را برگرداند و با صدایی که به زحمت از ته گلویش بیرون می‌داد گفت: خانوم یه فال می‌خرید؟!

خانوم قدبلند که با پوشیدن کفش‌های پاشنه بلندش زمین تا آسمان با دخترک فاصله داشت صدایش را نشنید! ولی پسر بچه تپلی که کنارش راه می‌رفت و توی دستش یک لیوان پر نوشیدنی گرم بود، متوجه دخترک شده بود. پسر بچه با عجله سمت دخترک رفت.

زهرا از نوشیدن محتویات لیوان جانی تازه گرفته بود.

***

- بابایی؟ بابایی؟ این کلاهو برام میخری؟

صدای دختر بچه‌ای که داشت به ویترین مغازه روبرویی دخترک اشاره می‌کرد توجه زهرا را به خودش جلب کرد.

+ دخترم تازه برات کلاه گرفتم. ایناها رو سرت!

- این رنگشو دوس ندارم خب! اون صورتیه خوشگلتره ببینش اوناها!

بعد از نیم ساعت پدر و دختربچه از مغازه بیرون آمدند، زهرا به زور از روی قوطی چوبی بلند شد و جلو رفت و با صدایی که به گوش مرد برسد گفت:

آقا یه فالم از من بخرین؟ همش پونصد تومنه !

مرد با حالتی که انگار تازه متوجه حضور دخترک شده باشد، دختر خود را عقب‌تر کشید. طوری به دخترک نگاه می‌کرد گویی دارد به منزجرکننده‌ترین موجود روی زمین نگاه می‌کند!

زهرا خیره به مرد نگاه می‌کرد و دختر بچه از پشت پاهای پدرش به زهرا زل زده بود! زهرایی که نه کلاه داشت و نه روسری . زیر دانه‌های برف موهای خرمایی رنگش سفید شده بودند!

دختر بچه موقع دور شدن به زمین اشاره کرده بود، کلاهی که تازه خریده بود روی زمین بود.

کلاه صورتی توانسته بود گوش‌هایش را از سرما حفظ کند ولی گونه‌هایش، دستانش، پاهایش و انگشتانش دیگر سرما را هم حس نمی‌کردند. نزدیک غروب بود. باید قبل از غروب به خانه برمی‌گشت و الا مادرش دعوایش می‌کرد،که دختر بعد از غروب آفتاب بیرون نمی‌ماند!

از دور صدای شیطنت دختری می‌آمد.

- اع نکش موهامو گفتم.

+ خو صدبار گفتم بزارشون تو! بیرون باشه همین بلا سرت میاد. اع خب حالا قهر نکن.

پسر جوان با قدم‌های سنگینش دست در دست دختر به زهرا نزدیک می‌شدند، پسر با دیدن دخترک یخ زده کنار بسته فال رو به دختر برگشت و گفت:

+ اصلا بیا فالِت ببینوم.

و دست دختر را محکم‌تر کشید.

+ خانوم کوچولو تو فالات چیزی داره که بگه من به زودی از شر بلای دوست داشتنی که دستش الان تو دستمه خلاص میشم؟

- پررو رو ببین آ! یکی بر دارم؟

+ یکی وردار چند میشه خوشگل خانوم یکیش؟

زهرا که نای حرف زدن نداشت دستش را بالا برد و پنج انگشت کوچک و لاغرش را نشان پسر داد!

پسر که می‌خواست صدای دخترک را بشنود با خنده گفت:

+ پنج تومن؟! گرون میدیا!

دخترک با ته مانده صدایش گفت :

نه آقا! پونصد تومن!

- اع ببین این‌جا نوشته به مراد دلت خواهی رسید.

+ جدی؟! اسم من که مراد نیست! بزا یه فال دیگه بگیریم ببینم چی درمیاد؟ اصلا همه فالات چند کوچولو؟

زهرا نمی‌دانست چه بگوید! کسی تا بحال همه فال‌هایش را باهم نخریده بود.

+ اصلا بزار بشمرمشون، شونزده تاس. به عبارتی میکنه هش تومن. ولی انگار دو تومنی نداری که بقیه شو بدی. بیا این ده تومن زودی برو خونتون باشه؟

*

زهرا با عجله در خانه را کوبید و صدا زد: مامان مامـــــــــــان، بیا همه فالامو امشب فروختم! مامان کجایی؟

علی؟ مامان کجاس؟

علی چرا گریه می‌کنی؟ مامان کو؟

این پیرهن مشکی دیگه چیه ؟

راحله خانوم مامانم کو؟!

مامان؟

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahtab_Hooshmand
Mahtab_Hooshmand
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
چه تلخ...
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
اوهوم
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
چه تلخ!!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
سعی میکنم نوشته بعدیم طنز باشه خب ^_^
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٢٤
٢
٠
خیلی داستان قشنگ و خوبی بود . حس سازی خیلی خوبی داشتید همچنین هنگام مکالمه اشخاص با دخترک خیلی خوب توی ذهنم تصورشون می کردم ولی کاش تصویر سازی از محیط اطراف هم داشتید . آخرش خیلی تلخ بود ، چیزی که انتظارش رو نداشتم ... .
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
مرسی. والا یه چیزی که هست من خودم نوشته طولانی دوست ندارم :( واسه همون شاید ! شایدم بلد نیستم طوری توصیف کنم که هم حوصله سربر نباشه و هم حق مطلبو ادا کنه :( بازم ممنون از لطفتون: )
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
خیلی خوب فضای بصری داستان رو پرداخت کردید. کمی طولانی شده که با بازنویسی دیگه ای می تونید کمی قیچی کنید و روان تر بشه و البته که پایان هم کمی بیش از حد نرمال "کشدار" شده. عنصر غافلگیری رو تقریبا قربانیِ روایت کردید. همونطور که برخی دیالوگ ها هم غیر ضروری اند. اینها به معنای ضعیف بودن این داستان نیست. به شیوه نوشتاری و قلم شما علاقمندم بهمین دلیل بهش کلنجار میرم.. موفق باشید :-)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
خودمم خیلی این داستان رو دوست نداشتم و بیشتر اون قبلی رو دوس داشتم (این رو قبل اون یکی نوشته بودم) ولی خب بهتره نوشته هامو بذارم تا ایراداتم معلوم بشه : ) خیلیییییییییییی خوشحالم که وقت میذارید و میخونید و این نکاتو میگید چون واقعن دوست دارم نقص کارمو بدونم : ) بازم یک دنیا مرسی
faride
faride
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
... ! در کنار تلخیه داستان یه حس دوست داشتنی داشت! اینکه کسانی هستن که هنوز انسانیت رو فراموش نکردن!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
اوهوم! هستن همچین افرادی: )
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
به نظرم اگر در توصیفات اشاره مستقیم نداشته باشید .و توصیفات بین دیالو گها برداشته بشه بهتره . در روایت هم فقط ناظر باشید .داستان قشنگی بود این صرفا نظر شخصی خودم بود . قلم زیبایی دارید .حتما ادامه بدید .
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
مرسی چشم گفتم این داستان از نظر خودمم ضعیفه ولی خب خطاهارو میشه از توش دراورد و این خوبه : )
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
چ غمناک:(ولی خیلی قشنگ نوشته بودی ممنون:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
من هم ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خوندید : )
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
: )
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
غافلگیر کننده بود اما جای دخترک داستان نبودید.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
منظورتون مثل قبلیه؟ نگرفتم این خوبه یا بد :دی
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
خوبه:) قبلی رو نخوندم. ذهن پدر دختر کوچولو رو نوشتید.خب این یعنی جای دخترک نیستید.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
نه من از اون سر خیابون داشتم نگاه میکردم کلن :دی
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
:| .. خیلی خوب نوشتین :) کاش یه روزنه ی امید ته داستان داشت .. اینطوری فکرم مشغول اینه که اون دختر چیکار میخواد بکنه
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
منم فکرم مشغوله که همچین بچه هایی چیکار میکنن؟:(
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣