شخصیت ِاول فیلم دخترک جوانی بود که بنا بر بیماری‌اش قرار بود تنها مدت کوتاهی زنده بماند. دفترچه‌ای با عنوان دفتر ِآرزوها درست کرده بود و تیتر ِهمه آرزوهای ریز و درشتش را نوشته بود. آرزوی کوچکی مثل بازی کردن با پروانه‌ها و برف بازی، آرزوی متوسطی مثل دیدن ِدنیای زیر آب، آرزوی خاصی که فقط یک بار در هر سال امکان برآورده شدن دارد مثل رقص طاووس‌ها زیر ِ اولین باران و آرزوی خیلی خیلی بزرگی مثل نجات ِیک انسان ِغریبه.

دخترک تیترهای دیگری هم بین آرزوهایش داشت، مثل رساندن ِدو عاشق به یکدیگر و همه آرزوهایش متعلق به شخص خودش نبود. دفترش همیشه همراهش بود و هر کدام از آرزوهایش که برآورده می‌شدند، دوربینش را از توی کوله پشتی‌اش بیرون می‌آورد و از لحظه به وقوع پیوستنش عکس می‌گرفت. عکسش را توی صفحه متعلق به همان آرزو می‌چسباند و روی آرزویش خط می‌کشید. در یکی از سکانس‌های پایانی فیلم، دفترچه آرزوهایش را به نزدیک‌ترین همراهش سپرده بود و گفته بود اگر من نتوانستم روی باقی ِآرزوهای این دفتر خط بکشم، ادامه آرزوهایم را تو برآورده کن.

تا به حال به دفتر آرزوها فکر نکرده بودم. از آرزو که حرف می‌زنم منظورم پرسه در خیالات نیست. شاید اگر چند هفته پیش اتفاقی آن فیلم را نمی‌دیدم هیچوقت به یاد آرزوهای گذشته‌ام نمی‌افتادم. آرزوهایی که خیلی‌هایشان دیگر آرزو نیستند، چون یا محقق شده‌اند یا به حدی دست نیافتنی بوده‌اند که از لیست آرزوها خط خورده‌اند و هر از چند گاهی با یک خاطره یا نشانه زنده می‌شوند. اگر سال‌های قبل چنین دفتری درست کرده بودم، حتما این روزها با ورق زدنش خیلی چیزها را به خاطر می‌آوردم. مثلا آرزوهای کوچکم را که در گذر زمان گم شدند و آن‌قدر فرّار بودند که مثل قطرات ِآب از لا به لای مُشتم چکیده بودند و توی زمین فرو رفته بودند.

دفتر آرزوهای هیچ دو نفری قرار نیست شبیه هم باشد. من اعتقاد عجیبی دارم که آدم‌ها شبیه رویاها و آرزوهای‌شان هستند و آرزوهای هر شخص انقدر شخصی است که هیچ‌کس حق ندارد راجع به درست، غلط یا حتا مسخره بودن ِآن اظهار نظر کند. باید بروم تا دیر نشده آرزوهایم را حتا اگر تعداد انگشت شماری از آن‌ها باقی مانده باشد توی دفتر آرزوهایم ثبت کنم. باید بروم تا قوم مغول باقی مانده آرزوهایم را به تاراج نبرده است، آن‌ها را ثبت کنم و از لحظات برآورده شدن‌شان، نشانه‌ای،کاغذی، عکسی به یادگار بگذارم. باید توی تیتر یکی از صفحه‌هایش بنویسم:  اولین پاییزی که قاصدک ِپشت پنجره را با هم فوت می‌کنیم... و تا آن موقع صبر کنم. بعد از آن هم خیالم راحت باشد، دفترچه‌ام را به کسی خواهم سپرد که آرزوهایش را کنار آرزوهای من ثبت کرده است و  آرزوهایم را هم مثل خودم دوست خواهد داشت و از آن‌ها مراقبت می‌کند.

==============

منبع:

http://parimah71.blogfa.com/post/423

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
^ـ^
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام؛ انتخاب بسیار شایسته ای بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
چه وبلاگ نویس های محشری داریم ما... زنده باد وبلاگهای فارسی زبان، زنده باد زبان فارسی، زنده باد جوون ایرانی.. :-)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات