هجده سالگی مثل از پیله درامدن بود!

هجده سالگی مثل از پیله درامدن بود!

نویسنده : sepide.b

نود و سه بهترین سال زندگی‌ام بود. نود سه نیمه لعنتی را ول کن. من به نیمه خوبش فکر می‌کنم. رویاهایی که شکست خورد، نفس‌هایی که حبس شد، راه‌هایی که تهش بن بست بود را ول کن من به روزهایی که بلند شدم، نفس عمیق کشیدم و از روی بن بست پریدم فکر میکنم. آدم‌هایی که تنهایم گذاشتند و آن‌هایی که با همه وجودشان لهم کردن را بیخیال، بابا را که هر روز به عشق شیر و عسل خوردن‌مان با هم بیدار می‌شدم را بچسب.

گرد و خاک‌ها و طوفان‌های اهواز را ول کن، روزهایی که بی‌هوا باران بارید را ببین. آن روز را که با همه وجودم گفتم خدا تنهایم نذار. آن روز را که فهمیدم چیزهای زیادی هست که باید بدانم. که  سعی کردم دیروز آدم‌ها را به امروزشان ببخشم. آن روزهایی که همه اعتقاداتم را شکستم و بیرون ریختم و جای‌شان خواندم و نوشتم و با عقلم انتخاب کردم. آن روزها که کنار خانواده‌ام حس کردم چقدر خوب است که ما پنج نفریم، روزهایی که شکر گزارانه گریه کردم.

من همه این روزها را حتی اگر تعدادش ضرب در هزار یک پنجم روزهای بدم باشد را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. امسال با بد شروع شد اما همان‌طور که آن حس انتخاب من بود، تهش را هم خودم انتخاب می‌کنم. نقطه آخرش را با لبخند می‌گذارم. سخت بود و سختی‌هایش من را آب دیده می‌کرد. سخت بود و من چند روز بعدش خودم را روی قله می‌دیدم. امسال به طرز عجیبی مبهم بود و رفع ابهامش فقط کمی صبر می‌خواست. کمی بعد از همه فهمیده‌هایم در آستانه اسفند نود و سه با چشمان خودم دیدم که روی یک زمین صاف ایستاده‌ام و پشتم چه بود؟

یک دره با شیب تند! تمام راه را بالا آمده بودم اما نفهمیده بودم توی دره افتادم. چرا؟ راه را مه گرفته بود. خدا نمی‌خواست من ببینم. من می‌دانستم در بیراهه‌ام اما نمی‌دانستم مسیر جدیدم یک سربالایی ست با شیب تند، شاید اگر می‌دانستم به سان خیلی قبل‌تر سرم را پایین می‌انداختم و می‌گفتم من که نمی‌توانم. من امسال پیله‌ها را شکافتم و فقط خدا می‌داند که چقدر خوشحالم که هجده سالگی‌ام را مثل پرنسس‌ها نبودم، که دختر سرخوش و لوسی نبوده‌ام، که نا امید نبوده‌ام. خدا می‌داند چقدر خوب است که همه سختی‌ها را که شاید هفت سال دیگر باید می‌آمدند را کشیدم. خدا می‌داند هر لحظه چقدر امیدوار به طلوع خورشید و سپیده شدن بودم. خدا می‌داند که چقدر گوشه دفترم رویای هجده سالگی کردن را داشتم، که فقط برای یک روز هم که شده هجده سالگی کنم. اما خدا که دفترهایم را می‌خواند و به روحم صبر تزریق می‌کرد. امروز همین جا در گوشم گفت «بهترین هجده سالگی که می‌توانستم به یک دختر بدهم را آرام آرام به تو دادم.»

=========

آخر نوشت: این یک دلنوشته شخصی ست ‌. که قبل از سال تحویل نود و چهار توی وبلاگم نوشته بودم. دوستش دارم، گفتم شاید شما هم دوستش داشته باشید .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
منم هیجده سالگیم با همه سختی هاش دوست داشتم...حتی الان که ماه های آخر هجده سالگیه!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خیلی قشنگ و زیبا بود ...... ایشالا تا پایان از همراهی خدا لذت ببرین
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خیلی زیبا بود... هجده سالگی خودم ا خیلی روز غرور آفرینی بود برام خیلی پر انرژی تر از الانم بودم هیچ ناممکنی برام نبود الان احساسم اینه که تو سرازیری افتادم و توان 18 سالگی مو ندارم
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خیلی هم خوبه که هجده سالگی ات رو با این متن ثبت کردی تا هر وقت مرورش کردی نوزده و بیست سالگی ها را بهتر و بهتر بگذرانی ، مبارک باشد:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام؛ یادداشت فوق العاده زیبایی بود. هزارساله بشید!
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
مطلبت فوق العاده بود....شاید حرف همه ی ما بود این مطلب چون منم هجده سالگیمو با هیچ کدوم از سال های عمرم حاضر نیستم عوض کنم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
دوستش داشتم... صادقانه و زلال بود. / سطر اول و همون آغاز کمی دست انداز داشتید اما در ادامه روان و سالم به مقصد رسوندید این یادداشت خوب رو... شاد باشید :-)
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
این هجده سالگی...این هجده سالگی...این هجده سالگی...
n_niknam
n_niknam
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
18 سالگی:| تااینجاش خیلی غیر قابل تحمل نبوده:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات