کودکانه‌های پدر...

کودکانه‌های پدر...

نویسنده : s_mohsen

قلم به دست گرفته بودم که از بزرگی‌ات بنویسم، دیدم نوشته‌اند. خواستم از صبرت بگویم، دیدم گفته‌اند. آمدم از دستان سرد و گرم چشیده‌ات بگویم، باز تکراری بود.

یعنی تو خلاصه می‌شوی در همین لغات؟ دیدم نه! کودکانگی‌هایت را کسی ننوشته، لطافت قلبت را کمتر کسی گفته و شنیده، می‌خواهم بنویسم از وقتی که همپای کودکانت می‌نشینی به پای فیلم‌های کودکانه و با آنه‌ا قهقهه می‌زنی. از وقتی که با پای خسته دنبال کودکانت می‌کنی ،کولشان میکنی، برای‌شان آواز می‌خوانی. می‌خواهم بنویسم از شبی که پنهانی پیتزا می‌خوردی ببینی طعمش چگونه است؟! آخر به ما گفته بودی این غذاهای بیرونی خوب نیست! می‌خواهم بنویسم از آن شب‌ها که پنهانی و آرام گریه می‌کردی برای دوری پسرت! گریه‌ات را تا به حال ندیده بودم، چقدر مظلوم شده بودی!

پدر... اجازه هست از قلب لطیفت بگویم؟ اجازه هست از آرزوهای کودکانه‌ات حرف بزنم؟ اجازه هست بگویم از آن شب؟ اجازه هست از غصه‌های نهانیت پرده بردارم؟ اجازه نیست؟

چشم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
طبق محاسبات من این متن باید نزدیکای روز پدر منتشر میشد!!!!چاره ای نیست دیگه...الکی مثلا امروز روز پدره:/
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
=)))))))))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
آخی ... خدا همه ی پدرا رو حفظ کنه :)
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
ایشالا:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام؛ روز مرد را و صد البته روز پدر را و بهتر از آن روز میلاد شاه مران را تبریک میگم به شما، اینم چون نوشته بودید "الکی مثلا امروز روز پدره". الله متعال همۀ پدران موجود رو حفظ و رفتگان را رحمت کنه! یه "آنها" اون وسط نیم فاصله خورده؛ ولی چه اشکال؟
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
متوجه اخر کامنتتون نشدم!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
* شاه مردان... با آنها قهقهه می زنی :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
یاد زحمتای بابام می‌افتم اندوه تمام قرن ها روی قلبم سنگینی میکنه.
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
:)
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
خسته نباشی خیلی خوب بود...خدا سایه پدرت رو کم نکنه از سرت :)
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
مرسی از لطفت:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
خیلی خوب بود :) اجازه نیست از این چیزها بگویید مهم ترین دارایی پدر غرورشه که با گفتن این چیزا جریحه دار میشه ...
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
اره همینطوره...تشکر از شما
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
جال بوداقامحسن داداش منم همین حال وحس وبابابا دارههههههههههههه کلی هم باهم حال میکننننننننننننننن
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
مرسی از لطفتون:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
ایشالا همیشه سایه شون برقرار باشه. یادداشتِ دلیِ قشنگی بود. یه پیشنهاد: زمانیکه یه یادداشتی رو اینطور عمیق از ته دل مینویسیم بهتره که رودربایستی با خودمون و مخاطبِ خاصِ نوشته مون رو کنار بذاریم و از اصطلاحاتِ گرم تر و صمیمانه تری استفاده کنیم. بطور مثال برداشت شخصی من از این یادداشت شما این بود که قبل از شما چندین خواهر و برادر دیگه هم هستند که شما همیشه شاهد محبتهای پدر به اون عزیزان بودید اما خودتون کجای قصه اید پس؟ اینجاست که اگر خودسانسوری نکنید و راحت بنویسید و حس های درونی رو با همون واژه ها روی کاغذ بیارید طبیعتا انتقال حس هم قویتر خواهد شد. یا پایانی که در نظر گرفتید هم جای کار داره. اینطور یادداشتهای دلی رو بهتره که توی همون "امواجی" که هستید به پایان برسونید. اینکه طی چند جمله اعلام کنید که "پس نمی نویسم، چشم"... در حالیکه در سطور بالا چندین مرتبه اشارات مستقیم به لحظاتی قشنگ داشتید به نوعی مخاطب رو دور میکنه یهو از عمق مطلب. هر چقدر هم "اون اتفاقِ اون شب" خاص و نگفتنی و "ننوشتنی" باشه توی نگارش و بخصوص یادداشت نوشتن بهتره که: یا اصلا بهش اشاره نکنید یا موضوع رو بازش کنید. اینجا جای فرم های "شبه تعلیقی" نیست. چون فقط و فقط از ته دل براومده و باید تخت گاز پیش برید و از چیزی خجالت نکشید(منظورم اصطلاحات و عباراتِ پدرانه پسرانه ی تقریبا خصوصی" بود) . البته که من و همه خواننده ها کاملا متوجه نیت قلب مهربون شما و شکوه و بلندمرتبه ای پدر نازنین شدیم و صرفا این نکات رو از نگاه تحلیلی عرض کردم... موفق باشید آقا محسن نازنین... سر پدر سلامت :-)
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
تشکر بسیار زیاد از وقتی که گذاشتین و نقد مفید و دلگرم کنندتون:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون از متن زیبات
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
تشکر از نگاه قشنگت:)
مهدی
مهدی
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
سلام عالی بود منم میخوام عضو جیم بشم اما نمیدونم چطوری میشه منو راهنمایی کنی چطوری میتونم عضو بشم خیلی ممنون میشم ♥
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
دلت دریاست می دانم
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خيلي عالي بود عالي با طعم پرتغالي ^__^ اعتما به نفسيون بالاس
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
ممنون...به اعتماد به نفس چه ربطی داشت؟؟؟
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
اي بابا چرا هيچكس توجه نميكنه كه اين پرتقال غلطه پرتقال نه پرتغال
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
اي بابا خودتون تو انجمني كه درست كرده بودم گفتين اعتماد به نفستون پايينه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤