چشم‌هایم را می‌بندم

و دعای هر شبم را می‌خوانم

نام من شب است

وقتی این را فهمیدم که خورشید رفت

نام دیگرم هم زمستان است

وقتی همه برگ‌هایم را باختم

بادبان لعنتی؛ ناخدا می‌گفت؛ حق داشت؛ وقتی دیگر بادی نمی وزید

هیچ کس نگاهم نمی‌کند؛ از وقتی شکستم؛ دیگر به من نگویید آینه

نه

اما نه؛ من نا امید نمیشوم

وقتی شکستم؛ هزاران برابر شدم

بالاخره باد روزی خواهد وزید؛ نا خدا هم خوشحال می‌شود

وقتی بهار بیاید؛ یک عالمه برگ دارم

شب

و شب

آری؛ حتما شب هم سحر خواهد شد

و صبح

حتما صبح با صدای خنده‌های تو

بیدار می‌شوم

آمین

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
آمینننننننننننننننننن
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
سلام؛ بسیار زیبا و دل نشین، اولین مطلب مبارکتون باشه.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
سلام خووووووب... من هم شعر نو که می سرایـــــــــم(الکی مثلا من نیمام) خیلی شبیه نوشته ی شماست آخرش به امید ختم می شه...
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
tnx :)))))
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
قشنگ مینویسی...بیشتر بنویس برامون :)...خسته نباشی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
در امتداد شب... زلال نوشتید. مرسی :-)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات