پدرم مثل هوا بود / داستان کوتاه

پدرم مثل هوا بود / داستان کوتاه

نویسنده : n_babaeinia

از حرص دندان غروچه ای کرد و با غیض از ماشین پیاده شد و به طرف سرویس دانشگاه رفت. عصبی بود و درونش یک گودال بزرگ حس می‌کرد پر از بغض و اندوه و ناامیدی. در انتهای اتوبوس روی صندلی کنار پنجره نشست و به بیرون خیره شد و همزمان با سماجت اشک‌هایش را با گوشه‌ی آستینش پاک میکرد و سعی داشت به بهترین اتفاقات زندگیش فکر کند تا آن اشک‌های لعنتی بند بیاید و آبرویش نرود، ولی بی فایده بود... توی آن لحظه ذهنش از هر خاطره‌ی خوشی تهی بود!

نفرت هم به باقی احساساتش اضافه شد... نفرت از خودش، از خوانواده‌اش، از همه‌ی مردم و بیشتر از همه از پدرش! از کلمه ی ندارم! ندارم‌ی که نذاشت برود دانشگاه آزاد تا رشته‌ی مورد علاقه‌اش را بخواند... ندارمی که سالهاست حسرت یک کامپیوتر را به دلش گذاشته. ندارمی که مجبورش می‌کرد هنوز هم با گوشی داغون دکمه‌ایش سر و کله بزند در حالی که هم کلاسی هاش گوشی‌های هوشمند‌شان و  به‌روزشان را به رخ هم می‌کشیدند.

همه‌ی این‌ها به کنار، این آخریش بیشتر عذابش میداد. همیشه آرزو داشت جز خوش تیپ ترین و خوش پوش ترین بچه‌های دانشگاه باشد. مانتوهای رنگاوارنگ، کیف و کفش های شیک! دوس داشت همه ستایشش کنند مثل یک ملکه! ولی باز این ندارمِ لعنتی به همین ته مانده‌ی آرزوهایش هم یک خط قرمز پررنگ کشید. بیزار بود از این ندارم‌ها و از پدرش بیشتر برای خاطر این‌ همه نداری‌اش!

وضع مالی بدی نداشتند ولی زندگی آن‌قدر هزینه دارد، آن‌قدر وام و قسط هست که دیگر از حقوق یک کارمند چیزی برای مخارج اضافه نماند. ولی او این‌ را نمی‌فهمید. فقط دلش می‌خواست بهترین باشد. دلش می‌خواست ثروتمندترین باشد و توی آن لحظه از ذهنش گذشت کاش همچین پدری نداشت!

***

قرار بود که آن روز خودش غذا درست کند. قورمه سبزی. قرار بود صبح زود پدرش قبل اداره ببرتش بازار تا سبزی تازه بخرد. ولی پدرش که او را توی خواب دید، دلش نیامد بیدارش کند و رفت. رفت زیرکامیونی که راهش را بریده بود.

این خبر را همان صبح نحس توی عالم خواب و بیداری از همسایه‌شان شنید. وقتی ماشین‌شان را مچاله شده دید، وقتی پدرش را زیر یک دنیا لوله توی کما دید، همان لحظه... دقیقا همان لحظه بود که دانه دانه‌ی رنگها از روی بوم زندگی‌اش پرید و تازه فهمید دنیای بدون پدر چقدر بی رنگ و روست. همان وقت‌ها بود که عاشق آهنگ نازی ناز کن شده بود چون پدر عاشقش بود! همان شب‌ها بود که فهمید قشنگترین سمفونی زندگی‌اش صدای خروپف‌های پدر بود و سکوت شب چقدر ناجوانمردانه نبود زیرا که پدر را فریاد می‌کشید.

آن روزا خیلی تشنه بود. تشنه‌ی عطر و آغوش پدر، حریصانه پیراهن رنگ و رو رفته ی پدر را توی بغلش می‌فشرد و بو می‌کشید و هق هق میکرد. ولی آن یک تکه پارچه برای پدر بودن خیلی خیلی کم بود! جای خالی پدر فقط با خود پدر پر می شد...

حدود یک ماه بعد از کما بیرون آمد و چند وقت بعدش هم روبراه شد اما این اتفاق درس بزرگی شد براش که بفهمد چقدر فرق است بین ثروت و ثروت!

پدرها و مادرها درست نقش هوا را تو زندگی ما آدم‌ها دارند. دیده نمی‌‌شوند ولی بزرگترین دلیل حیات‌مان هستند! تا هستند این را نمی فهمیم، نمی بینیم؛ قدرشان را نمی دانیم. خیلی وقت‌ها هم با کارهایمان به آن‌ها آسیب می‌رسانیم و تازه وقتی به معنای واقعی حس می کنیم چقدر مهم بودند که دیگر نباشند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
سلام. ** این جمله‌ی «از حرص دندان غروچه‌ای کرد» خودِ «دندان غروچه کردن» نشانه‌ی عصبانیت و خشمه و نوشتن «از حرص» به نحوی "حشو" محسوب می‌شه. پس همون می‌نوشتید « دندان غروچه‌ای کرد و با غیض ...» کفایت می‌کرد.** واژه «تو» یه واژه‌ی محاوره‌ای به معنای « میان / بین / داخل / در» هستش و به کار بردنش در یه متن رسمی اشتباه محسوب می‌‍‌شه. بهتره از همین هم‌معنی‌هاش استفاده بشه. البته فکر می‌کنم شما داستان‌تون رو، کلا محاوره‌ای نوشته بودید و ویرایش شده. چون کلمه‌های محاوره‌ایش زیاده. ** «ببردش بازار» صحیحه و صحیح‌‍ترش اینه « او را به بازار ببرد».** پیام مستقیم دادن هم یه اشتباه در داستان نویسی محسوب می‌شه. منظورم این دو خطِ آخره. ضمن اینکه داستان شما به طور کامل پیام رو منتقل می‌کرد و اصلا نیازی به نوشتن اون دو خط نبود!** در مورد پیام داستان هم :: «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.» واقعا بیشتر آدما تا چیزی رو از دست ندند، قدرش رو نمی‌دونن.
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
البته محاوره ای ننوشتم ولی همیشه با این قسمت ماجرا مشکل دارم :))))))))))))) اون دو خط آخر هم افتاده بود تو ذهنم ول کن نبود :) ممنونم از نظرتون مفید بود :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
آقای علوی بدرستی به این موارد اشاره داشتند... موفق باشید جناب بابایی نیا، گاهی وقتها یک بازنویسی باحوصله میتونه یک داستان رو نجات بده... صبور باشید و صبورتر بنویسید :-)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
این کار و هم حتما بیشتر جدی می گیرم :) مطلب نوشتن توی جیم یه خوبیه دیگه که داشت این بود که تمام عیب های پنهانم داره جلو همه رو میشه :دی
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی تلنگری نوشتین :)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
یعنی چجوری؟!!!
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
یعنی تلنگر آمیز :| به آدم تلنگر میزنه :|
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
آها :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
کاش قبل از دیر شدن قدرشون رو بدونیم
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
واقعا :( کاش همیشه قبل از دیر شدن به خودمون بیایم
sarah_n
sarah_n
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
مرسی از این نوشته زیبا.:) فقط حس میکنم دوخط آخر رو خود خواننده میتونست از محتوی داستانتون بفهمه،شاید بهتر بود قرارنمی دادیدش. مرسی دوباره=)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
حق با شماست:) مرسی از شما :))
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
:)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
:)))))))))))))))
admin
admin
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
نوشته بدی نبود ولی پیشنهاد می کنم کارگاه داستان نویسی خانم نیک بنیاد رو بخونید؛ ایشون دقیقا مشکل نوشته شما رو توی بخش گره توضیح دادند. این داستان خوب پیش میره ولی به شدت قابل حدس هست و گره داستانی اش لنگ می زنه
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
الساعه :) سپاس
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ولی قرار نبود اتفاق خاصی بیفته یا قرار نبود داستان خاصی باشه فقط یه طرحی بود از غفلت هامون ...گاهی وقتا دیر به خودمون میایم ولی خیلی وقتا هم هست که خدا بهمون فرصت جبران هم میده!
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
مگه قراره هر داستانی روی یه محور خاص پیش بره؟ هر کسی متناسب با هدفی که از نوشتن متنش داره مینویسه...
admin
admin
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
این نوشته در حقیقت یک داستان هست و هر داستانی یک طرحی داره؛ نمیشه که یک نوشته بی سرو ته باشه؛ این نوشته خیلی خوب میره جلو ولی دقیقا جایی که دختر متحول میشه و باباش رو از دست میده لنگ می زنه؛ یعنی وقتی بابا می میره هر خواننده می تونه حدس بزنه که بعدش دختر متحول میشه؛ یعنی سیر داستانی دارای گره نیست.
admin
admin
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
اون قسمتی هم در مورد غلفت گفتید پیام داستان هست که بسیار خوب و ارزنده است. ولی بنده بیشتر روی فرم اون تأکید داشتم و کامنت هام هم از همین رو نوشته شدند. ممنون از شما :)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
ببخشیدا ولی باباهه نمی میره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو داستان هم گفتم که پدر حدود یک ماه بعد از داستان بیرون میاد :O
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
یک ماه بعد از کما بیرون میاد خخخخ
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
مرسی نگارجان//ضمنا صحیحش "غیظ" هستش :) موفق باشی (عکس آواتارتم اساسا تروریستیه! یه رحمی هم به ما بکن :دییی )
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
اِ جدی!!!!!!!!! من همش فک می کردم غیضِ!! :) در مورد عکس آواتار هم گذاشته شده صرفا جهت همین قضیه :دی ممنون که مطلبمو می خونین :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی عالی .... اشک منو که درآوردی ...
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون از لطفتون...
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
واي من همينطوري دارم زار زار گريه مي كنم خيلي قشنگ بود عالي با طعم پرتغالي^__^
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
خیلی ممنون دوست خوبم نظر لطفته :)))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤