کارگاه داستان کوتاه / قسمت اول
اینجا قرار است با هم و پله به پله داستان بنویسیم

کارگاه داستان کوتاه / قسمت اول

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

آمده‌ایم اینجا که با هم و پله به پله داستان بنویسیم. اگر پایه‌اید، بسم‌الله...

 

جنگ اول:

- داستان کوتاه با رمان فرق دارد. با داستانک هم همینطور. من که آمار نگرفته‌ام، اما آنهایی که آمار گرفته‌اند می‌گویند معروف‌ترین داستان‌کوتاه‌های جهان حجمی بین دو تا چهار هزار کلمه داشته‌اند. 

- داستان کوتاه با دل‌نوشته و یادداشت هم فرق دارد. فرق‌شان هم در عناصر داخلی آن‌هاست که با هم در جلسات پیش رو بررسی می‌کنیم.

- برای پختن قرمه‌سبزی نیاز به حوصله و زمان دارید. یعنی اول پیاز و گوشت را تفت می‌دهید و بعد سبزی را اضافه می‌کنید و ... پس انتظار نداشته باشید در عرض یک دقیقه و همین اول کار بتوانید داستان بپزید.

- بیایید از همین اول به هم قول شرف بدهیم که تنبلی نکنیم. اگر قرار است تمرینی را بنویسیم، خب بنویسیم! و اگر قرار است داستانی را بخوانیم، حتما بخوانیم.

- این را هم گفته باشم که چیزهایی که می‌نویسم خلاصه آموخته‌ها و تجربیات شخصی من است که می‌تواند با نظر دیگران موافق یا مخالف باشد. از خواندن تمرین‌های‌تان (که نتیجه موافقت با حرف‌هایم است) خوشحال می‌شوم، از خواندن نقدها و بحث‌های‌تان هم همینطور.

- به فعال‌ترین عضو کارگاه در طول این پنج هفته، هدیه‌ای به رسم یاد بود (که جنبه مادی هم در کنار جنبه معنوی خواهد داشت!) داده می‌شود. همینطور داستان‌های نوشته شده در پایان کارگاه در سایت منتشر شده و به بهترین‌شان باز  هم همان هدیه بالا داده می‌شود.

 

چیز داستانی:

- اولین مبحثی که می‌خواهیم درباره‌اش صحبت کنیم «چیز» است. همان «سوژه»، «ایده»، «طرح یک خطی» یا هر «چیز» دیگری که اسمش را می‌گذارید. منظورم همان جرقه‌ای است که با کمی تمرین تبدیل به یک داستان آتشین می‌شود.

- ایده کجاست؟ این‌جا، آن‌جا، همه جا! ایده می‌تواند یک بو، یک صدا، یک اسم، یک عکس، یک ویژگی اخلاقی، یک نوع حس مثل زبری یا تیزی و ... باشد.

- سعی کنید ایده جمع‌کن خوبی باشید. از لابه‌لای حرف‌های مردم، از توی فروشگاه، از کنار پیاده‌رو، از هر جایی که نظرتان را جلب کرد، ایده‌ها را جمع کنید و یک جا یادداشت کنید که مطمئنا یک روز به کارتان می‌آیند.

- یادتان باشد تا وقتی اتفاقی در این ایده‌های ساده نیفتد، نمی‌توانند قابلیت تبدیل شدن به «ایده داستانی» را داشته باشند. یعنی «اتفاق» جز جدانشدنی آن «ایده» است. مثلا شیشه ادکلن برادرتان ایده داستانی نیست ولی وقتی از دست‌تان بیفتد و بشکند، می‌توانید دنباله تصورتان را بگیرید و از این «ایده داستانی» یک داستان بسازید. یا شکوفه‌های درخت توی حیاط شاید به تنهایی ایده داستانی نباشند، ولی وقتی تصور کنید که هر کدام بعد از باز شدن یک پرنده خواهند شد، کم کم آن جرقه داستانی در ذهن‌تان شکل می‌گیرد. 

- برای ایجاد کردن این اتفاق جوگیر باشید. جوگیری که همیشه بد نیست. به ساده‌ترین چیزهای اطراف‌تان جوگیرانه نگاه کنید و ببینید قابلیت همراهی با یک اتفاق و تبدیل شدن به یک داستان را دارند یا نه. (منظور از اتفاق، حادثه اصلی داستان نیست. فقط می‌خواهیم به چیزهای ساده، طور دیگری نگاه کنیم).

- یادتان نرود ایده مناسب با داستان‌تان را انتخاب کنید. مثلا زندگی غم‌انگیز مادربزرگ‌تان از بدو تولد تا کهنسالی، شاید موضوع خوبی برای یک رمان باشد، ولی قطعا برای داستان کوتاه نیست. حتی اگر یک روز از زندگی مادربزرگتان را بخواهید بنویسید، شاید برای یک داستان بزرگ‌سال مناسب باشد، ولی برای یک داستان کودک نیست. پس قبل از انتخاب ایده، تکلیف‌تان را با خودتان مشخص کنید که چه و برای که می‌خواهید بنویسید.

 

تکلیف هفته: 

سه «ایده داستانی» از زندگی‌تان پیدا کنید و در قسمت نظرات بنویسید. یادتان نرود ایده‌هایتان همراه با آن «اتفاق» باشند. (مثلا کتاب‌های روی میزم که به محض باز کردن، تمام ورق‌های‌شان یکدفعه سفید شدند، می‌تواند یک ایده داستانی باشد.)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
چقد خوبههه کارگاه داستان نویسی داریم ^___^..و چقد بده که من نمیتونم شرکت کنم..:|..ولی بازم خیلی خیلی ممنون از خانم نیک بنیآد عزیز :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
خواهش می کنم. خوشحال می شدیم شرکت می کردین:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٠٣
٠
١
به به! ببین چه خبره اینجا! مرسی به خاطر کارگاه. :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
خواهش می کنم. کاری نکردم که:))
jojo
jojo
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
وااای چه قد قشنگ :) همه میتونن شرکت کنن ؟ اگه آره ، پس باشه ، تکلیفمُ انجام میدم ^____^
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
بله. ورود برای همه آزاده :)
امیرحسین الف
امیرحسین الف
٩٤/٠٢/٠٣
٣
٠
اسب کدخدا که شب تعزیه پایش شکست و مجبور شدیم از ده پسر خاله ام اسب بیاوریم. سرباز جنگ جهانی که گربه ای گرسنه را در یکی از خرابه های شهر به همراه توله هایش پیدا کرد. ریختن دبه ی شیر پیر مرد از روی ترک دوچرخه ی زهوار در رفته اش.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سپاس از اینکه به عنوان اولین نفر تکلیفو فرستادین . و اما ایده هاتون. اولی رو من زیاد شنیدم و تا جایی که می دونم یه فیلم هم دربارش ساختن. هرچند شما می تونین با کمی خلاقیت طور دیگه ای بهش نگاه کنین و یه داستان متفاوت از داخلش در بیارین. دومی خوبه. چون یه جورایی بهم زدن روال عادیه. حتی اگه اون روال عادی جنگ باشه، پیدا کردن موجود زنده توی اون محیط یعنی یه اتفاق و بهم خوردن روال عادی. سومی هم خوبه. مخصوصا وقتی که به عنوان مثال بدونیم راهی خیلی طولانی رو با زحمت طی کرده و اون دبه رو آورده، یا آوردنش براش اهمیت زیادی داشته، در اینصورت ریختن دبه شیر اتفاق مهم تری میشه برای داستانمون و بیشتر میشه به عنوان داستان بهش نگاه کرد. چون مثلا مخاطب نگران پیرمرد میشه و میپرسه «خب بعدش چیکار کرد؟» .
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٣
٢
٠
چه قدر خوب،چه قدر عالی!!ولی چرا تو این ایام؟!!تو اوج درس و مشق ما؟البته میشه به ایده های داستانی کمک کنه!ولی بازم سخته!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
تازه اوایل اردیبهشته که. حالا کو تا امتحانا؟! بعدم درس که واسه شب امتحان نیست. باید در طول سال می خوندید. بیاید شرکت کنید بهونه نیارید:))
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
در هرصورت من شرکت میکنم!کارگاه به این خوبی!:)بهونه نیس واقعا سخته!بازم ممنون به خاطر این کارگاه خوب!
اورر فلو
اورر فلو
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
یک گل خوشبویی در گلدان خودش زندگی میکرد. چند وقت است این گل برگ های زردش را روی خاک گلدان میبیند.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
درسته که این اتفاق برای گل ناراحت کننده است. ولی روال طبیعیه زندگیه و به نظر من یه اتفاق محسوب نمیشه. یعنی مثلا وقتی برای کسی تعریفش کنیم تعجب نمی کنه یا حتی شاید نخواد بدونه که بعدش چی میشه. چون خودش میتونه حدس بزنه . باید یه اتفاق جدی تر برای این گل بیفته. یه اتفاق جدی تر و غیر طبیعی تر.
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠٣
١
٠
چقدر خوب :) پیرمرد چتر به دست ژنده پوشی که همیشه کنار یه پاساژی تو شهر می نشسته و از یه روز به بعد دیگه هیشکی اونو ندید , گربه ی شروری که به موش کوری کمک میکنه تا تو روز روشن راه خونشو پیدا کنه , هندزفری گوشیم که بجای اینکه آهنگی که پخش کردم رو به گوشم برسونه صداهای عجیب و غریبی میاد ازش
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
به ترتیب : دومی از همه بهتر بود. چون کاملا خلاف عادت روزانه است و یه ایده بامزه و جدیده. بعدش سومی خوب بود. چون مثلا میشه دنبالش رو اینطوری تصور کرد که یه رازی توش هست. اولی هم ایده خوبیه ولی انگار یه چیز کم داره. مثلا آدم از خودش می پرسه چرا بودن یا نبودن پیرمرده باید واسه مخاطب جالب باشه؟ یعنی یه چیزی باید بهش اضافه کرد. شاید یه ویژگی خاص به پیرمرده مثلاو
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام. چقدر خوب كه اين كارگاه رو راه انداختيد! طبيعتا براي انجام تكليفمون تا آخر هفته فرصت داريم ديگه هان؟ چون سه تا اتفاق دست به نقد از زندگيم سراغ تدارم الان :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
بله تا قبل از جلسه بعد فرصت دارید :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
1 روي نيمكت دانشگاه نشستم كه يه نفر مياد و كنارم ميشينه و...! 2 ماهي كه موقع جابه جا كردن آب تنگ به زمين مي افتد و...! 3 امروز بعد از دو سال نيم به ديدن رفيق گرمابه و گلستانم ميروم...! ايده ها رو تا يه حدي تو يه ذهنم پيش بردم! اگه مشكلي دارند بگيد تا بيشتر پيش نبرمشون!!!! :))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام. نمی دونم توی ذهنتون تا کجا پیش بردین ولی خب اینایی که اینجا نوشتین ایده خام هستن. یعنی هنوز ایده به معنای واقعی کلمه نشدن و یه اتفاق کم دارن. مثلا اگه اونی که نشسته کنارتون روی نیمکت، ملکه الیزابت باشه، یا اگه وقتی ماهیا میفتن زمین به جای مردن دو تا پا در بیارن و شروع کنن به دویدن میشه به عنوان ایده داستانی نگاهشون کرد :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
هيچكدوم از اين ماجراها قاطيه تخيل نميشن!!!‌حتما بايد تخيلي توشون باشه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
نه اصلا لازم نیست تخیل توشون باشه ولی باید یه اتفاقی بیفته دیگه توی داستان. کل داستانتون که نمیخواید این باشه که یه ماهی از تنگ میفته بیرون ( و اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه مردن اون ماهیه). هوم ؟
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
با نحوه مردن ماهي كار دارم، بعد اون رو وسعت ميدم براي تمام ماهي ها و بعد از اون موجودات خشكي رو هم وارد داستان ميكنم و بعدش يه مقايسه كوچيك بين آدما و ماهي ها!!!!!!!!!! ميدونم خيلي بي معني به نظر ميرسه اما يه جورايي خودم دوسش دارم!!!!!!!! // اصلا اين قضيه ميتونه يه داستان بشه؟ به گمونم هنوز فرق داستان و يادداشت رو نميدونم :)
الهه
الهه
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
واقعا عالــــیه! تا آخر هفته تکلیفمو انجام میدم!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
منتظریم:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٣
٢
٠
چقدر خوب بود ممنون :) من خیلی به این گارگاه نیازمندم ایده هام رو هم سعی میکنم بنویسم مثلا : دخترک دست فروش مترو که جوراب به پا نداشت ولی زیبا بود و من در ذهنم نگران آینده اش بودم، روزی که فهمیدم رنگ آبی که من دوست دارم از نظر دیگران قرمز است و هرکس رنگ ها را یک رنگی می بیند و سومی هم : مردی که از قصابی نیم کیلو گوشت خرید و توی دستش قایم کرد شاید از فقر... خوبه ؟ :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
دومی خیلی خوب بود چون یه اتفاق هم داشت که باعث می شد ایده اولیه ات برای مخاطب جالب باشه. ولی اولی و سومی به نظر من همون ایده خام هستن و هنوز اون اتفاق رو همراه خودشون ندارن. به عنوان مثال وقتی اون آقاهه یه ذره گوشت رو خریده و توی روزنامه پیچده و داره میره، یه دفعه یه ماشین جلوش ترمز کنه و اون بترسه و گوشت از دستش بیفته تو جوب. اینجا یه اتفاق ایجاد شده که باعث میشه خواننده دلش بخواد بدونه بعدش آقاهه چیکار کرده.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
آهان بله فکر می کنم متوجه شدم :) سعی میکنم هم اتفاق رو همراهش کنم، مثل اون مثالی که گفتی ....مثلا برای مورد اول :دخترک دست فروش مترو که جوراب به پا نداشت و من برایش دلسوزی میکردم ناگهان از توی جیبش یک آیفون سیکس درآورد و با آن شروع به صحبت کرد، غیر منتظره بود؟ :)))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
آفرین. و اگه مثلا این اتفاق درست همون لحظه ای بیفته که تو یه ده هزار تومنی درآورده بودی و گرفته بودی سمتش که بهش کمک کنی، ایده ات داستانی تر میشه. چون مخاطب دوس داره بدونه با دیدن اون صحنه چیکار می کنی....
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
هووم بله اینجوری بهتره :) بازم ممنون
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
تازه از کلاس زبان برگشته بودم خانه.. مادر با اشاره ای بهم فهماند که "او" هنوز چیزی نخورده است! لیوان سرد شیر موز را گرفتم و به سمت تختش رفتم.. بلندش کردم.. سرش را روی شانه ی استخوانی ام گذاشت.. بهش گفتم" می دونی بیرون داره بارون میاد؟ نمی خوای آسمون رو تماشا کنی؟" ... سرش رو برداشت .. تو چشمام زل زد و گفت "می خوام بمیرم.. من نمی خوام این ذلت رو تحمل کنم!"
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
درسته که ایده اولیه می تونه یه اسم، یه جمله، یه دیالوگ یا هر چیز دیگه ای باشه. ولی این اتفاق وقتی با موفقیت روبرو میشه که بدونید بقیه داستان قراره چی بشه. مثلا اینکه این یک تکه از داستان اومده توی ذهنتون خیلی خوبه ولی در صورتی که بدونید با بقیه اش چی کار کنید. وگرنه یه تکه از یه داستانه که اتفاق خاصی هنوز توش نیفتاده.
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
نیلوفر عزیز.. من تا پایان داستان رو از همون لحظه ای که داشتم براتون می نوشتم یه دور توی ذهنم مرور کردم :) ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
خب پس این یعنی طرحتون (که همون ایده به علاوه گره ها و بقیه جزییات هست) رو هم آماده دارین. خیلی خوبه.
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
ببخشید نمی دونستم باید دوتا ایده بذاریم تو کامنت قبل یه ایده گذاشتم .. ایده های بعدی: 2. عینک افتابی درشتش را روی چشمهایش گذاشت تا کسی اشکهایش را نبیند.. سوار ماشین پسر غریبه شد.. در تمام طول مسیر اشک میریخت.. شونه هایش بی صدا می لرزیدند.. چند خیابان مانده بود به انتهای مسیر که دختر عینک را از چشمانش برداشت تا به قیافه اش قبل از پیاده شدن سروسامانی بدهد.. در همان حین پسر اتومبیل را متوقف کرد تا به دختر بگوید ادامه ی مسیر را بلد نیست.. وقتی برگت از انچه میدید شکه شد: چشمانی که خیس از اشک بودند! 3. دختری که دلش میخواست برای کارگاه داستان نویسی حداقل یک ایده ی طنز برای نوشتن پیدا کند.. اما هر چه بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید!!
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/٠٣
١
٠
این ایده بود یا کل داستان خخخخخ
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
به نظر من هم بیشتر معیارهای یه داستانک رو داشت تا یه ایده برای داستان کوتاه. ولی خب بدون توجه به جمله بندی و نوشتارش، مثلا اگه ایده این باشه که یه پسری یه دختری رو سوار کرده که تو کل مسیر داشته گریه می کرده، و مثلا اگه چهره این دختر براش آشنا باشه، میشه به عنوان یه ایده برای داستان کوتاه بهش نگاه کرد به نظرم.
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
@N_babaeian این صحنه تونست به من ایده بده که یه داستان کوتاه درباره ش بنویسم.. اتفاقات قبل و بعد نگاه خیره ی پسر.. اصلا هم بحث داستان عشق و عاشقی نیست.. داستان آشفتگی های یک دختره :) ممنون که ایده م رو خوندین
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
@نیکلای آبی :) مرسی از نظرتون.. بله حق با شماست.. شاید برای عنوان یه ایده باید می نوشتم دختری که با عینک آفتابی اش میخواست اشکهایش را از بقیه پنهان کند!
ایمان
ایمان
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
ایده ی اول سیب زمینی ساده لوح به طرز ناراحت کننده ای کرم گرفته بود ... ایده ی دوم سیبی که مزه ی گلابی و خربزه میدهد ... ایده ی سوم پیاز و سیب زمینی و سیب فقط به دلیل بو های متفاوت مزه های مختلف میدهتد!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
کلا به مبحث خوراک علاقه دارین گویا! هرچند اگه به همین جملاتتون هم با دقت و حوصله بیشتری فکر کنید شاید از توشون ایده داستانی دربیاد:)
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
تیتر و پوستر مطلب کجکاوم کرد که مطلبو ببینم بعد از دیدن مطلب مطمئن باشین از شاگردای پیگیر این کارگاه هستم و می مونم نه بخاطر جایزش خخخخ بخاطر اینکه اعتقاد عمیقی به قلم شما دارم و اینکه داستان نویسی رو خیلی دوست دارم:) ایده ها// 1: رفاقت دیرینه دو رفیق بچه محل که به خاطر مسایل مالی خدشه دار میشه و اتفاقات بدی میوفته/ 2: اتفاقات روزمره زندگی یک کارمند معمولی با زندگی معمولی که ناگهان یه اتفاق غیر معمولی براش پیش میاد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم سلام. خوشحال میشم که تا آخر کارگاه همراهمون باشین. قطعا داستان های خوبی می تونین بنویسین:) ایده خام هایی که گفتین خوبن ولی مشکل اینجاست که اون اتفاق رو ندارن. یعنی خودتون هم نوشتین «اتفاقات بدی میفته» یا مثلا «یه اتفاق غیر منتظره» ! مهم همون اتفاقه که چی باشه. اگه مثلا یکی ازون رفیق ها دوستش رو بکشه (که البته خیلی کلیشه ای هست. فقط خواستم مثال بزنم) یه اتفاق افتاده. یا اگه به اون کارمند معمولی یهو یه نامه برسه که از فردا رییس سازمان میشه، اون اتفاق غیر منتظره افتاده...
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام، ایده نوشته بودم، نمی دونم کامنتم رسیده یا دوباره بنویسم،؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام. اگه اینجا ثبت نشده یعنی نرسیده :) بی زحمت دوباره بفرستین
باران
باران
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
ایده اول : دلت بوی شامپو بچه ی گلرنگ را بخواهد، ایده دوم: دوست داشته شوی از طرف کسی که دوستش داری، ایده سوم:خواهرت عروس شود
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام و ممنون که شرکت کردین. این ها ایده خام هستن و اون اتفاق خاص همراهیشون نمی کنه. مثلا اگه خواهر من عروس شه ولی درست با کسی ازدواج کنه که من دوسش دارم، شاید بشه به عنوان طرح داستان کوتاه بهش نگاه کرد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
سلام. خوشحال میشم که تا آخر کارگاه همراهمون باشین. قطعا داستان های خوبی می تونین بنویسین:) ایده خام هایی که گفتین خوبن ولی مشکل اینجاست که اون اتفاق رو ندارن. یعنی خودتون هم نوشتین «اتفاقات بدی میفته» یا مثلا «یه اتفاق غیر منتظره» ! مهم همون اتفاقه که چی باشه. اگه مثلا یکی ازون رفیق ها دوستش رو بکشه (که البته خیلی کلیشه ای هست. فقط خواستم مثال بزنم) یه اتفاق افتاده. یا اگه به اون کارمند معمولی یهو یه نامه برسه که از فردا رییس سازمان میشه، اون اتفاق غیر منتظره افتاده...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام انشالله همراهیم :)چشم، ممنون از وقتی که میذاری نیلوفر جان خیلی خیلی ممنون :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
این نظر اشتباهی دوبار ثبت شد. پاسخ ایده های یکی از دوستان بود. شرمنده. هرچند باعث خوشحالیه که همه همراه باشن تا آخر کارگاه:)
خانم انار
خانم انار
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
منم حاضر وقتی خیلی اتفاقی برای پرسیدن آدرس وارد یک ساز فروشی می شم...1 وقتی در یک خیابان شلوغ و بی در و پیکر در یک شهر غریب گم بشیم ..2 وقتی مجبورم با یک توهمی زندگی کنم اینم مشق های من :) امیدوارم بتونم حسابی ِ حسابی دنبال کنم ممنون
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام. خوشحالم که شما هم حاضری. ایده های شما هم مثل خیلی از دوستان هنوز ایده خام هستن و اتفاقی رو همراه خودشون ندارن. مثلا اگه مورد اول اینطوری باشه که برای پرسیدن آدرس وارد یه سازفروشی بشم و یکدفعه یه ساز عجیب که همیشه توی خواب میدیدم رو اونجا ببینم و بدون آموزش شروع به نواختنش کنم، یه اتفاق پیش رومونه که میشه ازش یه داستان ساخت...:)
بی نام
بی نام
٩٤/٠٢/٠٤
٠
١
1-1 عاشق شدن در سال 84 ... دوره عاشقی... بالا و پایین های زیاد... ترک کردن عشق 7 ساله اش... ازدواج با فرد دیگر از روی لجبازی با عشق اش... طلاق بعد از 2 ماه 1-2 دوباره رسیدن به عشقش و اینبار ازدواج عشقش با فرد دیگر و ... 1-3 افسردگی بسیار ... بعد از 2 سال ازدواج با فردی که دوستش ندارد ولی آن فرد عاشقش است 1-4 از دست دادن موقعیت های شغلی و تحصیلی به خاطر افسردگی 1-5 خوردن قرص های شدید اعصاب 1-6 زندگی به درد نخور
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
همونطور که گفتم این جور موضوعات شاید برای رمان مناسب باشن ولی معمولا برای داستان کوتاه خوب نیستن
Oli
Oli
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام نیکولای عزیز همین کارتون خودش ایده خوبیه وبلاگتون رو میخونم قلمت فوق العاده س من خیلی اهل نوشتن نیستم بنابراین انتظار ندارم کارم عالی بشه ولی میتونم تمرین کنم ببینم چند مرده حلاجم ایده اول: حضور یه دونه( یه برگ یه ورق!) از چمن پارک، توی کتونیم وقتی که تو چمن با جوراب نشسته بودم... که اسمش رو گذاشتم چمنک! ایده دوم: ذهن خوانی دکمه های کیبردم هنگام نوشتن متنی در کامپیوترم ایده سوم: نامرئی شدن دیوار و عایق کف اتاقم و دیدن همسایه پایین و مشاهده روزمره ها!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام. حتما موفق میشین. ایده هاتون که خوبن :) اگه چمنک ویژگی خاص و متفاوتی از سایر دونه ها داشته باشه قطعا قابلیت داستن شدن رو داره. همینطور ایده دوم و سوم اگه مثلا یه روز به طور ناگهانی و موقت اتفاق بیفتن فهمیدن اینکه از این فرصت چه استفاده ای میخواین بکنین یا توی خونه همسایه چیا میبینین میتونه ایده داستان طنز باشه حتی.
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
صدای قهقهه ی زن همسایه در نیمه شب،موقع خواب،یک امر غیر طبیعی شد بعد از اینکه دوباره و دوباره تکرار شد./پریدن گل های درشت طراحی شده ی لیوان در گلویم هنگام نوشیدن آن نوشیدنی خوشمزه و مورد علاقه ام!/سراغ ترازو رفتم،ترازویی که این چند وقت مراعاتم را کرده بود و عددهای بزرگی را نشان نمیداد!سرم را پایین گرفتم اما یک ثانیه نشد که از شدت تعجب صدایمهره های گردنم را در پی صعود ناگهانیش شنیدم!عدد،عددی دو برابر وزن دو روز پیشم بود!!فقط سه تا؟!!نمیشه بیشتر بشه؟!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٣
٠
چرا. هر چند تا که دوست دارین :) صدای قهقهه زن همسایه به تنهایی اتفاق خاصی نیست. درسته که عجیبه ولی خب باید یه چیز رازآلود یا عجیب دیگه بهش مرتبط بشه که برای خواننده جذابیت ایجاد کنه. نمی دونم ولی مثلا وقتی زن همسایه بمیره و هنوز نصف شب ها از خونه اش صدای خنده بیاد. ایده دوم بامزه و جالبه. یعنی شخصی که توانایی خوردن تصاویر روی اشیا رو داره می تونه باعث اتفاقات جالبی شه که برای خواننده هم خوندنی باشه. ولی خب هنوز یه اتفاق محکم می خوایم. مثل اینکه اون گل ها توی شکم نویسنده جوونه بزنن و از گوشاش درخت سبز شه... ایده سوم هم به خودی خود شاید فقط یه خبر عجیب باشه که خواننده بگه «خب بعدش لاغر شد یا نه؟» . ولی هنوز اون اتفاق توش نیست. وقتی دنبال ایده هستیم به نظرم باید فکر کنیم داریم واسه یه بچه قصه میگیم. باید چیزی بگیم که با دقت به حرفامون گوش کنه. مثلا در ادامه این ایده تون می شه گفت اون خانوم انقدر چاق و چاق و چاق شد که مثل یه بادکنک رفت هوا و حالا می تونیم از این ویژگیش کلی اتفاق داستانی بسازیم.
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
مرسی!خوب برای سومی ادامش رو اینجور در نظر داشتم که وزن با توجه به کارای روزانه تغییر کنه!مثلا کارای خوبی که انجام داده،کارای بد و ...../برای ایده ی اول هم اگه زن همسایه تنها باشه و لال چطور میشه؟!/برای دومی هم وقتی اون گلهارو خورد،متوجه بشه یه صدا از شکمش میاد!صدای گلا باشه که با جدا شدن از لیوان زنده شدن و حالا مجبور میشه از لیوانی آب بخوره که نردبان داشته باش تا گلا بیان بیرون و کلی اتفاق دیگه....بهتر شد؟!!:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
آره اینطوری اوضاع خیلی بهتر میشه. ولی این هایی که تو میگی گره های داستان هستن و باید طوری بهشون فکر کنی که بالاخره یه جا تموم شن. نمیشه با یه گره ساده داستان رو تموم کرد. همونطور که نمیشه با هزار تا گره تا ابد ادامه اش داد.
Niusha_k
Niusha_k
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
روزی که از خواب بیدار شدم و خاطرات فرد دیگری در سرم جای گرفته بود دختری که تارهای مویش داشت تبدیل به جنگل کوچک انبوهی می شد پسری که در خوابهایش هر روزش را دوباره زندگی میکرد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
هر سه ایده خوبن و کشش داستان شدن رو دارن به نظرم. مخصوصا اولی :)
جرزن
جرزن
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام-بدون بحث بریم سر ایده ها 1-ساکن یکی از واحد های آپارتمان مسکونی شخصی است که کسی تا حالا چهره اش رو ندیده و حتی کسی نمیدونه زنه یا مرد فقط بعضی از همسایه ها نیمه های بعضی از شب ها صداهایی از تو واحدش شنیدن 2-زنی یک شب متوجه میشه ماهیش توی تنگ شبها که زن میخواد بخوابه شروع میکنه به حرف زدن اما کاملا متوجه نمیشه که ماهی چی میگه بعد از چند بار (به یه طریقی) میفهمه که ماهی اتفاق هایی رو داره پیشاپیش حدس میزنه اما یک روز متوجه میشه این ماهی نیست که حرف میزنه 3-معلم کلاس یه روز که حوصله درس دادن نداشته یه بازی رو راه میندازه برای بچه ها(بازی رو بگم داستان لو میره) کم کم بازی جدی میشه چند تا از بچه ها مشکلاتی براشون پیش میاد و مشکلاتی ایجاد میکنن و والدین بچه ها هم وارد میشن ، بعد شهردار و استاندار و کل کشور درگیر بازی میشن :)).....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
ایده هاتون خوبن. مخصوصا دومی و سومی. چون من وقتی خوندمشون دلم خواست بدونم بقیه اش چی میشه و همین یعنی که ایده برای داستان شدن خوبه. در مورد اولی خیلی صدق نمی کنه این موضوع. یعنی اون صداها یا مال یه زنه یا یه مرد یا یه روح! که خب بر فرض راز هم کشف بشه. در صورتی برای مخاطب جالب میشه که اون راز خیلی خاص باشه یا اون صداها باعث اتفاقات بزرگ تری توی داستان بشه.
roozbeh100
roozbeh100
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام ممنون که این کارگاهو راه مرد جوان روی صندلی پارک پک اخر رو به سیگار نصفه اش زد و راه افتاد داشت مخاطب های توی گوشی اش رو نگاه میکرد یهو به اسمی رسید توی گرافیک سنگینی مونده بود صدایی شنید برگشت بطرفش
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام :) راستش من خیلی متوجه نشدم. حس می کنم متنتون بعضی قسمتاش پریده. در اینصورت اگه ممکنه دوباره بفرستین. چون ایده رو متوجه نشدم
roozbeh100
roozbeh100
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
اینا سه تا داستان بود پشل سر هم اومد/// 1- مرد جوان روی صندلی پارک پک اخر رو به سیگار نصفه اش زد و راه افتاد 2-داشت مخاطب های توی گوشی اش رو نگاه میکرد یهو به اسمی رسید 3-توی گرافیک سنگینی مونده بود صدایی شنید برگشت بطرفش تا ببینه چیه که
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
دوتای اول ایده خام هستن و نیاز به یه اتفاق برای خارج شدن از این عادی بودن و خامی دارن ولی سومی به تنهایی انتظار و کشش لازم رو توی خواننده ایجاد میکنه.
مارال
مارال
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
بیخوابی یک زن ومرور زندگی اش در تخت خواب ...... انتظار یک بیمار در درمانگاه شبانه روزی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
این دو تا ایده خام هستن و اتفاق ندارن. اگه برای اون مرد هنگام انتظار اتفاقی بیفته یا اگه مثلا اون زن هر دوره از زندگیش رو که مرور میکنه یهو سفر کنه به همون دوران، میشه به عنوان ایده داستانی نگاشون کرد.
Rasta
Rasta
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
ديوار جانه اتاقم كه برايم قصه ميخواند و لالايي كرم هايي كه از صورتش بالا ميرفت و قبلش كه بوي كپك ميداد پتويي كه تا خرخره زير ان بودم و هر چه خود را در ان مچاله كردم سرد ترم كرد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
این میتونه یه صحنه از یه داستان باشه. نه یه ایده. ولی اگه مثلا اینطوری باشه که شخصیت داستان هرکار می کنه خوابش نمیبره و یکدفعه دیوار شروع می کنه به قصه گفتن، اونوقت می تونه یه ایده اولیه برای داستان باشه.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام خانم نیک بنیاد، سپاس از شما ایده تای من : 1) 8 ساعت گم شدن میان عرب های مدینه 2) عینک من فقط کربلا رفت ! 3) معجزه ی صلوات خانم احمدی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام. خیلی خوبه که اسم ها یا وقایع رو ایده قرار بدیم. ولی اینا ایده خام هستن. باید همراه یه اتفاق باشن. یه چیزی که خواننده رو مشتاق به ادامه خوندن داستان بکنه. مثلا اینکه توی اون 8 ساعت گم شدن در مدینه با یه نفر اشتباه گرفته بشه و کلا مسیرش برای یه مدت عوض شه...
parynaz
parynaz
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
ایده اول: صندلی كلاس دانشگاه كه با كوچك ترین حركت فرساد صدای مشمئز كننده ای تولید میكرد و فرسادِ لجباز از لج دخترا هی تكونش میداد ایده دوم: تموم شدن ساندیس و كیك یه همایش به حمایت از كودكان سرطانی، بطوریكه همه مدعوین پذیرایی شدن و فقط كودكای سرطانی بدون ساندیس موندن ایده سوم: تمام طول مدت تولدش منتظر كادو بوده و حالا كه مراسم در حال تموم شده و در راه برگشت هست گوشی موبایلش زنگ میخوره، شماره ی "او" هست... ایده ی چهارم: آقای فلانی كه مجرده میره بالای سكو و حرفاشو اینجوری شروع میكنه: از خدا كه پنهون نیست، از شما چه پنهون، من چند ماهیه كه داماد شدم! ایده پنجم: گربه ای كه با یه اسب دوست میشه تا به بانك دستبرد بزنن!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
اولی نسبتا خوبه. مخصوصا اگه به عنوان مثال واکنشی از طرف یکی دیده بشه و بعد یه ماجرای دعوا مانند راه بیفته. دومی و سومی یه جورایی ایده بسته هستن. یعنی با همین جمله کل داستان رو گفتین. مثل داستانک. دیگه کسی نمیپرسه «خب بعدش چی شد؟». چهارمی یه جمله خوبه که در قالب ایده خودشو نشون داده. و اگه همراه یه اتفاق باشه بهتره. مثلا خواهر کسی که این آقا قراره فردا بره خواستگاریش وسط جمع نشسته باشه و بفهمه که داره دروغ میگه. پنجمی پر از علامت سواله. باید روشن تر بشه. مثلا چرا گریه؟ چرا اسب؟ چرا بانک بزنن ؟ و ... نیاز به پردازش زیادی داره.
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
1- داستان «برات» که توی خواب‌گاه به‌ش می‌گوییم «برادپیت»! 2- هم‌کارم که هیچ قرضی را پس نمی‌دهد و کلی راه‌کار دارد برای قرض گرفتن و پس ندادن.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام :) هر سه تا ایده تون خوب هستن. مخصوصا برای داستان طنز . و مخصوصا برای داستان طنز دنباله دار. مثلا اون بچه هر بار یه نقشه بکشه. یا اون همکار هر دفعه یه راه طنز رو اجرا کنه رو اطرافیانش. ولی حس می کنم اگه قراره یه داستان کوتاه بنویسین فقط روی یه نقشه یا یه راه کلاهبرداری خیلی خلاقانه فکر کنید. :)
راضیه
راضیه
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام ممنون از کار فرهنگی جالب تون :) 1. جیغ کتابی که دختربچه ای موقع ورق زدنش خشن بود. 2. کتاب های نخونده تو قفسه که صدام می زنن... 3. آخرین نفس های جنگلی که بار زباله های ما رو به دوش می کشه... شاید خلاقانه نیاشن ولی دغدغه من هستن و دلم می خواد به دانش آموزان هم منتقل شون کنم... با تشکر :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام :) همونطور که خودتون گفتین این موضوعات بیشتر دغدغه هستن تا ایده داستانی. باید تبدیل به ایده بشن. مثلا اگه اون جنگل یکدفعه دست به اعتصاب بزنه و دیگه اکسیژن تولید نکنه، یا اگه کتابای خونده نشده توی قفسه هی خودشونو بریزن پایین و هر چقدر هم که مرتبشون می کنیم باز بیفتن زمین... یه اتفاق، که این دغدغه هارو از حالت عادی بودن خارج کنه.
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
عه! سه تا نوشته بودم که!؛ 3- پسرک هشت‌ساله‌ای که برنامه دارد برای دختر جوانی که راننده سرویس مدرسه‌اش است.
نیلوفر ب
نیلوفر ب
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام خدمت خانم نیک بنیاد عزیز و با تشکر از ایده نابتون! ایده های من: 1- دختری که صبح برای رفتن به مدرسه دیر از خواب بیدار شد . از شدت عجله یک لنگه کفش قرمز و یک لنگه کفش سبز پوشید!!! 2- یه روز شلوغ کاری وقتی آخر شب خسته و خورد میرسم خونه میبینم همه غمباد گرفتن و ... 3- یه اتومبیل که چند ساعتی هست بیرون ساختمان پارک شده و همه پنجره هاش پایینه و سوییچ هم توی ماشین! هیچ کسی نمیدونه متعلق به کیه...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام. ایده های شما هم خوب هستن . ولی هنوز یک کم کار داره تا ایده داستانی بشن. همیشه وقتی میخوایم داستان بنویسیم باید فکر کنیم که داریم برای یکی تعریفش می کنیم و بعد واکنش اون فرد رو تجسم کنیم. مثلا در مورد اون اتومبیل، اگه همینطوری برای کسی تعریفش کنین شاید هیچی نگه. یا براش مهم نباشه. ولی وقتی بگین «مونده بودم بین سوار شدن و نشدن. ولی وقتی یاد داروهای آقاجون افتادم یهو نشستم پشت فرمون و استارت زدم...» شنونده دوس داره بدونه که واقعا ماشین رو دزدیدین یا نه. و اینکه بعدش چی شده. :)
ابان
ابان
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
ایده اول :دختری که اتو.بوس گریه می کرد و هیچ کس نمی دانست چه بگوید ...سرش را چسبانده بود به شیشه و یک تکه کاغذ در دستش مچاله شد بود .. ایده دوم : تو خیابان راه می رود ..دیدن ناگهانی کسی که یک زمانی عاشقش بوده با زنی دیگر ..زنی که روزگاری صمیمی ترین دوسش بود ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام . خب ایده دوم که راستش خیلی تکراریه وزیاد در موردش نوشته شده. باید خیلی خلاقانه باشه که کار متفاوتی دربیاد. ایده اول هم خوبه ولی اتفاق نداره. اگه مثلا یهو خانم ردیف عقبی پنجره رو باز کنه و باد کاغذ توی دست دختر رو ببره، شاید ماجرا جذاب تر شه...
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٤
٤
٠
1-چند روز پیش آدم خاص زندگیم را دیدم، از آن روز همه‌ی آدم‌های شهر را هم‌شکل و قیافه‌ی او می‌بینم. 2-برای پیدا کردن یک جفت کفش قدیمی خاک خورده به انباری رفتم و متوجه شورش چندین جفت کفشی شدم که رفتن در آن‌ها بیدار شده بود. 3- شمع های تولد بیست وچهارسالگی‌ام را با بیشترین قدرتی که در بدن دارم فوت می‌کنم اما خاموش نمی‌شوند، باید یک جوری متوجه شوم که چند لحظه قبل از 24 مرده ام. 4- بعد از خوردن چند عدد بیسکوییت نارگیلی مستطیلی، همه‌ی آنها در معده‌ام و دست‌ها و پاهایم به شکل اسفنج‌های زرد و خال‌خالی شده اند، باب اسفنجی وجودم ظهور کرده
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
چه ایده هایی !! :)) به به :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٣
٠
سلام.:) اولی و دومی به نظرم از بقیه بهترن. چون توی اولی آدم دوس داره بدونه که حالا چی میشه؟ همه مردم شهر تبدیل به آدم خاص اون میشن یا چی؟ توی دومی هم وقتی مثلا کفش ها بفهمن که اون فرد فقط می تونه یه جفت رو با خودش ببره، شاید شورش و دعواشون تبدیل به ایده پخته تری برای داستان بشه. سومی به نظرم یه داستانکه که حتی اگه چیزی بهش اضافه یا ازش کم نشه، معنای کامل داره. چهارمی هم خوبه. مخصوصا اگه مثلا شخصیت داستان اعتیاد به شرینی نارگیلی داشته باشه و همه نارگیلیا تو شکمش تبدیل به اسفنج بشن.
....
....
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام راستش چندین سال بود که دلم نوشتن می خواست البته از نوع بلندش اما خوب بسیاری از اختراعاتی که اتفاق نیافتاده به خاطر تنبلی مخترعینش بوده رمان های مشهور منم از این قاعده مستثنی نبوده :)) واسه همین به نظرم نوشتن 2000 کلمه به تنبلیم فشاری نیاره و امیدوارم تا تهش بیام این موضوعات به ذهنم رسید فرش کهنه مبل نو آینه خاک گرفته آقای داماد و فولاد زره مهمانی ساده عصر جاده بدون انتها ساعت عجول دوستان خجالتی وام دزدی سرویس غیر بهداشتی رژیم غذایی آقازاده تنبلی کردن یا نکردن مساله اینه رستم دستان در سنه 1400 هجری شمسی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام. کاش لااقل بین ایده ها ویرگول میذاشتین که بتونم جدا جدا بخونمشون:) خوبن ولی اینا ایده داستانی نیستن. فقط اشیا و اشخاص و کلمات هستن که هنوز هیچ اتفاق خاصی توشون نیفتاده که از حالت عادی خارجشون کنه .به جز آخری که تصور اومدن رستم به سال 1400 خودش میتونه سوژه یه رمان باشه حتی.
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
سلام نیلوفر ِ عزیز، نمیدونی چقدر منتظر جایی بودم که من رو "داستان کوتاه" نویس کنه، هر جا دیدم از همون اول نقد بود آدم انگیزه اش می اومد پایین :) چند روز پیش یه کلیپی دیدم از یه آقای جوانی که مادرش رو برده خانه ی سالمندان و آخر فیلم مشخص میشه که چون سرطان داره و قراره بمیره اینکار رو کرده، بنظرم ایده ی بدی نباشه ولی خوب اگر قبول نشه این ایده : 1. خوابی که دیدم و در اون من ِ بیست و چند ساله با خودم در چهار، پنج سالگی ملاقات کردم. 2. بازم خوابی که دیدم و با مادرم در مورد بهشت حرف زدیم و اتفاقات و تعریف های مادرم از اونجا. 3. شبی که مادرم بیمارستان بستری بود و من پیشش موندم تا صبح و نصف شب به همه ی اتاق ها سرک می کشیدم. 4. دوران ِ دانشجویی و نیمه شبی که بی خواب شده بودم و باز سرک کشیدم به خیابون و کوچه ها. پنج تا شد کلا. فعلا یهویی همینا به ذهنم اومد. تا کی وقت داره که اگر اینا تایید نشدن به ایده ی دیگه ای بپردازم؟!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام:) خب اون کلیپی که گفتی دیگه ساخته شده و ترجیحا داستان باید از ذهن خود نویسنده سرچشمه گرفته باشه. ایده هایی که نوشتی همشون نیاز به پردازش دارن. یعنی مثلا اگه تو تعریف های خودت و مادرت رو از بهشت بنویسی قطعا داستان نمیشه . شاید دل نوشته یا یادداشت قشنگی بشه ولی داستان نیست. در هر مورد باید یه تغییراتی ایجاد کنی. مثلا اون شبی که به اتاق های بیمارستان سرک کشیدی، اگه یکدفعه ببینی که شب یکی یواشکی میاد و برق دستگاه های وصل شده به بیمارها رو قطع می کنه، اینجا یه اتفاق صورت گرفته و میتونه ایده داستان باشه. یا مثلا شبی که تو دوران دانشجویی داری تو خیابون قدم میزنی ببینی همه استادا نشستن لب جوب و زنجیر میچرخونن دور دستشون! باید یه چیز غیر منتظره ایجاد کنی که مخاطب دوست داشته باشه ادامه داستانتو بخونه :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
و ایده ی ششم هم: وسایلم (بخصوص وسایل ِ روی میزم) که به همدیگه حسودی می کنند.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
سلام نیلوفر عزیز مرسی به خاطر این کارگاه دوست داشتنی امیدوارم جزو شاگرد ممتازها بشم من:) ایده ی اول: پیرمردی که 9 ماه قبل در بسترش جان سپرده اما کسی از مرگش بویی نبرده تا اینکه.... ایده ی دوم: دختری که عاشق رمان خواندن است اما یک روز وقتی به سراغ قفسه ی کتابهایش می رود متوجه می شود که قهرمان های کتابها با هم قاطی شده اند... ایده ی سوم: داستان یک بسته ی پستی که به یک آدرس اشتباهی فرستاده می شود...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام :) هر سه تاش خوبه و من به شخصه دوس دارم بدونم بقیه ماجراشون چی میشه .
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
چه ایده های خوبی!
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
بودن اون مرد برای آدمی مثله من مهمه! دوست دارم داستان این ایده رو بدونم :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
متوجه نشدم راستش. بودن اون مرد؟ کدوم مرد؟ توی ایده هاتون که نبود.
تارا
تارا
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام خانم نیلوفر عزیز منم نوشتن و خوندن داستان کوتاه رو دوست دارم گاهی هم داستانکهایی نوشتم خوشحالم از آشنایی با این کارگاه ایده ها 1چیدن یه دسته گل رز زرد از حیاط همسایه 2حس و حال دختر جوان و زیبایی که به تازگی طلاق گرفته 3فکر کردن به اینکه چه آرزویی داشته باشی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام. ایده های شما هم هنوز در مرحله ایده خام هستن. باید از حالت عادی خارج بشن. مثلا چیدن یه دسته گل از حیاط همسایه ای که حتی روی مورچه هاش هم حساسه چه برسه به گل ها! یه اتفاق نیازه وگرنه به خودی خود خواننده تمایلی نداره که مثلا ماجرای ساده چیده شدن یه دسته گل رو بدونه. در مورد دو ایده دیگه هم همینطور:)
تارا
تارا
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام خانم نیلوفر عزیز منم نوشتن و خوندن داستان کوتاه رو دوست دارم گاهی هم داستانکهایی نوشتم خوشحالم از آشنایی با این کارگاه ایده ها 1چیدن یه دسته گل رز زرد از حیاط همسایه 2حس و حال دختر جوان و زیبایی که به تازگی طلاق گرفته 3فکر کردن به اینکه چه آرزویی داشته باشی
ایمان
ایمان
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام خانم نیلوفر ایده هایی که گفتم مناسب ایده هستن؟ میوه هایی که گفتم ایده هایی هستن که در طول داستان میخوام به رفتار ها و شخصیت های انسانی ربط بدم.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
یعنی داستان نمادین؟ یا داستان طنز؟ خب میشه روش فکر کرد. ولی بازم فکر نمی کنم کشش داستان رو هر یک به تنهایی داشته باشن. باز مورد اول نسبت به بقیه محسوس تره به عنوان تشبیه برای آدم ها. ولی خب توی همچین ایده هایی باید خیلیییییییییی حرفه ای عمل کرد که داستان خوبی از آب دربیاد.
پاریس جان
پاریس جان
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
یه روزکه کتابای درسیمو باز کرده بودم ، به طرز شگفت انگیزی دیدم به جای نوشته های درسی چیزای دیگه نوشته شده، بعد از خوندن چند خطش فهمیدم خاطرات یه زنه که داره زندگیشو تعریف میکنه... یه ظهر گرم تو یه خیابون خلوت متوجه شدم یه بچه گربه افتاده دنبالم ، برگشتم نگاش کردم.همین که فهمید نگاش میکنم عقب عقب رفت و میو میو کرد ...احساس کردم برای کمک میخاد منو به جایی ببره.... پیر مرد مرموز به من گفته بود شنبه اتفاق مهمی در زندگی ات می افتد .اما...شنبه هیچ وقت اتفاق نمی افتاد...پنج شنبه گذشت و جمعه شد،فردا باید شنبه میشد اما...صبح همه میگفتند امروز یک شنبه است...انگار که زمان پریده باشد...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
خوب بودن. مخصوصا سومی که اتفاق به طور واضحی توش دیده میشد.
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام نیلوفر عزیز به خاطر کارگاه فوق العادت عضو جیم شدم. اینجا خیلی پیچیدس. ایده ها واقعا خوب بودن؟ :))))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
مرسی از لطفت :) مگه تعارف داریم ؟خوب بودن دیگه :))
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
ممنون نیلوفر نازنین.
amiralidust
amiralidust
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام خسته نباشید:1-به آسمون که نگاه میکنم بجای ستاره ها سوراخهایی رو میبینم که بعد از تولد هر نوزاد جدیدی که به زمین فرستاده میشه بوجود میاد 2-هروقت میخوام یه مطلب یا ایده بنویسم با قلمم مشورت می کنم 3-همین که میخوام به دنیا متفاوت نگاه کنم خوابم میبره 4-شب که میرم پیاده روی همش فک میکنم ماه بلاخره میافته اما نمیدونم چرا تو روز در مورد خورشید یه همچین حسی ندارم
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام :) ایده هاتون مثل خیلی از دوستان دیگه خام هستن. یعنی اتفاق رو همراه خودشون ندارن. مثلا اگه یه خانواده ای هفت قلو به دنیا بیاره و یه جا از آسمون پاره شه، چی میشه ؟ یا اگه درست سر نوشتن یه مقاله آینده ساز قلمتون دیگه بهتون مشورت نده؟ یه اتفاق باید همراه ایده تون باشه که جذابش کنه :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام خانم نیک بنیاد عزیز همین ایده داستان کوتاهی که خود شما دادید عالیه .ایده ای من .1سگی که می خواستم بزنم منو گاز گرفت و صدای اون شذ ادم و صدای من شد سگ.2گنجشکی که گربه می خورد.3تاتردرامی که در حین اجرا طنز شد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام :) ایده اولی خوبه ولی خیلییییی سال قبل کتابی تقریبا شبیه این نوشته شده به اسم «دل سگ» که چاپ جدیدش با اسم «قلب سگی» هست. خیلی هم جالبه. بخونید حتما. البته رمانه. در مورد دو ایده دیگه تون، خوبن. ولی اتفاقی که ایجاد کردین یه اتفاق ادامه داره. مثلا گنجشکه تا کی می خواد گربه بخوره؟ اگه به عنوان مثال میرفت و اسمش رو توی یه مسابقه گربه خوری که مخصوص سگ هاست ثبت نام می کرد جالب تر نبود؟ :) بالاخره باید یه پایانی داشته باشه دیگه .
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
ایده‌های واقعی را بیش‌تر دوست دارم. داستان‌هایی که خود زندگی هستند. لمس می‌شوند. حتی اگر اسم‌ش کلیشه باشد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٢
٠
موضوع اینه که داستان مینویسیم که خونده بشه. اگه بخوایم فقط واسه خودمون بنویسیم خب اصلا نمینویسیم. وقتی قراره خونده بشه پس باید دیگران هم بپسندنش. دیگران کلیشه نمیپسندن. لااقل کلیشه ای رو میپسندن که از زاویه جدیدی بهش نگاه شده باشه :)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
کتابی با جلد جذاب که توجهش رو جلب کرد...به سمتش رفت و بازش کرد.چه قدر نوشته ها آشنا بودن!همشون اتفاقات چند روز پیش بودن که تو دفتر خاطراتش ثبت کرده بود!ورق زد،جای نقطه ها و ویرگولا هم آشنا بود!سرش رو بالا آورد.خانوم غریبه ای رو دید که خیره نگاش میکنه!دقت کرد،مقابلش آیینه بود!/فردی که هر ظرفی از دستش میفتاد به جای اینکه بشکنه ظرف دیگه ای میشد.اما یک روز ظرفا خسته میشن و اون فرد میشه ظرف!!/ پسری که یه جفت کفش میدزده از پیرمرد مهربون....کفشا عادی نبودنو اونو بدون اراده ی خودش هرجا میبردن،تا اینکه یک روز برش میگردونن پیش پیرمرد که خیلی وحشتناک شده بود و....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
اولی به نظرم از بقیه پخته تر و جالب تره. مخصوصا اگه توی آینه خودش نباشه. اصلا رفته باشه کتابفروشی و ببینه دفتر خاطراتش چاپ شده و دست همه مردم هست. اون خانم هم خانم فروشنده باشه. اینطوری خواننده بیشتر دلش می خواد بدونه بقیه داستان چی میشه :)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
:)!منم الان منظورم این بود که کتابفروشی رفته و اون کتابو دیده،بعد فکر کردم اگه قیافشم تغییر کنه بهتر میشه که نشد!مرسی از راهنماییتون:)
مرجان
مرجان
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
واقعا و از ته دل ازتون ممنونم بابت این کارگاه،ایده ها:1)پسربچه ای که داره سیب میخوره و به هسته اش که میرسه هسته توی دستهاش تبدیل به درخت سیب میشه و مجبوره نگهش داره 2)خانمی که زیرلب غر میزنه و داره لباسهارو از ماشین لباسشویی درمیاده که میبینه شوهرش داخل پیرهنش توی ماشینه و کشون کشون اون رو مثل سایر لباسها روی بند رخت پهن میکنه 3)دختر بچه ای که سعی داره برای مادرش لاک بزنه ولی هربار که قلم مو رو به ناخنهای مادرش میزنه یه گلبرگ گل از قلم مو میاد بیرون و در آخر گلبرگها کنار هم یه رز قشنگ میشن
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
بنظرم مادربزرگی که تلاش میکنه برای نوه اش لاک بزنه و هی دستاش میلرزه و نمیتونه هم ایده ی باحالی میتونه باشه :))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
ایده های خیلی جالبی هستن ولی مشکل اینجاست که بسته یا تموم شده هستن. یعنی سر و ته داستان رو گفتین و دیگه انگار ادامه ای ندارن که آدم بخواد بدونه چی میشه. مثلا توی مورد اول اگه بچه بیماری ای داشته باشه که مجبور باشه روزی یه سیب بخوره و از اون طرف پدرش به درخت سیب حساسیت داشته باشه (همینطوری یه مثالی زدم!) یه کشش و تضادی پیش میاد که قضیه رو از حالت عادی و پایان دار کمی خارج می کنه.
narges
narges
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
سلام.مرسی از حال و هوای خوبی که باعث به وجودنش بودید. داشتم به تمام این روزها که تنها کارم نابود کردن ایده هایم بود فکر می کردم.ایده هایی که گاهی آنقدر پررنگ و دوست داشتنیند برایم که از ترس اینکه مبادا بخواهم برایشان وقت بگذارم و وقتم را بگیرند نابودشان می کنم! این است حال این روزهای ما!! حال بااین توصیف من باید ایده ای نو بیابم یا به بایگانی ایده های حیف شده سر بزنم؟:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام :) از فرصت استفاده کنید و هم احوال ایده های قدیمی رو بپرسین و هم اگر ایده جدیدی هست ازش دعوت به حضور کنین:)
tina_g
tina_g
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام،من همیشه از خوندن نوشته هاتون لذت میبرم و خیلی خوشحالم که این کارگاه رو راه اندازی کردین؛اینم از اولین ایده ی من: وقتی مترو حرکت کرد،چشمم افتاد به پسری که با هیجان داشت واسه دختر بغلی ش چیزی رو تعریف میکرد،همون لحظه ها بود که موبایل پسر زنگ خورد؛با جدیت میگف که سردرد شدیدی داره و حالش اصلا خوب نیس... چند دقیقه بعدش بود که حس کردم مترو مثل همیشه حرکت نمیکنه،انگار چیزی بین ریل ها گیر کرده باشه،برق هم مدام قطع و وصل میشد،تو همین لحظه ها بود که یاد دعوای امروز خودم افتادم... مردم کم کم ترسیده بودن یه فکر مدام تو ذهنم پرسه میزد:نکنه عذابی در راهه؟بخاطر کی؟من؟یا اون پسره؟یا حتی...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام . خوبه . ولی اگه توی روال داستان هر گره ای که پیش میاد به بقیه ربط داشته باشه خیلی بهتره. مثلا اگه اون پسره به دروغ میگفت «مترو خراب شده و یه ساعته تو تونل گیر کردیم » و درست همون موقع مترو خراب میشد، داستان جالب تر پیش میرفت به نظر من. :)
خديجه
خديجه
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
1- شماره ى ناشناس. اس ام اس را باز مى کنم. درباره ى جسد پرسيده! اس ام اس به مقصد اشتباه رسیده. تنم مى لرزد. 2- زن توي مترو تنه مي زند و تند رد مي شود، زير لب ناسزايي مي گویم و روى برگه هايم خم مى شوم. چشمم مى خورد به عکس مامان کنار يک مرد غريبه. کنجکاو مى شوم. 3- قاضی با آن چشمان خمارش زل مى زند به من و مى پرسد: مى خواى با کدوم زندگی کنى؟ مامان يا بابا؟ دلم مى لرزد از صدايى که از درون مى گوید: هييييچ کدااام.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام. اولی و سومی تقریبا داستانک هستن و انگار که تموم شدن و همه حرفی که می خواستن رو زدن. دومی ولی جالبه. حتی اگه عکس مامان توی گوشی همون خانومی باشه که تنه زد. یا مثلا اون خانم در مورد مامان صحبت کنه با کنار دستیش. کلا این دومی توانایی تبدیل شدن به یه ایده خوب رو داره. :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
داشت تو کیفش غرولندکنان دنبال چیزی میگشت که گوشی اش زنگ خورد. به زحمت گوشی را از ته کیفش پیدا کرد و بیرون آورد. برگه ای از کیفش بیرون افتاد. با زدن دکمه ی سبز داد و بیدادش شروع شد.با عصبانیت و با صدای بلند صحبت میکرد طوری که همه آقایانی که در قسمت مردانه اتوبوس ایستاده بودند سرشان را برگردانند با پایم کمی کاغذ را سمت خودم کشیدم و خم شدم تا بند کفشم را محکم کنم . از دیدن نوشته ی روی کاغذ خشکم زده بود. HIV مثبت + این اولیش و توضیح اینکه من نمیدونم رو برگه ی اینجور بیماری ها چی مینویسن واسه خودم آخرشو از خودم نوشتم.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
البته اینا خیالی اند ها! + معلومه تو شهر ما مترو نیست هنوز؟:)))) 2) - خانوم گل میخری؟ + نه قربونت لازم ندارم. -خانوم توروخدا یه دونه بخر + خوشگلم گلو برا کی بخرم؟نمیخوام. - برا نامزدت! +(می خندم ) آخه به من میاد نامزد داشته باشم فسقلی؟ -بله خانوم به این قشنگی! +باشه یه شاخه بده ... صدایش مدام در مغزم تکرار میشد. صدای دخترکی که هر روز ساعت 4.30 تا ایستگاه اتوبوس دنبالم می آمد تا شاخه ای گل به من بفروشد.دخترکی که الان روی خط عابر پیاده دراز کشیده بود .ساده انگارانه رفته بودم جلو تا ببینم خوابیده است یا چه! ولی خون قرمزی که از سرش جاری بود دنیا را روی سرم خراب کرده بود ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
هر دو داستانک هستن. یعنی به نظر من کاملا تموم شدن. با یه ویرایش میشه به یه داستانک خوب تبدیلشون کرد ولی ایده داستان کوتاه نیستن. چون مثلا در مورد اون دختر گل فروش دیگه مشخص شده که مرده یا زخمی شده و فوقش خواننده میپرسه «زنده بود؟» و جواب یا مثبته یا منفی. به اندازه داستان کوتاه کش نمیاد :)
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
چمدانم را که باز کردم خاطرات پا دراوردند و یکی یکی بیرون آمدند .. کرم ابریشم به گل گفت : " اگر کمی صبر کنی با هم میپریم ... میرویم از این باغچه ، دیار ! بیدار شده بودم و دیده بودم که کتاب هایم در حال صحبت با یگدیگرند کمی که بیشتر گوش داده بودم شنیده بودم ..... چطوره نی لو ؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
اولی خوبه. مخصوصا اگه مثلا بعد از پیدا کردن چمدون خاطراتت یهو یکی از اقوام بیاد و اون رو برای سفر امانت بگیره. ولی دومی به تنهایی فقط یه تصویره که به نظرم خاص نیست و روال عادی رو نشون میده. سومی هم باید یه اتفاق داشته باشه غیر از حرف زدن کتاب ها. مثلا یه چیز خاصی توی حرف های کتابا باشه. :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
ولی این (قسمت آخرش واقعیه) هیچ کس حتی خودم فکر نمیکردم که یک روز عروس هندی ها بشوم!روزی که خواهرزاده ام "کلش او کلنز " بازی میکرد و من گوشی اش را گرفتم تا به واسطه ی انگلیسی دست و پا شکسته ام به جای او با هم قبیله ای هایش حرف بزنم،فکرش را هم نمیتوانستم بکنم که دارم چه آینده ای برای خودم رقم میزنم.اسمش پِراک بود بعد از کمی صحبت ،به او گفته بودم که گوشی من اندروید نیست(ندارد -ساپورت نمیکند !) پرسیده بود: -آی او اس؟ + اون چیه دیگه؟ -آی فون داری؟ +ها ها ها! نه نوکیا دارم! - خوبه!ویندوز میخوره؟ +:))) نه نوکیا سی فایو دارم!... راستش هر چه فکر میکنم میبینم درگیر صداقتم شده بود :))))))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
به نظرم شما زوم کن روی داستانک نویسی:)) الکی نمیگم ها. کلا کوتاه نویسیتون خیلی خوبه. کل ماجرا رو توی سه خط میگین بدون اینکه آدم احساس کمبود کنه. باید بگیم دوستان یه کارگاه داستانک بذارن با قول چاپ آثار برتر به صورت کتاب. :)
snow-queen
snow-queen
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
باوشه خانوم معلم پس من دیگه تو کارگاهتون شرکت نمیکنم! بای بای :))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
این چه حرفیه؟ اینجا باشین که ما کلی خوشحال میشیم. منظورم این بود که به داستانک خیلی جدی تر نگاه کنید
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
شوخو شوخو :)) والا من حتا دو سه تا داستان کوتاه و شاید بلند توذهنم هست حتا یکمیشو هم ن قبلن وشته بودم و بعد ولشون کردم! ولی نمیتونم اینجور که میگید بیان کنم ایدمو !(یعنی فقط اولشو بگم)دوتاشونم جنایی بودن یکی رمانتیسم هم قاطیش داره!حالا بخاید یه خلاصه میتونم بفرستم براتون
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
نیاز نیست اولش رو بگید آخه. ایده خلاصه کل داستان هم می تونه باشه. یا همون اولین جرقه ای که توی ذهنتون زده شده. مثلا شما یه داستان می خونید یا مینویسید که اولین بار با دیدن دختری که نابینا بود ولی برنده مسابقه موسیقی شده بود به ذهنتون رسیده. یا مثلا اگه یکی بپرسه فلان داستان درباره چیه بهش میگید درباره یه دختر نابینا که برنده مسابقه موسیقی شده. اینجوری راحت تره به نظرم :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
خب مثلن اون دوتا داستان مانندی که گفتم یکیش راجبه دختریه تو تیمارستان که حرف نمیزنه و به یه پرونده ی جنایی مربوط میشه و یکیشم یک هکره(ک9 از بانکا پول میدزده و اینا بعد تو همین اینترنت با یه دختر آشنا میشه و ...) اینا ایدس؟ ببخشیدا من شاگردی ام که زیاد سوال میپرسم:دی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
اولی اوهوم.ولی دومی چون پایانش بازه باز هم یک کم مشکل دار میشه:))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٨
١
٠
پایان ایده بازه یا داستان؟ خب هکری که دزد بانکیه و با یه دختره آشنا میشه :دی بستمش:))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سومی رو هم کلی نوشتم تایید نکرد!منم دیگه نمینویسم :( با تشکر از سیستم نظرگذاری شما که وقتی پیام خطا یده دیگه متن رو سیو نمیکنه :((
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٤
٢
٠
باید بک رو بزنی از رو مروگرت. بعد به ص قبل که برمیگرده میبینی نوشته هات سر جاشه ^_^
میم خ
میم خ
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام اول که اینجارم ببینید جالبه. البته من نتونستم توش شرکت کنم http://dastaan.blog.ir/ 1- سر خیابان ایستاده بودم که برای خانه کوچک مان مسافر برای شب پیدا کنم که خالی نماند. والا من اینکاره نبودم پدرم هم اینکاره نبود، از مصائب بی پولی بود! قیافه ام هم با این هایی که سر میدان کاج ایستاده بودند آن قدر فرق داشت و به قول خودشان «بچه مثبت» میزد که جوری نگاهم کنند که انگار جزام دارم. زیر قیمت میگفتم که خانه زودتر پر شود و همین شاکی شان کرده بود. حدود 11:30 شب بود که دو تا ماشین که خانواده بودند سر و کله شان پیدا شد و به تور من خوردند چون خانواده بودند باز هم قیمت را کمتر کردم که قبول کنند. وقتی رسیدیم به خانه و کلید را دست شان دادم دو تاشان مرا کشیدند کنار و آنی که سنش کمی بیشتر بود خیلی جدی برگشت و گفت میتوانیم امشب اینجا بساط مشروب راه بیندازیم دیگر؟ 2- کلاسم دیر شده بود ولی خب نشریات دانشگاه را میخواندم و برای این که نشریه «صبح» را هم بخوانم مسیرم را کج کردم سمت میز نشریات. استاد اهل بازخواست کردن به خاطر تاخیر نبود. رفتم سمت میز و نشریه را برداشتم، نگاهی به ساعتم کردم 10 دقیقه برای این کلاس زیاد نیست! دوباره به سمت کلاس راه افتادم و کمی قدم هایم را تند کردم. نشریه را که برگرداندم سر جایم خشکم زد. نوشتن آن مطلب با آن تیتر را از هاجر اصلا انتظار نداشتم.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام و سپاس از لینکی که دادین. قطعا برای کسانی که می خوان جدی تر این کار رو دنبال کنن خوندن کتابهای داستان نویسی یا مطالبی از این قبیل خیلی مفیده :) ایده هاتون هم خوب بود. حتی اگه به عنوان شروع داستان بهش نیاز کنیم معیارهای شروع خوب (که توی قسمت های بعد میگیم )رو هم دارن.
f_shakani
f_shakani
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام و صد دورد به شما بابت راه اندازی اين كارگاه پر محتوی داستان نويسی تشكر فراوان از شما نيكولای عزيز .
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام. انجام وظیفه است. خواهش می کنم :)
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
دقیقا امروز داشتم به این فکر میکردم که داستان نویسی رو شروع کنم از طریق وبلاگتون اینجا رو دیدم این یه نشونه ست:) خودکار یه شاعر که تو دست یه کاسب جا میمونه(درباره ی عادت نداشتنش به نوشته های جدید و آدم کاملا متفاوت با صاحب قبلی و تصمیمات خودکار مذکور!).آدمی که مدام نامه های اشتباهی براش میاد(نامه ها مربوط به یکی از ساکنان قبلی خونه است)اون سعی میکنه صاحب واقعی نامه ها رو پیدا کنه.یه دختر منزوی یه پیرزن تنها وآشنایی اونا باهم.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام. خوشحالم که شرکت کردین:) دوتای اولی برای داستان خیلی خوبن ولی سومی دار یکنواختی میشه اگه رویداد خاص یا دیالوگ های خیلی خاصی توش نباشه
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
ممنون بابت تصحیح مشقم:-) درمورد سومی هم حق با شماست خیلی کلیشه ای شده من قصدم بیشتر این بود که تو روند داستان بفهمیم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست مثلا پیرزنه همسر یه خلافکار مشهوره که هیچوقت هم دستگیر نشده تا اینکه یک روز جنازه اون خلافکارو پیدا کردن!بازم ممنون از وقتی که میذارید :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
اگه جزییات و ابهامات رو توی ذهنتون داشته باشید خوبه و مشکلی نداره برای نوشته شدن :)
الف.واو
الف.واو
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام آدم هاى توى پارك كه وقتى از تراس بهشون نگاه مى كنى تو انگشتات جا ميشن كلاغ سياهه كه هر روز صبح موقع پياده روى بدجورى به چشم هام نگاه ميكنه و انگار بدش نمياد تخم چشممو در بياره اينكه تازگى ها فهميدم قاتلم چون خيلى راحت ايده ى شعر ها و نوشته هام رو مى كشم و بيخيالشون ميشم پنجره هاى خاموش و روشن خونه ى روبرويى كه نصفه شب ها كه درس ميخونم هميشه هى فكر مى كنم چه اتفاقى داره پشتشون ميفته اينكه تو كمد اتاقم خيلى گرمه و من هميشه فكر ميكنم لباس هام وقتى در كمد رو باز ميكنم با عصبانيت بهم نگاه مى كنند آقاهه كه هر روز تو راه دانشگاه ميبنمش و با مدل قيافه اش و يقه پيراهنش ميفهمم ديرش شده يا نه ......ديگه به بزرگى خودتون چرت و پرت هاى بنده رو ببخشيد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام. همه ایده ها به عنوان ایده خام خوبن ولی نیاز دارن کمی از حالت عادی خارج شن و مثلا یه اتفاقی بیفته توشون که جذاب تر شن. از بین ایده هاتون مثلا اون کلاغه این خاصیت رو داره. یا در مورد اون قاتل شدنه، اگه شخصیت داستان بفهمه کم کم داره دست به قتل های بزرگتر می زنه، موضوع جالب تر میشه...
do_char
do_char
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام.. 1. دانشجویی که در امتحان نهایی تقلب میکنه و حالا مجبوره برای فرار از مشروطی با نوشته یه نامه ی تاثیرگذار تقاضای فرجام خواهی کنه 2. ایده نیست فقط یک جمله ، در واقع جمله ی پایانی داستان : مردان واقعی ،هیچگاه دزدیده نمی شوند ! 3.ناظمی متوجه میشه یک دانش آموز زمان هایی که دیر میکنه ، اسم دانش آموز های دیگه ای رو به جای خودش به کاتب متاخرین اعلام میکنه !
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام. اولی و سومی خوبن. دومی هم خیلی جمله خوبیه. توی اینجور مواقع که مثلا یه اسم یا یه جمله مثل خوره میفته تو مغز آدم، حتما پی اش رو بگیرین و انقدر بهش فکر کنین که یه حادثه و یه روند هیجان انگیز براش پیدا کنین :)
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
از مطلبتون ممنون . اگه نوشتن داستان بلد بودم روزنامه نگار می شدم
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم:) ولی لزوما همه روزنامه نگار ها داستان نوشتن بلد نیستند یا همه داستان نویس ها روزنامه نگاری!
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
4- سلام نمازم را دادم و رفتم سمت قلیان تا بعد از مدت‌های کامی بگیرم. تا دود را از اعماق دادم بیرون، یکی از بچه‌های حراست جلوم سبز شد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
پیشنهادم به شما هم اینه که کلا توی خط طنز برید. جدی میگم. موفق میشید :)
سرما
سرما
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام:)) این فکراییه که به ذهنم رسید،حالا نمیدونم چقدر بد باشه!!:/ 1زن خشک و جدی مسیول قسمتی از اداره ی کار و تامین اجتماعی،روزی بر سر میزش با نامه ای مواجه میشود که از او برای بازدید"اثر جاودان"دعوت کرده است،در نامه ذکر شده که او و کسی که مدیر عامل یکی از کارخانه های بزرگ است دعوت شده اند.اسم چند نفر دیگر آمدع که او آنها را نمی شناسد. آدرس مربوط به خانه ای در یکی از پایینترین خیابانهای شهر است... 2مردی که سالهاست در چاپخانه ای کار میکند،یک روز وارد انبار کارخانه میشود و جعبه ی کوچک قرمز رنگی توجه او را جلب میکند،در بالای جعبه نام بنیان گذار چاپخانه نوشته شده است. 3پسر بچه ای،اصرار دارد که با دوستی هر روز حرف میزند،در حالیکه آنها تنها زندگی میکنند و پسر بچه اوتیسم دارد...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام. ایده هاتون هر سه خوب بودن. در مورد سومی می تونین داستان «بلوط» خانم تهمینه حدادی رو هم بخونید. توی کتاب «سیب و درخت و دختر». تقریبا همین مضمون رو داره:)
سرما
سرما
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
دوباره سلام:))) ببخشید که انقدر دیر به دیر میام!!خیلی سرم شلوغه!!خیلی!! ولی با سرسختی دلم نمیخواد اینحور چیزا رو حذف کنم...:))) و خب، اول از همه ممنون از این کارگاه:)) دوم در مورد کتابی که گفتی؛من نه خوندمش و نه اسمش رو شنیده بودم... و اینکه بازم عذر میخوام اگر یه وقت نتونم بازم بیام... بازم مرسی از زحمتتون:))
نرگس و خاله زهره اش
نرگس و خاله زهره اش
٩٤/٠٢/٠٤
١
٠
امروز صبح تا ظهر نشسته بودیم کنار هم و فکر می کردیم و هربار که ایده ی جدیدی به ذهنمون می اومد بهم نگاه می کردیم و ایدمون و با ذوق بهم می گفتیم. خیلی خوش گذشت. یکی از بهترین صبح های جمعه بود. می خواستم اولش به خاطر اینکه باعثش شدین تشکر کنم:) اما ایده ها من: پیرمردی که داستان های یک مجله رو دنبال می کنه و هرچی میگذره می بینه داستان به زندگی شخصی ش نزدیک میشه. به طوری که خیلی وقت ها جزئیاتی از زندگی اون پیرمرد توش نوشته میشه که تا به الان هیچ کس ازش خبر نداشته یکی دیگه اینکه یک صبح تمام مردم جهان وقتی از خواب بیدار میشن می بینن که هیچ تکنولوژی ای کار نمیکنه و بعدی هم درباره ی یک ورزشکار ک وقتی میره تا بعد از دوش گرفتن حوله ش رو از توی کمدی که درش هم قفل بوده برداره می بینه که حوله حسابی خونی شده و خاله زهره: وقتی برای مرتب کردن موهاش میره جلوی آیینه، خودش رو توی آیینه نمی بینه و رو به روی یک آیینه ی دیگه می ایسته و باز هم اثری ازش توی آیینه نیست یکی دیگه اینکه برای رفتن به مدرسه سوار تاکسی میشه و وقتی میشینه توی ماشین صدای قفل شدن در ماشین میاد و آخرم متوجه میشه که ماشین راننده نداره بعدی هم اینکه یک داستان نویس موقع گرفتن جایزه اش میخواد که داستانی بنویس و بخونه ولی درست قبل از مراسم تمام توان نویسندگی ش رو از دست میده با یک عالمههههههههههه و یک عالمهههههههه و یک عالمههههه چیز دیگه که به ذهنمون رسید و یک جایی یادداشتش کردیم. اما خاله زهره یه ایده ی دیگه هم آخرش به ذهنش رسید. اینکه یه روز یکی هرچقدر نام کاربری و رمز وبلاگش رو میزده به وبلاگ نیکولا می رفته و کل داستان می خواد متوجه بشه که آیا خودش نیکولا ست یا اینکه اتفاق دیگه ای افتاده:) مرسی. ورزش فکری خیلی خیلی خوبی بود:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام :) خوشحالم که بهتون خوش گذشته. در مورد ایده های نرگس: اون ورزشکاره ایده بهتریه برای داستان کوتاه. چون اون دوتای دیگه تقریبا ادامه دارن و باید خیلی ریز اتفاقات رو خوب دربیاری و پایان هیجان انگیزی براشون بذاری که داستان خوبی بشن. ایده های خاله زهره: دو تای اول از سومی بهترن . سومی با اینکه اتفاق هم درون خودش داره ولی هیجانش برای مخاطب فرضی به اندازه دوتای اول نیست :) راستی بالاخره نیکولا بود یا نبود ؟:))
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
واقعا خوبه/ من خودم به همچین چیزی نیاز داشتم
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومد.
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام نيلوفر عزيز. خيلي خوشحال شدم از اين كارگاه داستان نويسي... مدت هاست تو فكرشم و تو فكر ايده ها. چون ديدم كامنتها زيادن و تو بايدهمه رو جواب بدي من خلاصه مي نويسم: دوم: يه دختر مرموز هم كلاسي من بود كه خيلي اتفاقي فهميدم تو حرم امام رضا جانماز ميفروشه. هر هفته كه ميفتم حرم مي ديدم. اواخر فهميده بودم سرطان داره. ولي الان 3ساله كه ديگه نمي بينمش تو حرم و هيچ خبري هم ازش ندارم! سوم: يه بچه ي سه ساله كه دعواهاي مادر پدرش رو با فهم خودش توصيف مي كنه!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام زهرای عزیز:) در مورد اولی با اینکه اتفاق هم توش هست ولی انگار همه چی تموم شده است. یعنی تو میدونی که جانماز میفروشه و میدونی که سرطان داره. احتمالا 90 درصد مخاطبا فکر می کنن اینکه نمیبینیش یعنی دیگه زنده نیست. اگه کل داستانت در مورد همین موضوع باشه که خب باید خیلی خوب پردازش بشه در غیر اینصورت باید یه تغییری توی ایده ات بدی. مثلا یه تناقضی بین اخلاق دختره و جانماز فروختنش. یه چیزی که برای مخاطب جالب باشه. ایده دومت هم خوبه. مخصوصا اگه این توصیف کردن بچه هه بتونه یه کار خاصی تو داستان بکنه. یا مثلا با همین تواناییش مشکل پدرمادرشو حل کنه. یا یه همچین چیزی.
صدیقه (ایران دخت)
صدیقه (ایران دخت)
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام ممنون که همیشه خوش دوق و خوش فکری نیلوفر جان سعی میکنم زودی بیام ایده هامو بنویسم دلم میخواد ازت یاد بگیرم.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام. ممنون از شما و لطفی که دارین:)
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٥
٢
٠
سلام و درود بر شما و تشکر از کارگاههای خوبتان...باشد که شکوفا شویم:) 1-چقدر روز خسته کننده ای بود.چند جلسه ی کاری و دفاع از چند پروژه ی شرکت که امروز تحویل داده بودم.مدیرم خیلی ازمن راضی بود.همین طور که آسانسوربه مقصدپارکینگ پایین می رفت..خستگی من هم از بین می رفت.در آسانسور که باز شد دیگر خسته نبودم.خوشحال به سمت ماشینم حرکت کردم.باید امشب را در کنار همسرم جشن میگرفتم.ناگهان چشمم به پیرمرد ژنده پوشی افتاد که کنار ماشینم دراز کشیده و با چشمانش به من خیره شده بود.با ناراحتی به سمت اتاق نگهبانی حرکت کردم.این نگهبان ها اصلا وجدان کاری ندارند.همان جوانی که صبح در مورد این پیرمرد به او تذکر داده بودم در اتاق بود.قبل از اینکه چیزی بگویم گفت جناب مهندس خوب ما رو سرکار گذاشتی صبح...کل پارکینگ را گشتم ولی شخصی که مشخصاتش رو داده بودی رو پیدا نکردم.از عصبانیت داشتم منفجر میشدم.گفتم بهتره به تصویر دوربین کنار ماشینم یک نگاهی بیندازی.به مانیتور که نگاه کردم انگار سطل آب یخی رویم ریخته شد.کسی اطراف ماشین نبود.دوربین های دیگر را هم چک کردیم.نگهبان قسم میخورد که هیچ وقت فردی با این مشخصات را ندیده است.به سمت ماشینم برگشتم.اثری از کسی نبود.با خودم گفتم حتما این شوخی مزحک از طرف دیگر همکارانم سازماندهی شده تا مرا دست بیندازند.درست است ،به این همه پیشرفت من در کار حسودیشان می شود.با همین افکار به سمت خانه راه افتادم ولی قیافه ی پیرمرد از جلوی چشمانم دور نمی شد. 2- چشمهایم رو باز کردم..همه جا تاریک بود.نمیتوانستم تکان بخورم.کمی فک کردم یادم نمیومد چه طوری اینجا اومده بودم.هرچه بیشتر فک میکردم کمتر یادم میومد.اومدم فریاد بزنم کمک..تازه متوجه شدم که دهانم هم بسته هست..ناله زدن هایم هیچ فایده ای نداشت...ناگهان صدای پایی اومد..گوش هایم را تیز کردم.. دو نفر بودند.صدای گرفته ای گفت بهوش آمده است..دوباره بیهوشش کن..در همان جعبه ی تنگ و تاریک بوی عجیبی به مشامم رسید و چشمانم دوباره سنگین شد و از حال رفتم. 3-پیرمرد مثل همیشه صبح زود از خواب بلند شد.بعد از خرید ونان و روشن کردن سماور و آب دادن باغچه و شمعدانی ها سفره را درحیاط پهن کرد.دو چای ریخت و کنار و در کنار قاب عکس همسرش نشسته بود.چایی جلوی قاب گذاشته بود.و برای عکس لقمه می گرفت.میگفت خانم گلم هیچوقت حاضر نمیشوم برم خونه ی بچه ها..آخه چطور از تو دل بکنم..دیشب خوب خوابییدی!؟امروز قرار شده سرویس مدرسه نیوشا رو بیاره اینجا.کلی با نواسمون باید گپ بزنیم.چند ماهی هست ندیدیمش.....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام. هر سه خوب بودن. مخصوصا دوتای اول که از همین شروع کار (حتی به عنوان شروه داستان هم خوب بودن به نظرم) ابهام و گره دارن و مخاطب رو علاقمند میکنن. سومی هم با اینکه تا اینجای کار فقط تنهایی یه سالمند رو من ازش متوجه شدم ولی اگه مثل دو ایده اول همراه با یه اتفاق به همون قوت بشه، خیلی خوب میشه :)
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
خب حالا باید چی کار کنیم.!؟:)
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
این داستان سوم، آخرش معلوم میشه همسر پیرمرد، مرده؟
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٦
٢
٠
سلام علیرضا جان..ابتداش یک زندگی معمولی به نظر میاد...نه همسرش زنده است.پیرمرد و همسرش قبل انقلاب تو آمریکا باهم آشنا میشوند.همسرش دانشجوی پزشکی و خودش دانشجوی زیست شناسی بوده است.بعد انقلاب همسرش علاقه ی زیادی برای بازگشت به ایران داشته تابه جامعه و کشورش خدمت بکند.در یک سفر تفریحی تحقیقاتی که پیرمرد و همسرش به جنوب آفریقا داشته اند.اتوبوس شان توسط گروه های تندرو و شورشی آفریقایی مورد حمله قرار میگیرد.و بعد از واژگونی در دره پیرمرد و دو نفر دیگر را به اسارت میبرند.و اتوبوس ته دره منفجر می شود.شورشیان با کلی شادی پیرمرد شیون کنان و دو نفر دیگر را که شاهد ماجرا بودند را به اسارت می برند.که چند هفته بعد پس از کلی شکنجه توسط نیروهای ارتش وصلیب سرخ آزاد می شوند.پیرمرد بعد از اینکه لوازم سوخته ی همسرش را نشانش میدهند وتایید مسکنند که کاملا سوخته است به آمریکا می رود و به خاطر قولی که به همسر مرحومش داده بود با دو پسر و دخترش به ایران باز میگردد.مدتی در دانشگاه تدریس می کند ولی از شدت دوری از همسرش افسردگی میگیرد وخانه نشین می شود.و تنها دلخوشیش دیدن نوه اش هست که بسیاز شبیه همسرش می باشد.واما همسرش که قبل از انفجار اتوبوس در ته دره از اتوبوس بیرون می افتد.سرش به سنگی میخورد و فراموشی میگیرد.توسط فردی آفریقایی نجات داده می شود.و بعد چتد سال واتفاق های گوناگون به مصر میرسد و درآنجا به عنوان یک پزشک تجربی یا شکسته بند مشغول به کار می شود.و سالها بعو صورتش را که دچار سوختگی شدید شده است را عمل زیبایی انجام می دهد.درحالی که هیچ چیزی از گذشته اش به یادش نمی آید.و فکر میکند که سالها پیش در کودکی در خلال آشوبهای بعد از جنگ جهانی دوم از مصر دزدیده شده است.و تنهادبازمانده ی او برادری مصری است که برای پیداکردن خواهرش به آفریقا میرود.و دستبندی که همسر پیرمرد از یک زن آفریقایی هدیه ای در قبال نجات جان دخترش گرفته است تنها نشانی است که مرد مصری از آن فهمیده است که همسر پیرمرد همان خواهر گم شده ی اوست.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
هیچی! یا بنویسیدش. یا صبر کنید هفته به هفته با هم پیش بریم و بنویسیمش :) راستی ایده سوم با توجه به توضیحاتی که برای آقای علیرضا دادین، به نظرم برای داستان کوتاه مناسب نیست. یعنی با این همه جزییات یا رمان میشه یا حداقل داستان بلند. ولی خب اگه خودتون می تونید تمام اطلاعات رو توی داستان کوتاه بگنجونید که هیچی دیگه. ما هم آرزوی موفقیت می کنیم براتون :)
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
حق با شماست..از سومی یک رمان خوب میتوان درآورد اگه وقتش باشه..:) ،چشم صبر میکنیم.
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
راستي يك ايده ي ديگه. صبح كه از خواب پا ميشم دنيا سفيده...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
خوبه. ولی اتفاق خیلی بزرگیه و توی نوشتنش باید حواست به همه جزییات دنیا باشه و حتما بتونی یه پایان خوب هم براش در نظر بگیری (پایان رو توی قسمت های بعدی کار میکنیم البته ).
سارا
سارا
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام خسته نباشيد نيلوفر جون ٢ سال تو مسير شركت وبلاگت و ميخونم خيلي خوش حالم كه تونستم واست بنويسم عزيزم اينم ايده هاي من ١ . كامران هم شوهر كرد ٢ . باد امشب پنجره را باز كرد و از لأي پرده ي اتاق كنارم و نشست و از تو برايم گفت ٣ . مورچه لعنتي كه صورتم را غرق بوسه كرد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام. سپاس از شما و مهربونیتون:) خب اولی که فعلا یه جمله خبری جالب و شاید حتی طنزه. و اگه بشه توی پردازش داستان خوب درش آورد می تونه داستان خوبی بشه. دومی به نظرم به خودی خود توانایی داستان شدن نداره. با اینکه شاید موضوع یه دلنوشته خیلی قشنگ باشه ولی اگه داستان بخواد بشه باید یه چیزی فراتر از شنیدن درباره یه مخاطب خاص از زبان باد باشه. سومی هم اگه تاکید رو مشخص کنیم و مثلا اصل ایده رو بذاریم روی مورچه ای که ویژگی های انسانی داره، حالت داستانی بهتری پیدا می کنه :)
f_shakani
f_shakani
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام /اين هم از ايده های من / يهو سرم شروع به خارش كرد بلند شدم و در آينه نگاه كردم كه يهو چشمم به دوتا شپش شيطون افتاد كه در حال كشتی گرفتن بودند ./ به سراغ چمدان ذهنش رفت و در ان شلوغی دنبال روزهای خوبش می گشت كه يهو صدای در زدن كسی به گوشش رسيد./ خود كارش را برداشت و خواست شروع به نوشتن كند بدون اينكه حتی به دست و خوكارش فشاری وارد كند كلمات خودشان مشغول سُر خوردن از روی نوك خودكار بودند و صدای جيغ و هورا شون هم به گوش می رسيد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
سلام و ممنون از ایده هاتون :) خب مثلا در ایده اول، کشتی گرفتن دو تا شپش شاید جالب باشه ولی شپش زدن سر یه آدم به نظرم توانایی تبدیل شدن به ایده داستانی رو نداره زیاد. هرچند می تونه یکی از ویژگیای شخصیت داستانمون باشه که ممکنه هزار تا ویژگی دیگه هم داشته باشه:) یا مثلا سومی، اگه خوکاره شروع به نوشتن یه سری راز بکنه موضوع جالب تر میشه. یه بازنویسی بکنید ایده هاتون رو. با کمی تغییر درست می شن :)
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
خانوم نیک بنیاد، راهی نداره این کارگاه ها حضوری باشه توی مشهد؟
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
سلام انحصار طلبی خوب نیستا دوست عزیز:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام :) والا من که مشهد نیستم ولی اگه بودم قطعا این امکان هم فراهم میشد :)
میم خ
میم خ
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام خانم نیک بنیاد // چرا ایده اول منو حذف کردید آخه؟ به خاطر یک کلمه؟ اتفاقا اون ایده رو بیشتر دوست داشتم، والا وزارت ارشاد هم اندازه شما منشوری نمیکنه ملتو! اینجوری باشه قیدار امیرخانی و من اوش کلا نباید چاپ میشدن!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
سلام دوست خوبم. تایید و حذف و تغییر نظرات دست من نیست و من بهش دسترسی ندارم. راستی ایده های شما که بودن. خوندم و جواب هم دادم :)
میم خ
میم خ
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
نه خب سه تا بود. یکی رو حذف کردن. مورد هم نداشت انصافا
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
سلام...شرکت خواهم کرد...فقط دیر که نشد که؟...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام. خیر. تا سه شنبه وقت هست هنوز.
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
جيم محترم لا اقل ايده ها رو حذف مي كنيد، فقط اوني كه از نظر شما مشكل داره رو حذف كنيد نه همشو. خب الان ايده هامو دوباره بخوام بنويسم مثل اولش نميشه كه!!!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
من نمی دونم چی بگم! ولی خب مثلا یه مدل دیگه بنویسیم ازین به بعد که حذف نشه (آیکون جاب داری از مخاطبان!):))
عطیه
عطیه
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
با سلام... چه کار خوبی... مرسی بابت این همه زحمت که متحمل می شین. و اما ایده های من: 1- قهرمان رالی با سه تا دیگه از دوستاش شرط بندی میکنه که میتونه یه ربعه ، از ایتدا تا انتهای اتوبان را طی کنه! اگه شرط رو ببازه ماشین مال دوستاش میشه و اگه ببره دوستاش باید ... 2- دختر کوچولو از مادرش کمک میخواد تا برای کاشت دونه ی لوبیا توی گلدون کمک ش کنه. مادر وقتی خاک گلدون رو بیرون میریزه ، دختر کوچولو ناله ای میکنه و غش میکنه، مادر که از دیدن این اتفاق وحشت کرده یه دفعه متوجه میشه که... 3- پیرمرد طبق عادت غزوب پنجشنبه هر هفته، در حالی که صندلی تاشوی کوچیکی رو زیر بغلش زده، سر به زیر سنگ های مزار پیش رو رد میکنه تا سر مزار همسرش برسه. سرش رو که بالا میآره تا ببینه چند تا سنگ دیگه مونده تا برسه ، یه دفعه صندلی تاشو از دستش میافته کنار یه قبر جدیدی که هنوز سنگ نداشت. به سختی دولا شد تا صندلی رو برداره که یه دفعه حس میکنه که...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام. :) هر سه تا موضوعی که نوشتی خوب و جذابن و حداقل من خودم خیلی دوس دارم بدونم ادامه شون چی میشه. ولی یه نکته: اینکه توی ذهنت چیزی باشه و به عنوان ایده یه بخشیش رو نگی، یه جورایی ایده نیست. یعنی اصلا این کار لازم نیست. مثلا گفتن همین که فلانی با دوستاش فلان قرار رو سر مسایقه میذاره، به تنهایی ایده است و نیازی نیست یه جنبه اش رو بگی و یه جنبه اش رو نگی :) این جزییات رو طی کار می تونی عوض کنی و فعلا برای مبحث ایده نیازی بهشون نیس:)
سمیرا
سمیرا
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام یعنی الان من دیر نیومدم ؟؟؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام. نه :)
سمیرا
سمیرا
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
هر روز زندگیشون همینجوری اغاز میشد روشن شدن چراغ پذیرایی صدای شیر اب و قل قل کتری و بعد یه دست که میاد و براشون کاهو میاره و صداشون میکنه و میگه امروز اگه گفتید چند شنبه اس؟ اما امروز نه چراغ پذیرایی روشن شده و نه صدای شیر اب و نه قل قل کتری بجاش یه دست ناشناس اومده و در قفس باز کرده و میخواد پرشون بده یکی نست بگه مرغ عشق تو اسمون بی انتها دوام نیاره !!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام. به نظرم این متن یه داستانک کامله و نیازی نیست که با کش دادن الکی تبدیل به داستان کوتاه بشه. همینطوری کامله :)
parynaz
parynaz
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
ایده ادامه ی ایده ی یك این باشه كه پری برگرده به سمت فرساد و بگه لطفا صندلی رو تكون نده، علی كه كنار فرساد نشسته به خودش بگیره و بگه من نیستم كه! فرساد كه پررو تر از این حرفاست بگه شما؟ (یعنی تو كی هستی كه حرف میزنی) میلاد جلو فرساد رو بگیره و پری نازم فقط چشم غره بره، بعد كلاس پریناز میخاد بره با فرساد حرف بزنه ولی دخترا مقنعشو بكشن، بعد هنوز به خونه نرسیده برا ش اس بیاد كه فرساد میشناسی؟ و..... ایده دوم : وقتی میبینن ساندیس تموم شده برای بچه ها، اول دنبال ساندیس بین خودیا میگردن كه. پیدا نمیكنن، بوفه دانشگاهم بسته س! میان تنهاربچه ای كه ساندیس داره رو قانع كنن كه جلو بقیه ساندیس نخوره، در نهایت هم یكی با بدبختی و كلی اتفاق میره از بیرون آبمیوه میخره!! ایده سوم : كسی كه داره زنگ میزنه با اینكه شمارش ذخیره شده اما. شماره دختره رو نداشته! دختره تو یه شرایط سخت و كنار دوستاش تلفن رو جواب میده، پسره نمیخاد بقیه بفهمن كه او زنگ زده و توی مكالمه ش میگه كه كادو تولد آب شده! اگه اینو با یه عالمه اتفاق عجیب غریب تر ادامه بدم اوكی نیست؟ ایده چهارم : همه ی دخترا به دست میلاد خیره میشن و انگشتری نمیبینن، خانم فلانی فكر كنه كه شوخی ازدواج میلاد و محمد جدی شده باشه و با تعجب سمت محمد برگرده و بگه مبارك باشه! ولی در ادامه ی صوبت های میلاد بگه كه دخترا منو دوماد كردن و با آبروی یه دختر بازی كردن،بچه ها متوجه بشن كه خبر شوخی هایی كه با پریسا كردن و گفتن میلاد و پریسا به گوش میلاد رسیده! حرفای میلاد كه تموم میشه یه دعوای حسابی راه میافته و دخترا با بررسی ها و تحقیقاتشون میفهمن دوست خودشون مریم دوست دختره میلاده و به پریسا حسودی كرده و.... پنجمی رو بی خیال میشم :) الان نظرت راجع به این 4تا چیه؟؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام. منظورم از اتفاق توی ایده، نوشتن جزییات داستان نیست. یعنی لازم نیست جزییات داستان رو به عنوان ایده مطرح کنی. ایده می تونه دو کلمه باشه ولی هم اتفاق داشته باشه هم توانایی داستانی شدن. مثلا «خر سه پا» شاید باورت نشه ولی یکی از اسطوره های خیلی قدیمیه که من خودم به عنوان ایده داستانی هم قبولش دارم. حالا که ذهنت انقدر توانایی جزییات دادن به داستان رو داری تونی یکی از همین ایده هات رو انتخاب کنی و روش کار کنی برای داستان :)
ایمان
ایمان
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
داستان نمادین تلاش خودمو میکنم همین ایده ها نگه میدارم.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
آفرین :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
خب منم می خوام مشق بنویسم :)ایده اش از یکی از مطالبمه .این که شب می ری سراغ قفسه ی کتابخونه ات و کتاب ایکس رو برمی داری و می بینی قهرمان های کتابا با هم عوض شدند !ایده ی دومم این که دختری که دوست داشت دنیا رو ارغوانی ببینه یک روز صبح بیدار میشه و می بینه آسمون ارغوانی ِ و دلش برای رنگ آبی تنگ میشه !
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام :) خب اولی خیلی خوبه. چون آدم تصور کلی اتفاق میاد تو ذهنش و دوس داره بدونه بعدش چی میشه. ولی دومی نیاز به تعمیرات داره.خب مثلا حالا که دلش تنگ شده چی میشه؟ آرزو می کنه که باز دنیا عادی شه؟ میبینی؟ اتفاقه خیلی خاص نیس. باید یه چیزی اضافه شه بهش.
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٥
١
٠
خب من مشقامو بگم،یکروز صبح میری از خونه بیرون و میبینی همه خیابونها برعکس شدن یعنی همه چیز توی خیابون ها برعکس قدم میزنن،ایده دوم استخونهای کلاس آناتومی با هم سر جم شدن و دارن حرف میزنن حتی اعتراض میکنن به ما،ایده سوم یکروز توی مترو با یکدستفروش اشنا در میایی و میبینی همکلاسی دوران مدرسه اس،!س
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام :) خب دوتای اولی از سومی جالب تر و هیجان انگیزترن و قابلیت بهتری برای نوشتن داستان کوتاه دارن. ولی به نظرم طوری هستن ایده هاتون که نیاز به یه شخصیت پردازی قوی دارن. چون ایده ها مبتنی بر موقعیت و توصیفن، لازمه که یه شخصیت خوب توی این موقعیت حضور داشته باشه که بتونه فضا رو برای خواننده به تصویر بکشه و جذابش کنه. سومی یک کم ساده است. یعنی آدم پیش خودش میگه خب حالا همکلاسیش باشه یا نباشه چه فرقی داره؟ اگه مثلا یه اتفاق این وسط باشه و آخرش بعد از کلی حادثه معلوم شه همکلاسیش بوده باز اوضاع فرق داره و بهتره :)
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
یک سوال هم دارم خانم نیک بنیاد ایده داستان های کوتاه حتمن باید شرح یک جریان باشه؟مثلن یکسری دیالوگ میتونه یک داستان کوتاه بشه؟من مرز یادداشت و داستان کوتاه نمیفهمم برام میگید؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
خب یادداشت و داستان کوتاه که خیلییییییییی فرق دارن. توی همین چیزایی که قراره تو کارگاه کار کنیم. مثلا توی داستان شخصیت هست، یک یا چند گره و ابهام هست، نقطه اوج هست و غیره و غیره. در حالیکه یادداشت ملاک های خودش رو داره و کلا متفاوته از داستان. ولی خب داستان لزوما نباید شرح یه ماجرا باشه. میتونه فقط دیالوگ باشه. فقط مونولوگ باشه. فقط توصیف باشه. یا هر چیز دیگه. همونطور که اخیرا هم خیلی مد شده و توی هر ده تا کتابی که چاپ می شه 9 تاش این مدلیه و اسمش رو هم میذارن داستان پست مدرن! البته من خودم هیچی از پست مدرن نمی دونم و زیاد هم دوست ندارم بدونم. با اینکه شاید واقعا اینجور نوشته ها داستان پست مدرن باشن ولی ترجیح میدم همون داستان کلاسیک که سالیان سال هست با معیار های خاصی (به همراه خلاقیت توی همون معیارها) نوشته میشه رو بخونم :)
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
یک سوال دیگه هم دارم اتفاقها حتمن باید اتفاق های بزرگ و مهمی باشن یا همین که از دید شخصیت اول داستان اتفاق مهمی باشند کافیه مثلن ننوشتن مشق شب با یک معلم سخت گیر بی منطق شاید برای شخصیت داستان مهم باشه ولی برای مخاطب مهم نباشه و اتفاقی از نظرش نیاد اصلن!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
خب حقیقت اینه که ما داستان مینویسیم که خونده بشه. یعنی دیگران بخونن. پس طبیعتا باید خوششون بیاد. این دیگران هم فقط قشر ادبی جامعه نیستن که با همه مکتب های ادبی آشنایی داشته باشن و مثلا اگه یه اتفاق معمولی رو هم با یه سری ویژگی فنی خوب بنویسیم و بهشون بدیم، لذت ببرن. از نظر من داستان باید طوری باشه که عامه مردم هم بپسندن. یعنی یه آدم ادبیاتی همونقدر لذت ببره که یه آدم معمولی. و خب فکر می کنم داستان هایی که اتفاق توشون هست بیشتر این ویژگی رو دارن :)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
صبح که از خواب پاشدم همه ی شخصیت های قاب های اتاقم زنده شده بودن!حتی دوران شیرین کودکی/روزی که آسمان دریا شد با پوششی شیشه ای.../زندانی شدن دختر بچه ی فضول در بادکنک و سفر به اسمان ها....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام. اولی و سومی خیلی بهترن. چون قابلیت داستانی شدن بیشتری دارن :) مثلا تصور روبرو شدن شخصیت داستان با سنین مختلف خودش خیلی می تونه جالب باشه. و همینطور ایده سوم تون. ولی دومی به تنهایی کافی نیست. برای ایده داستانی شدن یا باید یه اتفاق دیگه یا یه شخصیت مرتبط با این ایده فعلی تون بهش اضافه بشه به نظرم :)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
چه قد خوب که اینقدر راهمایی میکنین:)مرسی!خب اگه این شیشه ترکی داشته باشه که روز به روز بیشتر بشه و مردم در تلاش فهمیدن دلیل ترک باشن تا اینکه..../جابه جایی سایه و انسان...آدمایی که سایه شدن و سایه هایی که آدم!اما همه اینجور نشدن،فقط اونایی که....
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خون امدن از میوه ها وقتی اونارو پوس میکنیم!دیگه میوه ای قابل خوردن نیست!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
اینجوری بهتره. اینکه داستان توی ذهنتون رو نصفه بذارین ایده نیست.همین جابجایی انسان و سایه ها ( اگه مثلا در مورد آدمای گناهکار اتفاق بیفته )یه ایده است و نیاز نیس نصفه باشه ک بهش بگیم ایده. در مورد اون میوه ها هم اگر چه ایده است و اتفاق هم داره، ولی آیا برای مخاطب جذابه؟
انه
انه
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
اوممممممممممم.....سلام:) مشروطی تو ترم اول!!! :)دختری که قهرمانش انه بوده و این قهرمان شدن انه به خاطر شباهت اون دختر به انه س اما اینقد به انه بودن عادت میکنه که فراموشش میشه چطوری خودش باشه حتی وقتی خودش میشه دلش برا انه بودن تنگ میشه:) داشتن یه عینک که بشه از طریق اون عینک دنیا رو از چشم بقیه دید!!!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام :) اولی بد نیست ولی مثلا اگه به عنوان پایان داستان بهش نگاه کنیم بهتره. وگرنه همینطوری اگه موضوع داستان مشروطی باشه، مخاطب پیش خودش میگه «خب حالا که چی؟» .یعنی یه سری اتفاقات پیش زمینه نیاز داره به نظرم. ایده دومتون به نظرم از اون ایده های درونیه. یعنی اتفاقاتش به جای بیرونی درون شخصیت داستان هستن و این نیاز به پردازش خیلی قوی توی تمام داستان داره. باید خیلی خوب بتونید درونیات شخصیت رو بنویسید طوری که برای خواننده هم جذاب باشه. و سومی هم خوبه. اگه توی ذهنتون بال و پر بدین و بتونین به بقیه و پایانش هم فکر کنین :)
pink_bird
pink_bird
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام. چه کار قشنگی:D ایده هایی که به ذهن من رسید: 1:امروز صبح،بازم با خونی که از لامپ بیچاره ی بالای سرم روم می چکید بیدار شدم. 2:بالاخره تسبیح تصمیم خود را گرفته بود.باید به آن کنسرت می رفت و از نزدیک او را می دید. 3:جورابم هنوز هم ناراضی بود.می گفت تا پی اچ دی اش را نگیرد،آرام نمی گیرد. مرسی که وخ می ذارید.:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام.:) اولی خیلی خوب و هیجان انگیز و جناییه به نظرم . کلا جان بخشی به اشیا خوبه ولی ادامه دادنش هم کار هر کسی نیست و تلاش زیادی میخواد. مثلا ایده دوم رو من به شخصه نمیتونم تصور کنم و این یعنی کار نویسنده اش خیلی سخت تر میشه. یا ایده سوم که حالت طنز داره نیاز به این داره که بقیه عناصر داستانی خیلی خوب توش رعایت بشه . :)
pink_bird
pink_bird
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
واسه دومی تو ذهنم یه داستان نمادینُ در نظر گرفته بودم. جامعه ای که واسه افراد مذهبیش بعضی کارا اشکال دار محسوب میشه در صورتی که هیچ اشکالی ندارن. تسبیح با شنیدن بعضی از آهنگای شخصی توسط هندزفری به صدای اون شخص علاقه مند میشه و میخواد که اونو ببینه(طرفدار شده:D) ولی خب هیشکی همچین انتظاری از یه تسبیح نداره. حالا شاید از خود هندزفری یا افراد(!) دیگه ای هم کمک بگیره. من ایده ی اصلیم این بود ولی با این توضیحات فک می کردم خودش یه داستانک حساب بشه. این ایده با دیدن چند خانوم چادری که فک می کنم خانواده شهید بودن و تو کنسرت دست نمی زدن و فقط یه دختر بچه ی کوچیک از اون خانواده دست می زد به ذهنم رسید.دلم واسه دختر بچه هه سوخته بود.شاید چن سال دیگه اونم نتونه دست بزنه مثلا.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
فکر کردن به بعضی مسایل و نوشتن درباره اونها خوبه.ولی خب باید ببینید این نمادین بودن میتونه خوب از آب دربیاد یا نه.مثلا در مورد این ایده شما همینطوری ک برای کسی تعریفش کنین نمیتونه باهاش ارتباط برقرار کنه.باید خیلی داستان قوی ای نوشته بشه ک بشه به عنوان یه داستان نمادین باورپذیر قبولش کرد.
f_davoodi
f_davoodi
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
سلام 1) پسر جوانی که از بچگی شالگردن سفیدی به گردن دارد و هیچ وقت به فکرش نرسیده آن را از گردنش بیرون بیاورد چون مادرش وقت مردن به او گفته که هیچ وقت نباید آن را از گردنش باز کند به خاطر مسخره شدن توسط دختر مورد علاقه اش تصمیم به درآوردن آن میکند ولی به شدت بی عرضه است . 2) زن جوان مطلقه ای چندین سال است که تنها زندگی میکند ولی خانه اش پر از سوسک است سوسکهایی که با او جرف میزنند و برایش کارهای خانه را انجام میدهند 3) پسر بچه ای را خانه اش را گم کرده فرشته ایی سعی میکند به او کمک کند که خانه اش را پیدا کند
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
اولی و دومی خوبن.ولی سومی به نظرم خیلی بهش پرداخته شده و یه ایده نسبتا تکراری محسوب میشه
باران
باران
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
سلام اولین ایده: سربازی که شبانه از پادگان با مشقت زیاد فرار میکند و به روستای نزدیک پادگان میرود و پیرمردی روستایی پناهش میدهد.فردا که سرباز بیدار میشود خودش تو پادگان میبیند.
باران
باران
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
ایده دوم: مردی بعد از خریدن عینکی افتابی از مرد دستفروشی متوجه میشود که بعد از زدن عینک چهره واقعی مردمو میبیند.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
ایده اول خیلی خوبه.دومی هم خوبه ولی باید از همین اول کار به این فکر کنید ک خب حالا ک مردمو میبینه چیکار میخواد بکنه و داستان کجا بهتره تموم شه؟!
شهریار شب
شهریار شب
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
با سپاس فراوان، دوست عزیز، امیدوارم همیشه برقرار و شاد و تندرست باشین. ایده اول: دانشجویی که سر چانه زنی با راننده تاکسی که دربست کرده، فراموش می کند که ساکش را از صندوق عقب ماشین بردارد. ایده دوم: یک مدیر بسیار جدی شرکتی که وسط جلسه مهم با سهامداران متوجه می شود، زیپ شلوارش باز مانده. ایده سوم: سررسید یا دفترچه خاطراتی که در مترو جا می ماند و فردی با برداشتن و مطالعه آن زندگی اش دستخوش تغییر می شود. ایده چهارم: یخچالی که از خالی بودن خسته شده و آخر سر خودش را می سوزاند.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سه ایده اول خوبن ولی چهارمی به نظرم برای داستانک مناسب تره و قابلیت نوشته شدن در حد یه داستان کوتاه رو نداره.
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام من چن تا ایده پیدا کردم ولی نمیدونم خوبه یانه به مهمانی عمه ام رفتیم ولی پشت در ماندیم (ما را در پارک کاشتند) مهتابی کلاسمان ناگهان ترکید و استاد بی خبر.. سیب گاز زده اش را دزدیدم(اپل داداش در جیبهای من)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام.خب باید بگم که در مورد اولی و دومی همینطوری شاید زیاد جذابیت داستانی نداشته باشن.اگه مثلا به خونه عمه اینا میرفتین و میومدن دم در و کلید تو میموند و همه با هم پشت در میموندین شاید بیشتر میشد بهش پر و بال داد برای داستان. در مورد ایده سوم هم خب این یه خبره تقریبا.اینکه امل داداش رو دزدیده.اینکه این کار چطور اتفاق افتاده میتونه داستان باشه.اون هم اگه یه دزدی خاص و هیجان انگیز باشه مثلا:)
ملیحه :
ملیحه :
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام :)1-شبه و من روی تختم دراز کشیدم یهو یه صدایی خفه از زیر تخت می اید که منو صدا میزنه و من اونقدر ترسیدم که سر جام خشکم زده و نمی تونم حتی فرار کنم و حتی داد بزنم 2-به همراه دوستم درحال تراشیدن و خوردن هندوانه باشم تو یه فضای سبز خارج شهرکه یهو محمد رضا شریفی نیا بیاد و به دوستم پیشنهاد بازیگری بده تو یه فیلم سینمایی 3_چشامو باز کردم و دیدم به زمان گذشته رجعت کردم(مسافر زمان شدم )و شاهد صحنه ای هستم که لیلی ظرف مجنون رو میشکنه و مردم جمع اند و من قاطی ماجرا می شم و..
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام.اولی و سومی خیلی خوبن.دومی اگه در مورد شخصیت اصلی داستان اتفاق بیفته قابلیت داستانیش بیشتره:)
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠٢/٠٧
٣
٠
سلام خانم نیک بنیاد. چه جالب! وقتی ازتون پرسیدم، آدرس تمام کارگاه‌ها رو دادید جز اینجا رو! متشکرم از وقتی که میگذارید:) /// ایده اول) حدود 15 نفراز اعضای یک حزب چریکی در حال فرار از نیروهای ارتش به سمت جنگل پناهنده میشوند. یکی از اعضای آنها جوانی بیست ساله است که دراین مبارزه تردید پیدا میکند و اصولا دچار پرسش‌هایی فلسفی می‌گردد. داستان حول تفکرات و اندیشه‌های جوان می‌چرخد و پیش می‌رود. /// ایده دوم) مردی که مدت‌هاست در سلولی زندانی شده است، همواره برای معشوق‌اش نامه می‌نویسد ولی زندان‌بان‌ها نامه‌هایش را ارسال نمی‌کنند. او که از این موضوع آگاه می‌شود شروع به جمع‌اوری نوشته‌هایش می‌کند تا شاید بتواند پس از آزادی از زندان، آنها را به معشوق‌اش هدیه دهد. در حین نوشتن و مرور کردن نامه‌ها فکرش کم کم از سمت خیال خارج می‌شود و شروع به بازسازی واقعیت‌ها می‌کند. /// ایده سوم) مردی که خلاف خواست همسرش از او طلاق می‌گیرد، بعد ازگذشت حدود دوهفته طی تماسی اتفاقی متوجه می‌شود که همسرش از او حامله بوده‌است. او که خواهان فرزندش است به دنبال زن می‌گردد ولی نمی‌تواند پیدایش کند. داستان حول تلاش‌های مرد برای یافتن همسر سابقش شکل می‌گیرد./// و البته یک سوال هم دارم: میشه در مورد رویه کاری کارگاه و هدفگذاری اون بیشتر توضیح بدین؟ خیلی خیلی ممنونم
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
درود.فکر میکردم شما یه کارگاه حضوری میخواین برای همین اینجارو نگفتم.وگرنه آدرس اینجا توی وبلاگم بود:)ایده هاتون هر سه خیلی خوبن ولی دو تا نکته توشون هست.اول اینکه به نظر من از نظر موضوع و حجم تناسب ندارن.بعنی بهتره رمان یا داستان بلند باشن تا داستان کوتاه. دوم هم اینکه درونی هستن.احتمالا سابقه خوندن آثار درونی رو دارین و میدونین چی میگم.یعنی اتفاقات داستان به صورت حادثه های بیرونی نیست بلکه توی وجود شخصیت داستان رخ میده.نوشتن این مدل داستان ها خیلی سخته ولی خب اگه خوب از آب دربیاد خیلی عالیه:) بعد از برگزاری جشنواره نقطه سر خط، به نتیجه رسیدیم که یه کارگاه عملی بذاریم و بعضی عناصر ضروری داستان رو با هم دیگه و تیکه تیکه کار کنیم و پیش ببریم.همین:)
همه ناز
همه ناز
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام نیلوفر عزیزم 1- دیدن یکی از بازیگرای پیام بازرگانی های تلویزیون تو ی مکان عمومی و اینکه بخوایم باهاش ارتباط برقرار کنیم ولی درگیر این باشیم که چون اسمشو نمیدونیم چجوری این کارو انجام بدیم 2-دختر بچه ای که بغض کرده و اشک چشم راستش در نمیاد چون از اومدن تو این دنیای پر از سیاهی وحشت داره ولی از چشم چپش اشک میاد چون اشکا دوس دارن تجربه کنند (میدونم خیالی شده) 3- دختر که داره ظرف میشوره و و به شباهت عجیب دلش با تفلون پی میبره که شاید سیاه سیاه سیاه باشه ولی حساسه... :) از همین الان ممنونم از توجهتون
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام :) در مورد ایده اول اگه اون شخص یه بازیگر معروف باشه که اسمش یادت نمیاد فکر میکنم جذابیت بیشتری برای خواننده داشته باشه تا یه بازیگر پیام بازرگانی. ایده دوم: به خودی خود دختری که از یه چشمش اشک بیاد و اون یکی چشمش نه، و مشکلاتی که برایش پیش میاد (مخصوصا توی یه مراسم خاص مثلا) خوبه. ایده سوم: به نظرم برای داستان کوتاه مناسب نیست. چون توانایی پرداخت زیادی نداره.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
سلام. این ایده ها چطورن؟ :دی یک دختری که احساس می کنه هیچ کس عاشقش نمیشه بعد یک شب که سرش رو میذاره روی کتابش و گریش می گیره صدای شخصیت کتاب رو میشنوه که میگه دوستش داره! یک نویسنده ی معمولی که هر روز میره انتشارات و بهش میگن کتابش به درد چاپ نمی خوره یک دفعه ببینه یک کتابی داره دست به دست می چرخه و حسابی معروف شده وقتی که کتاب رو می خره می بینه داستان های خودشه به نام یکی دیگه چاپ شده! ممنونم نیلوفر جان بخاطر وقتی که میذارین. :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام :) خوبن دوتاشون. هرچند دومی بیشتر از اینکه داستان باشه یه واقعیته و تقریبا هزاران مورد از نویسنده ها درگیر این مساله هستن
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
یک دختری که همیشه دوست داشت شبیه دخترخالش بشه بعد یک روز صبح که از خواب بیدار میشه توی آینه به جای صورت خودش، دخترخالش رو می بینه!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
خوبه. به خصوص اگه دخترخالش یه آدم معروف باشه :)
soheila_shr
soheila_shr
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام نیلوفر جان، نمیدونید چقدر خوشحال شدم وقتی از این کارگاه باخبر شدم! امیدوارم بلخره یه روز بتونم چیزایی که تو ذهنم هست رو با دیگران درمیون بذارم! با کمک شما :-) پسربچه ای که با دیدن چادر گلدار مادربزرگ آرام میشد و وقتی میترسید به آغوش او پناه میبرد و پشت گلهای چادر خود را پنهان میکرد، روزی با دستهای رنگی بر پیراهن مادرش گلهای ریز کشید. دختری که فکر میکرد روحی سرگردان است چون کمتر مورد توجه دیگران قرار میگرفت و پاسخی در قبال حرفها و رفتارهایش نمیشنید، یک روز تصویرش در آینه به او چشمک زد و لب خوانی کرد: تو ناشنوا هستی! دختری که در تنهاییش با آدمهای خیالی اطرافش حرف میزد و کسی از این موضوع خبر نداشت، یکبار ناگهان خواهرش وارد اتاق تنهاییش شد و او را در وضعیت غیرعادی ای دید ... پیشاپیش ممنون!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
١
٠
سلام. سومی از بقیه بهتره :) در مورد اولی و دومی به نظرم اگه کمی روشون فکر کنید میشه یه ایده خیلی خوب ازشون درآورد. مثلا اولی اگه یه مامان بداخلاق داشته باشه و همیشه خواب یه مامان خوب با چادر گل گلی ببینه و بعد بره اون گل ها رو روی پیرهن مادرش بکشه قابل توجیه تره. یعنی همینطوری بی دلیل نمیشه کاری رو به شخصیت های داستان نسبت داد :) یا مثلا دومی هم اگه دختره یهو یه روز بفهمه که ناشنوا شده شاید اتفاقاتی که براش میفته ایده خوبی باشه برای داستان. امیدوارم داستانای خیلی خوبی بنویسین :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
این هم هست:دی این که یک روز در شهری فقط ماکارونی پیدا بشه و هیچ غذای دیگه ای هم نباشه! :))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
نه به نظرم. چون برای یه روز مشکلی پیش نمیاد و همه ماکارونی میخورن خب:دی
mhv
mhv
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خخخخخ خسته نباشین!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٥
٠
سلامت باشین :) این عکستون هم خوبه ها. چون من همیشه فکر می کردم شما اول که به دنیا اومدین ریش و سبیل بودین بعدا دست و پا درآوردین :))
شیما
شیما
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام و خداقوت خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این ایده ها بگید: 1.پیرمرد تمام روز زیر آفتاب سوزان انگشترهای طلایی میفروشد،رنگ موهایش زرد است او حتی سیگارش را با نور خورشید روشن میکند،یک روز شنیدم که به خورشید گفت:سلام پدر... 2.در مترو آدمها زیادی ساکت بودند اما کافی بود کمی دقت کنی تا بفهمی چشمها چقدر بلند بلند صحبت میکنند با آن دندانهای مویی شان! جملاتی مثل این:"وای چقدر مدل کیفش قشنگه یعنی از کجا خریده؟" "واه واه چقدر خودشو میگیره با اون قیافش" "یه فروشنده هم از این در نمیاد تو یه کم سرگرم بشیم ها" اما یکی از چشمها چیزی نمیگفت و فقط نگاه میکرد... 3.قایق چوبی کوچک داخل بطری تزیینی حبس شده بود و هرشب خواب دریا را میدید،مجبور بودم هر روز صبح آبی که درون بطری جمع میشد را خالی کنم تا کسی متوجه خوابهای او نشود...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام. به نظرم این ها صحنه های خیلی قشنگی از داستان هستن حتی شاید یه داستانک کامل باشن ولی برای ایده شدن یک کم کار دارن هنوز. یعنی باید به این فکر کنید که خب بعدش چی؟ منظورم این نیست که کل جزییات داستان رو توی همین مرحله ایده توی ذهنتون داشته باشید ولی حداقل یه اتفاق باید توی ایده تون باشه که باعث شه خواننده یا شنونده از شنیدنش به وجد بیاد. مثلا قایق چوبیه خودش یه داستانکه ولی اگه یه نقشه بکشه که مثلا سه روز همه اهالی خونه رو خواب کنه و خودش انقدر خواب ببینه که اتاق پر از آب شه و بتونه شناور شه، این میشه ایده داستانی... :)
زهرا.آ
زهرا.آ
٩٤/٠٢/٠٨
١
٠
سلام من هستم(دستم بالاست) ایده هام: 1.A.قلکی که برای هدفم تهیه کرده بودم و هرروز داخلش پول می انداختم و وقتی قلکم حسابی پر شده بود شکستم اش ولی دیدم توش به جای پول پر از نامه ست نامه های کوچیک و جمع و جور...یا (aقلکی را از موسسه خیریه تهیه کردم تا بعد از پر شدن برگردانمش بعد از مدتی مامور موسسه برای پس گرفتن قلک مراجعه میکنه و طبق قانونشون که باید قلک جلوی چشم خودمون شکسته و شمارش بشه بعد از کلی تشکر قلک رو میگیره و اون رو میشکنه با کمال تعجب میبینه توش پر از نامه ست خب من هم تعجب کردم و شرمنده شده ام)داستانک شد؟! : )) 2.B.طبق معمول هرروز لپ تاپم رو روشن میکنم تا سری به اکانت هایم بزنم ولی لپ تاپ روشن میشود پدرم رو که سالها پیش فوت شده میبینم و او شروع میکند با من حرف زدن و همان موقع اخطار تمام شدن باتری هم ظاهر میشود ...یا(b تلفن هشت صبح زنگ میخورد و من که کلاسم هم دیر شده از خواب میپرم پشت تلفن پدرم حرف میزند پدری که سالها پیش فوت شده ...) 3.جراح خبره ای هستم که قرار است قلب مردی عارف و بزرگی را که در کشور معروف هم هست عمل کنم همه ی توانم را به کار میگیرم و همه مقدمات را فراهم کرده ام ولی وقتی قفسه ی سینه را میشکافم به جای قلب قرمز و خونی با بافت نرم با قلبی طلایی و براق مواجه میشوم که حتی حدس میزنم داخلش الماس پرنوری باشد متعجب و کنجکاو شده ام...داستانک بود این هم یعنی؟! : با تشکر از صبوری تان : )
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام. نه داستانک نبودن. خوب بودن اتفاقا. چون آدم بعد از شنیدنشون هنوزم دوس داره بدونه بعدش چی میشه.:)
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
با عرض سلام خسته نباشید خانم نیک بنیاد.1)دانشجویی که در پاده رو های منتهی به دانشگاه متوجه پیرمرد پریشان زده ای می شود که چهره او برایش خیلی آشنا است. به یاد می آورد رو به پیر مرد می گوید:مرا می شناسی؟ مصلا،نماز جمعه! پیر مرد با چهره نا امید کنند ای می گوید من آلزایمر دارم و الان خانه ام را گم کرده ام کمکم کنید ...2)سه کوهنورد حرفه ای که در مسیر صعود به قلعه دچار برف و کولاک شدید می شوند آنها دچار حادثه بهمن می شود که یک نفر آ آنها به شدت مصدوم می شود. و کار صعود به قعه تحت الشاع این اتفاق قرار می گیرد...3)سربازی که در منطقه صفر مرزی مشغول پست دادن بود از طریق رادیو متوجه می شود که شهرستان محل سکونتش زلزله شدید رخ داده است. او تلاش می کند با خانه تماس بگیرد اما موفق نمی شود ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام. خوبن. هرچند شما یه ذره از ایده هم فراتر رفتین ولی خب خوبه. میتونید به گره های داستان و نقطه اوج و پایانش هم فکر کنید .
فـــریناز
فـــریناز
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام من نمیدونم دقیقا چی باید نوشت .اما ایده ی من : داشتم آش رشته ای که برای اولین بار تو عمرم اونم وقتی داداشم میرفت سفر ؛براش میپختم ؛گربه ی کوچولو و پشمالوم اومد تو خونه . به پر و پام پیچید ؛ عصبی شدم اما ملاقه ی پر از آش داغ ریخت رو سر گربه و با صدای نکره اش جیغ کشید ؛اما ؛اما در عرض چند ثانیه به یه غول بزرگی تبدیل شد ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام. چیزی که نوشتین خوبه، ولی این عناصر باید توی داستانتون نقش داشته باشن. یعنی مثلا آش باید یه نقشی داشته باشه وگرنه خواننده پیش خودش میگه خب چرا آش ریخت؟ چرا دوغ نریخت مثلا؟ وگرنه ایده خوبیه :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار ۱)روی صندلی اتوبوس نشسته بودم که یکهو یه صدای عجیب میشنوم... ۲)داشتم کتابخانه ی پدرم را می گشتم که متوجه یک عکس میشوم،گوشه ی عکس دیده میشد.برش داشتم و نگاهش کردم... ۳)برای اینکه بتوانم چشم هایم را باز کنم با پشت دست مالیدمشان.چشم هایم را باز کردم...خدای من چه میدیدم ،این دست عا که دست های من نبود...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
دومیو سومی خوبن ولی اولی اتفاقی که توش هست اونقدر جالب نیست که خواننده رو مشتاق به ادامه خوندن کنه.
نازنین
نازنین
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
نیلوفر جانم سلام بسیار بسیار ممنونم از راه انداختن کارگاه، حالا ایده ها: 1/ توی تاکسی نشسته بودم منتظر تا پر بشه و راه بیوفتیم که یکدفعه از دور پسر خاله م میلاد رو دیدم که داره به طرف تاکسی میاد، خوشحال شدم و تا اومدم دست تکون بدم شنیدم که از صندلی عقب زنی با صدایی که هیچ شباهتی به صدای پریسا زنش نداشت گفت میلاد میلاد بیا من اینجام... 2/ همکارم بعد از سال ها مداوا میفهمه که بارداره، همون روز آبدارچی شرکت رو میفرسته که بره شیرینی بخره، حسن آقا آبدارچی که سه تا بچه 10، 7، و 3 ساله داره توی راه تصادف شدیدی میکنه و به کما میره. 3/ پیرمردی که از پرواز متنفره توی هواپیما بغل دست من نشسته، یکریز حرف میزنه که اضطرابش رو یجوری فراموش کنه، من که یک خط در میون به حرفاش گوش میکنم یک دفعه یادم میاد دیشب پیرمرد رو تو خواب دیدم، یادم میاد توی خواب من پیرمرد روی تخت اورژانس دراز کشیده بود و من ملحفه رو روی صورتش کشیدم.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام. خوبن سه تاشون :)
مریم
مریم
٩٤/٠٢/٠٩
٢
٠
سلام نیلوفر عزیز: ایده ی اول: استاد پیر سه تار که بعد از 50 سال تدریس یک روز تصمیم میگیرد سازش را رها کند و پشت پیانو بشیند تا... ایده دوم: یک روز از خواب بیدار میشوم و میبینم زبان مردم کشورم عوض شده است... ایده ی سوم: در اتوبوس نشسته ام که یکدفعه نگاهم متوجه عروسک گمشده ی دوران کودکی ام میشود که دست دختربچه ای ست که مادرش...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
همشون خوبن ولی همونطور که توی جواب بقیه دوستان هم گفتم نیازی نیست توی مرحله ایده، چیزی که توی ذهنتون هست رو نصفه بگید. ایده در واقع یه خلاصه خیلییییی کوتاه از داستانیه که می خواید بنویسید. همین که عروسکتونو دست یه بچه دیگه دیدین یا همین که استاد یهو سازش رو عوض میکنه کافیه برای ایده بودن :)
128133
128133
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام و نور پسر کلاس اولی که عاشق سرسخت خانم معلمش می شود.2) زنی احساسی که با هر بار گریه کردن چند شاخه از ابروهایش می ریزد. 3)سگی که نمی تواند پارس کند
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٢
٠
ایده ها از نظر فنی خوبن ها ولی مشکل اینه که زیادی طبیعی هستن. یعنی غیر عادی نیست چیزایی که گفتین و خواننده داستان معمولا وقتی خیلی شگفت زده میشه و دوس داره داستان رو ادامه بده که یه چیز متفاوت بخونه. به عنوان مثال میگم اگه به کسی بگید یکیو میشناسم که وقتی گریه می کنه چند شاخه از ابروهاش میریزه، طرف بیشتر مشتاق شنیدن ماجراست یا وقتی بفهمه که یکی وقتی گریه می کنه از چشماش آب هویج می ریزه؟؟! فقط خواستم مثال بزنم :)
a_joveini
a_joveini
٩٤/٠٢/٠٩
٣
٠
سلام خدمت خانوم نیک بنیاد عزیز و دوس داشتنی من : ) ایده هام: 1) من در حال تماشا کردن آسمون از پنجره ی اتاقم هستم و شهر هم چند روزه کلی شلوغ و پلوغ است یکهو توی آسمون چند تا هواپیمای بزرگ میبینم که نزدیک به خونمون دارن پرواز میکنن و ویراژ میدن. بعد ناگهان سایه ی اونا روی خونمون بیشتر و بیشتر میشه و با صدای وحشتناکی سقوط میکنن توی خیابون. روی آسفالت ها کشیده میشن و آسفالت ها رو میکنن و بعد ... 2) یکی از دوستام خیلی وقته مریضه و حالش خوب نیست. با هم توی اتوبوس نشستیم و هرچی بهش اصرار میکنم نمیگه چش شده. میگه خودمم نمیدونم مریضیم چیه. فقط میگه یه مریضی بد دارم و حس میکنم مغزم خالی شده. حتی سعی میکنه مغزشو بهم نشون بده اما من نمیتونم ببینم. میگه یه مریضیه که فقط درد داره و فلان مشخصاتو داره تاحالا هیچ کس اسمی برای این مریضیش پیدا نکرده.... 3) یه کرگردن پیر که خیلی هم مریض بوده یه روز از خواب بیدار میشه و میبینه خیلی سبکه اصلا وزنی نداره. خوشحال میشه و میره جلوی آینه خودشو نگاه کنه اما توی آینه هیچ چی نمیبینه. یعنی نامرئی شده؟ .... این بود ایده های من
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
عه! فامیلامون. خوش اومدی :)) عاطی اولی و سومی رو خیلی دوس می داشتم زیاد. ولی دومیه نسبت به اون دوتای دیگه هیجانش کمتر بود. شایدم توی ذهنت خرده ریزاشو آماده کردی ولی در حالت ایده بودن کاش یه کم غیر عادی بودنش بیشتر بود. مثلا حتی اگه واقعا مغز شخصیت داستان خالی بود و دوستش یهو می دید که توی کله رفیقش خالیه! نمی دونم. یه چیز تو این مایه ها مثلا...:)
سارا
سارا
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
عاطی.کرگدنه چقدر خووووووووووووووووووووب بود:)))
همه ناز
همه ناز
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
من یه ایده دیگه ام به ذهنم رسید ماشین شاسی بلندی که زیر درخت توت توی محله پایین شهر پارک شده و بچه ها رفتند رو سقفش تا توت بخورند و صاحبش که یهویی سر میرسه.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
خوبه این:) هرچند حس می کنم گاهی چیزهایی شبیه این توی فیلم ها نشون میدن یعنی بردن یه شی گرون به یه منطقه فقیر نشین. ولی خب ایده خوبیه:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٩
٢
٠
سلام. خسته نباشی :دی ایده های من : 1 - یه دختر خیلی بازیگوشی بود که یه روز یهویی چاق شد. بعد که چاق شد تمام شورشو پنهان کرد تو خودش چون خجالت میکشید حالا که چاق شده بپر بپر کنه بعد اون شور و حالش همینجور تو درونش تلنبار میشد و اون شور و حال ها چون راهی برای تخلیه نداشتن گفتن چه کاری بهتر از این که بریم سراغ مغز طرف. خلاصه از اون به بعد بود که یه فکرای عجیبی تو مغز دختره میاد و ... :/ 2 - یه دختری یه روز یه چیزهایی جلو چشمش میبینه و فکر میکنه برگزیده شده که موجوداتی که بقیه نمیبینن رو ببینه ولی کم کم میفهمه که ... 3 - یه دختری بود که همیشه دوست داشت بره اسمون و رو ابرا زندگی کنه به جای زمین. اخه خیلی پشمک دوست داشت و فکر میکرد این چوری میتونه هر روز پشمک بخوره ولی خب از طرفی هم دلش نمیخواست خانواده و دوستاشو ول کنه. بعد یهو یه روز با یکی اشنا میشه که بهش میگه میتونی برای این کار که هم تو اسمون باشی و هم خانوادت فقط قسمتی از روحتو تو بادکنک بذاری و بفرستی هوا و خلاصه الباقی :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
اولی و سومی چقدر خوب بودن :) اولی رو میتونی بگی شاید که چون فکرو خیال زیاد داشته و بروز نمیداده چاق شده فکراش تو بدنش به صورت چربی دراومدن بعد با یه نفر آشنا میشه و فکراش رو میگه و هی لاغر تر میشه :)))) فقط یه نظر غیر کارشناسی بود ببخشید نیکولا جان و فوفی جان :) سومی هم ایده ی بادکنکه خیلی خوب بودا:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
ایده هات خیلی خوبن و قابلیت داستانی شدن دارن ولی میدونی مشکل چیه؟ همین «خلاصه الباقی». مشکل اینه دقیقا!:)) چون وقتی میگیم «ایده» یعنی اینکه من بگم «داستانت درباره چیه؟» و تو توی یه عبارت کوتاه «ایده اش» رو بهم بگی. مسلما در جواب این سوال اگه بگی «خلاصه الباقی» من نمیفهمم داستانت درباره چیه. ولی اگه کلش رو توی 2-3 تا کلمه بگی راحت تر متوجه میشم. نه؟ :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
خخخخ حوصلم نشد کلشو بنویس =)))) شرمنده =))) خب الان اولی رو میخوام به جایی برسونم که بتونه دوباره شاد شه و دومی قراره به جایی برسه که چشمش " مگس پران " گرفته باشه که یه جور بیماریه میشه گفت و این که چجوری باش کنار میاد و سومی هم هنوز توش شک دارم اخه :/ برا همین. تو ذهنم بود که بادکنکه بترکه. مثلا جالب میشه اگه بترکه و بارون پشمک رو شهر بباره ^__^
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
خب اینکه توی ذهنت داریشون یعنی از ایده هم رد شدی و می تونی وارد مرحله دوم شی و با غول مرحله بعد بجنگی :)) خوبه. ادامه بده :)
مهدیه
مهدیه
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
آماده شدم تا به مدرسه بروم و تا اینکه در را باز کردم با یک گودال عمیق و گنده روبرو شدم :) داشتم فیلم ترسناکِ تلویزیون رو می دیم که تلویزیون شکست و مرد آهنین وحشتناک وارد اتاق شد و من ....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
خوبن ایده ها:)
مهسا کلانتری
مهسا کلانتری
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
سلام :) برشی از یک روز زندگی پسربچه ای معلول و مادرش.سردرگمی و تردید های مادر درباره تصمیمی که برای گذاشتن پسرش در موسسات نگهداری از معلولین دارد.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
خیلی خوبه و قابل تقدیره نوشتن درباره همچین موضوعاتی. فقط حواستون باشه وقتی درباره تصمیمات یا احساسات یه نفر می خوایم بنویسیم درواقع حوادث داستانمون تبدیل به اتفاقات درون اون فرد میشن و نوشتن این داستان های درونی خیلی سخته...:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
نیکولا جان واقعا خسته نباشید و خدا قوت :) مرسی از وقتی که میذاری
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
ممنون از شما. خواهش می کنم:)
محبوب
محبوب
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
سلام اول ممنون به خاطر کارگاه دوم من یک سوال دارم اینطور که شما ایده داستان را تعریف کردید ذهن آدم ناخودگاه به سمت موضوعات تخیلی و عجیب میره پس اتفاقات زندگی روزمره ایده های خوبی نیستند؟ سوم ایده های من: ۱ یک پیامک از شماره ناشناس:« بالاخره سکه ها رو پیدا کردم درست همون جایی که تو میگفتی محاله اونجا باشه» ۲ پسرک به مادرش گفت:«میشه امروز دیر نکنی؟»مادر در حالی که رژ لب قرمزش را پررنگ میکرد: هروقت بقیه رفتند تو برو یه گوشه بخواب میام بالاخره» ۳ دختری با تیپ فشن و آرایش کامل که وارد حانه سالمندان میشود و با همه پیرمردها و پیرزن ها خوش وبش میکند
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
سلام. نه اتفاقا اصلا منظورم تخیلی نوشتن نبوده. اگرچه قبول دارم توی جواب ها ذهن خودم بیشتر تخیلی کار کرده و ایده های بچه هارو تخیلی جواب دادم. ولی کلا منظورم وقوع یه اتفاق و خارج شدن از حالت ایده خام بوده. زندگی روزمره ما هم پر از اتفاقه. مثلا نمیشه از دختری که خوابیده داستان نوشت ولی وقتی تلفن خونه شون نصف شب زنگ میزنه این میشه یه اتفاق و میشه داستانش کرد. :) الان دوتا ایده اولی شما رو خیلی دوس دارم ولی سومی تا جایی که اینجا نوشتید این خروج از عادی بودن رو نشون نمیده. درسته که همچین دختری رفتنش به خانه سالمندان شاید یک کم عجیب باشه ولی حالا رفته و اگه اتفاق عجیب دیگه ای نیفته توی داستان، خواننده خیلی قانع نمیشه :)
سارا
سارا
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
سلام نیکولامنم می خوام ایده ها مو بگم: 1-آقای فیل بادکنک فروش داشت وسط پارک اصلی شهر بادکنک می فروخت که یدفعه باد همه ی بادکنکاشو برد بالا،حالا فقط یک نفر بود که می تونست کمکش کنه:خانم لک لک اما آقای فیل و خانم لک لک یک ماه بود که با هم حرف نمی زدند........... 2-داشتیم سیزده مونو به در می کردیم که یدونه کتری پیدا کردیم.چه کتری با مزه ای.بردیمش خونه و مامان شستش و آب توش گذاشت تا جوش بیاد اما همین که آب توی کتری به نقطه ی صد درجه رسید،یه صدای بزرگ و ترسناک از توی حیاط اومد دویدیم و رفتیم و دیدیم که یه خرس خاکستری وسط حیاطمونه!.......... 3-ستاره ی دریایی کف کف کف دریا دراز کشیده بود و داشت به بالاترین نقطه ی دریا فکر می کرد.آرزوی اون پرواز کردن و رسیدن به بالاترین نقطه ی دریا بود.همون موقع که ستاره داشت بالاترین نقطه ی دریا رو توی ذهنش تصور می کرد،صدای بلند اختاپوس به گوشش رسید:بلیط دارم بدو.بلیطای پرواز به بالای بالای بالای دریا.................
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
وای من چقدر دوس دارم اینارو. بیشتر از ایده ها، اون آقا فیله رو :)) خیلی خوبن
سارا
سارا
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
ممنونم نیکولای عزیز:))
آقای شوژ
آقای شوژ
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم 1.نشسته در جلوترین ردیفِ سینمای قدس. غرق در فکر است و فیلم و جای خالیِ کناری اش. دوازده مردِ خشمگین به زبان اصلی را تماشا می کند. نمایش فیلم تمام می شود و پسر سرش را مثلِ همیشه پایین می اندازد و به طرفِ درِ خروجی به راه می افتد. از سینما که بیرون می رود حس می کند چیزی تغییر کرده اما اهمیت نمی دهد. چند متر جلوتر شخصی به زبانِ انگلیسی چیزی می گوید. روبرو را که نگاه می کند، دو پلیسِ آمریکایی را می بیند که اسلحه شان را به طرفش نشانه گرفته اند... 2.خرخوانترین دانش آموزِ شهر، لقبی که به سختی و به درستی بدست آورده را عاشقانه دوست دارد. امتحاناتِ نهاییِ آخر ترم است و یک پلّه ی مهم برای رسیدن به صنعتی شریف. با وسواسِ همیشگی اش، هر چند که امروز کمی دیرتر به مدرسه رسیده، وسایلش را دوباره چک می کند. «سه خودکارِ آبی، کارتِ ورود به جلسه، گیره...و...این دیگه چیه؟!» و روی جیبِ راستِ شلوارِ لی اش، یک برآمدگیِ مستطیل شکل حس می کند. معاونِ مدرسه او را از دور می بیند و صدایش میزند که زودتر داخلِ حوضه شود. شیءِ درونِ جیبش شروع می کند به ویبره خوردن... 3. یک روز که بیدار می شود، قُرص های سبزش را پیدا نمی کند. حافظه اش تنها دو چیز را به یاد دارد؛ مهلتِ یک روزه اش برای پیدا کردن قرص ها و عوارضِ ناشی از تأخیر در استعمالِ داروهایش که شاملِ پاک شدن کملِ حافظه اش می شود و بازگشتنِ قوّه ی تخیّلِ مهارنشدنی اش. که هردو قاتلِ شغلش اند... 4. پیانیستِ فقیری که دستِ راستش را از دست می دهد... 5. دو بعدی شدنِ جهان!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
سلام :) من سومی رو خوب متوجه نشدم. وگرنه به ترتیبی که خودتون شماره گذاشتین میشه از عالی درجه بندیشون کرد. یعنی اولی از همه بهتر و داستانی تره. بعد دومی . بعد چهارمی. و بعد پنجمی. پنجمی میتونه کار خیلی خوبی باشه در صورتی که زمان و مکان توش محدود شه و شخصیت پردازیش خوب باشه. مثلا همین ایده اگه برای سه روز و فقط توی یه کشور اتفاق بیفته جالب تر نمیشه ؟
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
چرا جلسه دوم نمیاد پس؟ خانم جان هی میایم و چک میکنیم و میبینیم تو جلسه اولیم .. :(
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
سلام :) خب قرار شد هفته ای باشه دیگه. هر هفته 5 شنبه ها. امروز جلسه دوم هم میاد :)
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
چه خوب.. پس منتظرم تا شب :)
Vania
Vania
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
منم اومدم بالاخره!من هرچی فک میکنم ایده به ذهنم نمیرسه:(..کلی فکر کردم تا بالاخره این اومد حالا نمیدونم خوبه یانه.....مرد از سرما از خواب بیدا ر شد.بااینکه وسط تابستان بود دستانش یخ کرده بودند.هی به هم مالیدشان، هی""ها "کرد ولی فایده نداشت.حسابی سردش شده بود.پا شد برود شوفاژ را روشن کند ناگهان سرش محکم خورد به جایی.یک سنگ بزرگ بالای تختش درست روی سرش بود.همه جا تاریک بود. انگار توی یک قفس زندانی شده بود. مرد مرده بود!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
اگه اون جمله آخر رو حذف کنی میشه یه ایده. ولی الان یه داستانکه. ایده فقط یه جرقه اولیه از کل داستانه که توی ذهنت شکل گرفته. مثلا مردی که بیدار میشه و وقتی می خواد بلند شه سرش می خوره به یه سنگ. :)
Vania
Vania
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
آها! ممنون..خب پس اراده می کنیم جمله آخر رو حذف می نماییم:دی
Vania
Vania
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
یکی دیگه به ذهنم رسید..دوتا دوست که یه زبون یا یه نوع خاص صحبت کردن برای خودشون اختراع کردن با لغات جورواجور..بعد یک روز می بینن کلا زبونشون عوض شده و دیگه نمی تونن عادی صحبت کنن .نه میتونن منظورشونو به بقه بفهمونن نه بقیه می فهمن کملا اونا چی میگن!
Vania
Vania
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
*کاملا....میگن اسم زبونشونم وا-پا بوده:دی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
اینم خوبه :) ولی باید از الان به آخرشم فکر کنی. چون تا ابد که نمیتونن با این مشکل بمونن :)
Vania
Vania
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
تقریبا فکر کردم ..جلسات بعدی کم کم ان شاالله تکمیلش میکنم با یاری و راهنمایی شما..خیلی هم ممنون و خداقوت:))
math2re
math2re
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
سلام نیلوفر عزیز. الان متوجه کارگاه شدم ولی بازم دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه ؛) خدا قوت برای وقت و انرژی کم نظیری که گذاشتی. ایده ی اول: رفته بود پارک، بازی بچه های کوچیکو نگاه کنه و روحیه بگیره. دختر کوچولوی حدودن چهار ساله ای رو تاب کناری نشسته بود. کسی کنارش نبود و خودش هم انگار که عروسک مورد علاقشو ازش گرفته باشن ابروهاش گره خورده بود. پرسیدم می خوای تابت بدم؟ چیزی نگفت ولی بعد دو دقیقه جواب داد قول می دی محکم تابم بدی؟ گفتم آره که می تونم! نگاهش خندید. همینطور که تابش می دادم بهم گفت مامان بابا بخاطر من دعوا می کنن. می خواستم کلمه ها رو جفت و جور کنم و چیزی بگم ک یهو دستاشو از میله های تاب رها کرد. ایده ی دوم: برف میومد. ازون دونه های ریز و کریستالی که تو یکی دو ثانیه آب می شد. سرمو که بالا گرفتم یه دونه ی درشت برف تو فاصله ی دو متری دیدم. انگار که قاصدکی از دل آسمون باشه نشست رو دستم... دستم پر خون شد. ایده ی سوم: بعد فوت شوهرش سه سال تنها زندگی می کرد. یک شب بعد از ده سال حرف کسی که اولین بار عاشق هم شده بودند یادش میاد. آخرین باری که نشسته بودند کنار دریاچه گفت "هر سال همین روز و همین جا منتظرتم..." نگاهش به تقویم روی دیوار قفل می شه
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
سلام:) راستش آخری رو خوب متوجه نشدم ولی دوتای اول خیلی خوب بودن :)
math2re
math2re
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
با خوندن قسمت دوم کارگاه و بعضی توضیحات ایده ی سایر دوستان متوجه شدم ایده هام نیمچه طرح بودن تا صرفن سوژه ؛) تصحیحشون می کنم. ۱) دختر کوچولویی ک خودشو از تاب انداخت پایین. ۲) دونه برفی که روی دستم به جای آب شدن خون شد و طرحی شکل داد. ۳) زنی که بعد ده سال یاد قرار ملاقات با اولین عشق زندگیش میفته. ۴) ازکار افتادن تمام برنامه های ارتباطی تلفن های همراه. ۵) دختری که اتفاقی ایمیل های دوران جوانی مادرش به اولین عشق زندگیش می بینه. ۶) پسر کوچولویی که نقاشی هاش زنده می شن. ۷) پیرمردی که در آخرین روزهای زندگیش دختر عشق اولش به سراغش میاد. ۸) دختری که تصمیم می گیره ایده های شماره های فرد نوشته شده در اینجا رو تو یه رمان بهم دیگه وصل کنه :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
به به :) چه خوب و پیگیر:) امیدوارم رمانتون هم خوب پیش بره :)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
سلام من چندتا ایده به ذهنم رسیده که نمی دونم البته به درد می خوره یا نه ممنون از این کارگاهتون :) 1 - پسری که برای پیدا کردن گنجی زمینی و می کنه و بعد از چندین ماه یهو می بینه زمین سوراخ شده زیرش یه شهره که خیلی همه چیزش براش آشناست 2 - پسری که تو مدرسه بچه ها اذیتش می کردن و طرد شده بود یه روز میشنوه که قراره یه شاگرد جدید بیاد که از قضا خیلی هم قلدره تصمیم می گیره هرجوری شده باهاش دوس شه تا از بچه های دیگه انتقام بگیره ولی روزی که می بینتش همه چیز عوض میشه 3 - برای تعطیلات بین ترم تصمیم گرفته بودیم بریم یه روستای ییلاقی خونه ی مادربزرگ دوستم ولی وقتی رسیدیم متوجه شدیم که مادربزرگش برای چند روز مجبور شد از روستا بره و ما توی این مدت تنهایم اولش خیلی خوشحال شدیم تا اینکه شب صدای خند هایی رو از توی زیرزمین میشنویم زیرزمینی که شایعه بوده قبلا قبرستون بوده
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
سلام. هرچند به قول اون دوستمون ایده هاتون یک کم نیمچه طرح هستن ولی خوبن هر سه :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
به به بسم الله :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی هم عالی......منکه دیر متوجه شدم...ولی همه ی سعیمو میکنم خودمو به بقیه بچه ها برسونم (^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
اووووم ایده ی اولو از یه جمله که دیروز پریروزا از یه کتاب خوندم.... "گاهی همه اجازه دارند کامل نباشند" میشه بسطش داد به عقده کمال گرایی که اینروزا حداقل برا من یکی دردسر درست میکنه....شرح یه شخصیت خاکستری که تو گیرودار کمال طلبی های منفی ومثبته (-_-)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
سلام :) خیلی هم عالیه ایده گرفتن از جمله ها. نوشتن از شخصیت های خاکستری نه صرفا مثبت نه منفی هم همینطور. ولی باید به یه پایان خوب هم براش فکر کنید.چون این داستان های گیرو داری بین مثبت و منفی نیاز به یه ضربه یا یه پایان قوی دارن.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
ایده ی دوم ...اووووم میتونه یک ضرب المثل باشه... مثلا اول چاهو بکن بعد منارش و بدزد...بعد مثلا یک روز عادی یه آدم کارچاق کن خپل مثلا با ریش پرفسوری رو شرح بدی (ه_ه)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
خوبه اما همون جواب کامنت قبلی :) یعنی بهتره که این روز یه روز خاص از زندگی اون فرد باشه یا لاقل روزی باشه که برای خواننده جذابیت داشته باشه.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
اوا یادم رفت باید از متن زندگیمون باشه...اون قبلی هیچ به عنوان ایده ی دوم از گله و شکایت آقای کفشدوزک از مورچه ها و شته های بوته ی گل سرخ.... من مدت زیادی رفت وآمد مورچه ها و عسلچاق کنی شته هارو روی بوته های گل حیاطمون نگاه میکنم...کفشدوزکارو هم خیلی زیاد دوس دارم (^_^) ایده سومم اگه تا اینجا قضیه دستگیرم شده باشه ودرست پیش رفته باشم درمورد یکی از سررسید هامه که هم میخوام باشه هم میخوام نباشه....یه سررسید که از سال 87دارمش و بعضی نوشته ها و اتفاقاتش کفرمو درمیاره ومیخوام بسوزونمش...بعضی هاشم عمیقا خوشحالم میکنه البته نمیدونم درمورد نبودنش بنویسم یا بودنش یا هردو (^_^)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
نه لزوما نباید از زندگیتون باشه. برای اینکه دوستان ساده تر ایده پیدا کنن گفتم که به زندگی خودشون نگاه کنن. این ایده ها هم خوبن ولی کلا این ایده های بینابینی اگه هیچ واقعه خاصی نداشته باشن جذابیت داستانی ندارن. بهتره ایده (و در مراحل بعد ، طرح) یه تضاد یا تقاطع داشته باشه، تا دو خط موازی. مثلا اگه این سررسید برات خیلی مهم باشه و بفهمی که یه نفر سر دشمنی با تو سوزوندتش، قضیه برای داستان کوتاه جذاب تر میشه تا اینکه خودت شک داشته باشی بین داشتن یا نداشتن سررسید :)
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
سلام. عصر یک روز بهاری، میترا دخترکِ 22 ساله قصه، یک چمدان قرمز که در زیرزمین است و از سالها پیش بلااستفاده مانده است را باز میکند.اما نمیداند چه در انتظارش است ..ناگهان خاطرات یکی یکی پا درمی اورند و بیرون می ایند. دخترک هاج و واج نگاهشان میکند سعی میکند انها را باز به داخل چمدان بچپاند(!) اما نمیتواند. ترس برش داشته اخر این چمدان ِ مامان و باباست چمدان عروسی شان است. حالا با اینهمه ادم بیرون امده که حجم زیر زمین را گرفته اند و میخواهند که بیرون بروند چ کند؟ که ناگهان برادر زاده ی بابا از راه میرسد و زنگ در را میزند و بعدتر از مامان و بابا میخواهد که چمدانشان را به او بدهند اگر نمیخواهند چون او از بچگی ان چمدان قرمز رنگ را دوست داشته.مامان و بابا هم قبول میکنند.. دخترک از داخل اتاق میشنود. و بیشتر میترسد. نمیداند با خاطرات پا دراورده و بیرون زده چ کند با دختر عمویش چ کند.اگر چمدان دست او باشد تکلیف خاطرات چ میشود؟ میروند داخل چمدان یا..؟ در اخر دنبال راهی میگردد و تصمیم میگیرد خودش هم خاطره شود و با انها داخل چمدان بخزد و با دخترعمو به مسافرت برود که ..
h_shiri
h_shiri
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
سلام ممنون از براه انداختن این کارگاه من تازه عضو شدم و خیلی هم خوشحالم ک تو جمعتون هستم یخورده دیر اومدم اما امیدوارم بتونم خودمو برسونم بهتون ایده ی اول : فلج شدن پسری ک تنها عضو خانواده ش ینی پدرش رو بده خونه سالمندان ایده ی دوم : فروشنده ای ک کلی جنس تازیخ گذشته مونده رو دستش ایده ی سوم : عروسکی ک پاش کنده شده
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/١٩
٠
٠
سلام :) ما هم خوشحالیم که بینمون هستید . ایده اول (که طرحش رو هم نوشتید) توی مبحث طرح پاسخ دادم. ایده دوم و سوم اگه همراه یه حادثه یا یه چیزی باشن که از ایده خام دربیان خیلی بهتره . مثلا اگه اون فروشنده هه یه چک به تاریخ 2روز بعد داشته باشه و مجبور شه حسابش رو پر کنه، یا اگه عروسکی که پاش کنده شده امانت دست شخصیت داستان باشه، ایده دیگه خام نمی مونه :)
bahar
bahar
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
به فئودور گفتم .وقتی داشتم آب تنگش را عوض میکردم . گفتم نبایدت از این غذای جدید بدهم که خودم هم زیاد دلم راضی نبود موقع خریدن ولی بی اعتنایی کرد نگاهش را ازمن گرفت خودش راتکان داد و گردنش را کج کرد رفت اون پایین پایین. .تو هم نگاه برمیگردانی!!! هر چه میگردم توی شلوغی در هم ریخته اینجا که کم مانده خودم هم گم شوم میان این همه اثاث اضافه و به ارث رسیده از این خاندان ..تا اون جعبه کوچک غذای قبلی را پیدا کنم ..همین طور که بیشتر همه چیز را بهم میریزم گهگاهی چشمم به دنبال خودمم هم هست .لابه لای کتاب ها که پر از خاک شده اند .لابه لای قلم موهای نقاشی توی اون کوزه سفاالی لاجوردی که روزگاری آب و رنگ را بروی کاغذ نقش میزدند لای گل های چادر نماز و مابین دانه های عقیق تسبیح مادربزرگم که سالهاست گوشه گنجه جا خوش کرده است و من سالهاست که به گمانم بی ایمان شده ام ...شاید مابین کاغذهای مچاله شده آن گوشه اتاق باشد ..ولی نه آنجا هم نیست ..اخرین بار کجا جا گذاشتم خودم را حتما غذای فئودور هم همانجاست ...ما با هم به خانه امدیم فئودور گذاشته شد روی میز بعد از اولین ستون ورودی خانه و من نشستم روی صندلی لهستانی روبروی او .و ساعتها نگاهش کردم ...ماهی کوچک من فهمیده است که عاشقش شده ام .برای همین هم نگاه از من میگیرد ...حتما همین است ..شاید اینجاست زیر این ته مانده های لیوان از مهمانی دیشب که هنوز هم بوی الکلشان دهن کجی میکند و هر چه با دستمال برروی سیاهیشان میکشم کمتر محو میشوند .شاید با سیاهی بلند موهایم که دیشب شانه زدم ریخته است و رفته است و جا خوش کرده است ما بین پرز قالی ...کجا بگردم توی این همه درهم ریختگی وبی نظمی این روح و این خانه؟!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
هرچند بیشتر از اینکه ایده داستانی باشه یه قسمت از داستان بود. شاید شروعش مثلا. ولی خوب بود و اگه بتونین طرح قوی و خوبی براش بنویسین حتما داستان خوبی میشه :)
ایمان
ایمان
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
سلام خانم نیلوفر ایده هایی که گفته بودم برای داستانک بود نه داستان کوتاه اشتباه برداشت کردم!! الان چون امتحان دارم نمیتونم شرکت کنم وسط خرداد از اول تکالیف و انجام میدم مشکلی نداره؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
نه اشکالی نداره:)
نفس
نفس
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
2) موقع خواب ساعت را برای شش و نیم صبح کوک میکنم. صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشوم. خانه در سیاهی و سکوت فرو رفته . به سمت پنجره ی بی نور میرود. لانه ی یاکریم ها خالی است ، انگار یاکریم ها هم با خورشید گم شدند. و... 3) وارد حیاط تیمارستان شدم . با دکتر قرار داشتم. هنوز به پله ها نرسیده بودم که صدای جیغ وحشتناکی در حیاط پیچید . با چشم هایم دنبال صدا بودم که.. 1)به ایینه نگاه کردم و تصویر خودم رو ندیدم
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
همونطور که در جواب خیلی از دوستان هم پیش از این گفتم در قسمت ایده لازم نیست طرحتون رو نصفه بگین که تبدیل به ایده شه. مثلا دونستن همین که میخواین یه داستان در مورد رفتن به تیمارستان و شنیدن یه صدای وحشتناک بنویسین کافیه :) بقیه جزییات میره توی مرحله طرح.
فارنو
فارنو
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
سلام. ایده های من: 1-دختری که یه روز از جایی می یان دنبالش تا بره برای سفر بی بازگشت به مریخ چون همیشه این آرزو رو داشته 2-دختری که یه روز صبح مجبور می شه پیچ های گردنش رو باز کنه، سرش رو جدا کنه و بگذاره روی طاقچه و بدون سر بره سر کار 3-دختری که تو روز تولد 28 سالگیش تنهاس پس تصمیم می گیره بره قنادی و برای خودش کیک تولد سفارش بده اما توی کیک یه نامه پیدا می کنه -آخری هم دختری که آرزو داشت که می تونست با کلمه ها و داستان هاش جادو کنه اما حتی چند تا ایده ی درست و حسابی هم نداره :)
بانوی قصه
بانوی قصه
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
اول سلام... دوم اینکه چقدر اینجا خوبه....چقدر دنبال همچین جایی میگشتم...ممنونم خانم گل.. و اما تکلیف من... هرچند دیره..اما من امروز اینجا رو دیدم.. 1-وقتی داشتم با گربه ام حرف میزدم و ناگهان گربه هم شروع به حرف زد کرد... 2-یک روز صبج از خواب بیدار شدم خودم را در ایینه ندیدم..انگار که هیچ کس مرا نمیدید.. 3-یک روز از خواب بیدار شدم و ناگهان خودم را در جای شخصیت یک رمان دیدم..(حالا هر رمانی)
فرنوش
فرنوش
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
سلام نیلوفر خانم عزیز خیلی عالیه که اینجا یک گارگاه داستان نویسی برپاست. نمیدونم که خیلی دیره برای شروع یا نه؟.من امروز تازه این صفحه رو دیدم.خیلی دلم میخواد همراه باشم.
مائده
مائده
٩٤/٠٥/٠٦
٠
٠
عالیه :) منم چند تا ایده دارم 1 : پسرک درون نقاشی همیشه می خندد 2 : چال لپ هیجان انگیز نی نی همسایه 3 : چراغ قوه ای که به محض خاموش شدن چراغ های خانه برای ورود دخترک به دنیای خیال روشن می شود
امین
امین
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
بابام که میخواد بره سفر کربلا اتو که وقتی داغ میشه میتونه لباس رو بسوزونه عینکی که یک شیشه اش با اون یکی فرق میکنه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨