انتظار شیرین نیست

انتظار شیرین نیست

نویسنده : y_rahimi

ساعت را نگاه میکنم. بیش از یک دقیقه است که دیر کردهای و این کارت اصلا قابل بخشش نیست. اما شاید وقتی آمدی دلیل دیر کردنت را بپرسم. آخر من معتقدم باید به آدمها فرصت داد. باید از آنها توضیح خواست برای کارهای اشتباهشان. شاید دلیل موجهی داشته باشند. مثلا اینکه در میانه ی راه یکهو آلزایمر گرفته و فراموش کرده از کدام طرف باید بیاید، یا پرواز بی رویهی هواپیماها حواسش را پرت کرده و ایستاده تا به آنها اعتراض کند، یا ناگهان صحنهی زیبایی او را از ادامهی راه بازداشته است؛ مثلا کفشدوزکی را دیده که برای همسرش غذا می پزد و عاشقانه سفره می چیند تا او بیاید، یا گربه‌ای را دیده که سعی دارد به موش کوری کمک کند تا راه خانه اش را در روشنایی روز بیابد.

سوز می آید. پنجره را می بندم. سابقه نداشته اینقدر دیر کنی. دلم چای میخواهد اما میترسم در این فاصله که از کنار پنجره بلند میشوم تا بروم چای بریزم و بیایم، تو آمده باشی و لحظه‌ی آمدنت را ندیده باشم. روی تاقچه‌ی پنجره خاک گرفته. چقدر گرد و غبار دارد این هوا. همین چند روز پیش بود که همه جای این پنجره و اطرافش را برق انداخته بودم. و همان روز بود که پروانه ای سفید با خالهای سیاه روی بالش را از روی تاقچه پراندم تا آن قسمت را دستمال بکشم و عذاب وجدانش تا مدت ها ولم نمیکرد.

کلافه شده‌ام. دو دقیقه از قرارمان گذشته و هنوز نیامدی. چه کسی بود که گفت انتظار خوب و شیرین است؟ اصلا هم اینطور نیست. انتظار تلخ است، به تلخی دلتنگی، به تلخی ندیدنت، به تلخی شربت‌هایی که دکتر برای مادرم تجویز کرده. انتظار یک چیز مزخرف است و جز اینکه بیاید و روی اعصابمان لی لی بازی کند کار دیگری بلد نیست.

با انگشت اشاره روی تاقچه‌ی پنجره ضرب میگیرم. به اطراف نگاه میکنم. چقدر دستِ خالی منتظر آمدنت هستم، در حالی که تو همیشه با دستهای پر به دیدنم می آیی، مثلا جای یک آهنگ ملایم، یا عطر عود در فضا کم است. حتی میتوانم دور پنجرهای که تو هر روز از آنجا به دیدنم می آیی را چراغانی کنم. اصلا چرا بلد نیستم برایت سازی بزنم؟ در حالی که تو همیشه بهترین آهنگ هایت را برایم مینوازی. چقدر کم ام در برابرت... تو از سر من هم زیادی هستی.

کم کم بغض میکنم. احساس میکنم قلبم دارد منقبض میشود. سه دقیقه است که دیر کرده -ای و نگرانت شده ام. اگر قرارمان را فراموش کرده باشی چه؟ اگر جایی دیگر سرت گرم باشد و زیر قولت زده باشی چه؟ نه.. نه.. حتی طاقت فکر کردن بهشان را ندارم. تو حتما دلیل قانع کننده ای برای کارت داری. حتما...

دوباره پنجره را باز میکنم. باد سردی نوازشم میدهد و به خود می لرزم. یاد دستهای نوازشگرت میافتم که همیشه از سر انگشتانت، آرامش را به وجودم تزریق میکنی. به ابرها نگاه میکنم که آنطور که پیداست زده اند به تیپ و تاپ هم. حسابی عصبانی اند و کم مانده از دعوایشان، گرد و خاکی در آسمان به پا خیزد. صدای غرغرشان را هر از چند گاهی میشنوم.

دست هایم را میگذارم زیر چانه ام. این پنجره یک گلدان کم دارد، با گلهای شمعدانی. که هرروز برای آمدنت آماده شان کنم، گلبرگهایشان را تمیز کنم و بهشان عطر بزنم. و یادشان بدهم که چگونه به تو خوشآمد بگویند. یادشان بدهم که در حضورت، لبخند را هرگز فراموش نکنند. همانطور که من هیچگاه نتوانستم در کنارت، لبخندم را جمع کنم. همانطور که تو نیز.

ساعتم را نگاه میکنم. چهار دقیقه از...

از جا می پرم. نمی دانم درست دیده ام یا نه. دستم را از پنجره به بیرون می برم و ... قطره، قطره، قطره... میدوم بیرون و خودم را در آغوشت رها میکنم. سعی میکنم بغضم را قورت بدهم، اما باهوشتر از آنی. میفهمی غمی که بر دلم نشسته بود را. شرمنده می شوی و به خودم فحش میدهم که چرا ناخواسته شرمنده ات کرده ام.

توضیح می دهی و با تمام وجود گوش میکنم. از نرگس هایی می گویی که در راه با آنها برخورد کردی و ماندی تا به درد و دلهایشان گوش بدهی. از تنهاییشان می گویی، از این که هیچکس به آنها سر نمی زند، و از من می خواهی که به دیدنشان بروم. همیشه به همین اندازه مهربانی. طاقت غم دیگران را نداری و همین است که همیشه به روح پاکت غبطه میخورم. حتی به این که با آمدنت، بقیه را هم پاک میکنی غبطه میخورم. آری، تو از سر من هم زیادی هستی باران دوست داشتنی‌ام...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١١
١
٠
خیلی خیلی خوب نوشتین.. دیدتون نسبت به اطراف فراتر از دید روزمره بود :) ..
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
بسیار ممنونم :)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
اشکالات نگارشی ناشی از کپی پیست کردن از فضای ورد به سایت هست که از فاصله مجازی استفاده کرده بودم. نمیدونستم اینجوری میشه. منو ببخشید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
عالی بود.واقعا متن خوبی بودش. این دیر کردن های باران برام جالب بود.یک دید مختلف....:) ممنون
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون که خوندین :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٢
١
٠
میخواستم در ابتدا به همون اشکالات تایپی اشاره کنم که خودتون توضیحش رو فرمودید(بخصوص در پاراگراف اول)/ درباره محتوا و تحلیل اثر اولین نکته ای که ذهنم میرسه و توی چشم میزنه کمی کشدار بودنِ مطلبه. حتی اگر هدفتون "انتقالِ حسِ کشدارِ انتظار" باشه هم کمی بیش از حد نرمال طولانی شده این یادداشت قشنگ. چیزی حدود 100 کاراکتر حداقل(طبق محاسبات ورد) جا داره که قیچی بشه. نکته بعدی اینه که با توجه به اینکه سعی داشتید فضا رو از یک انتظار عاشقانه ی انسانی(زمینی) شروع کنید و به بارون(آسمانی) برسونید پس باید انتخاب میکردید که: تعلیق داشته باشید طبق اصول و ساختار تعلیق... یا از همون ابتدا ساختار تعلیقی و غافلگیری رو فراموش میکردید و قدم به قدم با قیاس و توازی پیش می اومدید. الان و این محصولی که حلق شده چیزی بین این دو سرگردانه. نکته بعدی هم اینه که پاراگراف اول فوق العاده قدرتمند و تکون دهنده است اما چرا این "واژه رقصانی" ادامه پیدا نکرده؟ اشاره به آلزایمر و کفشدوزک و گربه و موش کور میتونستند جرقه های یک آتیش بازی درست و حسابی باشن در پاراگراف های بعدی.. اما نشدند و رفته رفته کم رمق تر شدند./ امیدوارم صراحت کلام من اذیت نکرده باشه حضرتعالی رو. مادامیکه متنی قابلیتهای اولیه ی یک متن خوب و استاندارد رو داشته باشه به خودم اجازه میدم چنین به پر و پاش بپیچم و زیر و روش کنم وگرنه اگر از نظر من متنی "ضعیف" بود یقینا فقط براتون آرزوی موفقیت میکردم با یک شکلک لبخند. پس امیدوارم کمک هرچند کوچکی کرده باشم چون ایمان دارم "کارخانه رویاپردازی ذهن شما" خیلی خوب و قدرتمند داره کار میکنه و حیفه که روتوش و صیقل نخوره این قلمِ توانا. مشتاقانه و کم صبر منتظرم محصولات آینده این ذهن و قلم توانا رو بخونم. بنویسید، باز هم بنویسید و ارسال کنید.. منتظرم.. :-)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
طولانی بودن متن رو خودمم متوجه شدم اما یجورایی هم نمیدونستم از کجا حذف کنم هم دلم نمیخواست چیزی حذف شه! ولی اینکه زیادی طولانی شده رو قبول دارم. راستش من زیاد با اصول تعلیق آشنایی ندارم و این اولین متنی بود که از انتظار زمینی به آسمونی رسوندمش. اون "واژه رقصانی" هم درست فرمودین، اگه ادامه دار می شد قشنگ تر بود ولی فقط تو پاراگراف اول ازش استفاده کردم. این رفته رفته کم رمق شدن رو هم تو نوشتم حس کردم. از اینکه اینقدر با دقت متنمو خوندین و مفیدترین انتقادا رو بهش کردین صمیمانه و خالصانه ازتون ممنونم. باور کنین منم خیلی خوشحال نمیشم اگه کسی فقط بیاد تعریف کنه و بره. دوست دارم نقد بشم تا بتونم پخته تر و بهتر بنویسم و انتقادای شما واقعا سازنده بود. به نکاتی اشاره کردین که من به عنوان نویسنده ی این متن نتونسته بودم بهشون پی ببرم. حتما این متن رو ویرایش خواهم کرد و با توجه به نکاتی که گفتین بهتر مینویسمش. ازتون کمال تشکر رو دارم آقای شمشیری :)
علی برزگر
علی برزگر
٩٤/٠٢/١٥
١
٠
فوق العاده
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
خیلی ممنونم :)
پرستوی مهاجر
پرستوی مهاجر
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
سلام میخاستم نکاتی رو که موقع خوندن متنتون یادداشت میکردم رو متذکر شم که دیدم آقای شمشیری زحمتشو کشیده همشونن خط زدم به جز یکی... توی پارگراف اول وقتی واژه رقصانی می کنید یه جاییش خیلی به دل میشینه و اونم عذاب وجدانیه که بخطر پر دادن پروانه به دل نویسنده نشسته و چقدر زیبا میشد اگر این وازه رقصانی ها در یک پاراگراف دیگه ادامه میداشت و در پایان همان پاراگراف به عشق لایزال آسمونی رسیده میشد... در کل فوق العاده بود علی الخصوص که گفتید اولین متنی زمین به اسمانتون بود... نهایت زیبایی رو در بین جملاتتون در همون خالهای سیاه روی بال پروانه دیدم... یا علی
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
ممنونم که نظرتونو گفتین. بله اگر به اون واژه رقصانی ها ادامه میدادم بهتر میشد که به این نکته هنگام نوشتنش دقت نکرده بودم. مرسی که وقت گذاشتید :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠