گاهی وقتها که نه؛ خیلی وقتها احساس سرگشتگی می‌کند. چیزی شبیه به حیرانی، سرگردانی یا حتی پاک‌باختگی. انسانِ معاصر درست از جایی ضربه‌پذیر شده که قرن‌ها برای رسیدن به همین نقطه تلاش کرده است؛ مدرنیته.

 در زمانه‌ای نه‌چندان دور، بطور مثال روزهای آتش و خمپاره‌ی خوزستان از مناطق جنگی اخبار و نامه‌هایی می‌رسیدند که سرشار بودند از احساس و حضور... حاملِ پیام عشق به کسی در این‌سو که لذتی داشت بی‌بدیل. دسترسی به اطلاعات عمومی و فرصت‌های مطالعاتی بدون صنعتِ چاپ و کاغذ متصور نبود. اینک و با گذاری کمتر از نیم قرن، سوارِ به فرکانس‌های نامرئی ماهواره‌ها و فیبرهای نوریِ نامحسوس به گوشه‌گوشه جهان سرک می‌کشند و در کسری از ثانیه مطلع می‌شوند از جزئی‌ترین اخبار آن‌سوی سیاره، واحسرتا که حسِ نابِ حضور جایش را به کد‌های صفر‌ و‌ یک داده و با حروف و الفبایی مجازی، یا کلیکی آنی ابراز رضایت می‌کنند یا خشم یا همذات‌پنداری!

قصد نگارنده تمجید از یکی و نفی دیگری نیست، که هر چه بدست آمده آگاهانه و حاصل سالها مرارت و پرداخت بهایی گران بوده است. نکته باریک‌تر از مویی اینجاست و آن احساس رضایت است؛ خودِ زندگی‌ست، کیفیت است. با خود که صادق باشیم یک چیزی آن میان جا‌مانده است، چیزی شبیه طعمِ عشق؛ که حس‌کردنی‌ست و نه دیدنی. مقیاس سنجش‌ش فقط دل است و دل است و دل!

اینک همین انسان معاصر سرگشته است میان این و آن، میان ماندن و رفتن. دلش بهانه‌ی آن را می‌گیرد و از این هم نمی‌گذرد! بدش نمی‌آید با همین سرعت و وضوحِ مغروقِ در مدرنیته‌اش دوباره تجربه کند آن زلالیِ بی‌بدیلِ ناب را... چه خیالِ خامی! غولِ بی‌رحمِ زمان، نمی‌گذرد از چنین اوهامی و نمی‌پسندد چنان بازگشتی.

سرگشتگی دردِ انسانِ معاصرست. بی‌قراری می‌کند، بی‌تاب می‌شود، دورِ باطل می‌زند و فرو می‌رود. پاک‌باخته و حیران، انگشت اتهام نشانه می‌رود و مُسکن می‌جوید و مَسکن می‌گزیند در های‌و‌هویِ هراس‌ناکِ خودساخته‌اش. در آستینِ بی‌خبرش، مارِ هزار و یک‌ سری پرورانده و به خود می‌پیچد از گزندی گاه و بی‌گاه‌ و مرهمی نمی‌یابد برای تسکین دردش.

چاره حیرانی‌اش نیست...، یا هر چه هست دور افتاده از اراده‌ی انسان. می‌تازد و پیش می‌رود بی‌رضایت و لبخندی عمیق، بی‌‌آنکه توانسته باشد شامه سرمست کند از عِطرِ حیات. می‌کوبد و ویران می‌کند و میسازد و آباد! نه آن ارضا می‌کند و نه این کافی‌ست! به‌راستی چاره حیرانی‌اش چیست..؟ سرگشتگی درد انسان معاصرست، درمانش کجاست..؟ 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
دغدغه بزرگیه این سرگشتگیها// زیبا و قابل تعمق. ممنون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
بله واقعا دغدغه بزگی اند.. ممنونم :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
چقدر خوب توصیف کردید.. به شخصه بابای من نمیذاره تنها بیرون از خونه برم و حتما باید یکی بام باشه که خب اونام حوصله ی ماجراجویی های منو ندارن برا همین رسما من خونه نشین شدم..مسافرت هم نمیریم..خوب معلومه یکی مثل من به همین اینترنت وابسته میشه از سر ناچاری..چون که جز خانواده اش هیچ ادم دیگه ای جلو روش نمیبینه و نمیتونه که ببینه که اونام معمولا دغدغه و سوال من از دنیا رو درک نمیکنن خصوصا که من خودمم بلد نیستم چجوری ازشون سوال کنم که صحیح باشه..یعنی چیزایی که تو ذهنمه رو نمیتونم درست بیان کنم که شاید که اگه بتونم درست بیان کنم اونا هم موافق شن باهام و کمکم کنن که خب در حال حاضر بلد نیستم چجوری این کارو کنم و همین باعث میشه من به دنیای اینترنت که پر ماجراجوییه و یافتن اطلاعات تازه راجع به دنیاس اونم بدون هیچ زحمتی رو بیارم و بیشتر اوقاتمو اینجا باشم تا هی کشفای تازه کنم..به نظرم اگه اسکناس ها رو پاره کنیم..اگه مرزها رو پاک کنیم..اگه همدل شیم..اگه خودخواه نباشیم اگه سعی کنیم همدیگه رو درک کنیم و از نیازهای هم با خبر شیم اونوقت میتونیم بدون نیاز به اینترنت حضور همدیگه رو لمس کنیم، با کمک هم...
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
مث ِ من یه عمر دنبال یه پایه (میای با هم بریم بیرون؟) بودم :| :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
می فهمم.. بله اینها همه همون دغدغه های من اند و البته صرفا اینترنت منظورم نبوده؛ اون فقط یک مصداق عینی بود... ماشینهای مدرن، اسپیلت های کنترل از راه دور، ال ای دی های دیجیتال، ویروسهای ناشناخته، بیماریهای عجیب، و ... و خیلی دستاوردهای دیگه ی مدرنیته. انسان معاصر در بزنگاه بدی گرفتار شده.. :-)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
تکنولوژی آدم ها رو دور کرده از هم و این یک حقیقت تلخ اجتناب ناپذیره چون زندگی بشر امروز شدیدا به تکنولوژی وابسته شده. ممنون کامران میرزا. مثل همیشه عالی بود
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
تکنولوژی فاصله میان ما را کم نکرده است...چرا که هیچ تلفنی ،نمی تواند شکوه لبخند تو در هنگاه سلام کردن را به من منتقل کند....و نوشتن دوستت دارم در هیچ ایمیلی ،جای یک نگاه عاشقانه مرا نمی گیرد ! (یغما گلرویی)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
ممنونم از شما.. بله یه حیرانی و تعلیق کشنده... :(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
دقیقا همینطوره جناب کلد...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
این آدک زرد که میخندد کنار اسم تو یعنی تو هستی، گوشه ای از همین دنیا...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
سلام. البته این سرگشتگی‌ها در همه‌ی اعصار قرون وجود داشته و داره. « آتش است این بانگِ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد، نیست باد!». ** زیبا بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
همه اعصار که نه.. بعد از رنسانس به سرحد جنون و سرگشتگی رسید و همینطور داره پیش میره! ممنونم از حضور شما :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
دقیقا همه‌ی اعصار. واسه همینم شعر مولوی رو ذکر کردم که برای چهار قرن قبل‌تر از رنسانس هست.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
از اون نگاه بله خب... ولی خب اگر قرار باشه اختراع تفنگ رو نسبت به تیروکمان مدرنیته حساب کنیم که پس از بدو تولد بشر و یا بیگ بنگ همش درگیر مدرنیته بوده... نمیدونم شاید هم بوده...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
متاسفانه باتلاق بزرگيه كه هرچه قدر توش ميفتن جاي اين كه تنگ تر شه وسيع تر ميشه!!!!!!! پاراگراف چهارم آرزومه بدجور!!!! مرسي :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
این آرزوئه همون عاملیه که سرگشتگی میاره... ممنونم از حضور شما :-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
ميدونم ولي..... :( :)
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
... خسته ام
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
منم خسته ام. تازه از باشگاه اومدم له لهم اصن :-D
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
ینی اون احساسی که تو کامنتم بودو به ورطه نابودی کشوندی خخ
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
منم تازه از دانشگاه اومدم هلاکم :( :)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
من احساس توی کامنت شما رو درک میکنم... منم خسته ام... البته این مطلب بطور کامل گویای محتویات ذهنیم نبود و اوضاعم خسته تر از این حرفاست! ممنونم سمیرا خانوم.. :-)
الهام مسیحا
الهام مسیحا
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
منم همینطور.
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
خوب بود...مدرنیته بده کلا مگه؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
مرسی. نخیر منم هرگز نگفتم بده... حیرانیش بده... :-)
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
همین حیرانیشه ک ب زندگی ی بوی تازه میده دیگه...از این روزای یکنواخت و تکراری ک باید خارج بشیم دیگه نه؟
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
مدرنیته خوبه، اینکه بیشتر از جایگاهی که باید داشته باشه تو زندگیمون جا دادیمش بده، اینکه به قول خودتون حضور جاشو داده به کدهای صفر و یک، امیدوارم هیچ چیزی حتی مدرنیته از زندگی و خوشبختی عقب نندازتمون.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
امیدوارم... کاش بتونیم به اندازه اش بهش بها بدیم اما خب نمیشه واقعا... به اتاقهای عمل مدرن فکر کنید... به واکسنها و پیشرفتهای پزشکی... اینا محصول مدرنیته اند و نجات بخش بشر...پس واقعا درمان کجاست... :(
Delaram
Delaram
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
با این خیلی موافقم: سرگشتگی درد انسان معاصرست... واقعادرمانش کجاست..؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
ممنونم از حضور... والا منم نمیدونم!
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
این سرگشتگی ها همیشه وجود داره و واقعا بعضی هاش آدمو تا مرز جنون میبره....درمانی هم نیست :)...خیلی خوب بود...خسته نباشید :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما... مرز جنون؟ .. خودِ جنون! :دی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/١٥
١
٠
احساس می کنم ما گم شدیم و بین سنت و مدرنیته مدام خفه می شیم و دوباره جون می گیریم. افراط و تفریط سرگشته و حیرانمان کرده... این دغدغه ی خیلی از ماهاست...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
همینطوره واقعا.. من هم همین احساسو دارم خانم خسروانی.. ممنونم از حضور.. :-)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
از مرز خیلی چیزها گذشتیم اما هنوز اسیریم در" خود"... خیلی عالی ...قلمتون مستدام :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
بله همینطوره دقیقا، هنوز اسیریم در خود.. مرسی :-)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
چند روز پیش داشتم عکسهایی از یکی از روستاهای گیلان رو می دیدم. بسیار غبطه خوردم به سادگی و بی آلایشی اونجا و مردمش. بسیار.. مردمی که خودشون نون درست می کردن، خودشون چای کشت می کردن، و از سالم ترین بدن برخوردار بودن. آدمای پاک و مهربون و خوش قلب.. نوشته تونو که خوندم یاد اون عکسا افتادم. تکنولوژی تو یه سری چیزا خوب بوده و انصافا یه جاهایی لازمه. اما نه اینطور.. بین سرگرم شدنامون تو روزمرگی ها، این متن باعث شد یکم به خودمون بیایم و به فکر فرو بریم. شاید کسی باشه که یادمون رفته بهش سر بزنیم. بسیار به جا بود این متن. قلمتون پایدار :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
بله مینطوره واقعا... شاید هم مشکل از ماست که توان تطبیق نداریم... :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
سلام... بچه که بودم دیوار جلودارم نبود حالا هم لپ تاپ چند تا گوشی و سایت وب ووو جلودارم نیست فقط میرم جلو اینایی که زیر پام خرد میشوند رو نمیتونم سر هم کنم و اینا هم خیلی زیاد شدن
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
خیلی زیاد شدن... یله.. بیشتر از توانِ قلبِ بشر.
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
ممنون خیلی خوب بود....هر آدمی تو زندگیش حتما حداقل یک بار این سرگشتگی رو تجربه کرده اما به نظر من هر کسی باید این توانایی رو داشته باشه که باهاش بجنگه البته نه همیشه و تو تمام موارد گاهی هم باید بذاریم همیشه باهامون باشه شاید باعث پیشرفتمون بشه...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
البته که باعث پیشرفت میشن اما خب به چه قیمتی؟.. چه تاوانی؟...
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
جالبببببببببببببببب بوددددددددددددفقط من احساس میکنممممممممممممممم یک چیزایی توش کمرنگ بوددددددددددددد نمیدونم شایدتنهااحساس من باشه یک جورحس گفتن نگفتن
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
حس تون درسته... یه چیزایی بین گفتن و نگفتن... یه چیزایی شبیه خودسانسوری... ممنونم از حضورتون :-)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
سلام؛ مثل همیشه، خوب و عالی. احترام میذارم به شما و قلمتون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
تعظیم میکنم... یا حق :-)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
زیبا :)مثل یک لیوان آب خنک !
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
ممنونم رفیق! سرتون سلامت و دلتون همیشه شاد :-)
علی عبادی فر
علی عبادی فر
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
همه مصیبتها از همین حیرونیه دیگه برادر!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
آره علی جان... همینه... :(
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
به معنای واقعییی حال و روز این چن وقته منه . بی قرار و موندن سر دو ر اهی...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
بی قراری، بی تابی...، میفهمم. نه راه پیش و ...نه پس.
pari_n
pari_n
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
بدک نبود.موضوعش تکراری بودکه با یک سری بازی باکلمات خواسته بود دوباره بیان بشه.**طرح سوال بدون جواب هم هنر نیس. جوابش چیه؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
ممنونم از حضورتون. بله حق با شماست موضوعی تکراری هستش از صدها سال قبل. طرح سوال بی جواب هم گاهی اوقات میشه تلنگر! موافقید؟ البته که این یک طرح سوال رسمی نبود و صرفا نیش آخری بود برای سیکلی که توصیفش رفت... :-)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
گاهی فکر می کنم کاش تو دوران سنت ها بودم یا دوران مدرن. یه دورانی که مثل امروز یه شکاف به این بزرگی بین من و نسل قبلم نباشه. این جوری خیلی سخته. مدام با خودم درگیرم. :/// مرسی از انتخاب این موضوع... این دغدغه ی آشکار روزگار ما.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
منهم دقیقا همین دغدغه رو دارم... ممنونم از حسن توجه و خوشحالم از ارتباطی که با حرف یادداشت برقرار کردید. این موضوع، یک معضل روز هستش و یکی از بزرگترین دغدغه های انسان معاصر.. :-)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/١٧
٠
٠
مثل همیشه زیبا و قابل تأمل... دنیای امروز به نظرم دنیای نشدن ها و نرسیدن هاست... به خصوص دنیای جامعه ما که بین سنت و مدرنیته گیر کرده... :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما.. :-)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
درمانی نداره بنظرم هی بدتر میشه :( هی!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
بله همینطوره ...:(
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
سرگشتگی...اعتماد های شکسته...اینا سختی های عصر مدرنیته ست دیگه...چی میشه کرد....شیک نوشتین ودغدغه مند...ایام بکام قلمتآن مستدآم (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما..:-)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥