حس سرد حسرت
گزارشی از حال و هوای آن‌هایی که برای دیدن عزیزان‌شان به بهشت رضا می‌آیند

حس سرد حسرت

نویسنده : سحر نیکو عقیده

سنگ قبرهای خاکستری، آدم‌های سرتا پا مشکی، چهره‌های سرد و بی‌روح. با ورود به یک آرامگاه، همه این تصاویر مثل یک فیلم سیاه و سفید از مقابل نگاهتان می‌گذرد. فیلمی که بازیگر اصلی آن در زیر خاک خفته است و نقش‌های مکمل هم با نگاه‌شان در گذشته‌های دور و فعل‌های ماضیِ بعید غرق شده‌اند، حالا دیگر دست‌شان به عزیز از دست رفته‌شان نمی‌رسد و کاری از دست‌شان برنمی‌آید به جز بسنده‌کردن به چند دیالوگ کوتاه. آه، افسوس، دریغ، ای کاش و.... 

 

|| حسرتِ یک صحبتِ کوتاه

پنجشنبه‌ها در بهشتِ رضا، جای سوزن انداختن هم پیدا نمی‌شود. کنار هر سنگ قبری، سوژه‌ای یافت می‌شود برای مصاحبه، اما انبوه اشک‌ها و هق‌هق‌ها اجازه نمی‌دهند که افراد عزادار را از حالا و هوای خود بیرون بیاورم و احتمالا بعد از آن ناسزایی هم بشنوم، چرا که افراد در این شرایط تمایلی به صحبت کردن ندارند.

بعد از چند دقیقه قدم زدن تصمیم می‌گیرم با خانمی که چادرش را روی صورتش کشیده‌ و به تنهایی روبه‌روی یک سنگ‌ قبر نشسته‌است، صحبت کنم. بالای سرش می‌ایستم. چشم‌های خیسش را از سنگ قبر می‌گیرد و به من می‌دوزد. عذرخواهی می‌کنم و از او می‌خواهم که چند دقیقه‌ای وقتش را به من بدهد. چهره‌اش کمی برافروخته می‌شود و بلافاصله می‌گوید: مگر نمی-بینید؟ دارم با پدرم صحبت می‌کنم! وقتِ صحبت با شما را ندارم!

دوباره با غلظت بیشتری عذرخواهی می‌کنم و دور می‌شوم. واژهِ «وقت» را مدام در ذهنم مرور می‌کنم و به آن فرصتی فکر می‌کنم که احتملا در زمانِ حیاتِ پدرش، غنیمت شمرده ‌نشده است.

 

|| دوستت دارم 

انبوه غمی که در نگاهش موج می‌زند عجیب تناقض دارد با سن و سالش. نزدیک می‌شوم. با اندک نگاهی به قبر و خواندن مشخصاتِ آن، متوجه می‌شوم که دختر جوان، همسرش را از دست داده ‌است. تا واژه حسرت را میان سوال‌ها و حرف‌هایم می‌شنود، آهی می‌کشد و می‌گوید: «دو سال از مرگ همسرم می‌گذرد و در این دو سال کار من فقط حسرت خوردن بود.» می‌پرسم برای چه حسرت می‌خورید؟ نگاهش را به دوردست‌ها می‌دوزد و بعد از چند لحظه سکوت، می‌گوید: برای خیلی چیزها!  من همیشه آدم کم‌رویی بودم و علاقه‌ام را آن‌طور که باید، بروز نمی‌دادم. برایم سخت بود که «دوستت دارم» را به زبان بیاورم و حالا هربار که می‌آیم سر خاکش، هزار بار می‌گویم دوستت دارم. اما چه فایده؟!

این را که می‌گوید چشم‌هایش خیس می‌شود و غم نگاهش سنگین‌تر.

 

|| عاری از حس سنگین حسرت

کلاهش را کنار سنگ قبر گذاشته‌است، چهره‌اش را با دست‌هایش پوشانده و شانه‌هایش تکان می‌خورد. لباسِ سربازی‌اش ضمیمهِ تمامِ این توصیفات است و باعث می‌شود که غربت، بیشتر از هر حسی، در این تصویر رنگ بگیرد. با خودم فکر می‌کنم که دلیل این آشفتگی حتما گم کردن عزیزی در این قطعه است اما وقتی نزدیک‌تر می‌شوم و نامِ شهید گمنام را بر روی سنگ قبر می‌خوانم، خط بطلانی ‌بر روی تمام تصوراتم کشیده می‌شود. خودم را معرفی می‌کنم و سوژه گزارشم را می‌گویم.

اشک‌هایش را با دست پاک می‌کند و می‌گوید: «راستش من سربازم و مال این شهر نیستم. این‌جا هم به جز شهدا کسی را ندارم. هرطور که شده سعی می‌کنم هر دو هفته یک‌بار حتما به شهدا سر بزنم و متوصل ‌شوم. با شهدا درد و دل می‌کنم و مطمئنم که شفاعتم را می‌کنند. اصلا همین اشک‌ها آدم را کلی سبک می‌کند و خودش به دنیا می‌ارزد.»

جنس اشک‌هایش فرق داشت. سبک بود و عاری از حسِ سنگینِ حسرت...

 

|| مادر بود و دلسوز پسرش

«خدا بیامرزدت ولی درحقُم، ظلم کِردی!» و بعد صدای خندهِ دو پسر جوان بلند می‌شود. صدایی که در میان این همه گریه و هق‌هق وصلهِ ناجوری به نظر می‌آید. شنیدن این جمله متفاوت، باعث می‌شود که تصمیم بگیرم با آن‌ها گفت و گویی داشته‌باشم. خودم را معرفی می‌کنم و دلیل گفتنِ آن جمله را می‌پرسم. دوباره می‌خندند و به هم نگاه می‌کنند. گویندهِ آن جمله، می‌گوید: «راستش این‌جا قبرِ مادرِ دوستم است. آمده بودم سر خاک مادربزرگم، گفتم برای او هم فاتحه‌ای بخوانم. این جمله هم قضیه دارد. ماجرا برمی‌گردد به چندین سال پیش. موتورم را به دوستم قرض داده-بودم و او هم با موتور من تصادف کرده‌بود. خودش روی تخت بیمارستان افتاد و دخل موتور من را هم درآورد! من هم رفتم ملاقاتش تا غیرمستقیم بگویم که بعدا خسارت موتورم را بپردازد. اما مادر دوستم تا چشمش به من افتاد، شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد. می‌گفت خدا ازت نگذرد! چرا موتورت را به پسرم دادی و... حتی می‌خواست برود از من شکایت هم بکند که با پادر میانیِ دوستم، منصرف شد! خلاصه ما آش نخورده و دهن سوخته شده‌بودیم. البته مادر بود و دلسوز پسرش دیگر... خدا رحمتش کند.»

 

|| چند لحظه غفلت

هوا کم‌کم تاریک می‌شود. هر چه به انتهای قبرستان نزدیک می‌شوم، تاریخِ فوت‌ها، زمانِ دورتری را نشان می‌دهند. انگار ضخامتِ گرد و خاک روی قبرها رابطه مستقیمی دارند با خصلتِ فراموشی در انسان‌ها. بعد از چند دقیقه پیاده‌روی در سکوتِ مطلق، به قطعه‌ای می‌رسم که مربوط به اطفال است. در نگاه اول، دیدن تصویر چهره‌های معصوم کودکان، آدم را شوکه می‌کند. لبخند گرم‌شان روی سنگ‌های سرد ماسیده است و انگار نقاش زمان، تصویرشان را زودتر از موعد روی این سنگ‌های سرد حک کرده‌است. 

در حال سیر در همین تفکرات بودم که نجوای آرام یک زن توجهم را جلب می‌کند. «سلام مادر، حالت خوبه پسرکم؟ چرا این سنگ اینقدر سرد شده؟ بگذار کمی آب بریزم....»

آب را با حوصله از داخل بطری روی سنگ قبر می‌پاشد و بر روی آن دست می‌کشد. هنوز دارد قربان صدقه پسرش می‌رود که میان حرفش سلامی می‌کنم، خدا بیامرزی می‌گویم و از او می-خواهم که داستان پسرش را برایم تعریف کند. می‌گوید که سه سال از فوت پسرش می‌گذرد. هنوز مثلِ قدیم دلتنگش می‌شود و هنوز اسباب بازی‌ها و لباس‌هایش را نگه‌داشته است.

+ طیِ یک حادثه پسرتان را از دست دادید؟

- بله، با همسرم و دختر و پسرم تصمیم گرفتیم که برای عید به سفرِ شمال برویم. ای کاش هیچ-وقت آن تصمیم را نمی‌گرفتیم. در راه ماشین چپ کرد. همه زنده ماندیم به جز پسر کوچکم.

+ در آن حادثه همسرتان مقصر بود؟

بله، همسرم برای چند لحظه خوابش برده بود و ... هیچ کدام‌مان آسیب جدی ندیدیدم اما با فوت پسر شش ساله‌ام تا مدت مدیدی دچار شوک شده ‌بودیم. همسرم هم بعد از آن حادثه دچار افسردگی شدیدی شد. به هیچ وجه نمی‌تواند خودش را ببخشد. حتی حالا بعد از گذشت سه سال نمی‌تواند بیاید سر خاک. اگر بیاید حالش بد می‌شود.

با خودم فکر می‌کنم که گاهی معادلات زندگی می‌تواند دگرگون بشود. چند لحظه غفلت مساوی شود با، یک عمر حسرت... 

 

***

با گشتن در این‌جا حال و هوای آدم خیلی عوض می‌شود، کمی غمگین می‌شوی و بیشتر از آن به فکر فرو می‌روی، که آیا با دوستان و عزیزانت طوری رابطه داری که بعد از رفتن‌شان از این دنیا (به شرط این‌که خودمان زودتر نرویم) حسرت دیدار دوباره و حرف‌های نگفته به آن‌ها را نخوری. یا از آن طرف تو را در این فکر فرو می‌برد که چطور زندگی می‌کنی، بعد از مرگت دل دیگران برای تو تنگ می‌شود و با حسرت دیدار دوباره، پیش تو می‌آیند یا نه.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خیلی زبان خوبی رو برای نوشتن این مطلب گزارشی انتخاب کردید.. تلخیِ گزنده اما تامل برانگیزی داشت که با همه سیاهیش پرتاثیر بود... ممنونم، مثل همیشه یک گزارش خوب از شما خوندم... موفق باشید :-)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
شاید باورت نشه اما با خوندن تک تک متن گزارشت،گریه کردم و... /داییمو پارسال از دس دادم.عاشقش بودم.یهویی رف.هنو حسرت ی خدافظی ازش تو دلم مونده...
par!sa
par!sa
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
بدترین اتفاق ممکن تو سال 93 واس من هم ... !!
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
آخرین مورد خیلی تلخه :((( ممنون از گزارش :) خدا همه رفتگان رو رحمت کنه
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خوبه باز اینا خیلی هاشون ارامگاه بستگانشون نزدیکشونه منکه .....
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
میدونی سحر، من فکر می کنم هرجوری هم که با عزیزانت رابطه داشته باشی در نهایت وقتی برن(که این حقیقته انسان همونطور که به دنیا میاد از دنیا هم میره)، بازهم حسرت داری.
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
ما هم همیشه سر مزار شهدا میریم کسی رو به جز اونا توی بهشت رضا نداریم.. .. :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
حسرت...همیشه هست.. برای رفتن پدربزرگم حسرت به دلم هنوز ..خیلی وقت بود ندیده بودمشان .ممنون سحر بانو .
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
مرگ ، برای من مرگ درسته که توش حسرت داره ، غم داره ، دلتنگی داره و... اما در کنار تمام اینا توش بزرگ شدن داره ، همدلی داره ، نزدیک شدن داره و...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
ممنون از شما گزارش خیلی خوبی بود /مخصوصا اخریش که به دل من نشت چون حرف از تقدیر و قسمت بود
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
من فقط ی چیز میدونم سحر جان اونم اینکه قدر لحظه هامونو بدونیم واز باهم بودنمون لذت ببریم. :)))
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
خیلیییییی عالییییییییییییییییی منم همین حس وحالودارم وقتی میرممممممممممممممممم پیش عزیزان ازدست رفتمممممممممممممممم
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
خیلی سخته خیلی سخت اینکه از عزیزترینهات فقط یک سنگ بمانه خیلی سخت تر از انچه که واژه خیلی سخت بخواهد تعریفش کنه...
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
گزارش تکان دهنده ای بود، مخصوصا این مورد آخری... فقط میشه برای بازمانده های اینجور حوادث طلب صبر کرد.
علی
علی
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
گزارش جالب وخوبی بود وحسرت را به معنای واقعی آن توصیف نموده بودید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام خانم سحر ، مطلب شما رو ، همون روز اول خوندم ولی نظرم رو اعلام نکردم اونم بخاطر اینکه با محیط گورستان نمی تونم کنار بیام و شیرینی گزارش شما رو همین محیط گورستان به کامم تلخ کرد و به همین خاطر الان اومدم نظر دادم ، سپاس از قلم زیبای شما ، مستدام باشید .
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠