دست بزنید تا رنگی شوید، لطفا!

دست بزنید تا رنگی شوید، لطفا!

نویسنده : وبگردی

من آدم کله‌خری هستم. از آن‌هایی که اگر جایی بنویسند، «دست نزنید، رنگی می‌شوید» باید دست بزنم تا رنگی بشوم، باید هی خودم را بمالم به رنگ‌ها تا همه‌جایم رنگی شود و بعد از رنگی شدنم ناراحت نشوم و هی فکر کنم، خب چه اشکالی دارد چند راه راه رنگ، یادگاری از یک نیمکت پشت یک لباس. کجایش آن‌قدر وحشتناک است. یا هی بخندم. باید به خودم ثابت کنم اگر چیزی برایم بد است، چه‌جوری بد است؟ مثل اولین باری که یاد گرفتم پدال ترمز را فشار دهم و پدرم گفت: الان ترمز نزنی بیچاره می‌شویم، خندیدم و بعد ماشین‌مان دیگر نرفت. و بعد ماشینی از عقب‌مان بوق‌های ممتد می‌زد و همه‌ی ماشین‌ها بوق می‌زدند و من فقط کمی با پاهایم بازی کرده بودم. فقط می‌خواستم ببینم بیچاره می‌شویم یا نه؟ مثل یک سال پیش که استاد میم سرآخرین کلاس‌مان پرسیده بود برنامه‌های‌تان چیست؟ من خرکیف‌ترین آدم کلاس بودم که با خوشحالی گفتم نمی‌خواهم ادامه تحصیل بدهم، برنامه‌ی من پیدا کردن شغل است و چنان با اطمینان گفته بودم که شرط می‌بندم تمام دوستانم توی دلشان بدوبیراه بارم کرده‌ بودند، چون قاطعانه می‌خواستم پولدار بشوم. اکثریت خندیده بودند که کار کجا بود؟ و اکثریت برنامه‌شان ادامه تحصیل بود. من اما پرنسس‌وارانه شعارهایم را تکرار می‌کردم و فکر می‌کردم به یک تغییر بزرگ نیاز است. فکر کرده بودم دانشجو بودن دیگر بس است حالا نوبت مستقل شدن رسیده است. باید یک سال می‌گذشت تا خودم را می‌شناختم. من آدم یکجا نشستن و کارهای تکراری انجام دادن نیستم. من از شغل‌هایی که از آدم رباط می‌سازند بدم می‌آید. من آدم عمرم را یک گوشه صرف کردن نیستم. باید می‌نشستم و با خودم فکر می‌کردم. باید یادم می‌آمد هنوز هم کلاس‌های دانشگاه را چقدر دوست دارم. باید شروع می‌کردم. باید.

==============

http://gavsandogh70.blogfa.com/post/167

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
این خیلی کاراشتباهییییییییییییییی هرتجربه ای به این راحتی برادم نمیگذرددددددددددددددددد
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
آره، من گاهی یا رومی روم یا زنگی زنگم. البته قید سرم رو خیلی وقت‌ها زدم. خیلی وقت‌ها سرجونم ریسک کردم...
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
از این متن های دوست داشتنی بود شخصا عاشق اینجور آدمام به شرطی که رباط رو درست بنویسن روبات:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
بله روبات. از این غلط‌هاییه که از دست آدم در می‌ره و متوجه نمی‌شه. ممنون که گفتید:) شاد باشید.
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
منم یه همچین آدمی ام تقریبا :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
مواظب سرت باش زهرا :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
چندین بار خوندمش میتونم بفهمم مفهومشو ولی در عین حال هم نمیتونم بفهمم انگار. اخه هرچی فکر میکنم انگار من بیش از اینکه اهل عمل باشم اهل تفکرم ینی اگرم اهل عمل باشم فقط کافیه یه قدم کوچولو به طرفش بردارم و لازم نی زیاد خودمو توش بندازم چون با همون یه قدم انگار تا تهش میرم و برمیگردم. میگم تا تهش منظورم این نی که فقط یه اینده رو میبینما نه چندین اینده و مفهوم رو میبینم برای اون کار و اون حرف و خلاصه هر چی که جلومه :-/ انگار که با عقل و احساسم تا فیها خالدون یه چیزو میرم. انگار که همه ی اون رنگا از قبل تو وجود من هستن و دیگه نیازی نیس که تجربشون کنم :-/ نمیدونم خودمم خودمو نمی فهمم اخه همیشه ذهن و احساسم توشون هرج و مرجه :-/
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
خب طبیعیه هرکسی یه جوری ریسک می‌کنه. بعضیا از تجربه های آدمای دیگه استفاده می‌کنن. بعضیا خودشون. مهم اینه آدم با کدوم کار حالش خوب شه :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
تو متن گفته شده که کل لباسو هیکلشو طرف رنگی میکنه ولی تو عنوان گفته فقط که دست بزنید. حس میکنم سر عمده این قضیه که ینی لازمم نیس که همیشه کامل هم تجربه اش کرد. دست زدن ( فکر کردن ) راجع بهش هم میتونه بس باشه :-/
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
بعضی تجربه هارو نیاز نیس تا آخرش بری، چون همش یک رنگه. ولی منظورم این بود کمی ریسک هیجان داره.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خط اخرشم اشاره به همین که گفتم داره. ینی نمیدونم منظورش این بوده یا نه ولی من اینجوری برا خودم تعبیر کردم. بهترین تعبیر بود برام این. که باید شروع بکنه به فقط دست زدن و فکر کردن نه کامل رنگی شدن. که باید رنگا رو تو وجودش حل کنه نکه هر دفعه فقط جسمشو رنگی کنه :-/
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
یه چیزایی را نیازه آدم خودش بهشون برسه تو زندگی تا ارزشش رو بفهمه. یا حتی خودش رو بشناسه. اونوقته که اگه بخواد یک راه رو انتخاب کنه با قدرت و اطمینان جلو می‌ره و این خیلی حس خوبی داره...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
قبول دارم :) نمونه اش هم تو ذهنم زیاد اومد یهو مثلا مثل احترام و محبت به پدر مادر که طرف باید خودش به این معنا برسه که بچرا این مقوله مهمه نکه از ترس فلان و جهنم و اینا بخواد با خانوادش خوب باشه...ممنونم از جوابات خیلی خوب بودن :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
سلام آقا بذارید من اعتراف کنم، این وبلاگ منه و برم جواب کامنت‌ها رو بدم :)) در ضمن خیلی سورپرایز قشنگی بود :))) مرسی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات