فوبیای «دوستت دارم»

فوبیای «دوستت دارم»

نویسنده : وبگردی

دیشب فهمیدم که من ناتوان‌ترین آدم روی زمین در زمینه‌ی بیان احساساتم هستم. چند وقتی بود که شک کرده بودم ولی خب مگر چند وقت می‌شود توی شک زندگی کرد؟ یک زمانی حقیقت می‌آید و خرت را می‌گیرد. مهم نیست که چقدر با احساس هستم یا که چقدر از ریخت طرف مقابل متنفرم یا این‌که چقدر از هم‌صحبتی طرف مقابل خوشحالم. آدم‌ها که علم غیب ندارند! از ظاهر قضیه همه‌چیز را برداشت می‌کنند و ظاهر قضیه می‌گفت که من بی‌احساس‌ترین آدمم. آدم‌هایی که دوست‌داشته‌ام از پیشم رفته‌اند و من، مِن‌مِن‌ کنان می‌خواستم بگویم که نروند. آدم‌هایی که متنفر بودم همینطور نزدیک‌ و نزدیک‌تر شده‌اند و من باز هم سعی کرده‌ام به جای مِن‌مِن کردن، با کارهایم دورشان کنم. ولی نشد. هیچ‌وقت نمی‌شود.

به من می‌گفتند «دوستت دارم» و «دلم‌ برات تنگ شده» و من هم در دلم هزار برابر بهتر از این جوابشان را می‌دادم، ولی حیف که آدم‌ها صدای دلم را نمی‌شنیدند. تقصیر هیچ‌کس نیست. من هم صدای دل هیچ‌کس را نمی‌شنوم. خدا زبان گذاشته برای همین‌کارها و دل را گذاشته برای کارهای دیگر و نه حرف زدن. حرف مفت زدن. ولی خب من بلد نبودم. هیچ‌وقت هم یاد نگرفتم و فکر کنم هیچ‌وقت هم یاد نخواهم گرفت مگر این‌که یکهو اتفاقاتی بیفتد.

همیشه فوبیای گفتن «دوستت دارم» داشتم. سعی می‌کردم با کلمات دیگر بگویم ولی همیشه گند می‌زدم و ملامت می‌شدم. شاید در کل زندگی فقط چندبار به مادرم این‌جمله را گفته باشم. آن‌هم وسط شوخی و خیلی بی‌هوا که نه من بفهمم، نه خودش و فقط گفته باشم که لال از دنیا نروم. 

نگفتن دوستت دارم به کسی که دوستش داری شاید از مریضی‌های بزرگ روزگار باشد. شاید این‌هم جزو همان فقدان‌هایی‌ست که می‌رود جزو بدبختی‌هایم. این‌ یکی یقینا بدبختی‌ست. و در تمام این مدت یک منِ دیگری توی دلم شکل می‌گرفت که بعضی‌ها را متنفر بود و بعضی‌ها را دوست می‌داشت ولی تنها مشکلش این بود که فقط زبان حرف زدن نداشت. زبانش فرق می‌کرد ولی انگار اکثر مردم دیگر به این زبان حرف نمی‌زنند. شاید هیچ‌زمانی هیچ‌کسی به این زبان حرف نمی‌زد. مشکل از فرستنده بود و گیرنده مشکلی نداشت. شاید هم گیرنده‌ها دیگر فرکانس‌های اینطوری را ساپورت نمی‌کردند.

====================

منبع:

http://sefremarzi.blogfa.com/post/106

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
عه وبلاگ صفرمرزی:)) این نوشته رو تو وبلاگ خودشون خونده بودم، خیلی خوب بود ، مرسی :))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
بله بله من هم این وبلاگ رو تازه کشف کردم و این مطلب رو هم خونده بودم :) مرسی زیبا بود ... مخصوصا پاراگراف آخر :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات