این‌جا بدون من

این‌جا بدون من

نویسنده : naser_j

اسمش را نمی‌دانم باید وابستگی و تعلق خاطر گذاشت یا خاطره باز بودن اما هر چه که هست من این گونه‌م!

هنوز در فکر آن کلاس کوچک ته راهروی مدرسه ابتدای‌مان هستم. جایی که سال اول مدرسه را در آنجا گذراندم و در فکر نیمکت چوبی کنار پنجره‌اش، خیلی این نیمکت را دوست داشتم و هیچ رقمه حاضر  نبودم با نیمکت دیگری عوضش کنم.

شاید به این خاطر که هر وقت از درس خسته می‌شدم می‌توانستم سرم را بچرخانم و از پنجره خیابان را نگاه کنم و ماشین‌هایی را که از آن‌جا می‌گذرند. همیشه دوست داشتم ماشین‌هایی را که از آن خیابان می‌گذشت بشمارم تا به پنجاه تا برسد ولی آن روزها پنجاه تا ماشین خیلی زیاد بود، هم برای منی که به زور بلد بودم تا صد بشمارم و هم برای آن خیابان خلوت.

نیمکتی که با مرتضی و حسن شریک بودیمش و با خط‌هایی به سه قسمت مساوی تقسیم‌اش کرده بودیم. راستی الان مرتضی کجاست؟ او دوستم خوبم بود و تا کلاس سوم همیشه با هم در یک نیمکت بودیم و حسنی که در همان وسط‌های سال اول از مدرسه ما رفت به خاطر شغل پدرش مجبور شده بودند به شهر دیگری بروند. راستش را بخواهید روزهای اول که حسن رفته بود من و مرتضی زیاد هم ناراحت نبودیم چون سهم او از نیمکت را بین خودمان تقسیم کرده بودیم و جای‌مان بزرگتر شده بود و حتی به دیگر بچه‌های کلاس فخر می‌فروختیم که ما دونفره در یک نیمکت می‌نشینیم و آن‌ها سه نفره ولی بعد از مدتی حسابی دل‌مان برایش تنگ شد. خیلی دوست دارم بدانم الان چه کسی روی آن نیمکت می‌نشیند؟ آیا هنوز هم آن نیمکت کنار پنجره است؟

و در فکر آن نهال کاجی که وقتی کلاس سوم بودم با کمک معلم‌مان در داخل حیاط مدرسه کاشتیم. یادش بخیر روزی که کاشتیمش هم قد من بود و هر چند روز یک بار  به سراغش می‌رفتم و با آن قد می‌گرفتم.

سال چهارم هم همین کار را می‌کردم و به زور قد بلندی کردن و گذاشتن پاره آجر هم که شده  خودم را هم قدش می‌کردم.

ولی چند وقت پیش که از کنار مدرسه می‌گذشتم دیدم که درختی شده برای خودش و از دیوار مدرسه گذشته و خیابان را نظاره‌گر است. یک لحظه می‌خواستم بروم از همان پشت دیوار با آن قد بگیرم ولی دیدم دیگر با قد بلندی کردن و پاره آجر هم به آن نمی‌رسم.

و نیز در فکر آن ماکت زیبایی که از استادیوم آزادی برای درس حرفه و فن ساخته بودم و در داخل راهروی مدرسه درون یک ویترین گذاشته بودنش و حتی از آموزش و پرورش منطقه برایش جایزه گرفته بودم، یعنی آن ماکت هنوز هم همانجاست.

کاش گاهی می‌توانستم مثل همان روزها بروم و فاتحانه کنارش بایستم و به  کسانی که محو تماشایش می‌شوند بگویم که من آن را ساخته‌ام.

و در فکر کتاب‌های تست کنکوری‌ام که به کتاب خانه سپردم‌شان و همه دل نوشته‌هایی که لابلای صفحات‌شان نوشته بودم. تقریبا در تمام صفحات سفیدشان !

و یا حتی در فکر همین یاداشت وقتی که به هر دلیلی خودم به این سایت نیایم، این یاداشت در روزگاری که این‌جا بدون من است! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/٢٠
٢
٠
دلم گرفت...خیلی زیبا نوشته بودید...ما آدم ها ته ته مان همین است...هی برای از دست داده هامان حسرت بخوریم...
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
مرسی که وقت گذاشتین و خوندین .... کاش قدر لحظه رو بدونیم تا بعد ها به حسرت تبدیل نشه
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود ... ممنون
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
مرسی لطف دارین
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
ممنون من را هم بردید به آن سالها. کاش همیشه کودک می ماندیم با همان دغدغه های کودکانه .
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خواهش می شود
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خواهش می شود
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود و به دلم نشست....ممنون که یاد آور خاطراتم شدین هر چند نا خواسته
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
امیدوارم باعث تجدید خاطرات خوش بوده باشه یاد داشتم
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
متن زیبایی بود ..موفق باشید
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
ممنون از شما کلیک رنجه فرمودید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٠
٠
٠
نوستالژی ... :(
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
زیاددوسش ندارمممممممممممممممممممممم
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
اره نوستالوژی دوستی اسم مناسبی برای این حسه........... نظرتون محترمه بانو ایران زمین امید وارم د آینده طوری بنویسم که شما هم دوست داشته باشین
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
دلم میگیره اینکه من هنوز توی بعضی از سالهای زندگیم گیر کردومو نمی تونم ازشون رد بشم...
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
گذشته رو با خاطرات خوب و بدش باید رها کرد و امروز رو چسبید(البته حق با شماست منم گاهی لای همین خاطرات گیر می کنم!!!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
بچه هاي دبستان! انگيزه اي ساختيد برام كه بنويسم از اون حال و هوا!!!!! مرسي :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
خواهش می کنم خوشحالم انگیزه نگارش متنی که حتما زیبا خواهد بود رو د شما ایجاد کردم
Cold
Cold
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
مارو بردی به گذشته ها...به روزایی شبیه همین روزایی که توصیف کردی....و چقد عالی توصیف کردی...خیلی وقت بود به بچه گیام فک نکرده بودم و الآن همه چیز یادم اومد :(...خسته نباشی
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
مرسی شما لطف داری
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢١
٠
٠
من هم بشدت آدم خاطره بازی هستم.. منو بردید به روزهای سوم چهارم دبستان... :-)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
خاطره باز بودن یکی از ویزگی های مردم ایرانه قبلا تو یکی از یاداشتام تو همین سایت به پر کاری غده نوستالژی دوستی تعبیرش کردم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
سلام ناصر جان؛ ریشه و اساس این یادداشت زیبای شما روی موضوع نوستالژی بنا شده که از اتفاق ارادتمندان زیادی داره، علی الخصوص تازگی ها که خیلی ها دل تنگ دوران طلایی مدارس هستند. البته منظورم کسانی‌ست که مدت های مدیدی هست که رنگ و لعاب اون دوران را به دست فراموشی سپرده و خیلی وقته که دل کنده شدند. این یادداشت در این مقام واقعا تونست با مخاطب ارتباط برقرار کنه و در این یادداشت باز نشان دادی که استعداد نوشتن نوشته های زیبا رو داری و همچنین نوشتن مواردی که بتونی مخاطب رو با خودت همراه کنی و به اصطلاح "عوام پسند" بنویسی. تنها مشکلی که امیدوارم هر چه زودتر به فکرش بیفتی و چاره ای براش در نظر بگیری همین نکات خیلی خیلی ریزِ نگارشی و تایپی‌ست که قبلا هم عرض کردم ایرادی به اون صورت نیست، اما همین ایرادِ ریز، باعثِ خیلی از افکار سوء از جانب مخاطب میشه، نکاتی مثل: "ابتدای‌مان"، "ماشین‌هایی را که از آن خیابان می‌گذشت"، "گونه‌م". البته اعتراف می کنم که در این نوشته خیلی کم هستند نسبت به نوشته های دیگرت. بازم عرض می کنم، این ها ایراد به اون معنا نیستند، ولی در خور و در شأن نویسنده نمی گنجه این ایرادات جزئی و تاثیر داره در نگاهِ مخاطب و این قابل انکار نیست. در کل دست مریزاد و امیدوارم شاهد حضور همیشگی در کنار نوشته هات باشم.
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
سلام مرسی از وقتی که گذاشتی و یاداشتم رو خوندی و مثل همیشه بهم لطف داشتی آخ از دست این کم دقتی راستیتش میرزا جان وقتی شر وع به نوشتن می کنم خیلی سریع می نویسم و کل حواسم هم روی محتوا هستش تا ساختار بعد هم که میرم سراغ باز نویسی بازم بیشتر حواسم پرت محتواست در حالی که هدفم ساختاره به بزرگواری خود تون ببخشید کم دقتی من رو
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
خواهش می کنم، آتیه ای درخشان داشته باشی! *این آرزوی من است*
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤