آن روی سخت زندگی...
می‌شود غر بزنیم؛ می‌شود دست دیگران را بگیریم؛ انتخاب با شما

آن روی سخت زندگی...

نویسنده : مائده کاشیان

زیر آسمان این شهر آدم‌های زیادی زندگی می‌کنند، همه رنگ، همه جور. بعضی‌های‌شان خیلی به چشم می‌آیند و بعضی دیگر هم در آن گوشه موشه‌ها با سختی‌ها و نا ملایمات روزگار دست و پنجه نرم می‌کنند. این وسط یک عده‌ای هستند که روزگار بد جوری خاکشان کرده و از زمین بلند نمی‌شوند مگر این‌که کسی دست‌شان را بگیرد. دستی خیر خواه که شاید زورش خیلی زیاد نباشد ولی نیتش پاک و خالص است.

حالا این حرف‌ها را چرا می‌گویم، چون چند روز قبل گذرم افتاد به موسسه آبشار عاطفه‌ها، یکی از همان جاهایی که ما به اسم موسسه خیریه می‌شناسیم. آنچه آن‌جا دیدم و بر من گذشت، خیلی به فکر فرو بردم. با من همراه شوید تا ماجرا را از اول برای‌تان تعریف کنم.

 

|| وقتی روزگار سخت می‌گذرد...

وارد یک ساختمان کوچک و ساده می‌شوم، پر از حس همدلی و همیاری ست. جنب و جوش زیاد است و هر کسی دارد سعی می‌کند گره زندگی خودش یا دیگری را باز کند. دفتر مسئول موسسه حسابی شلوغ است. هر کسی یک گیری دارد و به دنبال رفع و رجوعش است. یکی برای پرداخت قبض گاز پول کم آورده، آن یک کمرش زیر هزینه‌های داروهای فرزندش خم شده.

به اتاق آقای مدیر می‌روم و بعد از این‌که خودم را معرفی می‌کنم، اجازه می‌دهد تا با مراجعه کنندگان صحبت کنم. یک خانم که با چهره‌ای خسته، گوشه‌ای نشسته توجهم را جلب می‌کند. خودم را به او معرفی می‌کنم و می‌پرسم چرا به موسسه آمده می‌گوید: «من این‌جا کار می‌کنم، 12 سال است». بعد نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «چقدر زود گذشته، انگار همین 12 سال پیش بود که برای کمک گرفتن آمدم این‌جا.» 

می‌بینم انگار بدش نمی‌آید که سفره دلش را برایم باز کند. کنارش می‌نشینم و می‌بپرسم اولین بار چه چیزی باعث شد به این‌جا بیاید؟ می‌گوید که شوهرش بیماری روحی روانی داشته، باید بستری می‌شده و دارو مصرف می‌کرده، برای تامین هزینه‌های درمان و مخارج زندگی‌اش به موسسه آمده. با گفتن این چیزها سر صحبت‌مان حسابی باز می‌شود.

+ چطور شد که با همسرت ازدواج کردی؟ قبل از ازدواج از بیماری‌اش اطلاع نداشتی؟

- پدر من کشاورز بود و وقتی 8 سال داشتم فوت کرد، چون وضع مالی خوبی نداشتیم،16سالگی ازدواج کردم و هیچ اطلاعی از بیماری شوهرم نداشتم. خانواده‌اش چیزی به ما نگفتند. وقتی با خانواده‌اش راجع به این موضوع صحبت کردم گفتند: از بچگی این بیماری را داشته اما خوب بوده و هیچ مشکلی نداشته،حتی سربازی رفته، بعد از ازدواج اینطور شده!

+ اولین بار چطور متوجه شدی همسرت مشکل روحی روانی دارد؟

- یک‌سال که از ازدواج‌مان گذشت و من پسر اولم را باردار شدم، برای کار و زندگی به اصفهان رفتیم. آن‌جا شوهرم تشنج کرد و وقتی او را دکتر بردیم گفت او بیماری اعصاب و روان دارد و بر اثر فشارهایی که به مغزش وارد شده تشنجش کرده و من تازه آن روز متوجه بیماری‌اش شدم و تصمیم گرفتیم به مشهد بیاییم.

+ شغل همسرت چه بود؟

- شوهرم کارگر بود اما به خاطر بیماری‌اش هرجا می‌رفت با بقیه درگیر می‌شد. به 10 روز نرسیده بیرونش می‌کردند. یادم هست یک بار در جریان همین دعواها و لجبازی‌هایش از طبقه چهارم یک ساختمان پرت شد پایین. واقعا روزهای خیلی سختی بود، خوب یادم است که تازه مادرم را از دست داده و برای مراسمش به بجنورد رفته بودم، چهلم مادرم بود که زنگ زدند و خبر سقوط شوهرم را دادند. که به خاطر ضربه‌ای که به سرش خورده بود 4 روز در کما رفت، چندتا از دنده‌هایش هم شکسته بود.

+ مخارج زندگی را از کجا تامین می‌کردی؟

- با پول همان چند روزی که می‌رفت سرکار.

+ چندتا بچه داری؟!

- دو تا دختر دارم، یک پسر.

+ الان در چه حالی هستند؟!

- دخترها شوهر کردند. یعنی خودم خیلی زود شوهرشان دادم! شوهرم به خاطر بیماری‌اش کارهایی می‌کرد که دست خودش نبود، بچه‌ها را کتک می‌زد، چاقو بر می‌داشت و تهدیدشان می‌کرد، حتی یک بار بچه 6 ساله‌ام را با کمربند از چهارچوب در آویزان کرد و من خیلی ترسیده بودم. رفتم توی کوچه و فریاد زدم و کمک خواستم. داد می‌زدم که «این مرد دیوانه است، دارد بچه را خفه می‌کند!» به خاطر مشکلاتی که بچه‌ها با پدرشان داشتند، آن‌ها را در 13 ،14 سالگی عروس کردم. پسرم هم درس می‌خواند.

+ چرا با این وضعیت بچه دار می‌شدی؟

- چه بگویم؛ وقتی بار سوم باردار شدم می‌خواستم بچه را از بین ببرم اما اطرافیانم گفتند پدرش مریض است، بچه که سالم هست، گناه دارد و منصرفم کردند.

+ چطور با موسسه آشنا شدی؟

+ هزینه‌های درمان و مخارج زندگی خیلی به من فشار آورده بود. یکی از دوستانم پیشنهاد داد به موسسه خیریه آبشارعاطفه‌ها بروم و حداقل برای هزینه‌های درمان شوهرم کمک بگیرم. وقتی برای تحقیق از موسسه به خانه ما آمدند، تقریبا هیچی نداشتیم و روی موکت زندگی می‌کردیم.

+ حالا وضع زندگی‌تان بهتر شده؟!

- بله الان که خیرین برای هزینه‌های درمان و بستری شوهرم کمک می‌‌کنند، وضع کمی بهتر شده و البته خودم هم این‌جا کار می‌کنم و همیشه با وجود سختی‌ها و مشکلات توکلم به خدا و امام زمان است.

 

|| حرف آخر

از زهرا خانم تشکر می‌کنم و در حالی که افکارم درگیر صحبت‌های اوست از پله‌های موسسه پایین می‌آیم. این‌جا با چشم خودم افرادی زیادی  را دیدم که عزیزان‌شان در بیماری‌های سخت و پرهزینه گرفتارند، خانواده‌هایی که سرپرست ندارند، خانه‌های‌شان از ابتدایی‌ترین وسایل زندگی خالی ست و حتی به سختی یک وعده غذا برای خوردن دارند. بعضی وقت‌ها آن‌قدر غرق زندگی می‌شویم که داشته‌های‌مان را ندیده می‌گیریم. که یادمان می‌رود مشکلات ما گاهی واقعا شکلات است و ما الکی بزرگش کردیم. یادمان می‌رود که شاید بهتر است به جای غر زدن، دست دراز کنیم و در حد توان‌مان به دیگران هم کمک کنیم، تا هم خودمان از این یک حس خوب لبریز شویم و هم دیگران کمی طعم آسایش را مزه کنند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
فقط می تونم سکوت کنم در برابر غصه هایی که من خیلی ازشون سر در نمی یارم ...ان شالله حال همه خوب باشه..واقعا ادم باید یک برنامه داشته باشه که به این جور جاها سر بزنه تا بفهمه چقدر خوب داره زندگی می کنه ! ممنون مائده خانم بابت مطلبت..
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
آره یه روز برو یه موسسه خیریه ببین مردم چه مشکلات عجیبی و سختی دارن اونوقت خیلی خدارو شکر میکنی...مرسی :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
من با چندتا از دوستانم از طریق گروه کودک یاران با این خیریه رابطه داریم و از نزدیک با مشکلات این قشر از مردم آشنا هستیم. خوشحالم که این مطلب در سایت قرار داده شده
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
١
٠
خدا شما و همکارانتون رو خیرتون بده :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
با این جمله ت خیلی حال کردم : "یادمان می‌رود مشکلات ما گاهی واقعا شکلات است و ما الکی بزرگش کردیم" ممنون ازت :)
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
قربانت :*
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
مطلب قشنگ و تامل برانگیزی بود... در کنار همه کمکها و "حوا جمع بودن ها" کاش میشد از یک زاویه دیگه هم به این هموطنان کمک کرد: فرهنگ سازی. وقتی اینهمه مشکلات دارند چرا سه تا بچه؟ که باز خودشون مجبور بشن دخترها رو زود شوهر بدن و این دور تسلسل باطل همینطور ادامه پیدا کنه... معتقدم کاش میشد در کنارِ "ماهی دادن" (که چاره ای نیست و باید کمک کرد و موظفیم)؛ کاش "ماهیگیری" هم یاد بدیم.... خیلی وقتها خیلی اتفاقها از سرِ ناآگاهی میفته... و نسلها و نسلها و نسلهای زیادی رو گرفتار میکنه...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
کامنت شما رو بعد از کامنت گذاشتن خودم خوندم آقای شمشیری. کاملا با حرف شما موافقم و جالب اینجاست که در این خانواده ها تعداد بچه ها بیشتره و بدبختی به طرز عجیبی موروثیه :|
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
بله درسته.اگر فرزند کمتری داشته باشن شاید حداقل اوضاع اونا بهتر بشه.خود این خانم هم خیلی پشیمون بود.به نظرم همینکه از مددجوها استفاده میکنن برای کار تو موسسه خودش یکی از راه های یاد دادن ماهیگیریه :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
چون انتخاب با ماست این مشکلات پیش میاد دیگه...کاش یاد بگیریم درست و آگاهانه انتخاب کنیم...شیک نوشتین ودغدغه مند قلمتون مستدآم (^_^)
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ممنون دنیا دیده جان :) یعنی میگی این خانم در مورد ازدواجش انتخاب نادرست داشته؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
خوآهش :)) نه... منکه درمورد زندگی ایشون یا هرکس دیگه ای نمیتونم بگم چی درست بوده چی نادرست...کما اینکه اكثر ازدواجها نه محصول انتخاب و خواست حقيقي، كه ثمره ي انديشه هاي سطحي و شرايط اتفاقي ان....چیزی که به وضوح میشه حس کرد.... منظورم از انتخاب ..به خودمون بود...در کل گفتم نه فقط درمورد شخص مصاحبه شونده.... چیزی که سرنوشت مارو میسازه همین انتخاب هامون هستش دیگه...میگم بیاییمو قبل از انتخاب به این فکر کنیم که کی هستیم...چی میخواییم...به کجا میخواییم برسیم...وچرا میخواییم به اونجا برسیم...الان اگه راجع به انتخابهایی که داشتیم بیاییم به این چندتا سوال جواب بدیم...مشخص میشه با خودمون چندچندیم :)))
maede
maede
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
درسته :) و چقدر بد میشه وقتایی که مجبوری تنها انتخابتو انتخاب کنی!!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
اینجا ایرانه. زنی که میدونه شوهرش مریض روانیه سه تا بچه میاره و ازش جدا نمیشه و کار نمیکنه تا آخرش بره یه موسسه خیریه که ماهی نهایتا 60 تومن بذارن کف دستش. دختراشو تو 13 14 سالگی عروس میکنه تا اونها هم به نحو دیگه ای دنباله رو راه مادر بشن...من اگه صاحب همچین موسسه ای بودم به جای پول بینششون به زندگی رو عوض میکردم. چیزی که عمیقا بهش اعتقاد دارم اینه که تنها مسئول بدبختی آدمها خودشونن و بس :|
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
موقع بچه اولش که نمیدونست اما واسه دو تای بعدی خودشم پشیمون بود تا حدی که همونطور که گفت میخواسته سومی رو از بین ببره.....الان علاوه بر کمک هایی که بهش میشه خودشم اونجا کار میکنه فکر کنم ماهیانه بیشتر از60تومن داشته باشه!البته بینش درست و خوب به درد همه نمی خوره،مثلا یه دختری اونجا بود که پدرش سرایدار مدرسه بود و خودش بیماری ام اس داشته که داروهاش بالای صدهزار تومن بود،خب واسه هزینه درمان به این افراد باید کمک بشه.یا خیلیا که شرایط زندگی باعث شده به اینجا برسن.ضمن اینکه چون این موسسه از مددجوها برای کار تو موسسه استفاده میکنه یه جورایی افراد حاضری خور نیستن،خودشون هم دارن تلاش میکنن.
admincheh
admincheh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
فقر ؛ یکی از اصلی ترین اصل های زمینه ساز انواع و اقسام آسیب های اجتماعی جامعه ی ماست ،البته به نظر من ایجاد شغل خودش یکی از بزرگترین کمک ها هست.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
کاملا موافقم. و انواع فقر داریم... فقر اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی...
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
که فقر مالی بقیه فقرها رو به دنبال داره متاسفانه....آره مثلا خیلی خوبه اگه خیرین بتونن واسه افراد کار جور کنن،شاید این از بعضی کمک های مالی حتی بهتر باشه.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
چقدر نظر من با بقیه فرق داره!!!! :دی من با نظر همه ی دوستان موافقم :)
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
نظر تو هم واسه خودش نظریه :)))))))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
دوستان حرفای قشنگی میزنن...اما یه سوال برام پیش اومده....چند نفر از شما دوستان از نزدیک به مناطق حاشیه ای شهر سر زدین؟....دوستانی که حرف از عوض کردن فرهنگ مردم میزنن چندبار رفتن شهرک شهید رجایی رو ببینن؟.....دوستانی که میگن فقر فرهنگی رو باید ریشه کن کنیم چند بار داخل کوچه های قله ساختمون راه رفتن؟....دوستانی که تعداد زیاد بچه های این خانواده ها از روی بی فرهنگیشونه چند بار گوش به آرزوهای کوچیک و درشت همین بچه ها دادن؟
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
یه عده هم اون زمان به خاطر شرایط ناخواسته تو یه مسیری افتادن،یا اطلاعات و آگاهی نداشتن دلیل نمیشه الان که به اینجا رسیدن سرزنش بشن واسه چیزایی که گذشته و دیگه نمیشه کاری کرد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
بی فرهنگی اصلا صفت مناسبی نیست.. اصلا و ابدا. معتقدم باید هر کس به نسبت توانش قدمی برداره، حداقل آگاهی بده که" پدرجان! این حرفی که میگن هر بچه ای روزیش رو با خودش میاره یک مساله دیگه است و باید حواسمون به شرایط، محیط، منبع و اندازه درآمد و ... باشه. من هرگز منکر "روزی هر آفریده ای" نیستم... اما حکایت همون فرارِ شیر و آهوست.. و یا داستان و قانونِ معروفِ جنگل. امیدوارم حداقل در مورد کامنت خودم شبهات رو برطرف کرده باشم. من بارها و بارها و بارها در همونجاها راه رفتم، چیز نوشتم، تصویر گرفتم و عکاسی کردم... اونجا "درد" رو از هر طرف که میخونن باز هم درده... می فهمم.. .
maede
maede
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
بله قطعا دادن آگاهی راه درست و خوبیه و یه جور پیشگیریه.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
و یه چیز دیگه دوستان...... با حرفای قشنگ زدن فقر فرهنگی و انواع فقرهای دیگه از بین نمیره.....اگه منتظرین تا دولت و حکومت برای همشهریهای بی بضاعت ما کاری انجام بده پس بشینین و منتظر بمونین.....ولی اکه فکر میکنین شما هم در قبال قشر مستضعف و حاشیه نشین شهرتون مسئولین پس باید آستینارو بالا یزنین.....
maede
maede
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
منم میگم بهتره هر کاری از دستمون برمیاد انجام بدیم.یکی توانایی داره کمک های زیاد و خیلی موثری میکنه یکی چند هزار تومن پول از دستش برمیاد.ممنون از نظرات شما :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨